تبليغاتX
پنجره چوبی
 
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 توسط امیر |
 

اولین سالی که وارد دانشگاه شدم و به تبع اون خوابگاه ، پر بود از تجربه های جدید ، یکی از اون تجربه ها روره داری در خوابگاه بود. هنوز یکماه از حضورم در محیط غریب و زندگی در کنار آدمهای جدید نگذشته بود که رمضان هم فرا رسید. اولین شانس من این بود که هر شش نفر ما که با هم تو یه اطاق سی و پنج متری هم اطاق بودیم روزه دار هم بودیم، و این خیلی فرق میکرد با اطاقی که دیواهاش از شدت دود سیگار  تغییر رنگ داده بود.

لذتی داشت سحری که با مشارکت همه آماده می شد،یکی از ما که قبلا سربازی رفته بود و از همه سحر خیز تر بود بیدارمون می کرد بقیه هم غذا رو گرم میکردن و سفره مینداختن و .... هر دفعه دست پخت مادر یکی از بچه ها میشد بانی سفره ،بعد از نماز هم ظرفا رو می شستیم

یادم میاد چون زمان زیادی تو خوابگاه بودیم برای اینکه غذاهامون فاسد نشه اونها رو تو فریزر منجمد میکردیم،یه بار که واسه سحری خورش قورمه سبزی داشتیم، طبق معمول قابلمه یخ زده رو گذاشتیم رو رادیاتور شوفاژ تا واسه سحر یخش باز بشه،از شانس ما همون شب برق نوسان شدیدی کرد و شوفاژخونه خوابگاه خاموش شد ما هم که خواب بودیم،سحر بیدار شدیم دیدیم قابلمه یخزده دیشب هیچ تغییری نکرده ، دوتا از بچه ها  نیم ساعت رو اجاق داشتن یخ ذوب میکردن (این جور مواقع من خودمو با یه کار آسونتر سرگرم میکردم،مثل سفره پهن کردن!) آخرش هم بجای خورش قورمه سبزی یخ در بهشت قورمه سبزی خوردیم ، که هنوز هم طعمش زیر زبونمه.

فاصله بین سحر تا افطار هم یا سر کلاس بودیم یا خواب،البته خیلی از بچه های اطاقای دیگه هم بودند که تمام مدت تو آشپزخونه مشغول خوردن نهار بودن،نزدیک افطار که میشد با اینکه اونجا هوای سرد کوهستانی داشت ولی پنجره های اطاق رو باز میکردیم تا صدای اذان رو از بلندگوهای امامزاده روبروی خوابگاه بشنویم.

................

همین الان واسه این که یه عکس برای این پست انتخاب کنم داشتم بین عکسای چند سال پیش که دقیقا مال همون روزها هم بود میگشتم،خیلی دلم گرفت،چه روزای باصفایی داشتیم...

یخچال اطاق ما دیگه چنین روز پر و پیمونی رو بخودش ندید!

الان هم صدای "ربنا" داره از رادیوی آشپزخونه میاد

اونجا خیلی خالی بود ،خالی از هیاهوی زندگی،هر هفته تمام مشغولیت های زدگیمون رو می گذاشتیم و میومدیم خوابگاه آخر هفته هم آخرین افطار رو تو اتوبوس میکردیم و میرسیدم شهرمون.

افطار تو اتوبوس هم صفایی داشت،هر کسی توشه راهش رو با بغل دستی و پشت سریش تقسیم میکرد شاگرد راننده هم تاجایی که چای توفلاسکش بود پخش میکرد ، بعد هم تلویزیون رو روشن میکرد و سریال بعد از افطار رو به اتفاق میدیدیم

الان دیگه  صدای اذان از تلویزیون داره میرسه ، من باید برم ، و البته مطمئنم که چند سال دیگه هم میام به آرشیو پنجره چوبی سر میزنم و افسوس همین امروز رو میخورم. پس زنده باد امروز!

۲-راستی سی روز از اولین سلام پنجره چوبی گذشت!

