دوشنبه پنجم آبان 1393
زندگی را خواب می بینم
وبلاگ هایی که همیشه می خواندمشان چند روز است کمتر یا اصلا ننوشته اند، شاید جامعه آماری جامعی نباشد ولی همیشه این آهنگ نوشتن و تازه شدن وبلاگ ها وقتی کند یا تند می شود اتفاق هایی افتاده که به صورت اپیدمیک روی فکر ها و قلم ها اثر گذاشته.

این چند روز که ننوشتم حداقل دو تا مطلب جدی برای نوشتن داشتم که هرچقدر نگاه کردم مجالی برای نوشتن آنها پیدا نکردم. چند بار شب ها قبل از خواب (به عادت همیشگی) صفحه سفید را باز می کردم و شروع به تایپ  می کردم ، حد اکثر یک پاراگراف می نوشتم و احساس می کردم کاراکتر ها می خواهند منفجر شوند از غم،

یک دوستی هم هست که این شب ها مدام تعجب می کند از اینکه اینقدر زود خوابم برده ، ولی شاید نمی داند فرشته خواب هدیه طبیعت است برای وقت هایی که دنیا پر از خبرهای مایوس کنند شده است.

البته سلسله مراتب لذت بخشی هم دارد خواب های این چنین:

اول flight mode  را روی گوشی فعال کنید تا همه ارتباطات تلفنی و اینترنتی و وایبری و... قطع شود

حالا اپلیکیشن ocean sound را که قبلا نصب کرده اید روی گوشی تان روشن می کنید

یک تایمر هم دارد این اپلیکیشن دوست داشتنی که وقتی خوابتان برد خودش خاموش بشود.. اینجا انواع صدا های اقیانوسی موجود است. کافیست چشمهایتان را ببندید تا احساس کنید روی دریا شناورید. صدای مرغ های دریایی، صدای موج هایی که نرم و عاشقانه با آب کم عمق نزدیک ساحل هم آغوش می شوند، صدای راه رفتن توی آب با قلوپ قلوپ های محشر، صدای پارو زدن یک قایق چوبی فکستنی که هیچ عجله ای برای رسیدن ندارد، صدای باران و صداهایی که هیچ وقت در زندگی سراغتان نمی آید این روزها

حالا جای کابوس مرگ زندگی رو خواب می بینم

دنیام رو مثل قصه ها این دفعه بهتر می چینم

واسه حضور آدما، هرجا خاک ِ گل می کارم

واسه عبور آدما هرجا دره است پل میزارم

بیدار میشم ساعت صفر با تیک تاک عقربه ها

می خوابی و بیدار میشی، دیگه دنیا ... اون دنیا نیست....


شعر قوق العاده ای دارد این آهنگ ساعت صفر ِ رضایزدانی. خیلی به این روزها می آید.

+ نوشته شده در 11 بعد از ظهر توسط امیر.
پنجشنبه هفدهم مهر 1393
کوری

وقتی ژوزه سارامانگو ، کوری را نوشت،(اگر کتاب را نخوانده اید چند سطر اول لینک ویکی پدیا را بخوانید)  اینکه روزی یک بیماری این چنینی وارد یک کشور اروپایی شود و مثل دویست سال پیش لرزه بر اندام مردم افتد را هرگز باور نمی کردم.  یعنی اینقدر راحت یک بیماری مخوف همه را کور می کند و هیچ کس جلو دارش نیست؟ فقط میشد گذاشت پای سورئال بودن داستان. یعنی انسان امروز خیلی قوی تر از این حرفها برایم متصور بود.

حالا این روزها یک بیماری مرگبار آمده که حتی مجال به کوری هم نمی دهد، گاهی سرعت عملش در کشتن انسانها رقابت می کند با درندگان داعشی! بعد از چند ماه هنوز واکسن و دارو هم ندارد. بله همان که در اخبار اسمش تکرار می شود؛ ابولا!

حالا یک مورد ابولا در اسپانیا مشاهده شده.یعنی دیگر صحب از مرگ سیاهپوست های آفریقا نیست، گلوله آتش وارد اروپا شده. چند اسپانیایی دیگر هم احتمالا مبتلا شده اند، چند ده نفر هم قرنطینه شده اند. یورونیوز با مردم مادرید مصاحبه می کرد که حسابی ترسیده بودند. یکی میگفت انگار که بهمن راه افتاده باشد...

هنوز هم نمی شود باور کرد داستان تقریبا خیالی کوری خیال دارد واقعی شود. اما بعد از ماجرای غیب شدن هواپیمای مالزیایی از دید همه ی رادارها و ماهواره ها این دومین بار  است که اقتدار انسان امروز زیر سوال می رود.

امیدوارم حتی اگر این ابولا هم مثل آن کوری آنطور اپیدمی شد انسان امروز کارهای آدمهای داستان کوری را تکرار نکنند. امیدوارم داعش دومی از پس این بیماری بیدار نشود.


 پ.ن: بعد از تیتر هایی مثل سرطان و کوری حدس می زنید تیتر مطلب بعدی چه باشد؟ پاسخ هایتان را برای ما پیامک کنید و در قرعه کشی برنده خوش شانس یک خودروی لکسوس شرکت کنید...

