تبليغاتX
پنجره چوبی
 
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفتم دی 1388 توسط امیر |
            

رضا کیانیان در فیلم آژانس شیشه ای، بازی در نقشی کوتاه و ماندگاری را بر عهده داشت، یک افسر امنیتی که حاتمی کیا با پوشاندن آن بارونی خاکستری و طرز بیان خاص وی در صحبت کردن میخواست به ما نشان دهد بر خلاف حاج کاظم دهه شصتی این یکی به عصر توسعه و سازندگی تعلق دارد و از تفکرات مدرن بهره می برد، با انقلابی گر مخالف است و چه و چه....

فارغ از دیالوگ بسیار زیبایی که کارگردان برای این دو نسل نوشته بود و هریک مطالبات نسل خود را آنقدر صریح و صادقانه بیان میکرد که مخاطب نمیدانست حق را به کدام یکی بدهد،(حاتمی کیا استاد نوشتن اینگونه دیالوگ هاست نمونه دیگرش هم در فیلم بنام پدر وجود داشت) قسمتی از فیلم را هرگز فراموش نمیکنم.

آنجا که سرگرد سلحشور به حاج کاظم یادآور شد که آن گروگان گیری به تیتر یک رسانه های چهان تبدیل شده و با این کار امنیت ملی هدف قرار گرفته و ....

و در پایان دیدیم که قدرت های تصمیم گیرنده بر خلاف همه ماجراهای گروگان گیری در مقابل گروگان گیر تسلیم شدند و هواپیمایی را در اختیار حاج کاظم قرار دادند تا احتمالا امنیت ملی بیش از این خدشه دار نشود و نام ایران از صدر اخبار جهان تنزل کند.

همچنین هفته گذشته فیلمی از مصاحبه دو سال پیش آیت الله منتظری با عمادالدین باقی در تلویزیون بی بی سی پخش شد. در آن فیلم هم نکته های جالبی نهفته بود از جمله خاطره ای که آیت الله از زندان های شاه تعریف میکرد: ظاهرا ایشان با یکی از مجاهدین خلق هم بند بودند که وی به حبس ابد محکوم شده بوده،ولی زندانی فوق که به صرع هم مبتلا بوده بعد از مدتی آنچنان نا خوش احوال میشود که توانایی راه رفتن روی پاهایش را نیز نداشته ، روزی یکی از شکنجه گران معروف آن دوره (ازغندی) می آید به بند آیت الله و دست زندانی حبس ابدی را میگیرد و که ببرد، آیت الله میپرسد او را کجا میبرید؟ ازغندی میگوید: او دیگر آزاد است!

آیت الله با تعجب میپرسد مگر به حبس ابد محکوم نشده؟ ازغندی در پاسخ میگوید: این زندانی حالش نا مساعد است و ممکن است در زندان ما بمیرد و اگر روزی چنین شود برایمان در دنیا بحران ایجاد میکند! پس باید آزادش کنیم که خبرش در رسانه های جهان منتشر نشود.

حکومتها تمام تلاش خود را میکنند که چنین اخبار جنجالی در رسانه هایی عالم منتشر نشود، هر چند که از دیروز مردم ایران در صدر اخبار رسانه های جهان جا خشک کرده اند.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم دی 1388 توسط امیر |

     

میگم این آرشیو وبلاگ عجب ویژگی محشریست برای وبلاگ نویس! بقول منتقد های سینمایی میشه باهاش یه فلش بک باحال زد به زندگی که گذشته و تفاوتها رو لمس کرد،تفاوت چه در زمانه و چه در زندگی فردی.

مثلا داشتم به مطلبی که دو سال پیش در مورد شب یلدا نوشتم نگاه میکردم و اینکه اون روزها با این روزها چقدر تفاوت داره.

اصلا امسال همه چیزش با همیشه فرق میکنه، دیگه مناسبتها رو یکی یکی ذکر نمیکنم چرا که توضیح واضحات است، همش سعی میکنم رویداد ها و لحظه ها رو بخوبی به ذهنم بسپارم که اگه روزی خواستم برای کسانی بازگو کنم مثل پدر و مادرم اطلاعات دست و پا شکسته تحویل ندم و بتونم چهار تا نکته جالب هم تعریف کنم که حتی تو ویکی پدیا هم پیدا نشه!

امشب شب یلداست، پنجم محرم و خاکسپاری آیت الله منتظری.

حال و هوای عجیبی داشت امشب،صدای نوحه و عذاداری از خیمه ای که نزدیکی خانه ما برپاشده به گوش می رسید، در خانه بساط هندوانه و آجیل برپا بود و من چشم دوخته بودم به صفحه مانیتور و آخرین ترکش های ناشی از یک تشییع جنازه میلیونی و سیاسی و تاریخی را دنبال میکردم.