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 توسط امیر |

دیشب راه آهن پنجمین حریف پرسپولیس در لیگ برتر بود ، افطار کردم و راه افتادم سمت میدون آزادی تا از اونجا با مینی بوس برم استادیوم.

شور بازی از خیابون آزادی مشهود بود ،موتور های سه ترکه با پرچمهای بزرگ سرخی که رو هوا به رقص در آورده بودند، مینی بوس هایی که داشت منفجر می شد از جمعیت و نوجونهایی که تا کمر از ماشین بیرون بودن وبا صدای گرفته از فرط فریاد ، فریاد می کشیدند.

راننده تاکسی که باهاش تا میدون آزادی میرفتم  می گفت خونشون نزدیک میدون آزادیه و چند بار هم مسافر برده استادیوم ولی تا حالا داخلش نرفته و ترجیح میده فوتبالهای اروپایی رو  از تلویزیون تماشا کنه، ولی من بهش گفتم بجاش جو ورزشگاه هیجان داره.... چند دقیقه بعد خودمم هم سوار یکی از اون مینی بوس های در حال انفجار شدم به مقصد ورزشگاه یکصدهزار نفری.....فاصله بین ورودی شرقی ورزشگاه تا صف بلیط ششصد هفتصد متری می شد که جمعیتی چند هزار نفری واسه زودتر رسیدن این مسیر رو میدویدند من هم که بین اونها در حال دویدن بودن احساس کردم دارم تو یه ماراتن میدوم،

تو صف با دو تا پسر مسیحی آشنا شدم به اسمهای واحه و میشل،وقتی واحه رو صدا کردم میگفت اولین مسلمونی هستم که اینقدر خوب اسمش رو تلفظ کردم یه جایی تو طبقه دوم پیدا کردیم ،شعار غالب تماشاگرا : اکبر باید برقصه بود،آخه اکبر میثاقیان مربی راه آهن ماجراهایی داره واسه خودش.بازی زیاد جذاب نبود  مخصوصا نیمه اول،حدود هشتاد نود هزار نفر هم اومده بودن،من به دوستای مسیحیم گفتم اگه بخوایم ماشین گیرمون بیاد باید دقیقه هشتاد بازی بزنیم بیرون،وهمین کار رو هم کردیم،شرکت واحد هم حدود سیصد چهارصد تا اتوبوس گذاشته بود جلوی در تا رایگان تماشاگرا و تماشاگر نما هارو جابجا کنه،البته همین تعداد مینی بوس هم دیده میشد،خلاصه با دوستای اقلیتم که خونشون مجیدیه بود خداحافظی کردم و سوار یکی از اتوبوسها شدم وما جرا از اینجا شروع شد:

در حالی که تمام صندلی های ماشین پر شده بود با فریاد های مسافرا راه افتاد،هنوز چند ثانیه نگذشته بود که از ته ماشین صدای بلند و موزونی بلند شد،یه نفر داشت رو سقف اتوبوس که از جنس فرمیکاست ، تمبک میزد،اولش فکر کردم میخوان بزن برقص را بندازن ولی موقعی که دوستش گفت صبر کنه از مجموعه خارج بشیم بعد تمام شیشه ها رو میاره پایین فهمیدم ماجرا چیه!

