پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393
استخر

ده دقیقه تا شروع سانس مانده. بیست سی نفری می شویم سرجمع. همیشه مثل بچه های دبستانی پشت سر هم صف می بستیم تا زودتر وارد استخر شویم. اما امسال ساک ها را مثل زنبیل های تاریخی ِ صف شیر های شیشه ای پشت سر هم قطار کرده ایم و روی هرّه سنگی نشسته ایم.

 دو تا مرد سالخورده کنار من نشسته اند و با هم حرف می زنند، آمار استخر های اطراف را می دهند به هم. فلان جا بیست تومنه بلیطش، خلوت تر هم هست، ولی عیبش اینه که سانس قبلش زن ها تو آب بوده اند. بعد می خندند و نیم نگاهی به من می کنند. خنده را به من هم تعارف می کنند تا من هم غریبی نکنم و به حرفهایشان بخندم. آن یکی که لهجه شیرینی هم دارد می گوید ولی اینجا حسنش اینه استخر زن ها جداست. همین رو که داره میگه دختر لوند بلند قامتی که کوله استخر پشتش دارد می آید و رشته افکار جمع را می درد و می گذرد.

 آن طرف تر استخر بانوان است. محفل زنانه ای هم آنجا شکل گرفته که سر و صدای خیلی بیشتری دارند. مرد خوش لهجه راستای نگاهش محوطه زنها را نشانه گرفته و انگار که دلش پر می کشد برای آن اردوگاه، صدایش را صاف می کند و با لحن جدی و کارشناسانه ادامه می دهد: اینجا آدم خیالش راحته که صد جور مرض نمی گیره. یک حس درونی به من می گوید ته دل به این حرف هیچ اعتقادی ندارد و بالاخره خنده ای متاخر می آید روی صورتم.

همین ماجرا در اردوگاه مقابل هم صادق است. خیلی هم شدیدتر. یعنی زن ها هم خیلی دوست دارند به استخری بروند که فقط هم جنسان خودشان آنجا شنا کرده باشند. بدن مرد وارد آب نشده باشد خدایی نکرده.  کافی ست در یک جمع زنانه تبلیغ یک چنین استخری را بکنید و ببینید چه استقبال خوبی می شود.

این در حالی است که در یک کشوراسلامی مثل مالزی هم چیزی بنام استخر زنانه محلی از اعراب ندارد و زنهای محجبه ناچارند یک سانس استخر را چارتر کنند تا بتوانند به دور از چشم نامحرم شنا کنند. بقیه دنیا هم (بغیر از آنهایی که باور های اسلامی دارند) پدیده ای بنام "استخر تفکیک" شده مثلا برای راحت بودن زنها یا مردها وجود ندارد.

این تفکیک های جنسیتی که اتفاقا بحث داغ ادارات شهرداری هم شده ، من را شدیدا به یاد آن اصل "عشق و تنفر" می اندازد. یعنی علاقه سرکوب شده بعدا به نفرت تبدیل می شود. دقیقاً مثل آن مردی که اندام دختر های جوان را با ولع برانداز می کرد و آهی در دل می کشید و آن میل را به نفرت بدل می کرد و در مدح آب آن استخری سخن می گفت که بدن هیچ زنی را هیچ وقت در آغوش خود نکشیده است.

+ نوشته شده در 9 بعد از ظهر توسط امیر.
سه شنبه هفتم مرداد 1393
جان و تن

دکه دار محل یکی از آن دوستهایی است که هم سن خودم است. از وقتی که یادم می آید پدر را از دست داده بود و با همان بچگی در کنار مادر و برادرش آنجا را اداره می کردند. یک برادر دیگر هم داشتند که وقتی بخاطر مصرف زیاد اوور دُز کرد ما فهمیدیم که او هم بوده.

صفحه اول روزنامه ها و مجله ها با همه تغییرات طوفانی که در دنیای رسانه ها رخ داده هنوز جذابیت خودشان را دارند و آدم وقتی از کنار کیوسک می گذرد دوست دارد درنگی کند و آنها را دید بزند. موقع نگاه کردن تیتر ها ادم دوست دارد یک نجوایی بکند و حرصش را جوری خالی کند. چه کسی بهتر از همین دکه دار که بیشتر کارش شده فروش چند نخ وینستون اولترا و شارژ دویی ایرانسل و آب مدنی؟

روزنامه فروشها یک بی تفاوتی مثال زدنی نسبت به دنیای اخبار دارند. این سالهای اخیر وقتی میخواست سر حرف را باز کند میگفت: قاضی دلار چی میشه بالاخره؟ من هم اول میگفتم تو روی خبرها نشستی و سراغ آنها را از من میگیری؟ بعد یک چیزهایی میگفتم و آخرش میگفت یعنی وضع درست میشه؟ و حرفمان با آمدن مشتری بعدی که معمولا چیزی غیر از روزنامه میخواست نصفه می ماندو من می آمدم.

چند وقت پیش هم برای اولین بار لپ تاپ و اینترنت راه انداخته بود برای خودش و از من سراغ سایت های دوست یابی را می گرفت که کدامشان بهتر است؟ خیلی عجیب است. عامل فروش و نشر اینترنت و روزنامه و مجله باشی اما اینقدر فاصله...

دیروز که از سر کار برمی گشتم ایستادم و مثل همیشه چشمی گرداندم روی مجله های رنگی و همزمان نصف حواسم پیش دوست دکه دار بود. بی مقدمه پرسید: چرا ما هیچ وقت از زندگی راضی نیستیم؟ با تعجب نگاهش کردم و ادامه داد: چرا پیشرفت ها هم ما را راضی نمی کند؟ همین موقع یکی از مشتری ها بین مجله ها یکی را بالاخره انتخاب کرد، گفت: به به "سرزمین من" چه مجله خوبی... معلوم اهل طبیعت گردی هستی! مرد درونگرایی بنظر می رسید، لبخند خاموشی زد و گفت بله. دکه دار خیلی تلاش کرد یک طوری خودش را با او لینک کند تا در سفرهای طبیعت همراه شود اما مرد مشخص بود دنبال همراه نبود.

