X
تبلیغات
پـــنـــجـــره چوبی
شنبه دوم فروردین 1393
مادر
9 ماه پیش بود که مادرم عازم یک سفر نسبتا طولانی پیش خواهرم شد. موقعیت تازه ای بود که تا آن وقت تجربه نکرده بودم و نکرده بود. رشد جسمی و روحی دلیل خوبی بود برای اینکه همگی قانع شویم که الان دقیقا زمان چنین سفری فرا رسیده است و از شما چه پنهان خودم هم بیشتر از همه منتظر موقعیتی بودم که با خودم بیشتر مواجه شوم.  

قرار گرفتن در موقعیت های جدید زندگی که منجر به تجربه های بدیع شوند؛ حتی به قیمت ناملایمات پیش بینی نشده، باز هم برای ما گیرایی خاصی دارد. برای همین است که به سفر می رویم  و سفر همیشه دوست داشتنی است.

نگرانی ظاهری ام در غیبت مادر خلاصه میشد و اینکه حالا من از پس غذا درست کردن و بقیه کارهای خانه بر می آیم یا نه؟ و نگرانی دیگری هم بود که غرور و استقلال خواهی مردانه مانع از بروز آن میشد؛ اینکه با نبودن مادر چه کنم؟

مادر رفت و من حتی بلد نبودم یک قابلمه کته درست کنم، هرچقدر هم قبل از رفتنش سعی می کرد این کارها را یادم بدهد فایده ای نداشت.

اپلیکیشن های ارتباطی که آقای ادوارد اسنودن می گوید جاسوسی دنیا را می کنند به بهترین شکلی که تصور می شود ما را از اینطرف دنیا به آن طرف دنیا پیوند دادند. اما حقیقت این بود که حالا مادر تبدیل به یک صدای صرف شده است. و این موقعیت جدید بیشتر از همیشه به من ثابت کرد که با تغییر جغرافیا انسانها هم تغییر می کنند. من از زندگی اینجا برایش می گفت و او از زندگی آنجا، و هر دو بی خبر از هم.

اما زندگی را نمی توان رها کرد. کلی کارهای جدید که هرکدام اولش برایم غول بودند. غذاهای فست فودی آدم را افسرده می کنند و دیر یا زود باید تسلیم کدبانو گری شد و آشپزی را یاد گرفت! آشنا شدن با ادویه های عجیب و غریب کابینت، دنیای سبزی ها و کیسه های برفک زده ی داخل فریزر که همه شبیه هم بودند و هر اشتباه مساوی خراب شدن غذای آن روز بود. اینکه هر نوع گوشتی بدرد کدام غذا می خورد و کجای کدام حیوان را باید در کدام خورشت و خوراک استفاده کرد؟ اینکه الان فصل نخود فرنگی است و باید برای یکسال ذخیره کنی و ده جور سبزی و سیفی دیگر... کمد رختخوابها و ملافه ها و ماشین لباسشویی و لباسهایی که با هم سازگار نیستند و مثل رنگین کمان به همدیگر رنگ می دهند! و جهاد اکبر که همانا نظافت است. چقدر همه جا زود کثیف میشد و من خبر نداشتم تا حالا... به اینها اضافه کنید سر کار رفتن و خرید کردن را.

البته بی انصافی است که نگویم ظرفها را بابا می شست و بخشی از خرید هم با او بود.

و در تمام این مدت و حین انجام دادن کارهایی که قبلا مادر انجامشان می داد و ما آب در دلمان تکان نمی خورد یاد او بودم. در حقیقت آنقدر که موقع انجام دادن کارهای خانه به مادرم نزدیک می شدم، وقتی که تلفنی حرف می زدیم احساس قرابت نمی کردم و چه تجربه عجیبی بود. مخصوصا این خانه تکانی آخر سال که متاسفانه آنطور که دوست داشتم نشد اما تا خود آخرین لحظه ها که داشتم هفت سین را می چیدم یاد او بودم.

همزمان بیاد خواهرم هم می افتادم که تمام این شش سال تنهایی، همین مراحل را حتی سخت تر سپری کرده بود و حالا مادر میخواست کمی کفه ترازو را به سمت او سنگین کند. در حقیقت همیشه کنار هم بودن نیست که ما را به هم نزدیک می کند و باعث می شود که متوجه یکدیگر بشویم. گاهی تنها، دور شدن است که می تواند ما را به یکدیگر نزدیک کند تا این مفاهیم جغرافیایی و واحد های اندازه گیری بی معنی شوند.

قرار گرفتن در موقعیت های جدید زندگی که منجر به تجربه های بدیع شوند؛ حتی به قیمت ناملایمات پیش بینی نشده، باز هم برای ما گیرایی خاصی دارد. برای همین است که به سفر می رویم  و سفر همیشه دوست داشتنی است.