تا چند صد متر سربازای یگان ویژه کنار خیابون بودن و اتوبوس آروم ولی وقتی اومدیم تو اتوبان انرژی های درونی اون چند نفر آزاد شد....با دو تا دستاش میله ها رو میگرفت و با دوتا پاهاش جفت پا میرفت تو شیشه های پنجره،با چهار تا ضربه محکم پنجره از جا کنده میشد،موقع لگد زدن میگفت شما هم بزنید اینا مال دولته! ،سقف  چوبی هم تیکه تیکه شده بود ،دو سه تا پنجره رو که ریختن کف اتوبان راننده که تمام مدت ساکت بود کنار یه پایگاه سیار پلیس زد بغل،پلیسای یگان ویژه که پیش بینی همه چیز رو کرده بودن با باتوم ریختن تو ماشین و ما رو پیاده کردن و روی چمن های حاشیه اتوبان روی صورت خوابوندن،چند نفر هم که پرسیدن چرا این کارو میکنید؟ با باتوم پذیرایی شدن.بعد از چند دقیقه خوابیدن و گذاشتن دستها روی سر فرماندشون اومد و از ما خواست تا عوامل اصلی رو معرفی کنیم تا ولمون کنه بریم،سریع یکی از بچه ها بلند شد سه نفر از پنج نفر شرور رو شناسایی کرد،بقیه هم سریع دویدن سمت اتوبوس تا راه بیفتیم،تو ماشین چند نفر دیگه می خواستن دوباره شروع کنن که اینبار بقیه بچه ها جلوشون ایستادن،نزدیک اکباتان اتوبوس ایستاد تا یکسری پیاده بشن ،همین که راه افتاد چند تا از مسافرایی که پیاده شده بودن با سنگ به ماشین حمله کردن،یکی از شیشه ها کاملا پودر شد و چند تا تیکه شیشه رفت تو صورت یه پسر بچه سیزده ساله،بیچاره تمام صورتش پر خون شد.وقتی رسیدیم میدون آزادی همه داشتن از اون قطار وحشت فرار میکردن،مامورای شهرداری هم آماده باش بودن تا شیشه خورده ها رو جمع کن....

دیشب بالاخره تموم شد،شبی که قرار بود پر از هیجان بشه برای من و شد ولی از یک جنس دیگه،موقع خواب همش به اون جونی فکر میکردم که با چه ولعی میخواست شیشه بشکنه،آخه انگیزش چی بود؟ میدونم که به خاطر فقر و معضلات اجتماعی و فرهنگی .و خانوادگی و......  این حرفای اتو کشیده منو قانع نمی کرد.اینا قراره بیان تو اجتماع و بشن بخشی از این مردم،اصلا بهشون نباید بد نگاه کنیم، چه کسایی این جونهای پر انرژی رو به این موجودات وحشی بدل کردن؟ جواب این سوالا خیلی سخته،مثل یک زنجیر میمونه ،همه مقصرند و در عین حال برای تقصیرشون دلیلی محکم دارن.

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 توسط امیر |
فاصله خونه ما تا محل کار من حدود ۱۰ کیلومتر میشه ٬مترو وسیله ایست که من از اون استفاده می کنم و روزی ۹۰ دقیقه از عمرم رو اونجا میگذرونم.این وسیله سریع و ارزون که فعلا چهار جهت اصلی تهران رو بهم وصل میکنه هر روز پذیرای ملیونها آدم با فرهنگ های مختلفه.

قطار تو هر ایستگاه توقف میکنه عده ای جاشون رو با عده ای دیگه عوض میکن. تو یه ایستگاه همه پیاده می شن و تو یه ایستگاه همه می خوان سوار بشن . بعضی ها خواب می مونن و غم انگیز تر اینه که کسی این خواب مونده ها رو بیدار هم نمیکنه .

خیلی ها قطار رو تمثیلی از زندگی میدونن.

صندلی های مترو طوری چیده شده که شما این فرصت رو پیدا میکنید تا به صورت کسی که روبروتون نشسته خیره بشین یا بعضی موقع ها به حرفای آدمای اطرافتون گوش کنید یا رفتارشون رو زیر نظر بگیرید. میشه آدمهای با وقاری رو دید که به موقع منفعت از یک یوزپلنگ هم درنده تر میشن (دارم در مورد لحظه باز شدن در قطار تو ایستگاه امام خمینی صحبت میکنم!)

