این روزا بدیهیات زمانه را نه نه جون آقای کروبی بهتر از هرکس دیگری می داند. بدیهیاتی که برای عده ای شایعه است! مثلا علت قطع شدن سرویس پیامک. البته به قول آقای لاریجانی ما یک گام به جلو آمده ایم و فعلا مناقشه بر سر علت قطع شدن این شبکه است نه قطع بودن یا نبودن آن.
اغتشاشگران می گویند پیامک را بخاطر ملاحظات امنیتی قطع کرده اند ولی زحمتکشان خدوم ملت می گویند یک نقص فنی حادث شده که معلوم نیست کی برطرف خواهد شد و حالا حالا ها باید صبر کرد!
حال من بعنوان یکی از اعضای کابینه 70 میلیونی دولت مهرورزی برایم سوالی پیش آمده: چطور است که کشور با سرعتی دهشتناک به سمت قله های نانو تکنولوژی و سلولهای بنیادی و صنایع فضایی و هسته ای می تازد اما نمی تواند برای تعمیر یک شبکه مخابراتی حتی یک بازه زمانی مشخص ارائه کند؟ [برای پاسخ رجوع شود به نه نه جون]
اصلا بگذریم از این سیاهنمایی ها و بیایم کمی انصاف و آشتی ملی چاشنی مطلبمان بکنیم....
خیلی ها از محدودیت های دو هفته اخیر می نالند و می خواهند از مجاری غیر قانونی اعتراض کنند اما عزیزان من عنایت داشته باشید که در این محدودیت ها مزایای زیادی مستتر بوده که از دیده ها پنهان مانده، چیه شاخ در آوردید از تعجب؟
اول اینکه کلمه اجنبی اس ام اس کم کم دارد نئش کثیفش را از ادبیات روزمره ملت ایران خارج می کند و داریم به واژه فصیح پیامک عادت می کنیم.
دوم: در اثر محدودیت های اخیر تزکیه نفس و تقوا بین جوانان ما رو به فوران گذاشته است، و بعضی ها را آن چنان بی تفاوت و بی انگیزه و دلزده از دنیا کرده که برایشان زندگی و مرگ چندان فرقی نمی کند، خب مگر غیر از این است که آدمی در اثر تزکیه نفس این عفریطه ای که عروس هزار داماد است را سه طلاقه می کند و به استقبال مرگ می شتابد؟ خب الان ما کلی جوان مطلقه و باتقوا و رو به موت داریم!
سوم: یک اصل خردمندانه می گوید خلاقیت در سختی ها و محدودیت ها متجلی می شود. و این روزها صفت نیکوی خلاقیت بر هزاران صفت حسنه ما افزوده شده.
یکسری تواضع رو کنار گذاشتند و نیایش های شبانه خود را به پشت بام ها منتقل کرده اند و فریاد زنان خالق خود را صدا میزندد،عده ای به عهد ادیسون برگشتند و با بوق ماشینشان تلگراف میفرستند و گهگاهی نور بالا میزنند ،بعضی ها یاد دوران کودکی افتاده اند و بادکنک هوا می کنند.البته این گروه آخر افکار پلیدی در ذهن می پرورانند و همین روزهاست که تکنولوژی صلح آمیز بمب هیدروژنی را با استفاده از چاه باز کن توالت و کمی آلومینیوم و یک بطری نوشابه بدست آورند،تا دیگر هیچ چرخ بالی در آسمان پرواز نکند.
من فکر میکنم بزودی شاهد روش های سرخ پوستی در علامت دادن و آتش روش کردن هم باشیم.
و اما چهارمین و مهترین مزیت محدویت های اخیر......واقعا که!! یادتون رفته بود؟....خیلی متاسفم براتون که اینقدر فراموشکارید..... شما چه جوری می خواهید با استبداد و کفر بجنگید؟
بابا!!! اصلاح الگوی مصرف دیگه!
