پنجشنبه هفدهم مهر 1393
کوری

وقتی ژوزه سارامانگو ، کوری را نوشت،(اگر کتاب را نخوانده اید چند سطر اول لینک ویکی پدیا را بخوانید)  اینکه روزی یک بیماری این چنینی وارد یک کشور اروپایی شود و مثل دویست سال پیش لرزه بر اندام مردم افتد را هرگز باور نمی کردم.  یعنی اینقدر راحت یک بیماری مخوف همه را کور می کند و هیچ کس جلو دارش نیست؟ فقط میشد گذاشت پای سورئال بودن داستان. یعنی انسان امروز خیلی قوی تر از این حرفها برایم متصور بود.

حالا این روزها یک بیماری مرگبار آمده که حتی مجال به کوری هم نمی دهد، گاهی سرعت عملش در کشتن انسانها رقابت می کند با درندگان داعشی! بعد از چند ماه هنوز واکسن و دارو هم ندارد. بله همان که در اخبار اسمش تکرار می شود؛ ابولا!

حالا یک مورد ابولا در اسپانیا مشاهده شده.یعنی دیگر صحب از مرگ سیاهپوست های آفریقا نیست، گلوله آتش وارد اروپا شده. چند اسپانیایی دیگر هم احتمالا مبتلا شده اند، چند ده نفر هم قرنطینه شده اند. یورونیوز با مردم مادرید مصاحبه می کرد که حسابی ترسیده بودند. یکی میگفت انگار که بهمن راه افتاده باشد...

هنوز هم نمی شود باور کرد داستان تقریبا خیالی کوری خیال دارد واقعی شود. اما بعد از ماجرای غیب شدن هواپیمای مالزیایی از دید همه ی رادارها و ماهواره ها این دومین بار  است که اقتدار انسان امروز زیر سوال می رود.

امیدوارم حتی اگر این ابولا هم مثل آن کوری آنطور اپیدمی شد انسان امروز کارهای آدمهای داستان کوری را تکرار نکنند. امیدوارم داعش دومی از پس این بیماری بیدار نشود.


 پ.ن: بعد از تیتر هایی مثل سرطان و کوری حدس می زنید تیتر مطلب بعدی چه باشد؟ پاسخ هایتان را برای ما پیامک کنید و در قرعه کشی برنده خوش شانس یک خودروی لکسوس شرکت کنید...

+ نوشته شده در 10 بعد از ظهر توسط امیر.
جمعه یازدهم مهر 1393
سرطان
نزدیکای ساعت ده شب بود که صدای دینگ دینگ وایبر من رو صدا کرد. عکس مامان روی اسکرین گوشی تعجبم رو برانگیخت. ساعت سه صبح (به وقت استرالیا) مامان چه پیامی فرستاده یعنی؟

"خیلی دلم درد میکنه، از شدت دل درد از خواب بیدار شدم"  زنگ نزده بود که خواهرم بیدار نشه. متاسفانه اطلاعات پزشکی مامان خیلی زیاده و این اصلا خوب نیست. سریع گفتم " خودت که استادی ، چایی نبات،دارچین، عرق نعنا... هر کدوم دم دستت داری بخور خوب میشی" دل درد با همه سادگی اش گاهی خیلی ترسناک است.

فردا اولین کاری که کردند مراجعه به پزشک خانواده بود. خواهر من اینجور وقتا استرس شدید میاد سراغش و دکتر که تقریبا در حد پزشک های عمومی اینجا بوده عفونت ادراری را احتمال می دهد با مقداری انتی بیوتیک اما در کنار آنها آزمایشهای پیشرفته ای هم تجویز می کند. در حقیقت عفونت ادراری پوششی بوده برای کنترل استرس بیمار.

