یکشنبه بیست و ششم بهمن 1393
روز عشاق مبارک باد
نزدیک سه ماه است که پدر رفته استرالیا ،البته یک هفته دیگه داره میاد. بقول دوستی که اسمش رو گذاشته بود "فرصت تنهایی" چقدر زود گذشت. یک مقدار نگران شدم از خودم. اینکه تنهایی چقدر خوش میگذره! البته تنهایی محدود با نوع نامحدودش خیلی فرق میکنه.

تو این مدت خیلی هم بیکار نبودم. نقاش ها آمدند خانه را رنگ کردند، دیگر خودتان حساب کنید تنهایی اینهمه اثاث رو جابجا کردن و خاک و خل جمع کردن و همزمان سه تا آدم دیگه رو وسط اون اوضاع سیر کردن و دو ساعت یکبار چایی ترکی سرو کردن چه بلایی سر نشیمن گاه آدم میاره!

مبلها هم یک ماه است در تعمیرگاه بستری شدند، خدا سر و کار آدم رو با این مبلسازها نندازه ! یکسری کارهای ابتکاری هم شروع کردم. مثلا رنگ طلایی درست کردم (بله درست کردم ، چقدر هم لذت بخش است ترکیب مواد رنگی و بو راه انداختن و رنگی شدن دست و بال آدم!) میگفتم، رنگ طلایی درست کردم و همه اون دیوارکوب های قدیمی و آباژورها و قاب های چوبی و دستگیره در اتاق ها و خلاصه کلی جای ریز و درشت را طلایی کردم. و این رنگ طلایی عجب رنگ سحرآمیزی است.

توی رنگ فروشی که رفته بودم چندتا خانم و دختر کم سن و سال دیدم که مثل مانتو فروشی دارند دنبال رنگ های مورد علاقه میگردند و کاتالوگ ها را ورق میزنند، جالب اینجا بود که همگی خودشان دست به قلم بودند و داشتند در آخرین روزهای سال محیط زندگی شان را خوش رنگ می کردند. خود مغازه دار هم از یک خانم خیلی خوشرو و پرحوصله کمک گرفته بود که ریزه کاری های رنگ سازی و هارمونی رنگ را توضیح میداد. کلی سر شوق اومدم تو اون مغازه . اول اینکه دخترها هم آمده اند توی گود اینطور کارها و بعد اینکه دوره رنگ های کسل کننده کرم و استخونی رو به پایان است خوشبختانه .

کلی آت آشغال دور ریختم و جای کلی وسایل رو تغییر دادم. همش یاد رهنمودهای وبلاگ "لذت کمتر داشتن" می افتم ولی افسوس که اختیار همه چیر با من نیست و می دانم آدمها وقتی پیر می شوند خیلی بیشتر به وسایل قدیمی شان دلبستگی پیدا می کنند و دلم نمی آید به راحتی بقیه چیز ها را هم دور بریزم :))

بعد رفتم لاله زار کلی لامپ ال ای دی و حباب جات خریدم و دارم سیم میکشم و نور پردازی میکنم، یک جورهایی این خونه بدون وسایل به دلم نشسته و دوست ندارم حالا حالا ها شکل اصلی خودش رو بگیره.

یک کشف جدیدی هم کردم بنام جوهر نمک! عجب ترکیب معرکه ای است! هر جایی که کثیف است و با هیچ چیز تمیز نمی شود، این اسید عزیز را روی سرش خالی میکنی و آش با جاش محو می شود! طرف پای تلفن میگفت یک میلیون میگیریم بیاییم موزایک های حیاط رو ساب بزنیم، بعد حساب کردم یک کارگر با چهار تا گالن جوهر نمک همین کار رو واسم میکنه! البته خونه پرش با هشتاد تومن.

یک وقتهایی هم دچار یاس فلسفی میشم و با خودم میگم اصلا هدف از اینهمه تمیز کاری و بازسازی چند تا اتاق چیه واقعا؟ مثلا فردا یک زلزله یا آتیش سوزی بشه یعنی من تموم شدم؟ بعد فکر میکنم اینها هم پیش نیاد، بقول عرفا : آمده ایم که برویم! در حقیقت آخر همه چیز غم انگیزه اما وسطش میتونه خوب باشه. مثل همه عشق ها که وسطشون خوبه و امروز روز جهانی عشاق بود.

عشق یعنی اینکه برای هدفی که ممکنه بهش نرسیم مبارزه کنیم و از اون تلاش لذت ببریم. نه اینکه فقط دو تا لب رو به هم بچسبونیم و دروغ های شاخ دار درباره علایقمون به هم غالب کنیم.

روز عشاق مبارک باد.