این انتخابات کوفتی و این اصلاح طلبای صیهونیست ما رو انداختند در ورطه ولنگاری و اصراف،خداییش شب های انتخابات چند تا پیامک فرستادید؟ می دونید اگه با اون تصمیم هوشمندانه پیامک ها نقص فنی پیدا نمی کردند الان همه ما خونه خراب شده بودیم؟ هم انتخابات رو باخته بودیم هم چند هزار تومن پول بی زبون رو!
بقول امریکایی ها یک بازی دو سر باخت!
و دهها مزیت دیگر که ذکر آنها همانا و کله و بوی قورمه سبزی و مناطق خوش آب و هوا و نوشیدنی های خنک، همانا.....
حالا دیدید محدودیت های این روزها چندان هم خالی از لطف نبوده؟ حالا بازم سیاه نمایی کنید.
ض در مورد صحت املای کلمه عفریطه شک داشتم و از طرفی می دونستم توده کشت اول از همه خط به خط دیکته ما رو تصحیح میکنه،و با اولین غلط پنجره رو میزاره رو سرش! رفتم تو گوگل سرچ کردم معلوم شد این واژه سه نوع املای متفاوت داره: عفریته ، افریطه یا عفریطه. خلاصه دانسته ای به دانسته هایمان اضافه شد.
اینم یه مزیت دیگه.![]()
ض چه کسی ندا را کشت؟
روزنامه سپاه: بی بی سی به اوباش پول داد و ندا را کشت. سفیر ایران در مکزیک: سازمان سیا ندا را کشت. خبرگزاری رسمی ایرنا: تک تیرانداز منافقین ندا را کشتند. امام جمعه تهران: خود اغتشاشگران ندا را کشتند. پزشک ندا: بسیجی ای که ندا را کشت دستگیر شد و کارتش موجود است. نتیجه گیری: یک بسیجی تک تیرانداز نفوذی منافقین که دست به اغتشاش زده بود و جزو اوباش به شمار می آمد، از بی بی سی که توسط سیا اداره می شود، پول گرفت و بعد از کشتن او کارتش را به یکی از افرادی که در خیابان بودند داد و فرار... ابراهیم نبوی
دیروز صبح که داشتم از خونه بیرون میرفتم ، برای "برون رفت" از این بحران روحی رفتم سراغ کتابام تا شاید با خوندن یه کتاب جدید ، اندکی تغییر کنه این حال و هوا.
یه کتابی دو سال پیش سهیل بهم داده بود که تا حالا نخونده بودمش،آخه اسمش عجیب برام دافعه داشت؛ ندبه. خلاصه نمیدونم چه اتفاقی افتاد که دیروز دیگه اون حس رو نداشتم و بی درنگ نوک انگشت وسطیم رو گذاشتم روی قطر بالایی کتاب و با یه حرکت از لای کتابها کشیدمش بیرون.
چه خوش خیال بودم که فکر میکردم این کتاب راهی خواهد بود برای کم شدن نسبت سیاست در زندگی ام.
ندبه ، نمایشنامه ایست که در بهار 56 بقلم بهرام بیضایی نوشته شده.دقیقا متاثر از فضای انقلابی اون روزها. اما خود داستان در زمان درگیری های انقلاب دیگری یعنی انقلاب مشروطه اتفاق می افتد. شخصیت های داستان را دخــــتــــران روســـپــــی و زنی که آنها را اداره میکند و مردهایی که به آن طرب خانه مراجعه میکنند، تشکیل میدهند.
مردها برای فرار از فضای نا امن کوچه و بازار به آنجا می آیند و بحث های سیاسی می کنند و هم دلی از عذا درمی آورند.
دخترهای چشم و گوش بسته روستایی که بخاطر شرایط ناآرام و قحطی کشور بدست پدرانشان به آنجا آورده شده اند و در ازای مبلغی به خانم رئیس واگذار شده اند،بواسطه همان مشتری های انقلابی با سیاست درگیر شده اند.
هنوز به پایان نرساندم این نمایشنامه را اما خواندن این برش کوتاه را خالی از لطف و بی ربط با این ایام نمی بینم.