چند روز بعد نتیجه آزمایشها می آید و در سی تی اسکن چهار سانتیمتر از روده بزرگ را مشکوک به سرطان رویت می کنند. مادر و خواهر تنها در یک کشور غریب، خبر سنگینی است که اولش باورنکردنی ست. مادر با سپر دفاعی قوی خودش را عادی نشان می دهد و اینکه نهایتا یک عمل جراحی است و هر چه زودتر انجامش می دهم. وضعیت خواهرم که در حقیقت همه بار را باید به دوش بکشد آنجا قابل وصف نیست. فقط وزن است که کم می شود و شبهایی که تا صبح پای لپ تاپ در سایت های پزشکی صبح می شوند.

همه اقوام و نزدیکان به اتفاق به بمب روحیه تبدیل شده اند و از نمونه های فراوان ختم به خیر شده این بیماری نزد اطرافیانشان می گویند. این کمال محبت است اما کسی نیست که نداند اینها فقط برای کنترل روحیه هستند و دیگر هیچ کس نمی تواند کاری بکند.

حالا که نگاه می کنیم می بینیم علائم سرطان هم داشته مادر که اصلا به چشم نیامده. برای تشخیص دقیق تر باید پیش دکتر متخصص بروند و بعد از آن هم کلونوسکوپی که دقیقا تکلیف روشن می شود. آنجا با همه تعریف و تمجیدی که از دکتر و دوایش می کنند خیلی سیستم بروکراتیک پر وقفه ای دارد. اینطور نیست که مثل اینجا بروی پیش دکتر و مشکلت را بگویی. تقریبا سه هفته زمان لازم است تا پاس کاری ها انجام شود و جواب قطعی یا شروع پروسه درمان را اعلام کنند.

برگشتن به ایران هم به این راحتی نیست. تقریبا با هر دکتری اینجا مشورت کردم اکیدا برگشتن را منع کردند.

شبها غرق در سردرد خوابم می برد و صبح ها وقتی بیدار میشدم آرزو می کردم همه اینها یک کابوس شبانه می بود. بقیه روز هم تقریبا متوجه نمی شدم چطور می گذرد و تقریبا همه چیز بی ارزش شده بود برایمان. یک جهان بینی خاصی آدم پیدا می کند که امیدوارم هیچ کدامتان تجربه نکنید. یک نوع تعلیق و بی وزنی دچار می شود آدمی.

رفتار مادر تقریبا قابل پیش بینی نبود. نمی دانم ، شاید این هم خاصیت جادویی انسان هاست که در مواقع سختی نیرومند می شوند و روحیه بخش اطرافیان؟ تمام این دوران یاد فیلم های ایرانی بودم که در مناسبتهای شهادت از تلویزیون پخش می شود.قهرمان داستان یک تومور مغزی مثلا در سرش می بینند و بعد از کلی آماده شدن برای بدترین خبر ناگهان یک معجزه رخ می دهد و هیچ اثری از تومور دیده نمی شود یا مثلا نتیجه آزمایش اشتباه شده بوده... حالا بعد از یک عمر خندیدن به ریش این داستانهای مناسبتی آرزو داشتم دوباره دکترها همین حرف ها را تحویل ما بدهند.

سه هفته لعنتی سپری شد و روز آزمایش رسید. به ساعت ایران هشت صبح آزمایش نهایی قرار بود انجام شود. ساعت ده و نیم بود و مادر هنوز در ریکاوری بود. دکترها هنوز بیرون نیامده بودند. اینطور که خواهر بیچاره ام میگفت آنجا تقریبا خودش مرگ را تجربه کرده از شدت اضطراب... دکتری که اهل مالزی بوده بیرون می آید و همان سناریوی فیلم های مناسبتی تکرار می شود. عین جمله دکتر این بوده " همه چیز happy بود. ما هیچی ندیدیم"

چند ساعتی من تلفن بدست داشتم خبر خوش را بین همه پخش میکردم. تجربه بینظیری بود از برخورد آدمها. یک نفر بود که همیشه فکر می کردم بیش از همه منطقی و کم عاطفه است. نمی دانید چطور گریه می کرد پای تلفن... یک نفر دیگر هم بود که سالها کدورت افتاده بود بین مان، او هم غافلگیرم کرد.