+ نوشته شده در 1 قبل از ظهر توسط امیر.
جمعه دهم بهمن 1393
فرشته عدالت

بعد از یکسال از آگاهی زنگ زدند، یک شماره 4 رقمی روی گوشی افتاد و صدایی از آن طرف خط گفت "ستوان فلانی هستم از پایگاه چندم آگاهی" میگفت دزد گوشی تان را پیدا کردیم. گفتم خب گوشی را که پیدا نکرده اید چه فایده؟ گفت شما بیایید اینجا برایتان توضیح میدهم. روزنه امید ناگهان می درخشد.

توی اتاقی که یک دختر معتاد را با دستبند بسته بودند به صندلی و درد خماری داشت دیوانه اش میکرد ستوان فلانی چندتا کاغذ و امضاء و شرح ازم گرفت و وعده داد تا خسارتت را ندهد آزاد نمی شود. میگفت خود سارق پرونده ها را خوانده و به سرقت اعتراف کرده .همکارش هم داشت میگفت به این دختر اعتنا نکنید، از اون دزد های عوضی است، سی تا لپ تاپ از خونه اش پیدا کردیم.

احساس امنیت به آدم دست میدهد وقتی میفهمد حتی بعد از یکسال دزد پیدا می شود و پلیس پرونده را به این راحتی از سر خودش باز نمی کند. شب قبل باران خوبی آمده و تهران پاک و براق است، جای پارک هم مثل معجزه پیدا می شود امروز برایم. زندگی زیباست.

هفته بعد میرویم داسرای سه راه آذری، کنار کارخانه آرد. فوج فوج قاتل و دزد می آورند. لباسهای زندانی ها را عوض کرده اند و آدم یاد دالتونهای کارتون لوک خوش شانس می افتد. پشت در اتاق بازپرسی چند نفری جمع شده ایم و خاطرات سرقت را با هم مرور می کنیم، همه خوشحال که عدالت دارد اجرا میشود. دزد را می آورند جوانی کوتاه قد که تنومند بنظر می آید، با اعتماد بنفس و روحیه عالی. همیشه از دیدن قیافه دزد ها تعجب میکنم. ساده تر از کهن الگویی که ما از دزد در ذهن خود ساخته ایم بنظر می آید.

بازپرس با احترام و متانت از همه ما سوال میکند و با دقت در برگه های مخصوص قید میکند، آدرس تلفن و همه چیز خلاصه. قرار است نامه بدهند برای روز دادگاه خبرمان کنند. موقع بیرون آمدن صدایم را آهسته میکنم می پرسم: درست است که می گویند این دزدها را بعد از مدتی آزاد می کنند؟ بازپرس هم با صلابت می گوید؛ تا رضایت شما را جلب نکند آزاد نخواهد شد!

سه هفته از روز دادسرا گذشته و خبری نشده هنوز. دوباره شماره چهار رقمی روی گوشی می افتد، ستوان فلانی است از پایگاه چندم آگاهی. با هیجان بله بله می گویم تا از توضیحات کلیشه ای برسد به جان کلام. قاضی تشخیص داده این متهم بی گناه است و الان آزاد شده. میگم مگر نگفتید خودش قبول کرده سرقت رو؟ صدای شلوغی مترو نمی گذارد حرفش را بفهمم فقط آنجایش را می شنوم که می گوید دستگاه قضائی است دیگر....

از مترو بیرون می آیم و هوا عجیب آلوده است. آلوده تر از همیشه.یاد توصیه دوستان می افتم که می گفتند بیخود وقتت را تلف نکن از این ماجرا چیزی نصیبت نمیشه و من با اطمینان میگفتم: اما افسر آگاهی گفته تا خسارت ندهد آزاد نمی شود، بازپرس هم همین را گفته حتی! حداقل چند سال آنجا می ماند و چند تا گوشی کمتر دزدیده می شوند!

+ نوشته شده در 0 قبل از ظهر توسط امیر.
سه شنبه سی ام دی 1393
پیک صبا

در یک سخنرانی پر مخاطب چهارصد نفر تمام حواسشان را داده اند به متکلم، یهو صدای ربنای شجریان از موبایلی بلند میشه. ده ثانیه می گذرد، صدا قطع نمیشود و امتداد دارد. این ثانیه ها خیلی طولانی هستند ، صدا قطع شد ولی چند دقیقه بعد اینبار صدای اذان موذن زاده در سالن طنین انداخت باز هم از سمت همان موبایل ....و همه آنهایی که ساکت تکیه داده اند به صندلی هایشان تا درباره مفهوم زندگی از نظرگاه مولانا حرف های جدیدی بشنوند به این فکر می کنند که این بابا چرا صدا را قطع نمی کند؟

شاید من تنها کسی بودم  که در آن سالن صاحب موبایل را درک می کردم و می دانستم چه بلایی سرش آمده!

