|
نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم آبان 1388 توسط امیر
|
پارک کوچکی نزدیکی خانه ما هست که چند ماهی است که شبها به دورش میدوم.شبهای تابستان که میرفتم آنجا احساس غریبی خاصی بهم دست میداد،انگار با بقیه فرق میکردم. تقریبا تنها کسی بودم که برای ورزش به آنجا می آمد. محوطه چهار ضلعی را دور میزدم و حین این دور دویدن ها احساس عقربه دقیقه شمار ساعتی بهم دست میداد که دارد در مدارش میگردد و دقایق زندگی را با سرعتی بیش از حد تصور می پیماید، گوشه گوشه مسیری که طی میکردم صحنه های بیاد ماندنی در ذهن من از خودش بجا گذاشته. تکه ای از چمن پارک پاتوق کسانی بود که شب را آنجا به صبح میرساندند، تکه مقوایی و شعله گاز پیکنیکی که هرگز برای پخت و پز بکار نمیرفت همیشه آنجا دیده میشد و فراموش نمیکنم آن شب که باران شدیدی باریدن گرفت(شب قبل از روز قدس) چه حالی داشت پیرمرد کارتن خواب. تکه ای دیگر پاتوق نوجوانهایی بود که تمام عشقشان قلیون کشیدن و ورق بازی بود،از بوی تند تنباکو کاپوچینویی که میکشیدن معلوم بود که از این جوجه دبیرستانی هایی تازه کار بودن، همیشه به رفاقتشون حسودی میکردم و با دیدنشون با خودم تکرار میکردم: دوستان عزیز. نیمکت دیگری آن پستو هست که همیشه در اشغال دختر و پسرهایی ست که بوی عطر دختره یا دود سیگار پسره مهمترین نشانه اش است، دخترهایی با مانتو های بنفش یا پسرهایی با موهای رو به آسمان، دختر مدام صدای زنگ موبایلش بلند میشود و پسر با لحن تند و همان ادبیات پسرانه، دختر را خطاب میکند،نمیدونم چرا همش این ترکیب به ذهنم میرسد : خانم با طعم آلبالو. گوشه ای دیگر مشرف به خیابان اصلی است،خیلی ها ساندویچ یا بستنی از جای دیگری میخرند و وسیله شان را همانجا میزنند بغل و تو ماشین یا کنار ماشین یا روی دیوارهای نیمه پارک می نشینند و میخورند و می خندند و زوج هایی که دوتایی و جیک تو جیک با موتور میان و نون و کباب رو روی چمن پهن میکنند و تا مدتها بعد از تمام شدن شامشان هم می نشینند و سفره دلهایشان را پهن میکنند. دیوار سیمانی سفید رنگی هم هست که وقتی از دور به سمتش نزدیک میشدم سایه تمام قد خودم را میدیدم که دوان دوان دارد می آید،موهام اونقدری بلند بود که با هر بار بلند شدن یکی از پاهایم به سمت جلو اندک تکانی در سایه موهایم میدیدم ،لذت زیادی داشت تماشای سایه رقص زلفان روی دیوار سیمانی. نوعی حس غرور میداد.... خلاصه هر گوشه ی این پارک محقر برای من حال و هوای خاص خودش را داشت و هر شب با آدمهایی مختلف تکرار میشد. شبهای گرم تابستان جایشان را دادند به شبهای خیس و خنک برگ ریزان.