پنجشنبه پنجم شهریور ۱۳۹۴
آندوسکوپی
بعد از دو هفته دل درد و تمسک به طب سنتی و خود درمانی متوجه شدم سنبه پر زور است و رفتم دکتر عمومی محلمون. با اینکه آقای دکتر از بچگی همه سرماخوردگی های ما را مداوا کرده بود ولی در این فقره دویست هزار تومن هزینه دارو و سونوگرافی و آزمایش روی دستمان گذاشت و یک تشخیص اشتباه داد! و اینجا فهمیدم سنبه پر زور تر است!

دیروز رفتم یک متخصص داخلی که بواسطه یکی از نزدیکان معرفی شدم. خیلی ریلکس و مهربان توضیحات طولانی ام را گوش کرد و روی تخت خوابندم و چند تا مشت آروم به اقصی نقاط شکم زد و گفت؛ فردا بیا آندوسکوپی تا خیالمون راحت بشه.

این "خیالمون راحت بشه" آنچنان تاثیری داره روی بیمار فراری از آندوسکوپی که هزار تا تهدید و تشویق و توضیحات علمی نداره.

علم پیشرفت کرده و دیگه مثل قدیم زنده زنده شلنگ را در حلقوم آدمها فرو نمی کنند. یک آمپول بی هوشی و تمام. ولی هنوز خیلی ها باور نمی کنند که آندوسکوپی دیگر درد ندارد، یک پسر 35 ساله را دیدم که دقیقا مثل گوسفندی که می خواهند قربونی کند پاهایش به زمین چسبیده بود و بابای پیرمردش دستش رو میکشید بسمت اتاق و این بیچاره هم تشنج کرده بود و میگفت نمیام.

در اتاق به اصطلاح ریکاوری هم چند تا تخت نزدیک هم برپا بود و مریض های بیهوش را از اتاق آندوسکوپی می آوردند آنجا و آنهایی که در نوبت بودند وظیفه بیدار کردن و هوشیار کردن آنها را داشتند. خیلی فضای مفرح و جالبی بود.

آدمها بعد از به هوش آمدن هنوز در یک خلسه و نعشگی شیرینی بسر می برند. شبیه آدم های مست که شروع به اعتراف می کنند. معمولا ریکاوری در دسترتس همراهان بیمار ها نیست و این لحظه را نمی شود در بیمارستان دید اما اینجا کمی شیر تو شیر بود و در فضای دوستانه همه کنار هم بودیم.

یکی میگفت: این شیرین ترین خوابی بود که همه عمرم دیده بودم، یکی دیگه از پرستار خوشش اومده بود و حسابی صمیمی شده بود و البته پرستار هم خیلی خوب باهاش پیش میرفت... یک بنده خدایی که کولونوسکوپی کرده بود مثل مسلسل بااااااد صادر میکرد.... همسر محترمی داشت که چهارتا پا قرض کرد و ما رو با بمباران شیمیایی تنها گذاشت. یک دختر زیبایی هم وقتی تو همان حال فهمید زخم معده داره با حیرت و التماس گفت یعنی دیگه نمیتونم مشروب بخورم؟

تقریبا همه در بازه 27 تا 35 ساله بودیم و هیچ میان سالی بین مریض ها نبود. درد های گوارشی ریشه در تغذیه غلط یا فشارهای عصبی دارد و فعلا جوان ها مشتری اصلی آندوسکوپی هستند.

اندوسکوپی من هم انجام شد، بسیار راحت تر از آن چیزی که فکرش را می کردم،همسر یکی از بیمار ها که قبل از عمل کمی تجربیات بیماری به اشتراک گذاشته بودیم بیدارم کرد. یک آبمیوه که نی آن قبلا آماده شده بود بدستم داد، واقعا اون پسره راست میگفت که شیرین ترین خواب عمر بوده.

همیشه برایم هیجان انگیز بود بفهمم وقتی آمپول بیهوشی را تزریق کردند بعدش چطور از هوش خواهم رفت، ولی واقعا آنقدر سریع اتفاق می افتد که حتی یک صدم ثانیه از آن اتفاق هم در یاد آدم نمی ماند. شاید مرگ هم این شکلی باشد؟ به همین راحتی ، به همین شیرینی....

