یکشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۴
عمره؟.... عمراً !!!
دو سال پیش همین حدودا رفتم سفر عمره. (دو تا پست هم درباره اش نوشتم)

وقتی از پله های هواپیما پیاده می شدم در فرودگاه جده و هُرم گرما اولین پدیده ای بود که به استقبالمان می آمد سخت کنجکاو بودم ببینم این سعودی های فلان فلان شده ای که همه جا وصف پلیدی و پلشتی شان را می شنیدم می خواهند با ما چطور برخورد کنند؟

سوار اتوبوس شدیم تا به ترمینال برویم، من وسط های ماشین ایستاده بودم و راننده داخل یک کابین شیشه ای بود. هنوز مسافرها کامل سوار نشده بودند که تو آینه ای که روی شیشه جلو وصل شده بود صورت اولین سعودی که همون راننده بود رو دیدم. پسر سیاه پوست جوونی بود با ریشهای بن لادنی فرفری. شبیه همین داعشی های الان. لحظه ای بعد نگاهمون در هم گره خورد. بی درنگ خندید. خنده ای بسیار پر انرژی و مهربون، از اون آدم های پر جوش و خروش بود، با حرکات دست سعی میکرد سلام و احوالپرسی بکنه، من که جا خورده بودم از این همه صمیمیت به مادرم نشونش دادم، بعد دستش رو شبیه حالت قنوت توی نماز کرد و آسمان را نشان داد. انگار میخواست بگه من رو دعا کن! چند دقیقه بعد موقع پیاده شدن دوباره کلی انرژی خوب به ما داد.

انگار نیک می دانست اولین برخورد خوب با یک مهمان چقدر شیرین است.

ترمینال خیلی خلوت بود و در عرض کمتر از 15 دقیقه همه کارهای گذرنامه و تحویل بار تمام شد و برخورد پلیس های گذرنامه و شرطه ها هیچ مشکلی نداشت و من همچنان منتظر رسیدن به غول مرحله آخر و آن برخورد توهین آمیز معروف بودم.

داشتیم چمدان ها را تلو تلو خوران می کشیدیم به سمت اتوبوس های کاروان که صدایی رسا با لهجه عربی از پشت سر صدایم کرد "حاجی!... حاجی!" از حرکت ایستادم و برگشتم پشت سرم را نگاه کردم، مردی بلند قد و خوش سیما که لباسی شبیه خلبان ها پوشیده بود و انگار از کارمند های فرودگاه بود با دستش چرخ های ترولی را نشانم داد که گوشه سالن توی همدیگر جمعشان کرده بودند.

همه ساک ها روی یک چرخ جا گرفت، بقیه هم پشت سر من آمدند و چرخ برداشتند.

در طول سفر هم یک صبح تا شب تنهایی رفتم شهر جده و بیشتر شهر را گشتم و چقدر از پلیس ها راهنمایی گرفتم حتی ظهر را رفتم روبروی وزارت خارجه عربستان در یک مسجد دو ساعتی خوابیدم و موقعی که برگشتم تهران فهمیدم ویزای زیارتی ایرانی ها فقط در مکه و مدینه اعتبار داشته اما همه آنها با اینکه ایرانی بودنم را می فهمیدند هرگز تذکر هم ندادند!

و تجربه های فروان دیگری از برخورد با مردمی که تا قبل از آن سفر نگاه کاملا متفاوتی داشتم نسبت به آنها و حقیقتش را بخواهید این قسمت مردم شناسی سفر خیلی برایم جذاب تر بود تا آن قسمت های زیارتی...


 

آن دو بیمار جنسی که در فرودگاه جده آن کارها را کردند چند ساعت بعد توسط رییس فرودگاه شناسایی شدند و بسرعت ماموران پزشکی قانونی آمدند و پسرهای ایرانی را معاینه کردند و مسولین سعودی فرودگاه کلی معذرت خواهی کردند که البته ایرانی ها گفتند اجازه نمی دهند قضیه به این راحتی فیصله پیدا کند، متهمین اعزام به دادگاه شدند حتی یک جلسه دادگاه برگزار شده ، دیروز هم گفتند به اشد مجازات خواهند رسید آن هم اجرای حکم حتما با حضور خانواده پسرهای ایرانی انجام خواهد شد...

ولی بعضی ها هنوز دلواپس اند.

 

+ نوشته شده در ۱۲ بعد از ظهر توسط امیر.
سه شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۴
حکم
تو یکی از این سایت های دانلود داشتم دنبال یک آنتی ویروس بدرد بخور می گشتم که چشمم خورد به اپلیکیشن حکم! یهو پرتاب شدم به شب های خوابگاه و بازی هایی که با ورق های رنگ و رو رفته روی موکت های زبر می کردیم، شب هایی طولانی تر از یلدا های الکی این سالها.

بازی رو نصب کردم. انتخاب حاکم و حکم کردن و بریدن و بریده شدن آس با یک خال دیگر و کت شدن حاکم و ... خیلی لذت بخش بود. در همه مراحل بازی یاد تیکه کلام های بچه های اتاقمون می افتادم و نا خوداگاه تو هر پوزیشن جمله مرتبط که خیلی هم مودبانه نبود به زبانم می آمد و با خودم می خندیدم.