اگه با دقت بیشتری به آدمای اطرافمون نگاه کنیم حتی از سکوت اونها هم چیزهای زیادی می فهمیم.من تصمیم دارم که این مطلب رو مقدمه ای برای نوشته های بعدیم در مورد مترو معرفی کنم،" خاطرات مترو " قراره تو پنجره چوبی به یک سریال تبدیل بشه و هر ازگاهی از مشاهدات من حکایت کنه برای شما،البته همه ما از این قسم ماجراهای قابل عرض تو خاطرمون داریم که این بخش میتونه پذیرای خاطرات همه دوستان باشه

نوشته شده در تاريخ یکشنبه هجدهم شهریور 1386 توسط امیر |
همین سه هفته پیش بود که اولین مطلب پنجره چوبی رو نوشتم، اونروز از پنجره های روبروی این پنجره و آدمهایی که تو ساختمونهای روبرو می خوان جابگیرن گفتم....

چند روز پیش پنجره آلومینیومی تو بخش نظرات خودش رو معرفی کرد، بعد از اون هم یکی دیگه از دوستای خوبم نیم پنجره.

از همون روز اول یکی از آرزوهای من یک رابطه تعاملی بود.مطلب پایین رو نیم پنجره برای ما فرستاده:

 

به نام خدا

 

حق را بگو اگر چه نابودی تو در آن باشد زیرا نجات تو در همان است

امام موسی کاظم (ع)

سلام

اولین سلام یک نیم پنجره داخل یک تمام پنجره چوبی

 

بعد از دعوت دوست عزیزم پنجره چوبی ( منم از خدا خواسته ) دعوتشو قبول کردم و به امید خدا منم از این به بعد گه گاهی در این پنجره چوبی می نویسم:

 

ازکنار کافی شاپی رد می شدم  3 تا برگه نظرمو جلب کرد

 

 

 

اولی " لطفاً حجاب اسلامی رعایت فرمائید "

تقریباً همه مغازه ها دارند

دومی شماره تلفن 124 بود که در صورت گرانی خدمات و کالاها که اگر تماس بگیری حتما رسیدگی میشه؟!؟!؟!؟!؟!!

سومی که چرا داشت؟؟!!؟؟!!

" خانم های محترم لطفاً از کشیدن سیگار خود داری فر مایند "

حتما کسیکه این برگه رو نسب کرده به در ورودی یکی از این فکرا تو سرش بوده

 

     1. این ضعیفه ها می خوان چیکار سیگار بکشن

      2. اســــــــــتـــغـــــفرالله ...   خانم هـــــا که سیگار نمی کشن

    ۳. یا خواسته که به طور آزمایشی ببینه که ممنوع کردن کشیدن سیگار در مکان های عمومی جواب میده بعد مرد ها روهم منع کنه

   4.  یا   یک فمنیست سرو سخت بوده که می خواسته خانم ها از سلامت بیشتری نسبت به آقایون داشته باشند و مردها کم کم از بیماری های ریوی تلف بشند و  خانم ها دنیا رو بگیرن                                                                                                            نیم پنجره

 

جامعه ما پر شده از باید و نبایدهای تحمیلی،وقتی حجم این تذکرها و تاکیدها بالا میره به همون نسبت بازدارندگی خودش رو هم از دست میده،این کافی شاپ یک نمونه سادش بود. (اولین کامنت رو خودم واسه نیم پنجره گذاشتم!)

 

نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم شهریور 1386 توسط امیر |

در هفته گذشته دو اتفاق مهم در عرصه سیاست و اقتصاد کشور ما رخ داد:

اولی که سیاسی بود، انتخاب هاشمی رفسنجانی به ریاست مجلس خبرگان ، البته این اتفاق بعد از درگذشت آیت الله مشکینی قابل پیش بینی بود ولی زمزمه های حضور مصباح یزدی در راس مجلس هم به گوش میرسید ،شاید مسرت عمومی بعد از حضور هاشمی به خاطر عدم حضور مصباح و همفکرانش بود ، هر چند این انتخاب با رای قاطع و اکثریت به وقوع نپیوست آنطور که هاشمی با آرای بیشتری به عنوان نائب رئیس انتخاب شده بود ولی ظاهرا نمایندگان خبرگان رهبری هم به ضرورت ریاست یک میانه رو بر این شورا پی برده اند.