+ نوشته شده در ۲۳ بعد از ظهر توسط امیر.
سه شنبه سوم شهریور ۱۳۹۴
سیمکارت دو
من بواسطه کارم، بخاطر آدمهای فراونی که تا حالا دیده ام، بعد از دیدن بیچاره هایی که قانون را نمی دانسته اند و بیچاره تر شده اند ، فهمیده ام همه رفتارهای روزانه ما دارای ابعاد حقوقی هستند، از آن بروشور که تو جعبه دارو گذاشته اند و هزار تا عوارض برای دارو پیش بینی کرده اند تا مبادا روزی مجبور شوند به کسی غرامت بدهند تا آن کاغذ های مسخره ای که به در و دیوار چسبیده و نوشته این مکان به دوربین مدار بسته مجهز است، ضربه گیر هایی هستند در مقابل قوانین.

حالا که بحث حقوقی شد نقل قولی می کنم از مرحوم دکتر علی شایگان، استتاد حقوق مدنی (البته به مضمون)؛ "دین ، اخلاق و قانون دایره هایی هستند حول یک مرکز ولی با قطر های مختلف"

قانون حتما کوچکترین دایره است، ولی بر سر اینکه دایره بزرگتر دین است یا اخلاق هنوز خیلی ها اختلاف دارند. حقوقی نگاه کردن به زندگی ما را تبدیل به موجودات خشکی می کند که در کوچکترین دایره ممکن حبس شده. این را من بعنوان کسی که روزی چندین ساعت حقوقی به همه چیز نگاه می کند می گویم.

برای من خیلی مهم است وقتی به کسی قولی دادم و قراری گذاشتم ، آن را نشکنم. شاید در کتابهای قانون به قول و قرار های شفاهی اشاره نکرده باشند و از نظر قانونگذاران همه چیز روی کاغذ و امضاء ذیل آن معنی پیدا می کند.

به کارگر افغان گفتم بیاد سیمکارت جدید رو بگیره، بهش گفتم معلوم نیست من همیشه در دسترس باشم، هرچی زودتر یکی رو پیدا کن بنامش کنم، گفت بین افغان هایی که گذرنامه دارند میگرده کسی رو پیدا میکنه.

موضوع دیگری هم هست به نام اعتماد. تصور غالب این روزهای ما این است که نباید به کسی اعتماد کرد و اعتماد کردن خطرناک است. از جمله آن کارگر که اتفاقا افغان هم هست و دیگر خیلی نا مطمئن است.... ولی اگر کمی دقت کنیم تقریبا همه تعاملات اجتماعی ما بر پایه اعتماد است و خودمان تصور میکنیم اینطور نیست!

کارمند بانک به امضاء مخدوش و عکس قدیمی کارت ملی شما اعتماد می کند و هرچقدر پول بخواهید از آن حساب برایتان بیرون می کشد، (خود من از آن آدمهایی هستم که دو تا امضاء شبیه هم نداشته ام تا حالا!)

شما به رستوران می روید و جان و سلامتی خود را در معرض غذایی قرار می دهید که هیچ وقت خبر ندارید طی چه فرایندی آماده شده است و این چیزی نیست جز اعتماد.

سوار اتوبوس ها و تاکسی هایی می شوید که به هیچ وجه نمی توانید صلاحیت و مهارت راننده آن را بسنجید، آن هم در کشوری که قهرمان کشتار در رانندگی است! اما به قیمت جانتان اعتماد می کنید بدون کمترین نگرانی.

همین مذاکرات 5+1 که سیزده سال طول کشید و 160 صفحه قرارداد نگاشته شد و اشک همه را درآوردند، الان در جلسات کنگره آمریکا معلوم شده باز هم بر اساس اعتماد استوار است!

و....

از همه دوستانی که برای مطلب قبل نظر گذاشتند بسیار ممنونم و این بار جسارتا کامنتها را پاسخ ندادم که یکجا اینها را بنویسم.


این روزها کتاب ارزشمندی را دارم میخوانم به نام "فلسفه ترس" با ترجمه خشایار دیهمی. از طریق اپلیکیشن طاقچه می توانید بخرید و در موبایل یا تبلت یا همین کامپیوترتان بخوانید.

