|
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی ام آبان 1386 توسط امیر
|
من یار مهربانم دانا و خوش زبانم گویم سخن فراوان با آنکه بی زبانم بیت بالا سرآغاز قطعه بیاد ماندنیست که در کتاب فارسی دوم دبستان خوندیم.اون سالها از ما می خواستن که شعر های کتاب فارسی رو حفظ کنیم و شگفت اینجاست که از بین اونهمه شعری که توی اون دوران به اجبار به خاطر می سپردیم این قطعه ملکه ذهن خیلی از ماها شده. همونطور که قبلا وعده داده بودم موضوعات تخصصی رو به تدریج معرفی می کنم ، و اینبار نوبت به کتاب رسیده. قبلا که خودم وبلاگ نداشتم و به وبلاگهای محبوبم سرک می کشیدم،از وبلاگهایی که اسیر روزمرگی می شدن و شرح دقیق حال و احوال روزانشون میشد خوراک اصلی نوشته هاشون خوشم نمیومد با توجه به اینکه قلم جذاب و نوشتهای سرگرم کننده ای هم داشتند ولی این احساس رو به آدم میدن که مخاطب یا بازدید کننده اون وبلاگ تبدیل میشه به سنگ صبور نویسنده که احتمالا اتلاف وقت هم براش اهمیت نداره مثلا کسی رو میشناسم که الان سه ماهه فقط در مورد کنکور ارشدش می نویسه و وضعیت درس خوندنش،اتاق بهم ریخته اش و آزمونهاو.... البته من این روش رو کاملا رد نمی کنم و فکر میکنم اگر تعادل رعایت بشه برای کسی که وقتش رو صرف خوندن نوشته های من میکنه جذاب هم هست. حالا اینا چه ربطی به کتاب داشت؟ برای اینکه به حال روز اون نوع وبلاگها دچار نشم به موضوعاتی فکر میکردم که هم برای من و هم برای شما مفید واقع بشه .این بود که رسیدم به موضوع کتاب. حالا اینکه چه جوری به کتاب بپردازم کلی ذهن من رو مشغول کرده مثلا هرگز نمی خوام به سبک بعضی از برنامه های تلویزیونی یا نشریات کتاب معرفی کنم یعنی اسم نویسنده،ناشر،نوبت چاپ ،شمارگان،تعداد صفحات و قیمت پشت جلد کتاب بشه معرفی کتاب! اول اعتراف می کنم که من اصلا آدم کتابخونی نبودم –البته مطالعه زیاد داشتم ولی نه در حوزه کتاب-مدت کوتاهیه که شبها قبل از خواب دقایقی رو صرف خوندن کتاب می کنم و تو یه مدت کوتاه پیوند عجیبی بین من یار مهربانم برقرار شده، مطالب قشنگی از جلوی چشمم میگذره که حیفم میاد به پنجره چوبی نیارمشون . اینجوری من انگیزه ای مضاعف برای خوندن پیدا میکنم به این امید که بخشی از خونده هام رو به شما معرفی و منتقل کنم و شما هم وسوسه میشین به مطالعه اون اثر یا آثار دیگه –همیشه که وسوسه بد نیست!- در طول مطالعه یک کتاب شاید 1یک بار و شاید چند بار تو پنجره چوبی در موردش بنویسم.بیشتر سعی دارم تو این پستها قطعه هایی که به خودی خود معنای مستقلی دارن و به سوژه کلی کتاب وابسته نباشن رو ذکر کنم یا با مختصری توضیح ادامه مطلب رو ذکر کنم خلاصه آخر فیلم رو لو نمی دم. تو انتخاب موضوع کتاب هم نمیخوام روی یک موضوع خاص متمرکز بشم برخلاف نظر خیلی ها که به تمرکز و دوری جستن از این شاخه و اون شاخه پریدن توصیه می کنند ما رو، من دوست دارم مثل یک پرنده آزادانه پرواز کنم : رمان،تاریخ،مذهب،شعر،سیاست،ایرانی،خارجی.... هر چند با این وقت محدودی که برای این کار اختصاص دادم خیلی هم نباید رویایی بشم. مخلص کلام ، پس از گذشت 90 روز از تولد پنجره چوبی و شروع فصل دوم حیات این وبلاگ و همزمان با هفته کتاب و کتابخوانی به یاری پروردگار از این پس فصل جدیدی رو آغاز خواهم کرد بنام کتاب. نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 توسط امیر
|