دو روز دیگر باید با یک دسته گل قرمز برویم به استقبال مادر در فرودگاه. و من نمی دانم با کدام مادر ارتباط بهتری برقرار خواهم کرد؟ مادری که 9 ماه حضور سنگینی داشت، یا مادری که بعد از 9 ماه می آید و من بیشتر از قبل قدرش را می دانم؟



در ادامه مطلب عکس بعضی از غذاهایی که این مدت پختم را می توانید ببینید.
ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 2 قبل از ظهر توسط امیر.
یکشنبه یازدهم اسفند 1392
اول مارس
سال پیش همچین روزهایی بود که پرده ها را در آورده بودم و داشتم شیشه ها را با روزنامه تمیز می کردم که متوجه بچه گربه خوشگل سفیدی شدم که رفته توی آکواریوم خالی گوشه بالکن خونه کرده. دو روز طول کشید تا پرده ها بجای خودشان برگردند و گربه سفید تا توانست از ما دلبری کرد. دهانش را به شیشه می چسباند و با پنگولهایش رو به شیشه می ایستاد و نجوای غذا سر می داد.

با هم دوست شدیم، اول ته مانده غذا بعد جیره روزانه ای که پدرم صبح به صبح با دقت هرچه تمام تر برایش آماده می کرد، تکه های نان سنگک را در شیر تریت می کرد البته بعد از گرم کردن در مایکروفر.

ویژگی بسیار جذاب گربه نسبت به سگ این است که سگ یک حیوان صادق و با وفاست، اما گربه در عین بی وفایی شخصیتی به شدت شیطون دارد و ظرفیت شوخی بالایی دارد. 


دختر ما کم کم لوس شد و توانایی غذا پیدا کردن را کسب نکرد، گربه لات های مقیم سطل آشغال هم بدجوری چشمشان دنبالش بود، چه شبها که نمی آمدند بالای سرش و چه جنگها که نمیشد. اما نکته کلیدی آنجا بود که گربه ما به هیچ کدام از این خواستگارها رکاب نمی داد.

تا اینکه چند روز است می بینم یک گربه سیاه با چشمهای سبز می آید به بالکن و از دور خیره می شود به گربه ما، اینبار برخلاف همیشه گربه ما جبهه نمی گیرد و از آن جیغ های بنفش نمی کشد.

دیروز ظهر رسیدم خانه همین که رفتم از بالکن چیزی بردارم و به پشت پنجره رسیدم دیدم گربه ما با گربه سیاه به شدت هر چه تمام تر مشغولند و اصلا متوجه حضور من پشت پنجره نبودند. برعکس آن تصوری که ما از صداهای ناهنجار گربه ها در شبهای زمستانی داریم ماجرا کاملا سایلت پیش می رفت......

و بعد که فیلم تمام شد خیلی جالب بود. دو تایی زیر آفتاب خوابیدند کنار هم و گربه ما حسابی زنانگی می کرد برای گربه سیاه چشم آبی، هر چند ثانیه صورتش را می جرخاند به طرف گربه سیاه و از آن نگاهها می کرد.بر خلاف همه تشبیهات انسانها که خیلی راحت صفت "حیوانی" را به هر پدیده ی ناخوشایندی می دهیم، این دو حیوان رفتارشان اصلا حیوانی نبود. گربه ما حتی در انتخاب پدر بچه هایش وسواس زیادی داشت چون این گربه سیاهه واقع زیباترین گربه ای بود که این مدت آمده بود روی بالکن!

امشب بطور اتفاقی دیدم جایی نوشته اول مارس روز جهانی جفت گیری گربه ها گرامی باد. همان موقع با چشمهایی گرد شده از تعجب تقویم را نگاه کردم. اول مارس بود.

+ نوشته شده در 1 قبل از ظهر توسط امیر.
شنبه بیست و هشتم دی 1392
مسجد پیامبر
امروز که سررسیدم را ورق می زدم رسیدم به این یادداشت که غروب اولین روز اقامتم در مدینه و در مسجد النبی نوشته بودمش.

پنجشنبه 26/2/92: صبح بعد از صبحانه برای اولین بار رفتیم حرم. هتل ما تقریبا دویست قدم با حرم فاصله دارد. دیگر از گرمای جهنمی جده خبری نیست. نسیم خنک می آِید، با آفتابی که تنها یک عینک برایش کافی است. می گویند مسجدالنبی که فرانسوی ها  ساخت آن را به عهده گرفته اند دقیقا برابر مساحت شهر مدینه در صدراسلام است. محوطه ای بس فراخ و بی انتها. حدود یکصد درب دارد. هر پنجاه قدم یک چتر زیبا دیده می شود که روزها سایه بان است و با سیستم پیشرفته ای قطره های ریز آب  را با پنکه در هوا پخش می کند و شب های سایه بان جمع میشود تا چراغها زیر آسمان شب روشن شوند.

مسجدالنبی بازرسی بدنی ندارد. به نوع پوشش هم کاری ندارند که دقیقا چادر باشد یا مانتو یا رنگش چی باشد و تار موهایت آتش جهنم را برایت می خرد یا می فروشد و اینها... خادمهایش از این پشمکی ها نیز بدست نمی گیرند که بوقت آن بزنند روی سر و جانت. عکس و فیلم و اینها نیز همه جا آزاد است. اصلا آرزو به دل ما افتاد که یکجا بگویند " لا موبایل" . حتی سفره پهن کردن و خوابیدن هم ممنوع نیست. آن هم در سرزمینی که معروف است به ممنوعیت های غیر منطقی!

