
ولی با همه اینها یک تعبیری از سفرمان کرد که خیلی خوشم آمد. گفت سفری که پیش روی شماست، تقدیر و قسمت نیست، از جایی هم طلبیده نشده اید ، این یک دعوت است.
گاهی کلمات ساده ای که روزی هزار بار سر زبانمان می چرخند ، آنقدر برایمان پر مفهوم نیستند که یک لحظه به آن کلمه طور دیگری فکر می کنیم. مثل همین دعوت که چند روز است دارم به آن فکر می کنم. دعوت دو حس رهایی و مسولیت را به من می دهد. وقتی می گویند تو دعوت شده ای احساس می کنی باید آماده شوی، منتظرت هستند، حس خنثی نداری و خیلی چیزهای دیگر...
دیشب داشتم مطلبی که پنج سال پیش در چنین روزهایی نوشته بودم را می خواندم.آخرین روز ثبت نام سفر حج در بانک ملت و مردی که ساعت چهار صبح یک شماره اضافه نوشته بود در لیست، تا بدهد به یک نفر مثل من که دیر رسیده و پشت در بسته مانده. اگر آن مطلب را ننوشته بودم الان یادم نمانده بود که آقای ریوندی در ازای آن شماره ای که به من داد از من خواست تا آنجا که رسیدم به یادش باشم. این به یاد دیگران بودن هم خاص همین سفری است که دعوت شده ام. قرار است به یاد همه باشم و برای همه آرزوهای خوب داشته باشم.
و دیگر اینکه توصیه شده قبل از رفتن حساب و کتابهایمان را با همه پاک و صاف کنیم. این یکی کار سختی است. از حسابهای مادی و مالی که بگذریم، خرده حسابهایی هستند که به این راحتی ها تسویه نمی شوند. این حلالیت طلبیدن ها و معذرت خواستن ها که ای کاش به زبان بیایند در برابر کارهایی که کردیم و دل هایی که شکستیم، هرگز رفتار منصفانه ای نیستند. شاید تنها فایده اش این است که بیاد بیاوریم بدی هایمان را و فراموش کنیم غرور و خود شیفتگی ها را.
تا چند ساعت دیگر عازم سرزمین پیامبر هستم. سعی می کنم همه آن شبهایی که لحظه های خوبی سراغم آمد به یادتان باشم. تک تک تان را به اسم صدا میکنم و برایتان آرزو ها می کنیم. می گویند شب آرزوها نیز در پیش است.
فقط می ماند آن کار سخت. همان پاک کردن دلها. انتظار ندارم کسی بر من ببخشد آن چیزهایی که بخشیدنش ساده نیست. همیشه سعی کرده ام بدی هایی که در زندگی کرده ام را فراموش نکنم و با آنها درگیر باشم.امیدوارم نا خواسته موجب رنجش هیچکس نشده باشم.
اما در مقابل یک باور نادرستی در جامعه ما وجود دارد که وقتی کسی درباره علاقه اش به هنر سینما و دنیای فیلمها صحبت می کند، بی اختیار به یاد پوستر اکشن های وسترن با آن دلیجانهایی که همیشه آتش می گرفتند و نقش های تراژیک بهروز وثوقی در فیلمهایش می افتیم. یاد آپارات و نگاتیو، سالن های خسته لاله زار و انقلاب و در نهایت آدمهای عذبی که عمرشان در این راه تلف شد و عاقبتی مثل سعدی افشار انتظارشان را می کشد. آنها را عشق فیلم و فیلم باز و خوره سینما می نامیم.
من فکر میکنم همین نگاه اشتباه است که سینمای معناگرای ما در کنج عزلت یک اقلیت روشن فکر خفته و گیشه اصلی در اختیار فیلمهای آبگوشتی است که بعد از دهها سال دوباره از تابوت بلند شده اند و هر روز هم به معنی کلمه آشغال تر از قبل می شوند!
امسال برحسب اتفاق خیلی سینما رفته ام. فیلمهای زیادی هم در خانه دیده ام. سریالهایی که گاه از فیلمها نیز بهترند می بینم. فقط جنبه سرگرمی ندارد. باید کمی روی قوه تخیلتان کار کنید، تا با فیلمها و آدمهایشان ارتباط بگیرید، گاه تا چند روز با آن شخصیتها می توانید زندگی کنید و موقع تصمیم گیری ها بجایشان تصمیم بگیرید. تمرین خوبی است پیش از رسیدن به دوراهی های زندگی واقعی، به دو راهی آدمهای داستان فکر کنیم و ببنیم اگر ما آنجا بودیم چه می کردیم؟

پله آخر و قاعد تصادف واقعا خوب بودند. از آن فیلمهایی که تا آخر دستت سمت موبایل نمی رود تا ساعت را ببینی چقدر مانده فیلم تمام شود و فرار کنی. از همان فیلمهایی که عمیق هستند و متاسفانه خوب نمی فروشند. برعکس آنها رسوایی و رژیم طلایی. که نگویم بهتر است... فقط می توانم بگویم بخاطر اینکه همراهی کرده باشم و در یک مقطعی وسط خیابان گیر کرده بودیم، بهترین جا سینما بود. البته رژیم طلایی انصافا فیلم بی شرفی نبود.