طهماسب مظاهرى، رئيس جديد بانك مركزى دست ها را پيش رو گره زده، يعنى كه آماده خدمت است. ابراهيم شيبانى اما خندان و به قول خود «شاكر» به نشانه فراغت از خدمت ۵۰ ماهه، دست ها را در پشت حلقه كرده است.

 

دومی اقتصادیست ، ابراهیم شیبانی-رئیس بانک مرکزی- یکی از معدود مدیران ارشد اقتصادی که با تغییر دولت ، تغییر نکرده بود جای خود را به طهماسب مظاهری داد.مظاهری هم دورانی در زمان محمد خاتمی فرمانده اقتصادی کشور بود ولی به خاطر اختلافات زیاد از سمت وزارت اقتصاد کنار رفت. رئیس جدید در همان مراسم معارفه خود شمشیر را از رو بست و از برنامه های آتی خود گفت: سود تسهیلات بانکی حذف می شود یا در حد سه یا چهار درصد به عنوان کارمزد عملیات بانکی اخذ می شود ، دیروز هم از اصلاح قانون بانکداری اسلامی-یا بدون ربا- سخن می گفت. اینها همگی خبر از تحولات اساسی در اقتصاد کشور میدهد ، عده ای اظهار نگرانی میکنند و روزهای بدی را پیش بینی ، ولی من که چندان خوش بین نیستم به خودم اجازه پیش بینی روزهای تلخ را هم نمی دهم ، ظرفیت های بیشمار و مولفه های مختلف اقتصاد ایران هنوز این امکان را برای تیم جدید اقتصادی محیا دارد تا وضعیت اقتصاد و در نتیجه معیشت مردم را بهبود ببخشند.   

نوشته شده در تاريخ سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 توسط امیر |
   

تا حالا به مسیر هایی که در طول روز یا هر چند روز یکبار باید طی کنید فکر کردید؟ مثلا مسیر بین خونه تا محل کار ،خونه تا دانشگاه،خونه تا مرکز خرید محل،این مسیر ها معمولا روزی 2بار یا هفته ای چند بار طی میشن و دقایق زیادی از زندگی ما رو به خودشون اختصاص میدن.
این مسیرهای روتین میتونن برای بعضیا خوشایند باشن:مثل عاشقی که به شوق دیدن معشوق راهش رو دور میکنه تا از مغازه شیرینی فروشی خرید کنه و چند ثانیه ای با دختر صندوقدار صحبت کنه و برای چندمین بار شیرینی رو که اصلا دوست نداره بخره.
بعضی راهها خیلی کسالت آورند مثل خیابونهای شلوغ و گره خورده تهران، و بعضیا هم خیلی دوست داشتنی اند مثل قدم زدن تو پیاده رو های تازه ترمیم شده خیابون ولیعصر.
من همیشه سعی میکنم آرومترین و پردرخت ترین مسیر رو انتخاب کنم-البته اگه چنین مسیری گیرم بیاد- مثلا: از دو هفته پیش که اومدم به یک موسسه زبان جدید که اصلا هم با خیابونهای اطرافش آشنا نیستم یه مسیر 500 متری رو بین موسسه تا ایستگاه مترو باید پیاده برم ازشانس ما توی همین مسیر شهرداری داره یه اتوبان می سازه ،یه روز باید از روی قیر مذاب رد بشم ،یه روز از وسط بیل های مکانیکی.....
دیروز که از موسسه اومدم بیرون تصمیم گرفتم که یه جورایی مسیر قبلی رو دور بزنم و از وسط کوچه های فرعی و دنج پایین اوتوبان بندازم سمت مترو........
به عادت همیشگیم عینک دودی که صفحه بزرگی هم داره رو گذاشتم روی صورتم و راه افتادم،از دور اتوبان نیمه کاره معلوم بود ،با خیال راحت از  اینکه امروز دیگه از اونجا رد نمیشم پیچیدم تو اولین کوچه فرعی ،کوچه رو که کمی جلو رفتم رسیدم به یه بوستان کوچولوی تر تمیز ،قسمتی از راه رو هم از تو بوستان رفتم،کلی به درایت و خلاقیت خودم می بالیدم که عجب راه خوبی پیدا کردم-آخه قراره تا یه مدت طولانی من به این موسسه بیام-تو همین فکرا بودم که متوجه شدم نسبت به دیروز همین موقع خسته ترم!   یادم افتاد که من قرار بود برم ایستگاه مترو !
یکی از معایب کوچه های فرعی و دنج اینه که شما کسی رو پیدا نمی کنی تا ازش آدرس بپرسی، بعد از کلی تحقیق و سوال کردن و جواب ناقص شنیدن متوجه شدم که همون اتوبان کذایی مثل دیوار چین بین اون محله آروم و ایستگاه مترو واقع شده و حدود 10 متر پایین تر از سطح اون محله واقع شده، خلاصه من دوبرابر زمان هر روز راه رفتم تا به یک پل عابر پیاده رسیدم و برگشتم سر جای اول.
درسته که تجربه ناموفقی داشتم ولی همین عدم موفقیت هم به من یاد داد که باید همه راهها رو امتحان کنم و اگه همشون هم ناموفق بود آدم دلش قرص میشه که همون راه اول بهترین راه ممکنه-البته بعضی از تجربیات ناموفق هم جبران ناپذیرند! -
از این به بعد هر وقت از کنار اون اتوبان در حال ساخت رد بشم به درایت و خلاقیت خودم میبالم که از بهترین و نزدیکترین راه دارم استفاده میکنم.

