سه شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۴
حکم
تو یکی از این سایت های دانلود داشتم دنبال یک آنتی ویروس بدرد بخور می گشتم که چشمم خورد به اپلیکیشن حکم! یهو پرتاب شدم به شب های خوابگاه و بازی هایی که با ورق های رنگ و رو رفته روی موکت های زبر می کردیم، شب هایی طولانی تر از یلدا های الکی این سالها.

بازی رو نصب کردم. انتخاب حاکم و حکم کردن و بریدن و بریده شدن آس با یک خال دیگر و کت شدن حاکم و ... خیلی لذت بخش بود. در همه مراحل بازی یاد تیکه کلام های بچه های اتاقمون می افتادم و نا خوداگاه تو هر پوزیشن جمله مرتبط که خیلی هم مودبانه نبود به زبانم می آمد و با خودم می خندیدم.

اما چیزی که کم کم خنده را از لبم ربود این بود که شریک بازی ام که همانا توسط پردازنده گوشی راهبری میشد و در مقابل کارت هایی که من می انداختم، کارت می انداخت اشتباه های فاحشی میکرد. یعنی قانون بازی را بدرستی اجرا میکرد اما از روی رفتار من متوجه نمیشد که باید از چه خال یا شماره ای استفاده کند.

اول فکر کردم برنامه نویس این گیم آدم نا واردی بوده و نمیدانسته چطور باید تعریف کند بازی را. اما بیشتر که دقت کردم متوجه شدم این فقط ذهن انسان است که می تواند همزمان که یک منطق کلی را قبول می کند، منطق دومی را هم پیاده کند که ممکن است در تضاد با اولی باشد.

کامپیوتر درک نمی کند که همیشه لازم نیست قوی ترین کارت را روی زمین بیاندازی حتی اگر قاعده پیروز شدن داشتن کارت های قوی باشد! گاهی باید با کارت های ضعیف تظاهر کنی ، گاهی باید با رفتارهای غیر معمول به شریکت پیام هایی بدهی تا او بفهمد چه کارتهایی داری و چه کارت هایی در دست نداری و خلاصه هزار تا نکته که اینها را نمیشود با منطق های برنامه نویسی برای ذهن خطی کامپیوتر توضیح داد. این فقط ذهن آدمیزاد است که قواعد متضاد را در هم ترکیب می کند تا بتواند نتیجه بگیرد و کامپیوتر هر چقدر هم سریع و دقیق و خستگی ناپذیر باشد هرگز خلاق نیست!

چقدر ما انسانها پیچیده هستیم! این پیچیده بودن هم مایوس می کند هم امیدوار. مایوس می شوی وقتی احساس میکنی دنیا سرشار از این پیچیدگی های ناجوانمردانه است ، دنیا پر از هدف هایی است که برای تحقق آنها بارها و بارها تو را خواهند پیچاند...

و امیدوار کننده است وقتی می فهمی تو هم صاحب یکی از این ذهن های پیچیده هستی! میتوان با توکل بر این ذهن گره ها را باز کرد.

قدرت ذهن یکی از توانایی هایی است که هیچکس نمی تواند از ما بدزد و محدودیتی برای زیاد کردن آن هم وجود ندارد. سخت ترین معما ها را با کلد ذهن می شود حل کرد، هر چند آنهایی که قدر ذهن و تفکرات را می دانند در اقلیت اند.


 بین همه پیام های تبریکی که امسال دیدم و خواندم، یک نفر درباره "خلق کردن یک سال خوب" نوشته بود. بر عکس همه تبریکات نوروزی که بطور بسیار منفعلانه ای آرزوی در پیش بودن و رخ دادن و تجربه کردن و حادث گشتن سالی خوب را داشتند، این یکی از عبارت "خلق کردن" استفاده کرده بود که بنظرم خیلی زیبا بود.

امیدوارم سال زیبایی را برای خودتان خلق کنید

 

+ نوشته شده در ۱ قبل از ظهر توسط امیر.
سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳
جوشش
مواقعی در زندگی هست که ما خبری را می شنویم یا اتفاقی را تجربه میکنیم که بدجوری ناراحت می شویم، اگر بگم دچار احساس کمبود می شویم هم اشتباه نگفتم. حتی احساس حسادت هم بگم باز اشتباه نگفتم، اصلا بهترین توصیف این نوع ناراحتی همان احساس حقارت است.

آنقدر این کلمات حقارت و کمبود و حسادت را بعنوان توهین و تخریب آدمها استفاده کرده ایم که جرات نمی کنیم به راحتی درباره خودمان بکار ببندیم. (اصلا من چرا شما را دارم با خودم جمع می کنم؟) اینطور نیست که همه توصیف های بد برای آدمهای بد است.

بعضی وقتها این احساس های خاکستری زمینه رشد ما هم می شوند. یک چیزی شبیه آدرنالین در مغز آدم (مثلا!) ترشح میشود که یهو بخودت میای می بینی تمام وجودت سرشار از خواستن است و میخوای کارستان کنی.

معمولا آدمهای کامیاب آدمهای حسودی هم هستند، البته در تعالیم دینی ما فراوان به خدمت حسودان رسیدگی شده و حملات سنگینی به آنها شده اما بنظرم کمی حسودی لازم است برای پیشرفت در زندگی.

