شنبه ششم تیر ۱۳۹۴
رهبری
پنجشنبه شب رفتم تالار وحدت و سمفونی نهم بتهوون رو با اجرای اکستر سمفونیک تهران دیدم و شنیدم.

ارکستر سمفونیک تهران در دولت قبلی تعطیل شد. ساختار این ارکستر ها چیزی شبیه تیم ملی است یعنی یک رهبر دارند و تعدادی نوازنده که همواره تحت تمرین هستند و البته در استخدام وزارت ارشاد. وقتی یک تیم برای سالها منحل باشد طبیعتا دیگر نفرات قبلی هم کارایی امروز را ندارند.

 رهبری ارکستر جدید را مجددا علی رهبری به عهده گرفته و از اول با یک ترکیب جدید و جوان شروع کرده. علی رهبری یکی از مفاخر ایرانی است که تقریبا بیشتر عمرش را ایران بوده.

برای منی که خیلی موسیقی کلاسیک را نمی شناسم نیمه اول سمفونی کمی کسل کننده بود ولی نیمه دوم یا موومان های سوم و چهارم خیلی دلنشین بود. سمفونی 9 همان سرود معروف اتحادیه اروپا است که به سرود شادی هم معروف است و حتما با گوشتان آشنا است.

اتفاق جالبی هم در این برنامه رخ داد که یک جایی دراوج اجرا ناگهان آقای رهبری دست هایش را آورد پایین و گروه دچار سکوت تعجب انگیزی شد، بعد برگشت به سمت تماشاگران (چند لحظه قبل دو سه تا صدای زنگ موبایل هم بلند شد و من فکر کردم الان میخواد یک تذکر جدی بدهد) با کلام شمرده و رسا بطوری که بدون بلندگو صدایش تالار رودکی را فرا گرفت، گفت: من هیچ وقت در طول عمرم در هیچ جای دنیا برنامه را اینطور قطع نکرده بودم و اصولا قرار به صحبت کردن هم نیست... ولی اینجا که خونه خودمون هست و مال خودمونه و حالا که با همه هم شروع کردیم باید با هم رشد هم بکنیم! این قسمت از سمفونی که الان شنیدید یکی از سخت ترین قسمت های موسیقی کلاسیک بود که باور نمی کردم این بچه ها اینقدر خوب اجرا کنند... لطفا تشویقشون کنید

بعد از تشویق طولانی ادامه داد " تجربه سالها کار کردن در کشورهای مختلف و با اینهمه آدمهای گوناگون به من یک درس مهم داده: با 95 درصد آدمها میشه سخت ترین کارها را به خوبی به ثمر رسوند! اینطور نیست که فقط یک عده کمی هستند که توانایی های زیادی دارند"

من اون شب با دیدن نوازنده هایی که بعد از این حرف های رهبر ارکستر با انرژی وصف ناپذیر ادامه برنامه را اجرا کردند به این فکر می کردم که یک رهبر می تواند با همدلی انرژی نیروهایش را چند برابر کند.

چند تا از قسمت های زیبای برنامه را فیلم گرفتم که بزودی نسخه قابل دانلودش را برایتان می گذارم.

+ نوشته شده در ۱۲ بعد از ظهر توسط امیر.
پنجشنبه چهارم تیر ۱۳۹۴
درود بر وبلاگستان
بعد از چهل پنجاه روز اختلال، بلاگفا بالاخره در هایش را به روی ما باز کرد. هر چند آرشیو دو سال اخیر و سیستم نظردهی هم رفته روی هوا اما همین که می شود دوباره اینجا نوشت ، خوب است. (سطح مطالبات به کف خودش رسیده!)

در این مدت کلی مطلب و سوژه برای نوشتن پیش آمدند که اگر می شد نوشت هم ممکن بود نوشته نشود، اما چون نمی شد نوشت ما به شدت حسرت خوردیم که چرا نشد...

این اختلال خیلی ها را تشویق کرده به راه انداختن یک وبلاگ جدید که دیگر وابسته به هیچ سرویس دهنده ای نباشد ، دامنه و میزبانی مستقل داشته باشد حتی  کم کم از چارچوب یک وبلاگ خارج شود . شاید ندانم کاری آقای شیرازی در پشتیان گیری های مستمر از نوشته های ما حکم کشتن همان بزی را داشت که در داستان بُز خود را بکش به آن اشاره شده.

خلاصه اینکه دلم برای همه شماهایی که اینجا را می خوانید و همه لحظه های وبلاگ نوشتن (که البته خیلی فرق می کند با نوشتن در جاهای دیگر) تنگ شده بود.

