دوشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۴
کائنات

روز جمعه همزمان تو دو تا گروه تلگرامی مشغول رایزنی بودیم برای قرار سینما گذاشتن و فیلم دیدن. یک گروه جمعه عصر را انتخاب کرده بودند و گروه دیگری شنبه عصر. جمعه عصر کار مهمی داشتم که اصلا معلوم نبود کی تموم میشه. همون اول معذرت خواهی کردم و گفتم نمی تونم باهاتون بیام.

ولی شنبه عصر زمان خوبی بود. سینما و فیلم را هم انتخاب کرده بودیم و مانده بود چه ساعتی دقیقا بلیط بخریم.

عصر جمعه شد و سوار ماشین شدم و رفتم سراغ کارم. ترافیک از اون چیزی که پیش بینی کرده بودم هم بیشتر بود. سرما تازه وارد شهر شده بود و چهره خشن زمستان کاملا پیدا بود. بخاری ماشین بعد از مدتها مثل سشوار باد گرم می وزید. خلاصه از این سر شهر به اون سر شهر و از این اتوبان به اون اتوبان کارم انجام شد. تو راه برگشت راه آنقدر خلوت و خالی بود که دوباره سورپرایز شدم. با آهنگ "جان جوانی" ابی نفهمیدم چطور اون طرف شهر رو به اینطرف شهر وصل کردم.

نزدیک های خونه به ساعت روی کنسول ماشین نگاه کردم و دیدم نیم ساعت تا شروع فیلم مونده. تابلو سبز رنگ "حکیم غرب" رو که تو "یادگار" دیدم بی درنگ پیچیدم تو رمپ و راهم رو بطرف پردیس کوروش عوض کردم. به آقای رگبار زنگ زدم و گفتم منم دارم میام، با خوشحالی و تعجب استقبال کرد و گفت پارکینگ سینما جا نداره و هرجا خالی دیدی پارک کن. بیست دقیقه هم دنبال جای پاک گشتم تا بالاخره چپیدم تو یک سوراخی.

ده دقیقه وقت داشتم و دو فرسخ بالاتر از سینما پارک کرده بودم. پنج دقیقه تا سینما دویدم. آسانسور های همیشه شلوغ با من مهربان بودند و دو سوت رسیدم جلوی گیشه.دختر بلیط فروش گفت برای "جامه دران" بلیط سانس آخر رو داریم. گفتم من همین سانس 5 دقیقه دیگه رو میخوام. گفت تموم شده! گفتم فقط یکی میخوام دوستام داخل اند. گفت معلوم نیست کجا بیافتی ها؟ گفتم بلیط رو بده.

تو شلوغی پر هیاهوی جمعه شب سینما رفتم دم سالن و دوستان رو پیدا کردم. در یک دقیقه باقی مانده چاق سلامتی کردیم و رفتیم داخل. هر کس دنبال شماره و ردیف صندلی خودش بود. و صندلی من برعکس حرفی که دختر بلیط فروش گفته بود افتاد دقیقا کنار دوستان! اون هم از بین سیصد چهارصد تا صندلی! واقعا برایم مهم نبود فیلم قشنگی خواهم دید یا نه، دوستان هم کلی خوشحال شدند. بعد یک عکس سلفی سینمایی خطی هم گرفتیم . به آقای رگبار که اون هم دوباره متعجب شده بود از این جریانات گفتم من هیچ وقت به نشانه ها و تصادفات و اتفاقات اینطوری زندگی اعتقاد نداشتم. ولی مثل اینکه این دفعه واقعا "کائنات" من رو آورد پیش شما!

شب از نیمه گذشته بود که رسیدم خونه.تلگرام رو باز کردم و رفتم توی اون یکی گروه که ببینم قرار فردا به کجا رسید؟ یکی از بچه ها براش کار پیش اومده بود و قرار تقریبا قطعی، کنسل شده بود....

+ نوشته شده در ۱۰ قبل از ظهر توسط امیر.
یکشنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۴
تلگرام
این روزها تلگرام در اوج است. صبح های زود تو مترو به چشمهای خواب آلود و اسکرین موبایل ها که نگاه میکنم فقط تلگرام می بینم. وقتی برای دو ساعت از دسترس خارج می شود خبرگزاری ها تا معاون وزیر پیگیر می شوند، معاون وزیر هم می گوید همین الان تلگرامش به خوبی دارد کار می کند، یک حالت فخر فروشانه طور!

گروه ها، ربات ها و هم اینک کانال ها عرصه را بدست گرفته اند. مسابقه ای با حضور همه راه افتاده. فیسبوک با آن گردن کلفتی اش بطور محسوسی خلوت شده.