[روی سکو زنان همگی نشسته اند.تکان بادبزن ها و چکاک تخمه شکستن! مرد خیمه دار جعبه ای را با تسمه به گردن آویخته که سمت بازش به طرف آنهاست. در جعبه چند عروسک]
مرد خیمه دار: اینجا سه صورت است- ببینید خانمها- یکی استبداد است؛یک سر مشروعه؛و یکی مشروطه! این که می بینید زمین خورده ملت است.
[ابراز شادی زنها.عروسک ملت تعظیم میکند]
غمزه [یکی از دختر ها]: زنها کجا هستند؟
مرد خیمه دار: زنها دارند تماشا می کنند.
[خنده همه.مرد خیمه دار عروسک استبداد را به حرکت در می آورد]
مرد خیمه دار: این چه بود - با این یال و کوپال؟
زنها: استبداد!
مرد خیمه دار: هوهو-این می گوید تو نوکر سلطانی.او سرور است و تو بنده. و تو باید به او تعظیم کنی!
[عروسک استبداد می زند توی سر عروسک ملت؛او می خورد زمین- ابراز احساسات زنها.مرد خیمه دار عروسک مشروعه را به حرکت در می اورد؛او می آید عروسک ملت را از زمین بر می دارد]
مرد خیمه دار: این چه بود با این هیئت غریب؟
زنها: مشروعه!
مرد خیمه دار: ِهی ِهی-این می گوید تو نوکر سلطان نیستی.خطا گفته اند.تو نوکر سلطان نیستی بلکه نوکر منی! به چه جهت به سلطان تعظیم کنی- بلکه باید به من تعظیم کنی!
[عروسک مروسک مشروعه میزند توی سر عروسک ملت .او زمین می خورد. ابراز احساسات زنها.مرد خیمه دار عروسک مشروطه را به حرکت در می آورد؛او می آید عروسک ملت را از زمین بر می دارد]
مرد خیمه دار: این چه بود با این شکل و شمایل؟
زنها: مشروطه!
مرد خیمه دار: این گوید امان امان [می خواند]
غم چرا هر نفسی!
هر زمان خار و خسی!
کُند و بند و قفسی!
گوید تو نوکر خودت هستی و آقای خودت! تو عقل و شرف داری؛و زور و زر نباید کمرت را خم کند!های های[ دوباره می خواند]
نه سَِرت زور کسی؛
نه به زورت هوسی؛
چون خودت رو تو بسی!
[ابراز احساسات زنها.عروسک ملت به آنها تعظیم می کند.مرد خیمه دار در جعبه را می بندد.با دستی دایره را به صدا در می آورد و با دست دیگر کلاهش را بر می دارد که دوران بزند؛همه پخش می شوند]
پیشنهاد میکنم متن بالا را چند بار بخوانید.

مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازه تر کن
ز آه شرر بار ، این قفس را
بر شکن و زیر زبر کن
بلبل پر بسته ز کنج قفس درا
نغمه آزادی نوع بشر سرا
وزنفسی عرصه این خاک توده را
پر شرر کن
ظلم ظالم ، جور صیّاد
آشیانم ، داده بر باد
ای خدا ، ای فلک ، ای طبیعت
شام تاریک ما را سحر کن !
نو بهار است ، گل به بار است
ابر چشمم ، ژاله بار است
این قفس ، چون دلم ، تنگ و تار است .
شعله فکن در قفس ای آه آتشین
دست طبیعت گل عمر مرا مچین !
جانب عاشق نگه ای تازه گل ، از این
بیشتر کن ! بیشتر کن ! بیشتر کن !
مرغ بیدل ، شرح هجران ،
مختصر ، مختصر کن !
ملک الشعراء بهار
گفته میشه که شاعر در عصری زندگی میکرده که فضای سیاسی بسیار محدود بوده و ناچارا از طریق همین اشعار آن فضا را در تاریخ ثبت کرده!
چه بهتر که شعر بالا را با صدای فرهاد گوش کنید،آلبوم برف،قطعه دوم.
ض فکر میکنم یکی از سخت ترین مشاغل این روزها،گویندگی اخبار رادیو و تلویزیون است.
