پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393
اسباب کشی
چند روز پیش رفته بودیم خانه یکی از نزدیکان برای شرکت در مراسم باشکوه اسباب کشی. ما معمولا از اسباب کشی گریزان و هراسان هستیم اما این چالش مصداق همان قورت دادن قورباغه است که باید انجام شود و وقتی انجام شد می بینی آنقدر هم غیر ممکن نبود.

اسباب کشی ما یک ویژگی تاسف بار هم داشت. از آن اسباب کشی هایی بود که بعد از یک فروپاشی رخ داده بود. وقتی خانواده ای از هم می پاشد بعد از سالها، کنار هم زندگی کردن هم دیگر معنایی ندارد. فقط آپارتمانها نیستند که به عقد اجاره در می آیند، زندگی ها نیز در اجاره مستاجرانی است که روز اول با مهر و حرارت کلید خانواده را ساختند.

وقتی وارد خانه شدم با انبوهی از وسایل ریز و درشتی مواجه شدم که در نایلون های حباب دار و کارتون پفک نمکی جای گرفته بودند. وسایل خانه هر کدام مرا یاد انبوهی از خاطرت ریز و درشت عید دیدنی ها،شب نشینی ها، حکم بازی کردن ها و جشن تولد ها می انداخت. بزرگ شدن روز به روز دخترک های شیرینی را یادم می آمد که حالا یکی شان گوشه ای از دنیا پناه گرفته و یکی دیگر دانشگاه را بهانه کرده و در شهرستانی مانده تا رسیدن به روز آخر خانواده را شاهد نباشد.

کار ساده ای نیست به عهده گرفتن جمع و جور کردن وسایل اتاق این دخترها، کمد را باز می کنم و دفتر و کتابها بی نظم روی هم ریخته اند، چقدر خوش خط بوده، کلاس زبان، کتابهای کنکور، اوووه... اینجا عکس یادگاری دبیرستانش افتاده، یکی شان ویلن میزده و یکی دیگر گیتار! هیچ کدام از اینها را نخواسته و گذاشته و رفته اند. هر کدام از اینها را چقدر دوست داشته اند یک روزی.

اما مرد خانواده! او هم نیست. گذاشته و رفته. چند ماه است جواب تلفن ها را نمی دهد. چند روز پیش چند میلیون پول بحساب زنش ریخته فقط. و این یعنی چی؟ من نیستم ولی هستم؟ ادکلن های خوش بویش جلوی آینه خودنمایی می کنند. وقتی برای اولین بار آمد خواستگاری خوب یادم است آن روز را. ما بچه ها پشت در اتاق حبس شده بودیم که کار آدم بزرگ ها را خراب نکنیم. حالا همان بچه ها آمده اند خراب کاری های بزرگترها را جمع کنند. بقول بابا "خودش نیست ولی خداش که هست!"

اون سالها که ما بچه بودیم واقعا بچه ها را می شد با یک شکلات اسیر کرد. چه مرد مهربانی بود در نگاه ما آن روزها، روز دومی که دیدیمش همین که نشسته بود از جیب کتش دو تا شکلات مارس بیرون آورد و به من و خواهرم داد.انگار دنیا را به ما داده بود!  الان که فکر می کنم شکلات آنقدر ها هم ارزش نداشت و نفس هدیه گرفتن برای ما بچه ها خیلی شیرین تر بود.

زن خانواده حیران و مضطرب بین کارتن ها می چرخد و نوار چسب را با هیجان دور بسته ها می چرخاند و بوی چسب و صدای چق چق باز شدن کلاف آن فضا را فرا گرفته. گه گاه ناسزایی نثار آن کسی که تنهایش گذاشته می کند، انگار با خودش حرف می زند ولی حین کار کردن درنگی می کند و با حسرت نگاهت می کند. انگار شرمسار است که در این حال روز خانه اش را می بینیم. کارگر کرمانشاهی که مثل رستم دستان یخچال و گاز را روی کول می گذاشت و می رفت از زن خانه پرسیده بود پس شوهرتان کجاست؟ و زن بیچاره داغون شده بود. برای ما تعریف می کرد و صدایش می لرزید.

شومینه با تمام زور و توان خود دارد آتش افروزی می کند اما خانه خیلی سرد است. رفته رفته وسایل دارند کم می شوند، خانه خالی شده و کامیون پر از اسباب. وقت نهار شده و غذا آورده اند، هر کسی گوشه ای افتاده و با قاشق پلاستیکی دارد کوبیده ، پلو و گوجه سوخته  می خورد، باید زودتر بخوریم تا راه بیوفتیم به سمت انبار، وسایل را می خواهیم بریزیم داخل یک انبار و هیچ کس نمی داند عاقبت این زندگی چیست؟ انگار هیچ آتشی دیگر نمی تواند این خانه را گرم کند. صورتم را به آتش نزدیکتر می کنم . این خانه چقدر سرد است!