+ نوشته شده در 10 بعد از ظهر توسط امیر.
جمعه یازدهم مهر 1393
سرطان
نزدیکای ساعت ده شب بود که صدای دینگ دینگ وایبر من رو صدا کرد. عکس مامان روی اسکرین گوشی تعجبم رو برانگیخت. ساعت سه صبح (به وقت استرالیا) مامان چه پیامی فرستاده یعنی؟

"خیلی دلم درد میکنه، از شدت دل درد از خواب بیدار شدم"  زنگ نزده بود که خواهرم بیدار نشه. متاسفانه اطلاعات پزشکی مامان خیلی زیاده و این اصلا خوب نیست. سریع گفتم " خودت که استادی ، چایی نبات،دارچین، عرق نعنا... هر کدوم دم دستت داری بخور خوب میشی" دل درد با همه سادگی اش گاهی خیلی ترسناک است.

فردا اولین کاری که کردند مراجعه به پزشک خانواده بود. خواهر من اینجور وقتا استرس شدید میاد سراغش و دکتر که تقریبا در حد پزشک های عمومی اینجا بوده عفونت ادراری را احتمال می دهد با مقداری انتی بیوتیک اما در کنار آنها آزمایشهای پیشرفته ای هم تجویز می کند. در حقیقت عفونت ادراری پوششی بوده برای کنترل استرس بیمار.

چند روز بعد نتیجه آزمایشها می آید و در سی تی اسکن چهار سانتیمتر از روده بزرگ را مشکوک به سرطان رویت می کنند. مادر و خواهر تنها در یک کشور غریب، خبر سنگینی است که اولش باورنکردنی ست. مادر با سپر دفاعی قوی خودش را عادی نشان می دهد و اینکه نهایتا یک عمل جراحی است و هر چه زودتر انجامش می دهم. وضعیت خواهرم که در حقیقت همه بار را باید به دوش بکشد آنجا قابل وصف نیست. فقط وزن است که کم می شود و شبهایی که تا صبح پای لپ تاپ در سایت های پزشکی صبح می شوند.

همه اقوام و نزدیکان به اتفاق به بمب روحیه تبدیل شده اند و از نمونه های فراوان ختم به خیر شده این بیماری نزد اطرافیانشان می گویند. این کمال محبت است اما کسی نیست که نداند اینها فقط برای کنترل روحیه هستند و دیگر هیچ کس نمی تواند کاری بکند.

حالا که نگاه می کنیم می بینیم علائم سرطان هم داشته مادر که اصلا به چشم نیامده. برای تشخیص دقیق تر باید پیش دکتر متخصص بروند و بعد از آن هم کلونوسکوپی که دقیقا تکلیف روشن می شود. آنجا با همه تعریف و تمجیدی که از دکتر و دوایش می کنند خیلی سیستم بروکراتیک پر وقفه ای دارد. اینطور نیست که مثل اینجا بروی پیش دکتر و مشکلت را بگویی. تقریبا سه هفته زمان لازم است تا پاس کاری ها انجام شود و جواب قطعی یا شروع پروسه درمان را اعلام کنند.

برگشتن به ایران هم به این راحتی نیست. تقریبا با هر دکتری اینجا مشورت کردم اکیدا برگشتن را منع کردند.

شبها غرق در سردرد خوابم می برد و صبح ها وقتی بیدار میشدم آرزو می کردم همه اینها یک کابوس شبانه می بود. بقیه روز هم تقریبا متوجه نمی شدم چطور می گذرد و تقریبا همه چیز بی ارزش شده بود برایمان. یک جهان بینی خاصی آدم پیدا می کند که امیدوارم هیچ کدامتان تجربه نکنید. یک نوع تعلیق و بی وزنی دچار می شود آدمی.

رفتار مادر تقریبا قابل پیش بینی نبود. نمی دانم ، شاید این هم خاصیت جادویی انسان هاست که در مواقع سختی نیرومند می شوند و روحیه بخش اطرافیان؟ تمام این دوران یاد فیلم های ایرانی بودم که در مناسبتهای شهادت از تلویزیون پخش می شود.قهرمان داستان یک تومور مغزی مثلا در سرش می بینند و بعد از کلی آماده شدن برای بدترین خبر ناگهان یک معجزه رخ می دهد و هیچ اثری از تومور دیده نمی شود یا مثلا نتیجه آزمایش اشتباه شده بوده... حالا بعد از یک عمر خندیدن به ریش این داستانهای مناسبتی آرزو داشتم دوباره دکترها همین حرف ها را تحویل ما بدهند.

سه هفته لعنتی سپری شد و روز آزمایش رسید. به ساعت ایران هشت صبح آزمایش نهایی قرار بود انجام شود. ساعت ده و نیم بود و مادر هنوز در ریکاوری بود. دکترها هنوز بیرون نیامده بودند. اینطور که خواهر بیچاره ام میگفت آنجا تقریبا خودش مرگ را تجربه کرده از شدت اضطراب... دکتری که اهل مالزی بوده بیرون می آید و همان سناریوی فیلم های مناسبتی تکرار می شود. عین جمله دکتر این بوده " همه چیز happy بود. ما هیچی ندیدیم"

چند ساعتی من تلفن بدست داشتم خبر خوش را بین همه پخش میکردم. تجربه بینظیری بود از برخورد آدمها. یک نفر بود که همیشه فکر می کردم بیش از همه منطقی و کم عاطفه است. نمی دانید چطور گریه می کرد پای تلفن... یک نفر دیگر هم بود که سالها کدورت افتاده بود بین مان، او هم غافلگیرم کرد.

تجربه عجیبی است این دوران برزخی. نمی توانم با قاطعیت بگویم بد بود. بعد از آن همه ما تغییر کردیم. دنیایمان هم تغییر کرد.

پ.ن: لطفا آزمایشهای دوره ای را دست کم نگیرید، تقریبا بیشتر این نوع بیماری ها را در مراحل آغازین می شود کنترل کرد.

+ نوشته شده در 11 بعد از ظهر توسط امیر.