یک اپلیکشنی هست فکر کنم اسمش هم "پیک صبا" باشه. کارش این است که کلی امکانات غیر قابل تصور دارد برای اینکه قبل و بعد از اذان نوا هایی مثل همین ربنا و اذان هایی با صداهای متنوع پخش کند، خلاصه کمک می کند که کسی نماز را فراموش نکند.

ماه رمضون بود که ما تبلیغ این اپ را دیدیم و با خودمان گفتیم چقدر خوب است که این ماسماسک ها در خدمت دینداری هم هستند و فقط فسق و فجور ترویج نمی کنند! خلاصه با قلبی مطمئن آن را نصب کردیم. اولش تنظیمات جور واجور برنامه را جدی نگرفتم که بیست جور حالت رو فرض کرده بود که مثلا برای اذان صبح چه تشریفاتی باشد و اذان مغرب چطور باشد ؟ ما هم همه را فعال کردیم که حسابی مقرب درگاه ازلی شویم.

چند روزی باهاش درگیر بودیم، کچل کرده بود ما رو، راه و بی راه صدایش بلند میشد. هر چقدر غیر فعال میکردم فایده نداشت. تا اینکه رمضان گذشت و ما دلمان نمی آمد پاکش کنیم بخاطر جنبه هدایتگری اش... همین حین ما با یک نفر آشنا شدیم و فیلم مزخرف آقای افخمی بهانه ای شد که یک دِیت باهاش بگذاریم. مثل همیشه فیلم که شروع شد موبایل رو سایلنت کردم (حتی بدون ویبره) و شروع کردیم به پاپ کورن خوردن و مزه ریختن روی دیالوگ های لوس فیلم که یهو وسط فیلم اپلیکیشن عزیز همین ربنای شجریان رو تا جایی که جون داشت در سالن طنین انداز کرد، حالا مگه قطع میشد صداش؟ هر دکمه ای که میزدم بی فایده بود، آدم های فیلم های کمدی هم مثل آدمهای جلسه مولانا نیستند که تو دلشون متاسف شوند، فحش بود که از پشت سر می بارید. تا بالاخره ساکت شد.

هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که شروع کرد به اذان گفتن .... دوباره همون داستان تکرار شد، فحش و اذان در هم آمیخته بود و من فقط تونستم گوشی رو خاموش کنم. قسمت تراژیک ماجرا این بود که من قبلا با اون دختر توی یکی از گفتگو هایم وقتی بحث به دین و مذهب رسیده بود و از من پرسیده بود "نکنه مذهبی هستی؟" من هم با اعتماد بنفس گفته بودم "نه بابا"

چیزی که بیشتر از همه اون غرغر ها و احساس بی فرهنگ جلوه کردن من رو ناراحت کرد نگاه متعجب اون دختر توی تاریکی به آدمی بود که میگفت مذهبی نیست ولی گوشی موبایلش چیز دیگری می گوید. احساس دروغگو جلوه کردن در حالی که خودت را آدم بیزار از دروغ می دانی اما مصلحت اندیشی از تو یک دروغگوی مضحک ساخته است از آن احساساتی است که هیچ وقت فراموش نمی شود. آن رابطه بعد از همان فیلم با یک خداحافظی مصنوعی تقریبا تموم شد و برگشت به سطح جوک های وایبری ، اما درس خوبی بود که حتی برای نگه داشتن کسی که دوستش داری هم نباید دروغ بگویی.

دقایق زیادی از سخنرانی استاد ملکیان درباره معناداری یا معنادهی زندگی را از دست دادم چون آن صدای ربنا من را از جلسه به جای دیگری برده بود. توی راه برگشت با دوستان وقتی هرکسی تصویر ذهنی اش از معنای زندگی را میگفت من همین ماجرا را با تم طنز تعریف کردم و همه با صدای بلند خندیدیم. اما واقعا دیروز فرصت خوبی بود که بیشتر به آن روز فکر کنم.

آقای ملکیان از مولانا نقل می کرد که برای رسیدن به معنای زندگی باید در خودتان تا آنجا که می توانید عمیق شوید.  

پ.ن 1: فایل صوتی سخنرانی فوق در سایت نیلوفر قرار گرفته که می توانید از اینجا دانلود کنید

پ.ن 2: اشتباهی کامنت ها را غیر فعال کرده بودم، خواستم بگم اشتباه شده و من هم مثل دولت فرانسه به آزادی بیان اعتقاد دارم!

 

+ نوشته شده در 11 بعد از ظهر توسط امیر.