این شبها پارک خیلی سوت و کور شده،تقریبا هیچ کسی در پارک نیست،حتی شیشه ای ها و کراکی ها هم ساعت های دیگری را انتخاب میکنند برای مواد کشیدن،البته بعضی شبها پسرک تنهایی هم هست که قبل از من آنجاست و تا لحظه رفتن من هم آنجاست، و تنها کارش خیره شدن به صفحه موبایل و احتمالا مکالمه اس ام اسی. نزدیک همون دیوار سیمانی که گفتم شاخه های درختان چنار سر خم کرده اند رو به پایین،حین دویدن سرم با آنها برخورد میکند ولی از کنار همه آنها جاخالی میدهم و سرخم میکنم تا با برگی برخورد نکنم ، الا آن آخری که مقداری از قد من بالاتر است و مرا با او و اور با من برخوردی نیست،چند قدم مانده تا آن شاخه برسم قدمهایم را محکم میکنم و ناگهان خیز بلندی برمیدارم،از زمین کنده میشوم و مثل مرغابی که از روی آب بلند میشود رو به آسمان، پرواز میکنم سمت شاخه،پلکهایم را باز نگه میدارم و لحظه اصابت صورتم با شاخه و برگهای چنار را با تمام وجود در دلم حک میکنم ، برگهایی که هنوز اعتنایی به پائیز نکرده اند و حتی تا 13 آبان هم سبز مانده اند.... پس اینبار با خودم تکرار میکنم : سر در میان برگها! دوباره روی زمین فرود می آیم و خود را در مقابل همان دیوار سنگی می یابم، حالا دیگر موهایم را کوتاه کرده ام و دیگر نه از رقص سایه ها خبری هست و نه از غرور کاذب آن شبهای تابستان. بیش از سی یا چهل دقیقه از دویدنم گذشته و دیگر چیزی نمانده که نفسم بند بیاید،دور آخر را با آخرین توانم باید بدوم،ناگهان شتاب فوق العاده ای میدهم و مثل فشنگ خودم را بسمت جلو شلیک میکنم ،خودم هم باور نمیکنم دارم با این سرعت هوا را می شکافم و ناگاه خودم را در کالبد جک میبینم که در آن جزیره اعجاب آور سریال لاست، برای نجات دادن جان انسانی باید با تمام سرعت بدود و در این دویدن همه چیز اهمیت خودش را از دست میدهد الا جان انسانی دیگر. یکبار دیگر به شاخه محبوبم میرسم و برای آخرین بار ، بلند تر از همیشه خیز برمیدارم و وای که چه لذت بیکرانی دارد اوج گرفتن و سر در میان برگها فرو بردن،حتی برای کسری از ثانیه.... حتی در تنهایی پارک. * با الهام از عنوان فیلم سر در میان ابرها نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم آبان 1388 توسط امیر
|
چند روز پیش برای کاری رفته بودم میدان انقلاب،ساعت نزدیک هفت بعد از ظهر بود که کارم تموم شد و باید برمی گشتم.اتوبوس های بی آر تی (تند رو) بهترین راه برای خلاصی از مهلکه انقلاب هستند. لازم است برای دوستان غیر تهرانی توضیح دهم که ایستگاههای این اتوبوسها وسط خیابان است و اتوبوسهای چپ در مخصوص این خطوط طرفین این ایستگاهها پهلو میگیرند و مسافران میتوانند براحتی بین دو مسیر خلاف جهت، یکی را انتخاب کنند. چون آن منطقه ذاتا پر ازدحام است، ایستگاهش هم نسبت به سایر ایستگاهها ظرفیت بیشتری دارد،اما آن روز منظره عجیبی را به چشم دیدم! صف طویلی از مسافران از محفظه داخلی ایستگاه بیرون آمده بود و مثل صف بلیط فروشی فیلم کلاه قرمزی وارد خیابان شده بود.... با تردید از اینکه موفق به سوار شدن خواهم شد یا خیر؟ با زحمت خودم را به داخل ایستگاه تزریق کردم،جلوی گیت هایی که قرار بود محل باز شدن درب اتوبوس باشد هم از همان صف ها شکل گرفته بود و به صف اصلی پیوسته بود، دقیقا مثل رودخانه های زاگرس که سرانجام به اروند رود می پیوندند! دیدن چهره های افسرده و خسته همشهریانم که دقایق طولانی را در صف های راکد ایستاده بودند واقعا مرا هم ناامید کرده بود،اولش میخواستم به راه دیگری برای فرار از این مهلکه فکر کنم ولی با خودم گفتم اگر راه و چاره ای بود که اینها رفته و اندیشیده بودند! وضع تاکسی ها و لاین مخصوص سواری های شخصی خیلی بدتر از این بود،همه در ترافیک قفل شده بودند و جمعیتی در همین حد و اندازه گوشه خیابان ایستاده بودند و تا کمر خم شده بودند در پنجره خودرو های عبوری.... تحمل این صف وحشتناک برایم غیر ممکن بود،و همین احساس نیاز مرا به تامل بیشتر واداشت،نیاز به راهی بهتر یا مفر حیات ، راههایی برای نجات از مهلکه.... خب مسیر من بسمت میدان آزادی یا مسیر غرب بود،و همه ی این جمعیت هم دقیقا قصد غرب را داشتند (هنوز از حقیقت این راز آگاه نشدم که چرا صبح ها همه از غرب به شرق می روند و بعداز ظهرها برعکس؟) نگاهی به مسیر روبرو اندختم که سمت شرق و تهرانپارس میرفت: خیلی جالب بود! تقریبا کسی آن سمت منتظر اتوبوس نبود! همون لحظه با خودم حساب کردم که میشود با ماشین های سمت شرق دو تا ایستگاه برگشت به عقب و از آنجا که مسافر و تراکم کمتری دارد برگشت سمت غرب و این ازدحام را دور زد! دوباره همان اندیشه که "اگر فکر خوبی بود بقیه هم می رفتند" آمد به سرم که ذهنم با قاطعیت آن عقیده را رد کرد! همان لحظه یک اتوبوس نیمه خالی وارد مسیر شرق شد و بجر چند نفر کسی سوار نشد،که من هم یکی از آنها بودم،تو ماشین مردی قد بلند با موهای پر پشت کنارم ایستاده بود که همان چیزی را که در ذهن من بود تکرار کرد: چرا بقیه سوار نشدند؟ انگار هر دو از قصدمان خبر داشتیم. اولین ایستگاهی که متوقف شدیم ایستگاه وصال بود،(همون ایستگاه روبروی سینما سپیده) که تقریبا کسی در ایستگاه نبود،بی اختیار پیاده شدم، بخاطر اینکه اتوبوس دیگری در مسیر بسمت غرب (همان مسیر مقصد من) با درب های باز آماده حرکت بود. وقتی سوار اتوبوس مسیر غرب شدم و دیدم جا برای راحت ایستادن در یک گوشه ای پیدا کردم، باورم نمی شد که در عرض چند دقیقه به این سرعت از آن بن بست نجات پیدا کردم.... کمتر از دو دقیقه طول کشید تا به میدان انقلاب برسیم،منظره دیدنی روبرویم بود،همان مسافران غم زده و ناامید توی صف ایستاده بودند،بغیر از اندکی که توانستند سوار شوند بقیه همچنان منتظر ماندند تا شاید ساعتها بعد احتمالا جایی برای سوار شدن پیدا کنند! گفتم منظره دیدنی، بله درسته واقعا هم دیدنی بود،در منطقه ای که بیشتر از هر جای دیگری دانشجو و دانش آموز و اهل علم و خرد را می توانی یافت کنی،منطقه ای که دانشگاه مادر کشورت واقع شده و بزرگترین بورس کتاب است، نشان از وجود کمترین اندیشه ای را یافت نمیشد! راهی که من انتخاب کرده بودم اصلا پیچیده و خاص نبود، نیاز به نبوغ و خلاقیت زیادی هم نداشت،اما نمیدانم چرا هرگز به ذهن آن شهربندان خطور نکرده بود؟ تا پایان مسیر به راههای نرفته زندگی ام فکر کردم،راههایی که تا حالا نرفته ام و ناباورانه خودم را شبیه همان منتظران در صف مانده یافتم...... هزار راه نرفته.