+ نوشته شده در ۱۴ بعد از ظهر توسط امیر.
چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۴
سیمکارت
هفت هشت سال پیش که تازه حقوق بگیر شده بودم و عشق پس انداز کردن و بیزنس کردن منو کشته بود، تب ثبت نام سیمکارت های اعتباری و فروش آن به چهار برابر قیمت ما را هم مبتلا کرد.

سی چهل تا سیمکارت ثبت نام کردم. روی دو تای اول کلی سود کردم، ولی مخابرات یهو دوزاریش افتاد و گفت بقیه رو بعدا بهت میدیم. و این "بعداً " مصادف شد با عرضه وفور سیمکارت. بعد از یکسال به زور اصل پولم رو گرفتم و برگشتم سراغ خوردن نون و ماستم.

این ماجرا تمام شد تا سه ماه پیش که ما رفتیم مخابرات یک سیمکارت به نام خودمون بزنیم. خانم اپراتور یک پرینت گذاشت جلویم و گفت شما سی و پنج تا خط بنامت هست و ظرفیتت پر شده! اول برو تکلیف اینها رو روشن کن! ما هم شروع کردیم اس ام اس دادن به شماره ها که یا بیایید بنامتون کنم، یا چند روز دیگه سیمکارت رو می سوزونم! اکثراً خاموش بودن. چندتایی اومدن و حضوراً بنامشون کردم.

ولی یکی از سیمکارت ها فرق داشت.یک صدایی با لهجه افغانی که اسم و فامیل من رو هم میدونست شروع کرد به التماس که تو رو خدا این خط رو نسوزون، من جوشکارم،هشت ساله همه مشتری هام منو با این خط می شناسن، نون ما به این خط بند شده، حاضرم یک شیرینی هم بدم .... گفتم خب یه ایرانی بیار بنامش کنم، گفت به خدا هیشکی رو ما اینجا نداریم. اولش یه کم صدام رو کلفت کردم که این مشکل خودته و من وقت چونه زدن ندارم و.... ولی واقعا دلم نیامد خط رو بسوزانم.

چند روز پیش دوباره زنگ زد. یک سلام و علیکی کرد و گفت میخواستم بگم دیروز دزد اومد خونه ما و موبایل رو هم دزدید، خواستم بگم الان دیگه بروید و خط را بسوزانید. معلوم بود رویش نمی شد بگه برام دوباره سیمکارت بگیر. من که وسط مهمونی بودم و داشت خوش میگذشت خیلی جنتلمن گفتم خب بیا یکی دیگه برات بگیرم و اونم خوشحال شد و قرار گذاشتیم از اصفهان بیاد تهران و من سیمکار جدید رو بهش بدم.

ولی ماجرا برای من تازه شروع شد، یک درگیری ذهنی که اگر این مهاجر غیر قانونی بعدا هر فعلی مرتکب شود با این خط تلفن ، تمام مسولیت به عهده من است مخصوصا که سیمکارت المثنی را هم خودم باید میگرفتم و دیگر بهانه ای برای قانون باقی نمی ماند که سیمکارت در اختیار من بوده 

و ندایی دیگر که خیلی احساسی و آرام میگفت: واقعا دلت میاد نون یک نفر رو قطع کنی؟ به این راحتی؟ این بنده خدا که هشت سال سیمکارت دستش بوده و خبطی نکرده! واقعا هم برای یک شغل فنی که کارگر جای ثابتی ندارد و گاهی سراسر ایران در چرخش است این شماره تلفن یعنی همه ی دار و ندار.

در راه مخابرات بودم و مدام به اینها فکر میکردم که دوستی قدیمی رو دیدم و چاق سلامتی و اینها ، پرسید این طرفا چه خبر؟ منم قضیه را شرح دادم. یهو رنگش سرخ شد و با هیجان گفت همین الان برو خط رو بسوزون! من خودم درگیر همین ماجرا شدم . یک سال و نیم رفتم دادگاه و چند میلیون خرج کردم تا نجات پیدا کردم، برو بسوزن! اگه خواستی آشنا هم دارم کارت گیر کرد...

شما بجای من بودید چه می کردید؟

+ نوشته شده در ۰ قبل از ظهر توسط امیر.