راستش را بخواهید امروز از آن روزهایی بود همه چیزهایی که تا حالا گفتم برای خودم اتفاق افتاد. خیلی مهم است که قدر این شرایط را بدانم و جوشش این خواستن را طوری صیانت کنم که دچار خشکسالی اراده نشوم.

خوشحالم که این حس در روزهای آخر اسفند به سراغم آمده. امیدوارم همان اوایل سال 94 بیایم و این مطلب را یادتان بیاندازم.


 

در همین راستا این آهنگ خاطره انگیز داریوش را هم گوش کنید.

+ نوشته شده در ۱۱ قبل از ظهر توسط امیر.
یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۳
روز عشاق مبارک باد
نزدیک سه ماه است که پدر رفته استرالیا ،البته یک هفته دیگه داره میاد. بقول دوستی که اسمش رو گذاشته بود "فرصت تنهایی" چقدر زود گذشت. یک مقدار نگران شدم از خودم. اینکه تنهایی چقدر خوش میگذره! البته تنهایی محدود با نوع نامحدودش خیلی فرق میکنه.

تو این مدت خیلی هم بیکار نبودم. نقاش ها آمدند خانه را رنگ کردند، دیگر خودتان حساب کنید تنهایی اینهمه اثاث رو جابجا کردن و خاک و خل جمع کردن و همزمان سه تا آدم دیگه رو وسط اون اوضاع سیر کردن و دو ساعت یکبار چایی ترکی سرو کردن چه بلایی سر نشیمن گاه آدم میاره!

مبلها هم یک ماه است در تعمیرگاه بستری شدند، خدا سر و کار آدم رو با این مبلسازها نندازه ! یکسری کارهای ابتکاری هم شروع کردم. مثلا رنگ طلایی درست کردم (بله درست کردم ، چقدر هم لذت بخش است ترکیب مواد رنگی و بو راه انداختن و رنگی شدن دست و بال آدم!) میگفتم، رنگ طلایی درست کردم و همه اون دیوارکوب های قدیمی و آباژورها و قاب های چوبی و دستگیره در اتاق ها و خلاصه کلی جای ریز و درشت را طلایی کردم. و این رنگ طلایی عجب رنگ سحرآمیزی است.

توی رنگ فروشی که رفته بودم چندتا خانم و دختر کم سن و سال دیدم که مثل مانتو فروشی دارند دنبال رنگ های مورد علاقه میگردند و کاتالوگ ها را ورق میزنند، جالب اینجا بود که همگی خودشان دست به قلم بودند و داشتند در آخرین روزهای سال محیط زندگی شان را خوش رنگ می کردند. خود مغازه دار هم از یک خانم خیلی خوشرو و پرحوصله کمک گرفته بود که ریزه کاری های رنگ سازی و هارمونی رنگ را توضیح میداد. کلی سر شوق اومدم تو اون مغازه . اول اینکه دخترها هم آمده اند توی گود اینطور کارها و بعد اینکه دوره رنگ های کسل کننده کرم و استخونی رو به پایان است خوشبختانه .

کلی آت آشغال دور ریختم و جای کلی وسایل رو تغییر دادم. همش یاد رهنمودهای وبلاگ "لذت کمتر داشتن" می افتم ولی افسوس که اختیار همه چیر با من نیست و می دانم آدمها وقتی پیر می شوند خیلی بیشتر به وسایل قدیمی شان دلبستگی پیدا می کنند و دلم نمی آید به راحتی بقیه چیز ها را هم دور بریزم :))

بعد رفتم لاله زار کلی لامپ ال ای دی و حباب جات خریدم و دارم سیم میکشم و نور پردازی میکنم، یک جورهایی این خونه بدون وسایل به دلم نشسته و دوست ندارم حالا حالا ها شکل اصلی خودش رو بگیره.

یک کشف جدیدی هم کردم بنام جوهر نمک! عجب ترکیب معرکه ای است! هر جایی که کثیف است و با هیچ چیز تمیز نمی شود، این اسید عزیز را روی سرش خالی میکنی و آش با جاش محو می شود! طرف پای تلفن میگفت یک میلیون میگیریم بیاییم موزایک های حیاط رو ساب بزنیم، بعد حساب کردم یک کارگر با چهار تا گالن جوهر نمک همین کار رو واسم میکنه! البته خونه پرش با هشتاد تومن.

یک وقتهایی هم دچار یاس فلسفی میشم و با خودم میگم اصلا هدف از اینهمه تمیز کاری و بازسازی چند تا اتاق چیه واقعا؟ مثلا فردا یک زلزله یا آتیش سوزی بشه یعنی من تموم شدم؟ بعد فکر میکنم اینها هم پیش نیاد، بقول عرفا : آمده ایم که برویم! در حقیقت آخر همه چیز غم انگیزه اما وسطش میتونه خوب باشه. مثل همه عشق ها که وسطشون خوبه و امروز روز جهانی عشاق بود.

عشق یعنی اینکه برای هدفی که ممکنه بهش نرسیم مبارزه کنیم و از اون تلاش لذت ببریم. نه اینکه فقط دو تا لب رو به هم بچسبونیم و دروغ های شاخ دار درباره علایقمون به هم غالب کنیم.

روز عشاق مبارک باد.

+ نوشته شده در ۱ قبل از ظهر توسط امیر.