ض پای تلفن به سهیل میگم: دقت کردی این روزا وبلاگستان چقدر خلوت و بی رونق شده؟ فکر کنم درسا داره یواش یواش جدی میشه، سهیل میگه: نه فصل خزان رسیده و افسردگی.... خداحافظی میکنیم. بعد یاد جمله ای می افتم که دو سال پیش اینجا گفتم: پائیز از آبان شروع میشه. آبان ماه من، باز هم متولد شدم. نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی ام مهر 1388 توسط امیر
|
دختر های فال فروش که دیگر لباس هایشان مثل والدینشان ژنده و پاره نیست،بدون اینکه از تو سوال کنند یک پاکت می گذارند روی پایت و می روند،با این کار یک فال به تو تحمیل میشود و پس دادنش کار ساده ای نیست، بهترین کار این است که خودت را بزنی به خواب تا از شر این دست فروش های حرفه ای خلاص شوی. دخترک نزدیک میشود و من چشمهایم را می بندم،دخترک از من میگذرد و من زیر چشمی نگاهش می کنم. کم کم قطار به ایستگاههای شلوغ تر نزدیک می شود و مسافران بیشتر و بیشتر می شوند.دیر یا زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد،یکی از آن سالمند های زبار در رفته که با اولین نگاه مستحق نشستن روی صندلی ات است،می آید صاف بالای سرت می ایستد، مثل مامور جهنم! اینجا هم بهترین کار این است که خودت را بخواب بزنی، آنقدر چشم هایت را بسته نگه میداری که یک جوان تازه کار از جا بر می خیزد،وگرنه هر روز باید ایستاده طی مسیر کنی که در دراز مدت چندان ساده نیست. یک نکته جالب صندلی های مترو این است که شما تمام مسیر چشم هایتان گره می خورد به چشمهای نفر مقابلتان، حال بعضی موارد خانم های زیبا رویی مقابل ما می نشینند که ناچاریم چشم در چشم هم شویم و بار گناهانمان را سنگین کنیم، اینجا هم چشم بستن روی واقعیت و خواب مصلحتی گزینه ای است که توسط نگارنده و احتمالا فقهای دین مبین اسلام پیشنهاد میشود (یادم باشه واسه این سطر لوگوی پیشنهاد را هم درج کنم) قطار هنگام حرکت ذاتا تکان تکانهایی دارد که خیلی ها آنرا به تکانهای گهواره تشبیه می کنند،نور سفید بالای سرتان و سکوت حاکم بر فضا را هم که اضافه کنید همه چیز برای خواب مهیاست، حتی یک چرت 15 دقیقه ای، خستگی کار روزانه را تا حدودی از تن تان بدر می کند، اینبار هم می توانید چشمها را ببندید و با خیال راحت بخوابید و به صدای یکنواخت حرکت قطار در تونل تاریک گوش کنید. اینجاست که ناگاه به خودتان می آیید و می بینید هر کسی به بهانه ای خواب است،طوری به خواب رفته اند که انگار سالهاست که رنگ خواب را ندیده اند،یاد ظهر های تابستان می افتید که بچه بودید و دوست داشتید بازی کنید اما مجبورتان میکردند کنار بزرگترتان بخوابید و دیدن پدر و مادری که غرق خواب شده اند غم انگیز ترین صحنه آن دورانتان است.....اینجا هم دلتان می گیرد از دیدن اینهمه انسان خواب رفته،ولی شگفتا به هر ایستگاهی که میرسید همان خفته ها ناگهان مثل شیر ژیان از جا بر می خیزند و شال و کلاه کرده از قطار خارج می شوند، بعد دلتان بیشتر می گیرد وقتی می فهمید همه اینها خودشان را به خواب زده بودند در عین هوشیاری یا شایدم برعکس در عین هوشیاری خودشان را بخواب می زنند. البته موارد نادری هم هستند که واقعا خواب اند،صبح ها که قطار در ایستگاه آخر متوقف می شود عده ای هنوز خواب اند،مهتابی های واگن خاموش می شود و آن خانم همیشگی در بلند گو همان متن همیشگی را تکرار می کند که "مسافران گرامی ایستگاه پایانی ست...." نظافت چی های کم حوصله با لباسهای زرد رنگشان و آن ظاهر خنده دارشان میریزند در واگن ها و هیچ چیز برایشان لذت بخش تر از بیدار کردن همین خواب رفته های واقعی نیست، با تحکم داد میزنند که " آقا بیدار شو" و آقای بیچاره هم مثل فنر از جا می پرد و کیف دستی را بر میدارد و دوان دوان دور می شود.... هر روز و هر لحظه سر و کارمان افتاده با آدمهایی که تمیز دادن خواب و بیداری شان از یکدیگر کار هر کسی نیست. و تنها چیزی که ذهنم را آن لحظه پر میکند همین تکه شعر است خوش به حال هر کی خوابه..... ما به بیداری دچاریم. نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 توسط امیر