اما چیزی که کم کم خنده را از لبم ربود این بود که شریک بازی ام که همانا توسط پردازنده گوشی راهبری میشد و در مقابل کارت هایی که من می انداختم، کارت می انداخت اشتباه های فاحشی میکرد. یعنی قانون بازی را بدرستی اجرا میکرد اما از روی رفتار من متوجه نمیشد که باید از چه خال یا شماره ای استفاده کند.

اول فکر کردم برنامه نویس این گیم آدم نا واردی بوده و نمیدانسته چطور باید تعریف کند بازی را. اما بیشتر که دقت کردم متوجه شدم این فقط ذهن انسان است که می تواند همزمان که یک منطق کلی را قبول می کند، منطق دومی را هم پیاده کند که ممکن است در تضاد با اولی باشد.

کامپیوتر درک نمی کند که همیشه لازم نیست قوی ترین کارت را روی زمین بیاندازی حتی اگر قاعده پیروز شدن داشتن کارت های قوی باشد! گاهی باید با کارت های ضعیف تظاهر کنی ، گاهی باید با رفتارهای غیر معمول به شریکت پیام هایی بدهی تا او بفهمد چه کارتهایی داری و چه کارت هایی در دست نداری و خلاصه هزار تا نکته که اینها را نمیشود با منطق های برنامه نویسی برای ذهن خطی کامپیوتر توضیح داد. این فقط ذهن آدمیزاد است که قواعد متضاد را در هم ترکیب می کند تا بتواند نتیجه بگیرد و کامپیوتر هر چقدر هم سریع و دقیق و خستگی ناپذیر باشد هرگز خلاق نیست!

چقدر ما انسانها پیچیده هستیم! این پیچیده بودن هم مایوس می کند هم امیدوار. مایوس می شوی وقتی احساس میکنی دنیا سرشار از این پیچیدگی های ناجوانمردانه است ، دنیا پر از هدف هایی است که برای تحقق آنها بارها و بارها تو را خواهند پیچاند...

و امیدوار کننده است وقتی می فهمی تو هم صاحب یکی از این ذهن های پیچیده هستی! میتوان با توکل بر این ذهن گره ها را باز کرد.

قدرت ذهن یکی از توانایی هایی است که هیچکس نمی تواند از ما بدزد و محدودیتی برای زیاد کردن آن هم وجود ندارد. سخت ترین معما ها را با کلد ذهن می شود حل کرد، هر چند آنهایی که قدر ذهن و تفکرات را می دانند در اقلیت اند.


 بین همه پیام های تبریکی که امسال دیدم و خواندم، یک نفر درباره "خلق کردن یک سال خوب" نوشته بود. بر عکس همه تبریکات نوروزی که بطور بسیار منفعلانه ای آرزوی در پیش بودن و رخ دادن و تجربه کردن و حادث گشتن سالی خوب را داشتند، این یکی از عبارت "خلق کردن" استفاده کرده بود که بنظرم خیلی زیبا بود.

امیدوارم سال زیبایی را برای خودتان خلق کنید

 

+ نوشته شده در ۱ قبل از ظهر توسط امیر.
سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳
جوشش
مواقعی در زندگی هست که ما خبری را می شنویم یا اتفاقی را تجربه میکنیم که بدجوری ناراحت می شویم، اگر بگم دچار احساس کمبود می شویم هم اشتباه نگفتم. حتی احساس حسادت هم بگم باز اشتباه نگفتم، اصلا بهترین توصیف این نوع ناراحتی همان احساس حقارت است.

آنقدر این کلمات حقارت و کمبود و حسادت را بعنوان توهین و تخریب آدمها استفاده کرده ایم که جرات نمی کنیم به راحتی درباره خودمان بکار ببندیم. (اصلا من چرا شما را دارم با خودم جمع می کنم؟) اینطور نیست که همه توصیف های بد برای آدمهای بد است.

بعضی وقتها این احساس های خاکستری زمینه رشد ما هم می شوند. یک چیزی شبیه آدرنالین در مغز آدم (مثلا!) ترشح میشود که یهو بخودت میای می بینی تمام وجودت سرشار از خواستن است و میخوای کارستان کنی.

معمولا آدمهای کامیاب آدمهای حسودی هم هستند، البته در تعالیم دینی ما فراوان به خدمت حسودان رسیدگی شده و حملات سنگینی به آنها شده اما بنظرم کمی حسودی لازم است برای پیشرفت در زندگی.

راستش را بخواهید امروز از آن روزهایی بود همه چیزهایی که تا حالا گفتم برای خودم اتفاق افتاد. خیلی مهم است که قدر این شرایط را بدانم و جوشش این خواستن را طوری صیانت کنم که دچار خشکسالی اراده نشوم.

خوشحالم که این حس در روزهای آخر اسفند به سراغم آمده. امیدوارم همان اوایل سال 94 بیایم و این مطلب را یادتان بیاندازم.


 

در همین راستا این آهنگ خاطره انگیز داریوش را هم گوش کنید.

+ نوشته شده در ۱۱ قبل از ظهر توسط امیر.