تجربه عجیبی است این دوران برزخی. نمی توانم با قاطعیت بگویم بد بود. بعد از آن همه ما تغییر کردیم. دنیایمان هم تغییر کرد.

پ.ن: لطفا آزمایشهای دوره ای را دست کم نگیرید، تقریبا بیشتر این نوع بیماری ها را در مراحل آغازین می شود کنترل کرد.

+ نوشته شده در 11 بعد از ظهر توسط امیر.
پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393
استخر

ده دقیقه تا شروع سانس مانده. بیست سی نفری می شویم سرجمع. همیشه مثل بچه های دبستانی پشت سر هم صف می بستیم تا زودتر وارد استخر شویم. اما امسال ساک ها را مثل زنبیل های تاریخی ِ صف شیر های شیشه ای پشت سر هم قطار کرده ایم و روی هرّه سنگی نشسته ایم.

 دو تا مرد سالخورده کنار من نشسته اند و با هم حرف می زنند، آمار استخر های اطراف را می دهند به هم. فلان جا بیست تومنه بلیطش، خلوت تر هم هست، ولی عیبش اینه که سانس قبلش زن ها تو آب بوده اند. بعد می خندند و نیم نگاهی به من می کنند. خنده را به من هم تعارف می کنند تا من هم غریبی نکنم و به حرفهایشان بخندم. آن یکی که لهجه شیرینی هم دارد می گوید ولی اینجا حسنش اینه استخر زن ها جداست. همین رو که داره میگه دختر لوند بلند قامتی که کوله استخر پشتش دارد می آید و رشته افکار جمع را می درد و می گذرد.

 آن طرف تر استخر بانوان است. محفل زنانه ای هم آنجا شکل گرفته که سر و صدای خیلی بیشتری دارند. مرد خوش لهجه راستای نگاهش محوطه زنها را نشانه گرفته و انگار که دلش پر می کشد برای آن اردوگاه، صدایش را صاف می کند و با لحن جدی و کارشناسانه ادامه می دهد: اینجا آدم خیالش راحته که صد جور مرض نمی گیره. یک حس درونی به من می گوید ته دل به این حرف هیچ اعتقادی ندارد و بالاخره خنده ای متاخر می آید روی صورتم.

همین ماجرا در اردوگاه مقابل هم صادق است. خیلی هم شدیدتر. یعنی زن ها هم خیلی دوست دارند به استخری بروند که فقط هم جنسان خودشان آنجا شنا کرده باشند. بدن مرد وارد آب نشده باشد خدایی نکرده.  کافی ست در یک جمع زنانه تبلیغ یک چنین استخری را بکنید و ببینید چه استقبال خوبی می شود.

این در حالی است که در یک کشوراسلامی مثل مالزی هم چیزی بنام استخر زنانه محلی از اعراب ندارد و زنهای محجبه ناچارند یک سانس استخر را چارتر کنند تا بتوانند به دور از چشم نامحرم شنا کنند. بقیه دنیا هم (بغیر از آنهایی که باور های اسلامی دارند) پدیده ای بنام "استخر تفکیک" شده مثلا برای راحت بودن زنها یا مردها وجود ندارد.

این تفکیک های جنسیتی که اتفاقا بحث داغ ادارات شهرداری هم شده ، من را شدیدا به یاد آن اصل "عشق و تنفر" می اندازد. یعنی علاقه سرکوب شده بعدا به نفرت تبدیل می شود. دقیقاً مثل آن مردی که اندام دختر های جوان را با ولع برانداز می کرد و آهی در دل می کشید و آن میل را به نفرت بدل می کرد و در مدح آب آن استخری سخن می گفت که بدن هیچ زنی را هیچ وقت در آغوش خود نکشیده است.

+ نوشته شده در 9 بعد از ظهر توسط امیر.