|
مادر من چند ساله یه نذر نوپا رو شروع کرده، یعنی هر سال همزمان با شهادت امام جعفر صادق حلیم می پزه. کلا دوست دارم نذری در مناسبتهایی باشه که زیاد مورد توجه نیست،خب عاشورا و اربعین هر جا بری نذری میدن،ولی همچین روزایی خیلی کم نذری گیرت میاد. حلیم که میگم نه از این حلیم هایی که وسط یه حیاط قدیمی کنار یه حوض فیروزه ای یه دیگ مسی به ارتفاع یک متر و هفتاد سانت رو بزارن روی اجاق و هیزم و هفت سر عائله دورش جمع بشن و تا صبح هم بزنند و هرکس برای پیدا کردن پول و شوهر و خوشبختی و سلامتی دعا کنه و چند دقیقه یه بار با هم صوات بفرستن..... نه اینجا از این خبرا نیست،یه آرام پز هشت نفره رو با یک کیلو گندم و یک کیلو گوشت و مقداری آب میزاریم رو درجه کم (یا همون درجه تک چراغ آرام پز) و تا صبح این گوشت و گندم و آب با هم می جوشند و یکدیگر را آنقدر در آغوش می گیرند و جان به جان میشوند تا بی جان شوند و به وصال هم برسند و صبح که هوا روشن شد نه گوشتی باقی مانده باشد و نه گندمی و نه آبی! هر چه هست حلیم است و حلیم است و حلیم. یاد دوستی افتادم که دو سال پیش می اومد اینجا و برام کامنت میزاشت،یه بار بهم پیشنهاد کرد "خاطرات مترو" رو از پشت یک عینک رمانتیک فرانسوی بنویس! صبح بیدار میشم و مقداری از حلیمی که خیلی غلیظ شده با مقداری آب جوش ترکیب میکنم وبا گوشت کوب می افتم به جونش تا به اصطلاح حلیم پرداخت بشه. تا قبل از اختراع گوشت کوب برقی این مرحله کاملا مردونه بود و دلمون خوش بود که یه جاهایی از زندگی فقط رو شاخ ما مردا می چرخه ولی این روزا به مدد تکنولوژی غرب یه بچه هم میتونه از پسش بر بیاد. حلیم نباید مزه دار باشد،هر کس متناسب با ذائقه خودش می تواند شور یا شیرینش رو میل کنه ولی کره آب شده و دارچین و کنجد از ملزومات حلیم است. حالا حلیم آماده است و باید توزیع شود،ولی اونقدر کم است که فقط کفاف چندتا همسایه نظر کرده و دوست قدیمی را میدهد و متاسفانه بقیه همسایه ها نباید خبر شوند! این قسمت از کار خیلی هیجان انگیز و حساس است،بهترین روش این است که سینی مملو از کاسه های حلیم را کنار درب حیاط و روی ماشین بگذارید و سرکی به کوچه بکشید،معمولا چند تا آدم بیکار در حال رفت و آمدند و اینجا اولین اشتباه آخرین اشتباه است،پس اندکی صبر چاشنی نذرمان میکنیم تا کوچه خالی شود و در چند لحظه سینی را برداشته و مثل زورو با آن شنل سیاه رنگش در کوچه میدویم و به سر منزل مقصود میرسیم. بعضی وقتا سنت ها و آئین های قدیمی مان را باید حتما زنده کنیم و از زیر خروارها غبار بیرون بکشیم،ممکن است ابتدا کاری سخت و کسل کننده بنظر بیاید،اما بدون اینها زندگی ها خیلی خالی میشوند،خالی از روح و امید. ض دیشب بعد از مدتها رفته بودم گوشت بخرم (خیلی وقت است که از زیر بار خرید خانه شانه خالی میکنم) قیمتها واقعا نسبت به چند ماه پیش شگفت انگیز و شوک آور بود،تو اون بیست دقیقه ای که تو مغازه منتظر بودم، هر کس میرسید یا یک عدد مرغ میخرید یا نصف شانه تخم مرغ، گوشت تقریبا از سبد خرید مردم داره حذف میشه، وقتی نوبت من رسید کمی صدام رو آوردم پایین و گفتم، لطفا یک کیلو سردست گوسفند! احساس غریبی بهم دست داده بود بین کسایی که دیگه دستشون به گوشت نمیرسید و من داشتم گوشت میخریدم .....و هنوز چهره مضطرب آن زن جوان را که چشمش بین لیست قیمت ها و محتویات کیف پولش می دوید بخاطر دارم. نوشته شده در تاريخ جمعه هفدهم مهر 1388 توسط امیر