چند روز پیش سایت ها مصاحبه مفصلی با جوانک روسی منتشر کرده بودند که موسس و برنامه نویس و مدیر و همه کاره تلگرام است. معروف است به زاکربرگ روسیه! اولش یک شبکه اجتماعی بسیار محبوب در روسیه راه می اندازد و بعدا که خیلی بزرگ می شود این شبکه دولت 300 میلیون دلار این شبکه رو ازش میخره و این بابا که از اپوزسیون هم هست میاد لندن و تلگرام رو تاسیس میکنه. میگفت هر 4 ماه یکبار دفترکارش رو به یک کشور دیگه منتقل میکنه البته یک گروه 4 نفره هستند کلهم.

بعد میگفت این تلگرام هیچ منبع درامدی نداره و ماهی یک میلیون دلار هم خرج داره. معمولا استراتژی این شرکت های صرفا هزینه بر این است که مثل یک نهال آنرا آبیاری میکنند و موقعی که خوب بالغ شد صد برابر یا هزار برابر خرجی که کردند میفروشند به یک سازمان خر پول.

حالا میلیون ها کاربر، از معاون وزیر تا همین آدم معمولی های مترو باید منتظر تصمیمات سهام داران جدید بشوند.

تراژدی تلخی که یکبار گوگل با منحل کردن شبکه اجتماعی گوگل ریدر  و چند سال بعد با تخته کردن کامل آن برای گروه کوچک اما مهمی از کاربران اینترنت آن زمان اجرا کرد. البته ما ایرانی ها دیگر پوستمان کلفت شده و با توقیف و تعطیلی و لغو و منتفی و تا اطلاع ثانوی و این قبیل عبارات سطل آب سرد گونه، بیگانه نیستیم.

تلگرام مردنی ست، رابطه را به خاطر بسپار.


این آهنگ پایانی تاتر کالیگولا خیلی قشنگ بود. خود تاتر به من نچسبید زیاد. متن به اون خوبی چه بازیگرهایی...

+ نوشته شده در ۰ قبل از ظهر توسط امیر.
یکشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۴
کتاب فروش
تو قطاری که سمت کرج می رفت نشسته بودم و دست فروش ها را نظاره نشسته بودم. دست فروشی اومد که با بقیه فرق میکرد. یک کیسه برزنتی پر از کتاب همراهش بود. با صدای بلند و اعتماد به نفس خیلی خوب شروع کرد به تبلیغ:

"خانمها آقایان! کتاب مصاحبه با 25 کارآفرین برتر ایرانی! خوندنن این کتاب رو به همه شما پیشنهاد میکنم! لازم نیست حتما کتاب را بخرید، فقط چند دقیقه نگاه کنید، به کتاب نه نگویید، ارزش کتاب خیلی بیشتر از اینهاست..."

بین صندلی ها راه افتاد و سی چهل تا کتاب رو بین مسافرهای کم علاقه و بعضا علاقه مند پخش کرد. خودش هم از نگاه ما محو شد. چند دقیقه گذشت قطار در ایستگاه متوقف شد، خبری از کتاب فروش نشد. ردیف کناری ام یک گروه هفت نفری از دختر و پسرهای جوون نشسته بودند. یکی از پسرها که خیلی جذب کتاب شده بود پولش رو آماده کرده بود تا به کتاب فروش بده. دختر روبروییش با شوخی گفت فکر کنم هدیه داد و رفت... یکی دیگه گفت ده هزار تومن میخوای واسه این بدی؟ خب برو دانلود کن! پسره که بیشتر توجهش به کتاب بود با خونسردی گفت کتابی که چاپ شده رو نباید دانلود کرد.

رسیدیم به ایستگاه بعدی. باید پیاده می شدم. خبری از کتاب فروش نشد. آمدم سمت پله های قطار و نیم طبقه رو آمدم پایین که از در واگن برم بیرون. کتاب فروش ایستاده بود منتظر مشتری هاش. خیلی دوست داشتم همه کنجکاویم رو با یک سوال برطرف کنم. پرسیدم فکر نمی کنی ممکنه مسافرها با کتابهات از در اون طرفی برن بیرون؟ با لبخند گفت : نه! گفتم قیافه همه اون بیست سی نفر رو یادته؟ با انگشتش پسری رو نشون داد که کتاب دستش بود و داشت می خوند و یک اسکناس ده تومنی رو زیر جلد کتاب گرفته بود: ببین الان میخواد بیاد پولش رو بده. گفتم ولی تو خیلی خوشبینی، خیلی راحت میشه این کتاب ها رو دزدید! باز هم با لبخند و صدای آرومتر گفت: کسی کتاب نمی دزده!

درهای قطار باز شده بود و ما فرصت ادامه این گفتگو رو از دست دادیم.


 

از شنیدن این آهنگ فریدون خیلی لذت می برم


بلاگفا دوباره سرور هایش ترکید و بعد از یک هفته قطعی حالا برگشته و همه پست ها و نظرات شهریور از بین رفته. پست آخر رو دوباره کپی پیست کردم. طبیعتا همه باید عصبانی باشند، ولی من اصلا احساس بدی ندارم. چرا یادمان می رود هیچ چیز همیشه از آن ما نخواهد بود؟

+ نوشته شده در ۹ قبل از ظهر توسط امیر.