گفتم خب همه چیز دارد تغییر می کند، خواسته های ما هم تغییر می کند، رضایت هم ثابت نیست. گفت چطور میشه فهمید این اسمش پیشرفت است یا طمع؟ احساس کردم جواب دقیقی ندارم گفتم معیار، عقل خودت است و در هر کسی فرق میکند... گفت یعنی بیشتر شدن آگاهی کار را سخت تر نمی کند؟

گفتگوی مفصلی بین ما درگرفته  بود. آخرش گفتم حسابی تغییر کردی! گفت سعی میکنم بخونم. گفتم چی می خونی؟ گفت همین مجله "جان و تن" رو می خونم. اینجا مجله زیاد پیدا میشه ، همه چیز می خونم. نگاهم رفت روی جلد مجله جان و تن که بشکل سفارشی اون جلوی پیشخون ایستاده گذاشته بودش و روی تکه ای مقوای سفید که مال پشت جعبه سیگار است، با خط کودکانه و خودکار آبی طرح درشتی درآورده بود: مجله روانشناسی جان و تن، مناسب برای مشکلات زندگی شما . یکبار دیگر هم پیشنهاد کرده بود حتما بخوانمش ولی جدی نگرفته بودم حرفش را.

یک مجله خوب می تواند جان ِ آدمی که تن ِ او سالها در حجم انبوه مجله های کاغذی زندگی کرده بود را بالاخره تسلیم و با خودش همراه کند، کنجکاو و متفکر کند، تشویق شود تا برود دوره تحلیل رفتار متقابل را بگذراند و در به در دنبال سخنرانی های دکتر هولاکوئی سراغش را از مشتریانش بگیرد.

سخنرانی های دکتر هولاکوئی رو از کجا می تونم پیدا کنم؟ من یک مجموعه خیلی خوب ازش دارم، میخوای برات بیارم؟ جدددددی؟ داری؟ برام بیار من اینجا مجله زیاد دارم،هر چی خواستی ببر. میتونی بیاری؟

آره حتما برات میارم.

آنها که تنهایی پر هیاهو را خوانده اند ،دکه دار محله ما را بهتر درک می کنند.

+ نوشته شده در 1 قبل از ظهر توسط امیر.
پنجشنبه دوم مرداد 1393
خاورمیانه ی خسته

چند روز است که مظالم اسرائیل و سقوط هواپیمای مسافران هلندی صدر اخبار را تصاحب کرده و ول کن هم نیست.

این چند روز مدام یاد خاطره ای افتاده ام که یکی از نزدیکان برایم تعریف کرد.

کسی که این خاطره را تعریف کرد، فردی است که بیشتر کشورهای مهم دنیا را به قصد کار و تفریح دیده است. به واسطه همین سفرها با آدمهای موثری هم ملاقات کرده که باعث می شود نقطه نظراتش برایم قابل اطمینان باشد.

تعریف میکرد که چند سال پیش به هلند رفته بود و از فرودگاه شهر آمستردام قصد پرواز به شهر دیگری را داشته، در سالن ترانزیت فرودگاه ، چند صندلی آن طرف تر یک جوان یهودی هم نشسته بوده. خب یهودی بودن او را از شکل ظاهر و آن کلاه معروف متوجه شده. پسر جوان کتابچه دعایی بدست داشته و مشغول خواند دعای سفر بوده، ظاهرا این دعای سفر از آن دعا های طولانی است (چیزی شبیه جوشن کبیر ما!)

مسافران سوار هواپیما می شوند و همه می آیند و می نشینند بر صندلی هایشان. اما هواپیما بعد از کلی معطلی همچنان متوقف می ماند. تاخیر در پرواز هم مربوط به قبل از سوار شدن مسافران است و بعد از مسافرگیری اصولا تاخیر معنایی ندارد. و حتما می دانید فرودگاه آمستردام داستانش با مهرآباد و مهرآباد ها فرق میکند که چنین اتفاقهایی طبیعی باشد.

خلاصه بعد از کلی انتظار و تعجب، جوان یهودی که ظاهرا دعای سفر را ختم کرده بود می آید و سوار می شود و هواپیما روشن می شود و پرواز می کند.

در حقیقت این مثالی بود که دوست ما برای اثبات قانون نا نوشته ی قدرت باورنکردنی یهودیان در دنیا مطرح کرد. و تاکید می کرد کمتر کسی می تواند وارد یک تجارت بزرگ بشود بدون اینکه یک یهودی را در کنار خود داشته باشد یا در آن چرخه اصلی با یهودیان همکاری کند.

قصدم از ذکر این خاطره هم کلام شدن با رسانه های سبک روزنامه کیهان نیست. این چند روز به آن خاطره مدام فکر میکنم و سکوت کشورهای اروپایی اصلا برایم باور کردنی نیست. و اینکه امروز هفده کشور اروپایی در سازمان ملل در برابر رای گیری علیه این جنایت جنگی رای ممتنع دادند. کشورهایی که بزرگترین آرمانشان حقوق بشر است.

تنها دلیلی که برای این سکوت تاسف بار پیدا می کنم قدرت و نفوذ اقتصاد است، اقتصادی که در خدمت سیاست است و سیاستی که در خدمت دین است.

شاید سکولاریزم هم یک دروغ بزرگ است؟

+ نوشته شده در 1 قبل از ظهر توسط امیر.