ض ای کاش این شبها که نام خدای اکبر را بر زبان می آوریم، در اعماق وجودمان هم از او بخواهیم که شام تاریک ما را سحر کند.
پنجم تیرماه هشتاد و چهار
:قبل از روشن شدن هوا از خونه زدم بیرون،صبح زود بلیط داشتم.
آدم هر چقدر صبح برای رسیدن به ترمینال و جا نموندن از اتوبوس استرس داره وقتی ساکش رو به شاگرد شوفر می سپره و تکیه گاه صندلیش رو میخوابونه سمت عقب،همه استرسش به اشتیاق خواب تبدیل میشه.راحت دو ساعتی خوابیدم.اشعه های تیز وگرم خورشید کم کم داشت بیدارم می کرد ،که با شنیدن صدای آنونس اخبار ساعت 8 رادیو بیدار تر شدم.اولین خبر چیزی نبود جز اعلام پیروزی محمود احمدی نژاد در انتخابات!
تقریبا شوکه شده بودم،نیم خیز شده بودم و اطرافم رو نگاه میکردم،که نکنه هنوز خوابم؟ نزدیک ترین کسی که می تونستم پیدا کنم خانومی بود که ردیف کنارم نشسته بود،من مبهوت بودم و او خوشحال .... اون لحظه به شادی یک هموطن با تنفر نگاه می کردم و هنوز لبخند اون زن رو فراموش نکردم.
بیستم خرداد ماه هشتاد و هشت: قبل از تاریک شدن هواست.آسمون شده رنگ لاجورد،چراغهای خیابون آزادی تازه روشن شدن،هوا کاملا طوفانی شده،نم نم بارون با خاک در هم آمیختن و مثل سیلی میخورن تو صورتم،سه تایی نشستیم روی گاردریل وسط خیابون،با وزش هر بادی، روی نرده ها تکون میخوریم ،مثل بادبان کشتی!
تقریبا از پنج ساعت پیش سبزپوشان موسوی به طرف میدان آزادی و برای آزادی دارن راهپیمایی میکنن،و ما نشستیم تا پایان سیل سبز را ببینیم،جمعیت انبوهی دارن مسیر برگشت رو طی میکنن و شعار میدن،عده ای با اتوبوسها بی آر تی دارن بر میگردن،اتوبوسها شدن شبیه اتوبوسهایی که اسرای ایرانی رو از مرز قصرشیرین به وطن بازمی گرداندند،همونایی که تو بوی پیراهن یوسف نشون میداد (نمیدونم ،میگن تو اخراجی ها هم آخرش به بازگشت اسرا کشیده میشه)، تهرانی های سبز سرها رو از پنجره بیرون آوردن و بیرق سبز به احتزاز درآوردن،ماشین ها بوق های ریتمیک میزنند،هنوز جمعیت زیادی دسته دسته از سمت انقلاب به سمت آزادی در حرکتند و ما حیران از این همه حضور سبز.
چشم دوخته ایم به افق خیابون و آدمها رو نگاه میکنیم یه دسته جمعیت تازه نفس دیگه دارن به ما نزدیک میشن، نوار عریض و بلندی از جنس پرچم ایران درحالی که روی سر و دست جمعیت شعار دهنده کشیده شده ما رو متعجب میکنه،حتما میدونید طرفداران موسوی این روزها با دیدن پرچم کشورشون چه حالی میشن؟ کمی نزدیکتر که میشن محتوای کلامشون برای ما هم آشکار میشه.
همه با هم فریاد میزنیم....موسوی ،موسوی، پرچم ایرانتو پس گرفتیم.....موسوی،موسوی، پرچم ایرانتو پس گرفتیم.....
بیست و چهارم خرداد ماه هشتاد و هشت: قبل از روشن شدن هوا از خواب می پرم،و اینبار نه از استرس اتوبوس و ترمینال.