دیگر خیلی وقت است که عادت کرده ام به بی تفاوتی نسبت به خیلی از پدیده های اطرافم، سعی میکنم بخاطر این حس نگران نشوم و برعکس به خودم بشارت دهم که اینها همه نشانه رشد و تغییر است،ایام گذر است...درد رشد است.

ضمنا امروز آخر پاییز بود و رسم است که جوجه ها را در این روز می شمارندن، اگر تا امروز این ضرب المثل صرفا کارکردی برای شاخ و شونه کشیدن آدمها در مقابل یکدیگر داشت،امروز ثابت شد که قدیمی ها هر چه گفته اند راست گفتند و فرصت خوبی محیا شد برای آنهایی که حامیان جنبش سبز را مشتی روزه خوار و فاحـــشه و بچه سوسول و اوباش و بهایی و.... می خواندند، امروز فرصت خوبی بود برای شمردن جمعیتی غیر قابل شمارش در پایتخت تشیع.

این پست گرچه آنچنان حرفی برای گفتن نداشت،اما حیفم آمد که چنین روزی را در حافظه دیجیتالی زندگی ام ثبت نکنم، کسی چه میداند شاید روزی بجای اینکه مثل پدر و مادرم بخواهم پاسخ های دست و پا شکسته بدهم ، حداقل کنجکاوان را ارجاع دهم به این صفحه و بگویم که آنروز من هم وجود داشتم!

و این هم تحفه ای از دوست

ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست *** که به کام دل ما آن بشد و این آمد

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 توسط امیر |

نزدیک یک هفته است که صدها نفر آدم نسبتا مهم از گرداگرد دنیا در کپنهاگ گرد هم آمده اند و گردهمایی تخت عنوان تغییرات اقلیمی را برگزار میکنند. فقط روز گذشته نزدیک سی هزار نفر از آدمهایی که نگران گرم شدن زمین بودند خودشان را از دور و نزدیک به محل اجلاس رساندند و تظاهرات کردند و با پلیس ضد شورش درگیر شدند. درگیری که میگم خداییش درگیری بودا! بچه های ضد شورش کپنهاگ روی بر و بچه های لباس شخصی ما رو تو قلع قمع کم کرده بودند انصافا!

گازهای گلخانه ای  هم ترکیبی بود که این چند روز خیلی به گوش میخورد، و اینجور که شنیدم ایران و ایرانی یکبار دیگر غرور آفرینی کرده و اسم خودش رو در رده دهمین کشور تولید کننده این گازهای خوش بو ثبت کرده....

چیزی که برای من خیلی سوال برانگیز شده بی تفاوتی ما نسبت به چنین تحولاتی است،حاضرم شرط ببندم بیشتر شما برای اولین بار است که اسم این اجلاس را می شنوید و چشمهایتان از تعجب گرد شده که اصلا نکنه مجنون شدم ؟

شاید بخاطر این است که این روزها رسانه ها و دانشجویان و دانشگاهها و پلیسها و لباس شخصی ها و روحانیون و سیاسیون ما (که روحانیون ما عین سیاسیون ما و بلعکس هستند) درگیر محکوم نمودن  آن تصویر موهنی می باشند که از بیست و سی پخش شد.

و شاید بخاطر این است که از آنجایی که اجلاس مربوط به دوست داران زمین می باشد و اصولا ما چندان دلبستگی به زمین و متعلقاتش نداریم (حتی دولت سیب زمینی!) و بقول حضرت مولانا: ما ز بالاییم و بالا می رویم.... و ضمنا هوشیاریم که در چاه های دنیوی اسیر و ذلیل شیطان صفتان روباه مزاج نشویم ،پس پشیزی هم برای این زرق و برق های دنیوی ارزش قائل نیستیم.

فرضیه دیگری می گوید: ما کی به فکر محیط زیست بودیم که امروز فراموششان کرده باشیم؟ اصلا تو همین وبلاگستان که ادعای روشنفکری اش گوش فلک را کر کرده چند تا وبلاگنویس میحط زیستی سراغ داریم؟ من که سه تا بیشتر سراغ ندارم یکی آقای درویش است و یکی خانم مژگان جمشیدی و دیگری خانم ابتکار.  حالا بگویید چند تا وبلاگ می شناسید که در مورد تنهایی ها و عاشقانه ها و لاو ترکوندها نباشد؟ یا چند تا وبلاگ میشناسید که دغدغه اصلی اش فیلم و کتاب و کاپوچینو و بارون تو خیابون خیس و داستانک نباشد؟

همچنین فکر کردن به این مفاهیم گرم شدن زمین و گازهای گل خانه ای یک پیش نیاز دارد و آنهم سیر بودن شکم است! نه اینکه خدایی نکرده قریب به اتفاق ملت گدا گشنه باشن ها! ولی وقتی هدفمند کردن یا هدفمند شدن یا هدفمندسازی یارانه ها میشود اولین دغدغه مردم، این وسط هیچ خانمی زردک نمی خواهد.