+ نوشته شده در 11 بعد از ظهر توسط امیر.
دوشنبه پنجم آبان 1393
زندگی را خواب می بینم
وبلاگ هایی که همیشه می خواندمشان چند روز است کمتر یا اصلا ننوشته اند، شاید جامعه آماری جامعی نباشد ولی همیشه این آهنگ نوشتن و تازه شدن وبلاگ ها وقتی کند یا تند می شود اتفاق هایی افتاده که به صورت اپیدمیک روی فکر ها و قلم ها اثر گذاشته.

این چند روز که ننوشتم حداقل دو تا مطلب جدی برای نوشتن داشتم که هرچقدر نگاه کردم مجالی برای نوشتن آنها پیدا نکردم. چند بار شب ها قبل از خواب (به عادت همیشگی) صفحه سفید را باز می کردم و شروع به تایپ  می کردم ، حد اکثر یک پاراگراف می نوشتم و احساس می کردم کاراکتر ها می خواهند منفجر شوند از غم،

یک دوستی هم هست که این شب ها مدام تعجب می کند از اینکه اینقدر زود خوابم برده ، ولی شاید نمی داند فرشته خواب هدیه طبیعت است برای وقت هایی که دنیا پر از خبرهای مایوس کنند شده است.

البته سلسله مراتب لذت بخشی هم دارد خواب های این چنین:

اول flight mode  را روی گوشی فعال کنید تا همه ارتباطات تلفنی و اینترنتی و وایبری و... قطع شود

حالا اپلیکیشن ocean sound را که قبلا نصب کرده اید روی گوشی تان روشن می کنید

یک تایمر هم دارد این اپلیکیشن دوست داشتنی که وقتی خوابتان برد خودش خاموش بشود.. اینجا انواع صدا های اقیانوسی موجود است. کافیست چشمهایتان را ببندید تا احساس کنید روی دریا شناورید. صدای مرغ های دریایی، صدای موج هایی که نرم و عاشقانه با آب کم عمق نزدیک ساحل هم آغوش می شوند، صدای راه رفتن توی آب با قلوپ قلوپ های محشر، صدای پارو زدن یک قایق چوبی فکستنی که هیچ عجله ای برای رسیدن ندارد، صدای باران و صداهایی که هیچ وقت در زندگی سراغتان نمی آید این روزها

حالا جای کابوس مرگ زندگی رو خواب می بینم

دنیام رو مثل قصه ها این دفعه بهتر می چینم

واسه حضور آدما، هرجا خاک ِ گل می کارم

واسه عبور آدما هرجا دره است پل میزارم

بیدار میشم ساعت صفر با تیک تاک عقربه ها

می خوابی و بیدار میشی، دیگه دنیا ... اون دنیا نیست....


شعر قوق العاده ای دارد این آهنگ ساعت صفر ِ رضایزدانی. خیلی به این روزها می آید.

+ نوشته شده در 11 بعد از ظهر توسط امیر.
پنجشنبه هفدهم مهر 1393
کوری

وقتی ژوزه سارامانگو ، کوری را نوشت،(اگر کتاب را نخوانده اید چند سطر اول لینک ویکی پدیا را بخوانید)  اینکه روزی یک بیماری این چنینی وارد یک کشور اروپایی شود و مثل دویست سال پیش لرزه بر اندام مردم افتد را هرگز باور نمی کردم.  یعنی اینقدر راحت یک بیماری مخوف همه را کور می کند و هیچ کس جلو دارش نیست؟ فقط میشد گذاشت پای سورئال بودن داستان. یعنی انسان امروز خیلی قوی تر از این حرفها برایم متصور بود.

حالا این روزها یک بیماری مرگبار آمده که حتی مجال به کوری هم نمی دهد، گاهی سرعت عملش در کشتن انسانها رقابت می کند با درندگان داعشی! بعد از چند ماه هنوز واکسن و دارو هم ندارد. بله همان که در اخبار اسمش تکرار می شود؛ ابولا!

حالا یک مورد ابولا در اسپانیا مشاهده شده.یعنی دیگر صحب از مرگ سیاهپوست های آفریقا نیست، گلوله آتش وارد اروپا شده. چند اسپانیایی دیگر هم احتمالا مبتلا شده اند، چند ده نفر هم قرنطینه شده اند. یورونیوز با مردم مادرید مصاحبه می کرد که حسابی ترسیده بودند. یکی میگفت انگار که بهمن راه افتاده باشد...

هنوز هم نمی شود باور کرد داستان تقریبا خیالی کوری خیال دارد واقعی شود. اما بعد از ماجرای غیب شدن هواپیمای مالزیایی از دید همه ی رادارها و ماهواره ها این دومین بار  است که اقتدار انسان امروز زیر سوال می رود.

امیدوارم حتی اگر این ابولا هم مثل آن کوری آنطور اپیدمی شد انسان امروز کارهای آدمهای داستان کوری را تکرار نکنند. امیدوارم داعش دومی از پس این بیماری بیدار نشود.


 پ.ن: بعد از تیتر هایی مثل سرطان و کوری حدس می زنید تیتر مطلب بعدی چه باشد؟ پاسخ هایتان را برای ما پیامک کنید و در قرعه کشی برنده خوش شانس یک خودروی لکسوس شرکت کنید...

+ نوشته شده در 10 بعد از ظهر توسط امیر.