پنجشنبه دوم مرداد 1393
خاورمیانه ی خسته

چند روز است که مظالم اسرائیل و سقوط هواپیمای مسافران هلندی صدر اخبار را تصاحب کرده و ول کن هم نیست.

این چند روز مدام یاد خاطره ای افتاده ام که یکی از نزدیکان برایم تعریف کرد.

کسی که این خاطره را تعریف کرد، فردی است که بیشتر کشورهای مهم دنیا را به قصد کار و تفریح دیده است. به واسطه همین سفرها با آدمهای موثری هم ملاقات کرده که باعث می شود نقطه نظراتش برایم قابل اطمینان باشد.

تعریف میکرد که چند سال پیش به هلند رفته بود و از فرودگاه شهر آمستردام قصد پرواز به شهر دیگری را داشته، در سالن ترانزیت فرودگاه ، چند صندلی آن طرف تر یک جوان یهودی هم نشسته بوده. خب یهودی بودن او را از شکل ظاهر و آن کلاه معروف متوجه شده. پسر جوان کتابچه دعایی بدست داشته و مشغول خواند دعای سفر بوده، ظاهرا این دعای سفر از آن دعا های طولانی است (چیزی شبیه جوشن کبیر ما!)

مسافران سوار هواپیما می شوند و همه می آیند و می نشینند بر صندلی هایشان. اما هواپیما بعد از کلی معطلی همچنان متوقف می ماند. تاخیر در پرواز هم مربوط به قبل از سوار شدن مسافران است و بعد از مسافرگیری اصولا تاخیر معنایی ندارد. و حتما می دانید فرودگاه آمستردام داستانش با مهرآباد و مهرآباد ها فرق میکند که چنین اتفاقهایی طبیعی باشد.

خلاصه بعد از کلی انتظار و تعجب، جوان یهودی که ظاهرا دعای سفر را ختم کرده بود می آید و سوار می شود و هواپیما روشن می شود و پرواز می کند.

در حقیقت این مثالی بود که دوست ما برای اثبات قانون نا نوشته ی قدرت باورنکردنی یهودیان در دنیا مطرح کرد. و تاکید می کرد کمتر کسی می تواند وارد یک تجارت بزرگ بشود بدون اینکه یک یهودی را در کنار خود داشته باشد یا در آن چرخه اصلی با یهودیان همکاری کند.

قصدم از ذکر این خاطره هم کلام شدن با رسانه های سبک روزنامه کیهان نیست. این چند روز به آن خاطره مدام فکر میکنم و سکوت کشورهای اروپایی اصلا برایم باور کردنی نیست. و اینکه امروز هفده کشور اروپایی در سازمان ملل در برابر رای گیری علیه این جنایت جنگی رای ممتنع دادند. کشورهایی که بزرگترین آرمانشان حقوق بشر است.

تنها دلیلی که برای این سکوت تاسف بار پیدا می کنم قدرت و نفوذ اقتصاد است، اقتصادی که در خدمت سیاست است و سیاستی که در خدمت دین است.

شاید سکولاریزم هم یک دروغ بزرگ است؟

+ نوشته شده در 1 قبل از ظهر توسط امیر.
پنجشنبه دوازدهم تیر 1393
کودک و سرباز

بعد از ظهر گرم ماه رمضان است و در قطار نشسته ایم. خنک و پر از نور سفید مهتابی که به دیوار های سفید واگن می تابند و سفیدی را دو چندان می کنند. آنجایی که دو تا واگن به هم وصل می شوند پاتوق آنهایی است که صندلی گیرشان نیامده است و آنقدر خسته اند که بی خیال ِ خاکی شدن لباس، نشیمن گاه را رها می کنند روی زمین تا کمی خستگی بدر شود.

سربازهای خسته ای که قبل از بیرون آمدن خورشید از آن دور دورها از خانه بیرون می زنند و راهی پادگان های دورشان می شوند، آن فضای بین دو واگن را پر کرده اند. چهار پنج نفری هستند. طوری خود را یله داده انده که راه بسته شده است و دیگر کسی نمی تواند رد شود. اینجا مسیر دست فروشهای مترو است. خوراکشان قطارهای خلوت است که جولان بدهند و بفروشند.

راستی با آمدن رمضان چقدر تعداد دست فروشها کم شده. دیگر نیستند؟ اینهمه در این شش ماه در بلندگو هایش دمیدند و مغز ما را خوردند که می خواهیم با همکاری یگان انتظامی با دست فروشهای بدبخت برخورد کنیم و زورشان نرسید و حالا چقدر کم شده اند؟ یعنی برگشته اند بانه برای روزه داری؟

به اینها داشتم فکر می کردم که سر و کله یک فال فروش پیدا شد. اشتباه نکنید! فال فروش با دست فروش فرق می کند! فال فروشها معمولا بچه های کار هستند و از شیرینی کودکی شان برای جذب کردن مشتری استفاده می کنند، یعنی آنها این کار را نمی کنند، آن قوروم دنگ هایی که آنها را مدیریت می کنند از این ترفندها استفاده می کنند.