Shameless بهترین سریالی بود که این مدت دیدم.
داستان یک مرد دائم الخمر که شش فرزندش بتنهایی زندگی را اداره می کنند و گاهی او را. زندگی بدترین لحظه های خودش را به آنان نشان می دهد ولی شور زندگی در آن خانه هیچ وقت خاموش نمی شود. سریال پر از لحظه های اشک و لبخند است.

مثل یک عاشق کیارستمی و زنان بدون مردان شیرین نشاط هم خوب بودند. مخصوصا دومی که آدم از فمینیستی بودن فیلم حسابی لذت می برد و از مرد بودن خودش شرمسار می شود. کم کم تعداد فیلمهای ایرانی که بیرون از ایران ساخته میشود دارد زیاد میشود و با یک عینک خوشبینی! میشود به فال نیک گرفت که سینمای ایران بین المللی شده است.

و بهترین فیلمی که این مدت دیدم برف روی کاجها بود. فیلمی است در مذمت بدون عشق ازدواج کردن. برخلاف همه عاشقانه هایی که عشق شکست می خورد و دنیای بی احساس ِ مادی مثل تانک از روی همه چیز رد می شود، اینبار پیمان معادی می گوید: قبول کنید که بدون عشق زندگی فقط زنده ماندن است. و در مقابل روایت کمرنگ دیگری را نشان می دهد که می گوید وقتی عشق هست زندگی های تمام شده می توانند دوباره شروع شوند. فیلم بسیار خوب ساخته شده که ارزش سینما رفتن را حتما دارد.
سینما جلوه ی ارزشمندی از هنر و اندیشه است. راه خوبی است برای بیشتر یاد گرفتن. والبته می تواند تفریح خوبی هم باشد. بر حسب تصادف امسال سال حماسه سینمایی شده برای ما.این جمله چقدر جهان را ساده و خطی تصویر می کند. مثل تصویری که در همه کارتونهای ژاپنی دهه شصتی از یک جاده بی انتها نشان می دادند و قهرمان قصه یک بقچه را سر یک چماق گره می زد و راهی سفر می شد... ولی واقعیت این جمله بسیار پیچیده است. این راه راست کجاست؟ که بقیه راهها بی راهه است!
جاده زندگی پر از دو راهی است و با احترام به جناب زرتشت گاهی هر دو راه راست هستند. اصلا این روزها راست و چپ هر دو مشروعیت پیدا کرده اند. هر چقدر جلوتر می روی جلوه های مطلق زندگی نسبی می شوند. همه بدی ها و خوبی ها را علم روانشناسی طوری تفسیر می کند که دیگر دلت نمی آید حتی به یک کودک آزار هم ناسزا بگویی وقتی می فهمی در کودکی خودش هم قربانی کودک آزاری بوده...
دیگر انتخاب کردن راهها بر اساس راستی و ناراستی کاری سخت شده است، ما یاد گرفته ایم تا به هر مقوله ای از زوایای گوناگون نگاه کنیم و برایش مشروعیت بتراشیم، نیمه خالی لیوان و نیمه پر لیوان را اختراع کرده ایم ، اخلاق و مصلحت را چنان با یکدیگر آمیخته ایم که در هر راهی که قدم می گذاری هم اخلاقی است و هم مصلحت آمیز. جمله جناب زرتشت کم کم جنبه طنز پیدا کرده بس که تعدد راههای راست همه جا را اشغال کرده.

دو راهی آنجایی است که دوست داری دو نیمه شوی و هر نیمه ات در یکی از آنها قدم بگذارد. می دانی و می دانم که شدنی نیست. یکی را انتخاب می کنی و بغضت را فرو می خوری و حرکت می کنی. به امید فراموشی دنده را عوض می کنی و گاز را فشار می دهی ، فشرده می شوی و برای آخرین بار آینه را نگاه می کنی .
دو راهی از تو یک موجود انتخاب گر می سازد، نگاههای سرد و بی رحم را به تو یاد می دهد، اینکه همه علاقه مندی ها اجازه ندارند زنده بمانند ، مگر آنکه زندگی ات را ضامن آنها کنی.
میشود قبل از رسیدن به دوراهی بزنی کنار و موتور را خاموش کنی.صندلی را بخوابونی عقب و چشمها را ببندی. سکون بهترین چاره ی اجتناب از جدایی و دو راهی است. اما انسان از سکون به تنگ می آید. و ما مجبور به پیشروی هستیم.
زندگی سراسر دو راهی است. اگر آنها را نمی بینید، بترسید از سکونی که دچار شده اید.
این آهنگ سیروان خسروی خیلی زیباست.
یادم رفت نوشت: روز کارگر را به همه مادران ایرانی تبریک می گویم.