  این روزا که هوا سرد شده ژاکتی که خواهر جان سال گذشته برایم سوغاتی آورده بود رو می پوشم،اولین انگیزه ام انزجار از فرهنگ کسل کننده کاپشن پوشیدن ایرانی هاست و دیگری اینکه داخلش از این پشمالو هاست و گرمای دلچسبی داره...

این ژاکت بهانه ای شده که بیشتر یاد خواهرم باشم و جای خالی اش را حس کنم.

چقدر غمین است..... که فقط ژاکتی میشود بهانه دلتنگی انسان.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم آذر 1388 توسط امیر |

 

جمعه : روز عرفه بود و من از برنامه جنگل نوردی سهیل جا مونده بودم،حسینه ارشاد مراسمی تدارک دیده بود،این رو سایتهای جنبش سبز اموی خبر داده بودند.

سخنران جلسه که اسمش خاطرم نیست،خوب حرف میزد ولی بس که تند صحبت میکرد حواست پرت میشد،استقبال خیلی خوب بود ولی وقتی دعا شروع شد حس خیلی بدی پیدا کردم،اینکه من این دعا رو  انتخاب نکرده بودم بلکه مراد من حضور در اون فضا بود و دعا بهانه!

با خودم فکر کردم یعنی اگه تلویزیون صد بار تیزر های متداول هیئت رزمندگان اسلام رو پخش میکرد و آخرش میگفت زمان: روز عرفه ، مکان: مهدیه تهران، من عمرا میرفتم،شاید بقیه هم به همین خاطر اومده بودن....

بر خودم شوریدم و نیمه های دعا از سالن زدم بیرون.

برای تامین امنیت و آرامش، جلوی در، دو تا گشت پلیس و تعداد معتنابهی باتوم بدست هم ایستاده بودند.

شنبه: رفتم نمایشگاه کامپیوتر (الکامپ). یکی از حسن های وبلاگ نویسی اینه که آدم اتفاقهای زندگیش رو ثبت میکنه و بعدا بر میگرده و تو آرشیو وبلاگ پیداشون میکنه. الان کاملا یادم اومد که آخرین بار،کی و چگونه به این نمایشگاه رفته بودم!

بعضی چیزا نسبت به آخرین باری که رفته بودم به الکامپ،خیلی تغییر کرده بود: دیگه خوره های هدایای تبلیغاتی برای یک ساک مقوایی رو  سر و کول هم سوار نمیشدن و اینبار با گفتمان مودبانه تقاضاشون رو مطرح میکردن. و دیگر اینکه تعداد مشتاقان علم و فناوری کاهش شدیدی پیدا کرده بود،گواه مطلب ترافیک روان و غرفه های خلوت در آخرین روز نمایشگاه بود.

فیلمی در تاریخ سینمای جهان وجود نداشت که دست فروشها به قیمت هزار تومن عرضه نکنند.

بعضی چیزها هم اصلا تغییر نکرده بودن: غرفه ساندویچ هایدا همچنان پر طرفدار ترین و پول ساز ترین و موفق ترین غرفه همه نمایشگاهای تخصصی یک دهه اخیر بود!

استفاده از خانمهای زیبارو ضامن رونق هر غرفه ای بود.

و دست آخر اینکه ایرج نوذری،مجری و بازیگری که فقط به زبان های ژاپنی و مالایی نمی تواند صحبت کند، وارد بیزنس لپ تاپ هم شده و باید می بودید و می دیدید که نخبگان فناوری اطلاعات چگونه در صف امضا گرفتن جلوی غرفه ایشان ایستاده بودند.

یکشنبه: این دهه بین دو عید قربان و غدیر دوباره ماراتن عروسی ها راه افتاده،بعداز ظهر ها توی مسیرم یک سالن مراقبت از زیبایی واقع شده که سریال این روزهای من شده دیدن یک ماشین عروس و یک داماد دسپاچه که باید فاصله بین ماشین عروس تا درب آرایشگاه رو جلوی تیم فیلم برداری ده بار تمرین کنه.بعد عروس خانم از ساختمون خارج میشن و.... و ما ملت بیکار و بی تفریح هم می ایستیم و پشت صحنه فیلم رو نگاه میکنیم.