|
البته چند ماهی است که نقش بعضی از این کانالهای ماهواره ای در زندگی مردم و آینده نظام پررنگ تر شده ، پارلمانهای غربی بودجه های هنگفتی برای راه اندازی رسانه های فارسی زبان و جذاب تصویب کرده اند که چند تایی به بهره برداری رسیده و چندتای در راه است، شبکه های سرگرم کننده ای ایجاد شده اند که فیلم و سریال های روز را دوبله شده و فی سبیل الله برایمان مخابره می کنند. بخاطر شرایط این روزهای کشورمان که خودتان بهتر از من می دانید چگونه است! مسولان امر از هفته پیش تصمیم به پارازیت باران کردن آسمان تهران گرفته اند،پارازیت هایی که کارشان را بخوبی انجام داده اند و دخل بیشتر شبکه ها را آورده اند،فارغ از تبعات زیادی که این پارازیت ها روی سلامت جسمی ما دارند اثرات فرا جسمی و روحی دیگری هم داشته اند. گاهی اوقات یک سریال خاص یا یک کارشناس سیاسی یا یک کانال خبری که از آنسوی دنیا به پشت صفحه شیشه ای تلویزیون ما میرسد، می تواند از معبر امواج بگذرد و به حریم عاطفی و روانی خانه ما راه پیدا می کند، برای این حرف مثال های زیادی در ذهن دارم ، یادم می آید مادر بزرگ مرحومم که سالهای پایانی عمرش را در تنهایی گذراند،تنها همدمش همین ماهواره بود که آنوقت کانالهای اپوزوسیون لس آنجلسی هم برای خودشان برو و بیایی داشتند،مادر بزرگ با شروع شدن برنامه آقای شهرام همایون آنچنان سر شوق می آمد که حد ندارد.... دو دستش را بالا می آورد و به نشانه سلام و احترام برای آقای مجری تکان میداد،لبخند ملیحی میزد و دستها تا لحظاتی بی حرکت می ماندند و ما می دانستیم هیچ نوع اختلال حواس و توهمی در کار نیست و هر چه هست پیوند عاطفی است بین مادربزرگ و همدم تنهایی های هر شبش، یا آن شبی که درد سنگ کلیه پدرم دوباره اود کرده بود و از صبح تا شب به خودش پیچید الا آن یک ساعتی که برنامه آقای نوری زاده داشت پخش میشد.... حال شما فکر کنید در چنین شرایطی این پیوند توسط امواج نامرئی دیگری که پارازیت می نامیم شان،فصل شود،چه اتفاقی می افتد؟ آنهایی که تنها دلخوشی شان شده همین گوشه عزلت خانه هایشان و پناه آورده اند به پنجره نورانی تلویزیونشان تا مجازا از بعد مکان آزاد شوند و در همان کنج تنهایی طعم آزادی نیم بند را بچشند با دیوار بلندی برخورد می کنند که واقعا برایشان طعم آخر دنیا را دارد ، شاید برای آنهایی که طعم این سرخوردگی را نچشیده اند کمی غیر قابل باور باشد،اما رسیدن به مرحله ای که ماهواره بشود آخرین راه دلخوشی و آرامشت، راه کوتاهی نیست! اینجا ایستگاه آخر زندگی آزادانه است در این فضای نفس گیر جامعه،فرقی نمکند در چند سالگی به این ایستگاه رسیده باشی،مهم این است که برخی افت و خیز ها مثل این تحولات اخیر بر سرعت رشد فکری ات بیافزاید و خود را سوار بر قطار سریع السیری ببینی که در ایستگاه آخر متوقف شده و یک شبکه خبری بیگانه که معلوم نیست چرا اینقدر به فکر مردم کشورت افتاده و دایه مهربانتر از مادر شده،می شود مهمترین hobby* روزمره ات. حال این شبکه را هم از تو گرفته اند،و تو مانده ای و صفحه پیکسل شده پنجره تلویزیون و صدای لعنتی خر خر پارازیت و دیوار های بلند اطاق که هیچ وقت به این بلندی ندیده بودی شان، پس باز هم در خودت فرو می روی، به فرو رفتن عادت کرده ای و برای خودت استاد فرو رفتن شدی. وای از آن روزی که این قطعه بشود زمزمه قلبهای ما : این خانه را بگذار و بگذر.....
از خواندن اولین پست یک وبلاگ نمی توان قضاوت درستی از آینده آن وبلاگ داشت اما حدس من می گوید وبلاگ جالبی خواهد شد. خواندن این وبلاگ را پیش پیش به شما پیشنهاد میکنم. |
|