نوشته شده در تاريخ جمعه نهم شهریور 1386 توسط امیر |
1-دوشنبه گذشته روزنامه ها با تیتر های درشت خبر از تعطیل اعلام شدن پنجشنبه توسط هیئت دولت دادند.
سه روز تعطیل رسمی برای تمام کشور.محصل،شاغل،بیکار فرقی نمیکنن این تعطیلات سه روزه روی زندگی همه تاثیر میزاره.بیشتر ما تو روزهای تعطیل برنامه زندگیمون از روال عادی خارج میشه.
حالتهای زیادی وجود داره که من بعضی از اونها رو فهرست میکنم:

  1-مسافرت:در صورت داشتن ماشین،بنزین،ویلا و پول.
  2-پارک:پیدا کردن حداقل یک نفر که حوصله شنیدن و تحمل کردن حرفهای شما رو داشته باشه و بلعکس.
  3-کوه:خیلی ورزش خوبیه فقط باید زود حرکت کنید تا به ترافیک انسانی معبر های باریک دربند و درکه نخورید.
  4-تلویزیون:بستگی به شانس شما داره که فیلمش قشنگ و مورد علاقتون باشه یا کسی پیدا نشه که بخواد    کانال رو عوض کنه.
  5-اینترنت:تو روزهای تعطیل سرعت میاد پایین،یاهو 360 هم هنوز فیلتر نشده پس باید نهایت استفاده رو بکنید.
  6-نظافت:بازارش همیشه داغ داغ،از خودتون شروع کنید تا لباس و اطاق و .... ،حسنش اینه که آدم احساس مفید بودن میکنه.
  7-خواب:فرصت خوبی برای جبران کسری خواب روزهای پیش،البته زیادیش هم آدم رو شبیه خرس قطبی میکنه!
  8-و اما مطالعه:مفیدترین حالت ممکن به شرط اینکه محله شما مثل محله ما به کارگاه ساختمونی تبدیل نشده باشه.
اینها به ذهن من رسید،چیزی به ذهن شما میرسه؟

2-چهارشنبه عصر رفتم پارک لاله،کل خیابون بولوارکشاورز تا میدون ولیعصر در حال برگزاری جشن های مختلف شعبانیه بود.هنوز چند دقیقه نبود که رسیده بودم که صدای مهیبی شبیه به شلیک توپ های ضد هوایی منو لرزوند:50متر جلوتر مراسم نورافشانی شروع شده بود،منورهایی که همیشه از دور زیبا به نظر میرسیدند مثل گوله های آتیش روی سر مردم میریختن-بعضی از اونها خوب عمل نمی کرد و کامل پخش نمی شد و شبیه خمپاره سقوط میکرد-مردم هم مثل لشگر ابابیل که سنگ های داغ روی سرشون میریخت زیر درختها پناه میگرفتن.ولی انصافا زیبا و هیجان انگیز و ترسناک بود.حدود بیست دقیقه طول کشید.