پسر بچه شیرین و زرنگی بنظر می رسید، سربازها راه را بسته بودند و او میخواست طوری از بین شان بگذرد، مثل بند بازی که با احتیاط روی طناب راه میرود، پاهای کوچک و بدن ظریفش را از بین بدن های مردانه داشت رد می کرد که یکی از سربازها کودک درونش بیدار شد.

با دو دستش مچ پاهای بچه را گرفت، تعادلش را از دست داد، همین موقع سرباز دیگری دو دستش را بدور پهلو هایش حلقه کرد و نگهش داشت، پسرک انگار که بیش از پول در آوردن بازی کردن را دوست داشته باشد پالس شیطنت را بخوبی دریافت کرد و شروع کرد به مقاومت کردن، بقیه سربازها هم وارد بازی شده بودند و پسرک مثل موجوداتی که در فضا معلق می شوند بین دستهای اینها در حرکت بود. یک خنده شیرینی در صورت بچه فال فروش و سربازهای خسته نقش بسته بود، بقیه مسافرها هم لبخند ملایمی روی صورتشان آمده بود.

اما پسرک نقش دیگر خود را فراموش نکرده بود و همین حین هم بین خندیدن فال هایش را تبلیغ میکرد، مردی که کنار من نشسته بود بی اختیار دستش رفت سمت کیف پولش تا فال بخرد، یعنی یک واکنش هیجانی بود به آدمی که همزمان هم کودکی میکرد هم کاسبی. فکر میکنم یکی دو نفر دیگر هم فال خریدند. فال هایی که ذاتاً هرگز مشتری نداشتند و مشتری هایی که نمی دانستند پولشان را برای غزلی از حافظ خرج می کنند یا سکانس زیبایی از زندگی یک کودک؟

 در ادامه مطلب می توانید چند تا عکسی  که از این صحنه گرفتم را ببینید.  


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 1 قبل از ظهر توسط امیر.
یکشنبه یکم تیر 1393
غرور ملی

این شبها فوتبال و والیبال مهمان خانه های ما شده اند. چقدر هیجان و چقدر احساسات تلخ و شیرین نصیبمان شد. بنظرم این دو تیم ملی یک شباهت عمیقی با هم دارند. اینکه هر دو تیم والیبال و فوتبال ما از بازیکنان با اخلاق و دور از حاشیه تشکیل شده اند. مقایسه کنید تیم های فوتبال قبلی را که چطور وسط زمین با هم دعوا می کردند. البته من والیبالیستها را حتی بیشتر هم دوست دارم. چهره های برّاق و مهربانی دارند.

اما این بازی ها که انگار واقعا در حال بازی دادن همه ی ما هستند، شاخص خوبی شده اند برای اعیان شدن زشتی ها و زیبایی ها.

صحنه های زیبایی دیدیم از مبارزه ، تلاش و امید باورنکردنی نسلی که شهره است به نا امیدی.

و اینکه غرور ملی عجب ترکیب نا مانوسی است. واقعا با چه طرز فکری ما اینقدر یکدیگر را به داشتن روحیه غرور ملی تشویق می کنیم؟  وقتی بعد از هر شکست گزارشگرهای ورزشی می گفتند این باخت چیزی از ارزشهای تیم ما کم نمی کند و ما آن را سوژه جوک های فیسبوکی مان کرده بودیم، هیچ وقت فکر نمی کردیم بعد از شکست در برابر آرژانتین تک تک همین "ما" ها جبهه می گیریم که: این شکست نبود، پیروزی بود، ما به داور باختیم، یوزپلنگها از روی پیراهنها بیرون آمدند و... هزاران توصیف شاعرانه درباره یک فوتبال دفاعی. کسی نیست به ما بگوید اگر اینطور باختن اسمش پیروزی است، پس آن بازی تاریخی استرالیا که با دو تا گل مرده خوری مساوی کردیم، چرا اسمش شد حماسه ملبورن؟ آنجا هم استرالیایی ها برنده نشدند یعنی؟

خیلی تاسف آور است روحیه ملتی که نمی خواهند واقعیت تلخ شکست را بپذیرند. و این روحیه ی نپذیرفتن شکست به واقع همان روحیه غرور و تکبر است که وقتی در مقیاس یک ملت منتشر می شود تبدیل می شود به غرور ملی! حال ما چقدر با افتخار به غرور ملی خودمان هم می نازیم! در حقیقت تا موقعی که ما قبول نکنیم که شکست خورده ایم نمی توانیم پیروز شویم چون در وضعیت مغلوب توقف می کنیم البته با توهم غالب شدن بر تمام عالم.


 

 در همین رابطه یادداشت زیبای زیبا کلام را هم حتما بخوانید که چند روز قبل از بازی نیجریه نگاشته شده. 

+ نوشته شده در 11 بعد از ظهر توسط امیر.