اما صحنه دیروز نکته جالبی داشت، پیرمردی که یک کالسکه خرید با دوتا شیر یارانه ای دستش بود و پالتوی رنگ و رو رفته ای به تن داشت حین بیرون اومدن عروس با صدای بلند زد زیر خنده و با دست داماد رو نشون داد و گفت: اینووووووووو عجب دل و جراتی داره!!!!!!! تو این حال و روز داره زن میگیره..... هاهاهاهاها

علی شمس

شب هم یه عروسی دعوت بودیم،عروسی همون زوجی که عید در موردشون یه پست نوشته بودم،همون عروس 44 ساله! (بازم ریکاوری خاطرات توسط آرشیو وبلاگ) داماد 56 سالش بود ولی به همه میگفتن 50 سالشه، بجاش هم ثروتمند بود هم ذی نفوذ در طبقات بالا.....جاتون خالی! ساسی مانکن و تیمش دعوت شده بودن و برامون خوندن و ترکوندن.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم آذر 1388 توسط امیر |

دیروز بعد از ظهر دو خبر مهم منتشر شد.یکی رهایی ابطحی از زندان سیاسی و دیگری رهایی کردان از جهان خاکی. خب خبر اول که طبعا مایه شادمانی بود، اما حواشی خبر دوم کمی فرق میکرد، مشخص بود که کمتر کسی آقای کردان را دوست دارد، ولی برخی به رسم ادب سعی کردند اینطور ابراز کنند که خبر مرگ کسی خوشحالشان نمیکند،بعضی سکوت معنا داری پیشه کردند و بعضی هم ....

                                 

من فکر میکنم ورای تمام حاشیه هایی که این چند ماه پیرامون اسم کردان بوجود آمد ما یک تشکر هم به او بدهکاریم!

او با ارائه آن مدرک تقلبی آکسفورد باب جدیدی در اخلاقیات جامعه ما باز کرد، آنهم بدون آنکه خودش خبر داشته باشد! دروغ گویی آسیب جدیدی نبود که کردان در جامعه پایه گزاری کرده باشد،حتی پیشینه اش به این دولت و کارگزاران پیشین ما هم بر نمی گردد، بلکه اگر بهتان بر نمی خورد،این پدیده زشت و پلید که همه در باب تقبیحش سخنها رانده ایم، در خون ماست.

برگه تقلبی کردان آئینه ای شد که در مقابل ما تا قد علم کرد و دیدیم دروغگویی چقدر مشمئز کننده است شاید آن انگشت اشاره میرحسین که به سوی احمدی نژاد نشانه رفت (در آن مناظره تاریخی)، که گفت: "من آمده ام تا با این جریان مبارزه کنم " هم یکی از پس لرزه های دروغگویی آقای کردان بود،و چند ماهی نگذشت که شعار درغگو به گفتمان غالب معترضین تبدیل شد،هرچند که درغگویی را پایانی نیافت اما دروغگو ستیزی فصل مشترک شکل گیری ائتلاف بزرگی از مردمانی شد که احتمالا آنها هم در زندگی شان کم دروغ نگفتند،حتی از نوع مصلحتی اش.

صحبت از مدرک دکترا شد بد نیست یادی از دکتر رامـــین پـــور انـــدرجــانی (پزشک کــهریــزک)هم بکنیم ،هنوز جزئیات ماجرای مرگ او در هاله ای از ابهام است اما عده ای می گویند بعد از گزارشی که در مورد وقایع کهریزک به مجلس داده بوده تحت فشار قرار گرفته و .....،امیدوارم حقیقت نداشته باشد که اگر راست باشد، باید گفت او زندگی اش را در راه روشن شدن حقیقت فدا کرد.

از او یک یادگاری برای ما باقی مانده،فیلم کوتاهی که در جشن فارغ التحصیلی اش از او گرفته شده، و رامین پشت تریبون می رود و سخنانی می گوید و نطقش را با شعری از حافظ به پایان می رساند،شعری که چند روز است زمزمه ذهنم شده:

هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق       ثبت است بر جریده عالم دوام ما.

ض استاد دستش رو کرد ته کیفش و یک مشت ماژیک بیرون آورد،یکی یکی امتحان کرد روی تخته،همگی مستعمل و کمرنگ بودند،دوباره دست کرد ته کیف یک مشت دیگه بیرون آورد و باز هم ماژیک ها را تست کرد...

بالاخره یک ماژیک پررنگ و قابل استفاده پیدا شد،لبخند پیروزمندانه ای زد و در حالی که باقی ماژیکها را خالی کرده بود ته کیف، برگشت سمت تخته و همینطور که می نوشت،گفت: به ما گفته اند ماژیک های مستعمل را تو سطل ندازید،بچه ها میان بر میدارن و شعار مرگ بر چیز می نویسند روی دیوار ها!

درباره وبلاگ

میشه به زندگی از پشت پنجره چوبی نگاه کرد...
5erechoobi@gmail.com
آخرين نوشته ها
انباری
موضوعات
یاران
خواندنی ها