دیشب تا دیروقت چشم دوخته بودم به اخبار سایتها،ولی هیچ کدوم نتیجه قطعی رو نمی دونستن آخه وزارت کشور هنوز رئیس دهمین دولت رو اعلام نکرده بود. کامپیوتر رو روشن میکنم و صدای بوق همیشگی کیس،سکوت شب رو میشکنه،به عکس کارت پستالی میرحسین که روی میزم گذاشتم برای هزارمین بار در این روزها نگاه میکنم، تو تاریکی شب و زیر نور مانیتور لبخند میرحسین روح آدم رو تازه میکنه....

کانکت میشم و اول از همه سایت قلم نیوز رو باز میکنم.... با تیتر درشت و سبز نوشته
میرحسین رئیس جمهور ایران
میخوام برم روی بوم خونه مون و زیر سقف آسمون با صدای بلند فریاد بزنم.......
خــــدا جـــــون مـــتـــشــکــرم
همونطور که پیش بینی میکردم و میکردید این مناظرات انتخاباتی نقطه عطفی شده در تاریخ 30 ساله اخیر بعد از انقلاب 57. ولی در این مطلب هرگز قصد ندارم به متانت موسوی یا شجاعت کروبی یا صداقت مثال زدنی احمدی نژاد اشاره کنم! چرا که اینها رو این چند روز اینقدر در موردش حرف زدیم و خوندیم و شنیدیم که دیگه سر درد گرفتیم و اتفاقا میخوام دعوتتون کنم که به همین سردرد انتخاباتی توجه کنید.
به نظر من این سردرد با سردردی که بعد از یک روز کاری گرم و حضور در ترافیک و دود و دم بر مغز ما تحمیل میشه خیلی فرق میکنه.این سردرد از جنس سردرد بعد از امتحان 4ساعته کنکور دانشگاه است که در 18 ساگی (یا سالهای بعد از آن)همه آن را تجربه کردیم. این گیجی مغز ما ناشی از خستگی مغزمان از فکر کردن و اندیشیدن است. و چه فرخنده پیشامدی است این اندیشیدن های منجر به سردرد.
مثل آدمهایی که مدتها ورزش نمی کنند و بعد از یک کوهپیمایی سبک تا دو روز همه جای بدنشان کوفته می شود ذهن های دور از اندیشه ما هم خسته و کوفته شدن.شاید بعضی از شما تعبیر صریح دور از اندیشه بودن ذهنتان را برنمی تابید،اما حقیقتی است که با نسبت های کم یا زیاد باید تسلیم آن شویم،همانطور که همه قبول داریم مطالعه آزاد تقریبا جایی در زندگی روزمره ما ندارد. البته منظور من از اندیشه فکر کردن به معضلات زندگی روزمره نیست.بلکه بکار گرفتن نیروهای ذهنی برای تامل در پدیده هایی فراتر از یک روزمره،پدیده هایی که منفعت مستقیمی برای ما ندارند اما منافع غیر مستقیم آنها به مراتب بیشتر است.
اتفاقی که این شبها و این روزها در اذهان خیلی ها رخ میدهد مقایسه صحبت های نامزدهای انتخاباتی و واکنش های احتمالی رای دهنده ها به آن رفتارها ست،فکر کردن به اینکه نهایتا چه کسی رئیس دولت میشود در ظاهر خیلی ساده است ولی مستلزم تیز شدن نگاه ماست
به حرفهای مردم اطرافمان بیشتر گوش می کنیم و احتمال دارد برخلاف چند روز پیش وارد بحث با کسانی بشویم که هرگز نمی شناسیمشان یا برای ماشینی که با پوستر و بادکنک از نامزد محبوبمان حمایت میکند دست تکان میدهیم یا در دل به او درود می فرستیم و بجای چک کردن انگشت دست چپ و حلقه ازدواج آدمهای اطرافمان مچ دستش را برای دیدن رنگ دستبند پارچه ای او زیرنظر میگیریم و در خیابان از نوارهای سبز رنگی که به آنتن ماشینهای عبوری گره خورده هم نگذریم.
اینها همه حکایت از این دارد که در این ایام اخیر اندیشمند شده ایم.مبارکمان باد این سردرد های انتخاباتی.