حدودای سال 79 یا 80 بود که طنز های 90 قسمتی یا 90 شبی، جای خودشون رو بین مردم باز کرده بودند.زیر آسمان شهر -البته نسخه اولش- جزء اون دسته از برنامه هایی بود که تو مطلب مربوط به مقدمه تلویزیون به عنوان برنامه های ماندگار یاد کردم. اینجا بود که سایر برنامه سازها بیشتر متوجه استقبال مردم از مجموعه های طنزشدن.مجموعه پر مخاطب دیگه ای بنام بدون شرح از شبکه سه پخش شد،شاید مهمترین مشخصه این مجموعه حضور بازیگر نقش های منفی و جدی: فتحعلی اویسی بود،تا قبل از بدون شرح یا شهر قشنگ کسی اویسی رو با اون قهقه ها ندیده بود و انصافا اویسی هم از پس اون نقش به خوبی بر اومد،انگار در سنین میانسالی برگ برنده ای رو کرد تا نشون بده پتانسیل های زیادی در خود نهفته داره.شهر قشنگ بخاطر استقبال مردم از 90 قسمت فراتر رفت و تقریبا از اواسط بهار تا اوایل پاییز پخش شد. هنوز مدت زیادی از پایان این سریال نگذشته بود که شبکه اول (یادم میاد اون موقع همین آقای جعفری جلوه،معاون فعلی سینمایی ارشاد،مدیر شبکه بود) سریال 26 قسمتی طنزی با عنوان در کنار هم رو برد روی آنتن.فضاها و دکورها مثل بدون شرح تو استودیو فیلم برداری شده بودند. خسرو شکیبایی ،فتحعلی اویسی ، سیروس گرجستانی ، مهرانه مهین ترابی ، رامین ناصر نصیر ، برزو ارجمند ، شراره دولت آبادی و امیر حسین صدیق بازیگرای اصلی بودند ضمن اینکه کارگردانی این مجموعه به عهده خود اویسی بود اون موقع با دیدن اویسی و گرجستانی انتظار داشتم مثل همون مجموعه های قبلی به شوخی ها و اتفاقهای فکاهی بخندم ولی قالب در کنار هم کجا و بدون شرح کجا؟ بهتر بود درکنار هم رو با کاکتوس مقایسه میکردم. ...آقای رکن آبادی (شکیبایی) بعد از فوت پدر ، دفتر وکالت به ارث رسیده رو که اتاقهای زیادی داره به چند صنف مختلف و معارض اجاره میده تا خودش هم با سوء استفاده از شباهت ظاهری به پدر همچنان به وکالت بپردازه البته با کمک وکیلی جوان و خجالتی(امیرحسین صدیق) یک منشی و آبدارچی مشترک باقی مانده از پدر آقای رکن آبادی پل ارتباطی هستند برای تلاقی این مستاجر های جور واجور. تو هر قسمت از این سریال 26 قسمتی که در شبهای سرد پائیز و زمستون مهمون مردم ایران بودند معمولا یک شخصیت جدید یا مهمان به یکی از این مستاجرها(پزشک تجربی ، وکیل ، مهندس ناظر ، ناشر ) مراجعه میکنه و سایر همسایه ها تو کار همدیگه دخالت میکنن ، هر یک با شرارت های شیرنشون ماجرا های جالبی رو پدید میارن ، دست آخر آقای رکن آبادی که ظاهرا فردی خوش برخورد اما در اصل شارلاتان و منفعت طلبه وساطت میکنه و با حرفای نافذش قائله رو فیصله میده. درکنارهم نتونست در حد بدون شرح مخاطب جذب کنه من فکر میکنم بخاطر این بود که اویسی سعی داشت به طنز بپرداز تا شوخی و لوده بازی. تندترین انتقادها از زبون آبدارچی ساده ای که از سیل آباد به طهران مهاجرت کرده بود بیان میشد در حقیقت ناصر نصیر نمایند طبقه فقیر جامعه بود.بازی پخته شراره دولت آبادی رو اولین بار تو همین مجموعه دیدم در نقش یک ویراستار ادبی که به شدت مدافع حقوق زنان بود (تو یه قسمت سوژه کتابی رو که در حق کاراکتر زن جفا شده بود تغییر داد...)و شخصیت استاد امجد (اویسی) فرهنگ و رجال سیاسی رو به سخره میگیره و سایر شخصیت ها که خودتون باید ببینید. با توجه به اینکه ساخت این مجموعه با دوران ریاست خاتمی بر دولت همراه بود کارگردان برای انتقادهای گزنده اش چندان دست و پا بسته نبود. حال بعد از شش ، هفت سال مدیران سیما تصمیم گرفتند این دو سریال رو دوباره همزمان با هم یا در کنار هم بازپخش کنند. نمیدونم چرا؟ حالا که دوباره درکنارهم رو میبینم بیشتر از گذشته میخندم! نه به رفتارها و گفتارهای بازیگرا،به واقعیتهای موجود در مملکت که به خوبی یادآوری میشن! نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم آبان 1386 توسط امیر
|