باری... برای اولین بار وارد حرم نبوی شدیم، صبح ها اینجا خیلی خلوت است. صحن حرم بزرگتر از حد انتظار است و اولش گیج شده بودیم که کدام طرفی باید برویم؟  داخل مسجد که می شوید بیش از هر چیزی ستونهای بی شمار مرمر به چشم می خورد، با آرک هایی دورنگ از دو نوع سنگ سیاه و سفید. رنگ سیاه که سنگ خارا است و در این سرزمین فراوان یافت می شود. سنگ سفید رنگ را نمی دانم. همه جای حرم نبوی کلمن های متعددی گذاشته اند که می توانید آب زمزم بنوشید. طوری آنها را گذاشته اند که برای آب برداشتن حتما باید روی زانو بنشینید و ظرف را پر کنید، حدس می زنم عمدی در کار است تا به احترام آب زمزم بنشینیم چون باقی آبسرد کن ها اینطور نیستند. زمین را فرشهای قرمز رنگ ریز بافتی پوشانده که خیلی شبیه فرشهای کاشان است.

قرآنهایی با ترجمه به همه زبانها کنار ستونهای مرمری با نظم و ظرافت چیده شده اند، جای مهر و مفاتیح خیلی خالی است.از همانجا خنکای مطبوعی بیرون می آید که تو فراموش می کنی در یکی از خشن ترین طبیعتهای دنیا به زیارت پیامبر آمده ای. هندو ها و اعراب با آن لباسهای یکسره روی زمین دراز به دراز افتاده بودند و چرت می زدند، انگار که کوه را کنده اند. سکوت و آرامش خاصی حاکم بود و کمی احساس رهایی. اینجا اشتراک همه مجموعه های اسلامی است. دیگر هیچ مسلمانی بر سر این پیامبر اخلاف نظر ندارد و می شود بدون نگرانی گفت: محمد رسول خداست.

احساس خوب صلح احساس خوب تفاهم همه گروههای بر یک نقطه. دوست ندارم بروم بسمت بقیع، آنجا دوباره منشاء اختلافات است. دوباره راهها جدا می شوند و دو راهی ها منتظرند.یک عده می خواهند اشک بریزند و خاک را به آغوش بگیرند و عده ای چماق و شمشیر بدست نهی می کنند و حد می زنند. ته دلم به سعودی ها حق می دهم که از دست کارهای ما خسته شوند از اینهمه حاشیه و فراموش کردن اصول. اینکه مفاتیح را بهتر از قرآن بشناسیم.

 چیزی که توی ذوق آدم میزند استفاده مطلق از طلا و سنگ است. یعنی همان ماده اولیه بت های معروف. داخل مسجد هرچقدر که جلوتر می روید به مسجد قدیمی که در حقیقت خانه و بارگاه پیامبر است نزدیک می شوید. خانه حضرت زهرا هم مجاور خانه پیامبر است. در حقیقت دو تا اتاق است. متاسفانه خانه دختر پیامبر در قسمت زنانه مسجد است و چقدر دوست داشتم آن دو پنجره که روبروی هم قرار گرفته اند را ببینم. همان که شریعتی شعر اخوان را چنین نسبت می دهد:

ما چون دو دریچه روبروی هم / آگاه ز هر بگو مگوی هم / هر روز سلام و پرسش و خنده / هر روز قرار روز آینده

اینجا کمی شلوغ می شود، تراکم ایرانی ها بسیار بالاست، خوشبختانه شرطه ها مجال نمی دهند کسی درو دیوار را بوس کند، رفتارشان کاملا محترمانه است، واقعا حاجی های قبلی چقدر به ما دروغ گفتند درباره این شرطه ها و ظلم هایی که بر ایرانی ها روا می دارند! سعی می کنم زودتر از اینجا بگذرم.


از مسجد قدیمی خارج می شوم و به حیاط اصلی مسجد می رسم. همان حیاطی که گنبد سبز رنگ عیان می شود و در همه فیلمها و عکسهای موجود مسجدالنبی از همان زاویه نشان داده می شود. دیدن آن گنبد از نزدیک احساس خیلی خوبی دارد ولی چیزی که فکرم را خیلی زود درگیر خودش کرد ، کوچک بودن آن بود. حتی کوچکتر از گنبد بسیاری از امام زاده های روستاهای شمال ایران. علیرغم همه عظمتی که در طول تاریخ حاکمان این سرزمین سعی کرده بودند به این مسجد و خانه و بارگاه رسول خدا اضافه کنند، ظاهرا گنبد کوچک که نه از سنگ بود و نه طلا با همه چیز آنجا فرق می کرد.

+ نوشته شده در 11 بعد از ظهر توسط امیر.