           


 3-پنجشنبه هم رفتم چشمه اعلا دماوند،شاید در قالب یه گزارش پیکنیک کمی از اتفاقات دیروزم براتون بگم-بزودی-

نوشته شده در تاريخ سه شنبه ششم شهریور 1386 توسط امیر |
       تمرینات گروه قبل از اجرا

۱-چند شب پیش رفتم تالار وحدت سمفونی رسول عشق و امید .لوریس چکناواریان رهبر ارکستر بود.اولین بار بود که تالار وحدت می رفتم٬از قاب تلویزیون خیلی باشکوه تر به نظر میرسید٬تالار وحدت منو یاد اختتامیه جشنواره فجر و مجری همیشگیش حسین پاکدل می ندازه .

برنامه عظیم و زیبایی بود ٬تاریخ اسلام رو به طور اجمالی مرور کرد.چکناواریان با تمام وجود تو کارش تمرکز داشت٬بعضی موقع ها به جای گروه حرکات موزون تمام حواسم روی رهبر ارکستر بود.آخر برنامه تشویق مردم خیلی تماشایی بود٬لوریس در حالی که پشت به ما و رو به ارکستر ایستاده بود به سمت نوازنده های پیشکسوت گروه می رفت و یکی یکی با اشاره انگشت به مردم نشونشون می داد٬اونها می ایستادن و مردم قویتر تشویق می کردن در نهایت از تمام نوازنده ها که تعدادشون بیشتر از ۱۵۰ نفر بود خواست تا به نشانه قدردانی بایستندبعد خودش به طرف ما برگشت و تشکر کرد ولی تشویق مردم قطع نمی شد٬در حالی که داشت صحنه رو ترک میکرد تصمیمش عوض شد و برگشت دوباره روی سکوی مخصوص رهبر ارکستر ایستاد:

اینبار گروه قطعه ای با ریتم شادتر رو شروع کردن٬لوریس به سمت مردم برگشت و خواست که با دست های منقطع گروه رو همراهی کنن٬ تمام جمعیت سالن به نوازنده های لوریس تبدیل شده بودن٬صندلی من تو بالکن دوم بود از اونجا روی تمام تماشاگرا و صحنه مسلط بودم٬پیر و جوون با شعف خاصی دست می زدن چهره جدی لوریس اینبار پر از شادی و خنده بود مدام به سمت تماشاگرا برمی گشت و با دستاش نشون می داد که با هیجان بیشتری دست بزنید٬چند لحظه بعد هم ریتم رو تغییر داد و وشکن رو برای ارکستر چند هزار نفریش تجویز کرد٬هیچ وقت اون لحظات رو فراموش نمیکنم لحظاتی که چند هزار دست با نظم خاصی وشکن میزد و عده ای هم ویلن و ویلن سل.

قسمت آخر برنامه پیش بینی نشده بود و حاصل تعاون جمعی مردم

بعد از خروج از تالار٬ نوازنده ها رو که از روی کیف های مخصوصی که همراه داشتن می شد شناخت٬تو محوطه زیبای مجموعه رودکی دیدیم٬خیلی ها باهاشون عکس یادگاری میگرفتن٬ازدحام و شلوغی جلوی در مجوعه رودکی دیگه برای ما آزار دهنده نبود.

۲تا بچه خیابونی هم جلوی در خروجی داشتن ساز میزدن و می خوندن٬جعبه اونه هم برعکس دیگر جاهای شهر که کسی بهشون اعتنایی نمیکنه پر از اسکناسهای درشت شده بود.