پ.ن: حتی همین پست هم دو روز روی هوا معلق بود تا بالاخره الان آمد بالا!

+ نوشته شده در ۱۰ قبل از ظهر توسط امیر.
یکشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۴
عمره؟.... عمراً !!!
دو سال پیش همین حدودا رفتم سفر عمره. (دو تا پست هم درباره اش نوشتم)

وقتی از پله های هواپیما پیاده می شدم در فرودگاه جده و هُرم گرما اولین پدیده ای بود که به استقبالمان می آمد سخت کنجکاو بودم ببینم این سعودی های فلان فلان شده ای که همه جا وصف پلیدی و پلشتی شان را می شنیدم می خواهند با ما چطور برخورد کنند؟

سوار اتوبوس شدیم تا به ترمینال برویم، من وسط های ماشین ایستاده بودم و راننده داخل یک کابین شیشه ای بود. هنوز مسافرها کامل سوار نشده بودند که تو آینه ای که روی شیشه جلو وصل شده بود صورت اولین سعودی که همون راننده بود رو دیدم. پسر سیاه پوست جوونی بود با ریشهای بن لادنی فرفری. شبیه همین داعشی های الان. لحظه ای بعد نگاهمون در هم گره خورد. بی درنگ خندید. خنده ای بسیار پر انرژی و مهربون، از اون آدم های پر جوش و خروش بود، با حرکات دست سعی میکرد سلام و احوالپرسی بکنه، من که جا خورده بودم از این همه صمیمیت به مادرم نشونش دادم، بعد دستش رو شبیه حالت قنوت توی نماز کرد و آسمان را نشان داد. انگار میخواست بگه من رو دعا کن! چند دقیقه بعد موقع پیاده شدن دوباره کلی انرژی خوب به ما داد.

انگار نیک می دانست اولین برخورد خوب با یک مهمان چقدر شیرین است.

ترمینال خیلی خلوت بود و در عرض کمتر از 15 دقیقه همه کارهای گذرنامه و تحویل بار تمام شد و برخورد پلیس های گذرنامه و شرطه ها هیچ مشکلی نداشت و من همچنان منتظر رسیدن به غول مرحله آخر و آن برخورد توهین آمیز معروف بودم.

داشتیم چمدان ها را تلو تلو خوران می کشیدیم به سمت اتوبوس های کاروان که صدایی رسا با لهجه عربی از پشت سر صدایم کرد "حاجی!... حاجی!" از حرکت ایستادم و برگشتم پشت سرم را نگاه کردم، مردی بلند قد و خوش سیما که لباسی شبیه خلبان ها پوشیده بود و انگار از کارمند های فرودگاه بود با دستش چرخ های ترولی را نشانم داد که گوشه سالن توی همدیگر جمعشان کرده بودند.

همه ساک ها روی یک چرخ جا گرفت، بقیه هم پشت سر من آمدند و چرخ برداشتند.

در طول سفر هم یک صبح تا شب تنهایی رفتم شهر جده و بیشتر شهر را گشتم و چقدر از پلیس ها راهنمایی گرفتم حتی ظهر را رفتم روبروی وزارت خارجه عربستان در یک مسجد دو ساعتی خوابیدم و موقعی که برگشتم تهران فهمیدم ویزای زیارتی ایرانی ها فقط در مکه و مدینه اعتبار داشته اما همه آنها با اینکه ایرانی بودنم را می فهمیدند هرگز تذکر هم ندادند!

و تجربه های فروان دیگری از برخورد با مردمی که تا قبل از آن سفر نگاه کاملا متفاوتی داشتم نسبت به آنها و حقیقتش را بخواهید این قسمت مردم شناسی سفر خیلی برایم جذاب تر بود تا آن قسمت های زیارتی...


 

آن دو بیمار جنسی که در فرودگاه جده آن کارها را کردند چند ساعت بعد توسط رییس فرودگاه شناسایی شدند و بسرعت ماموران پزشکی قانونی آمدند و پسرهای ایرانی را معاینه کردند و مسولین سعودی فرودگاه کلی معذرت خواهی کردند که البته ایرانی ها گفتند اجازه نمی دهند قضیه به این راحتی فیصله پیدا کند، متهمین اعزام به دادگاه شدند حتی یک جلسه دادگاه برگزار شده ، دیروز هم گفتند به اشد مجازات خواهند رسید آن هم اجرای حکم حتما با حضور خانواده پسرهای ایرانی انجام خواهد شد...

ولی بعضی ها هنوز دلواپس اند.

 

+ نوشته شده در ۱۲ بعد از ظهر توسط امیر.