۲-تغییرات سیستم مدیریت کاربر بلاگفا ظاهر پنجره چوبی رو بهم ریخته٬با طراح قالب هم تماس گرفتم اگر نتیجه نداد مجبورم فعلا از یه قالب ساده استفاده کنم٬حالا خیلی مونده تا با مشکلات این وادی آشنا بشم.

۳-امشب واسه نیمه شعبان می خوام برم میدون هفت حوض بعدش هم میدون چهل و یکم نارمک.این آخری رو تا حالا ندیدم٬با یه پسره تو صف اداره پست صحبت می کردم می گفت خیلی شلوغ میشه اونجا٬صحبتمون از اونجا گل انداخت که این دوستمون به قیمت مرسولش اعتراض کرد٬می گفت همین بسته رو همین جا دیروز پست کرده ولی ارزونتر٬آقای متصدی می گفت دیروز ساعت ۱۲ پست کردی الان ساعت ۲ ٬منم خودمو انداختم وسط گفتم تازه فردا عیدم هست باید یه عیدی هم روش بزاری.....

کارمند پست که زباد از شوخی من خوشش نیومده بود یه من که می خواستم سفارشی پست کنم گفت پست سفارشی نداریم٬فقط پیشتاز!   (قیمت سرویس پیشتاز سه برابره)

اونجا بود که من فهمیدم اون آقا اصلا جنبه شوخی نداره!

نوشته شده در تاريخ جمعه دوم شهریور 1386 توسط امیر |

تیم والیبال نوجوانان ایران بعد از پیروزی بر برزیل و شکست از هند و آرژانتین قدرتمند با مجموع بیشترین امتیاز کسب شده به جمع ۴تیم برتر جهان پیوست.

خبر تکمیلی: تیم ایران قهرمان جهان شد

           

شگفتی آفرینی مهم تیم ایران پیروزی بر برزیل بود٬برزیلی که تو والیبال در حد فوتبال اعتبار داره.ایران چند دوره قبل هم به فینال این بازیها رسید ولی از روسیه باخت و دوم جهان شد.چند هفته پیش هم تیم بسکتبال رکورد ۳۰ ساله قهرمانی آسیا رو شکست و به المپیک رسید.پاییز گذشته همین تیم های والیبال و بسکتبال تو المپیک آسیایی دوحه مدال آوردن.

اما در مقابل اون:فوتبال ما با اینهمه حمایت مردمی و مالی و دولتی باز هم سهمیه المپیک رو از دست داد و  آخرین افتخار چهار سال اخیرش سومی آسیاست  در سطح جهانی هم بهترین نتیجه ما شکست آمریکاییست که اون سال تیم سی و دوم جام جهانی شد.

جالب اینجاست که هر بازیکن تیم فوتبال بعد از حذف شدن تو جام ملتهای اخیر 2000 دلار پاداش گرفت و هر بازیکن تیم بسکتبال بعد از قهرمانی در آسیا فقط 500 دلار پاداش گرفت(چند روز پیش رئیس فدراسیون بسکتبال می گفت از زانتیاهای اهدایی رئیس جمهور هیچ خبری نداره)

کشورهایی مثل آمریکا ، چین ، استرالیا ، کانادا و روسیه که معمولا بیشترین مدالهای المپیک رو  می گیرن فوتبال متوسط یا ضعیفی دارن.

البته نباید از نفوذ فوتبال بین مردم غافل بشیم که فوتبال بخشی از فرهنگ و تفریح و زندگی ایرانی ها شده،ولی بارها اتقاق افتاده که مردم از وزنه برداری و کشتی و والیبال و تکواندو  و.... هم  استقبال کردن. متاسفانه به خاطر حساسیت زیاد فوتبال بودجه های کلانی صرف اون شده که معمولا مقداری هم ناپدید میشه.

سرمایه گذاری عادلانه تو تمام رشته های ورزشی میتونه وضعیت ورزش ایران رو متحول کنه.

   

درباره وبلاگ

میشه به زندگی از پشت پنجره چوبی نگاه کرد...
5erechoobi@gmail.com
آخرين نوشته ها
انباری
موضوعات
یاران
خواندنی ها