در همسایگی ما خانم مسنی زندگی میکنه که به شدت به حیاط شستن و خونه تکونی ماهیانه و آوردن نظافتچی و پا به پای اون کار کردن علاقه داره. چنین آدمایی مثل همین خانم آذری زبان رو با صفت وسواسی به همدیگه معرفی میکنیم و البته خانم همسایه ما خودش رو تمیز میدونه. امروز صبح که از خوب بیدار شدم احساس کلافگی بدی داشتم شاید به خاطر زیاد خوابیدنم بود یا ... فکر کنم بخاطر روز جمعه بود که من زیاد دوسش ندارم جمعه از ابر سیاه خون جای بارون میچکه چندتا دستمال برداشتم و زیر آب حسابی شستمشون و بعد چلوندم. رفتم سراغ اطاقم روی همه چیز به قطر دو سانتی متر خاک نشسته بود دیگه نمیشد تحمل کرد! افتادم به جون در و دیوار و میز و مانیتور و کیس و زمین و زمان... برای شاداب شدن فضا رادیو جوان رو هم روشن کردم که طبق معمول فرزاد حسنی با گروهش در حال اجرای برنامه های طنز انتقادی بود ، مثل بیشتر برنامه های طنز رادیویی چندتا هنرمند رادیو با تقلید صداهای خنده دار به یک مشکل جامعه گیر داده بودند ، بحث راجع به اجاره 99 ساله زمین و طرح ساخت خانه های ارزان قیمت بود حرفای تند و تیز فرزاد حسنی این بار با زبون طنز داشت بیان میشد برای اینکه جامعه اجاره نشین به بزرگترین مشکلشون بخندن و شاید به قصد خنده درمانی خوب نظافت تموم شد کلی کاغذ باطله و خرت و پرت اضافی ریختم دور ، همه جا داره برق میزنه ،دیگه کلافه نیستم، انگار نظافت درمانی موثر واقع شد ،یاد خانم همسایه افتادم ، حالا من وسواسم یا تمیز ؟ یه جایی خوندم که بیش از 1000 نوع وسواس فکری کشف شده و به نظر من با این وضعیت اسفناک اجتماعی ، اقتصادی ، سیاسی ، اخلاقی و تربیتی و .... که در کشور عزیز ما حاکم شده 1000 نوع که سهله 10000 نوع وسواس فکری بین ما ها میشه پیدا کرد. رفتم سراغ پیچ رادیو و تا میتونستم به سمت راست پیچوندمش که رسید به ایستگاه آخر یعنی رادیو فرهنگ : داشت با بهزاد فرهانی در مورد تئاتر مصاحبه میکرد ، چند لحظه بعد مجری برنامه ااعلام کرد موضوع برنامشون تئاتر درمانیست و بعد هم به نمونه عملی تئاتر درمانی در بیمارستانی واقع در سعادت آباد –تهران اشاره کرد نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم آبان 1386 توسط امیر
|
ایستگاه مترو مسکو همین که کارت بلیطم رو روی صفحه سیاه رنگ مغناطیسی گذاشتم صفحه های شیشه ای گیت راه من رو باز کردن ، صدای ورود قطار به ایستگاه و ترمز شدیدش توی گوشم پیچید ، این یعنی اینکه باید سریعتر خودمو جمع و جور کنم تا به این قطار برسم.... خلاصه آخرین ثانیه ها خودمو پرت کردم تو واگن و در هم پشت سرم بسته شد . ۱-آدم وقتی تو آخرین لحظه به قطار میرسه احساس میکنه به یک پیروزی کوچیک رسیده البته توام با نفس نفس زدن. شلوغی و ازدحام واگن خیلی آزاردهندست چند متر جلوتر خلوت بود ،با هزار زحمت و لگد کردن ملت و ببخشید و شرمنده خودمو رسوندم به منطقه ای که نسبتا خلوت بود ، تو ایستگاه بعدی علت خلوت تر بودن اونجا رو فهمیدم: در روبروی من خراب بود و باز نمیشد ، به همین کشف بزرگم داشتم فکر میکردم که متوجه شیطنت پسر بغل دستیم شدم :تو هر ایستگاه که قطار می ایستاد عده ای جلوی دری که قرار نبود باز بشه جمع میشدن پسرک هم تو چشمای آدمای منتظر پشت در خیره میشد و بعد از گذشت لحظاتی از باز شدن تمام در های قطار و همچنان بسته موندن اون در غش غش میزد زیر خنده . ۲- انگار از دیدن آدمای جا مونده از قطار و عصبانیت اونها از این قهقه به نوعی ارضا میشد. تو یه قطار دیگه.... با صدای بوق ممتد درهای قطار به آرومی باز شدند واگن تقریبا خلوت بود و کسی پیاده نشد- دقیقا روبروی دری که من کنارش ایستاده بودم ورودی ایستگاه بودُ همونجایی که شما بعد از پایین اومدن از پله ها از اونجا به سکوی محل سوار شدن میرسید- قطار از حد معمولش بیشتر توقف داشت و درها همچنان به روی مسافرایی که از اون ورودی وارد میشدن باز بود ، با دیدن درهای باز و قطار متوقف با شتاب سرازیر میشدند به سمت قطار ، بالاخره راننده تصمیم گرفت حرکت کنه ،پس همون بوق ممتد به صدا در اومد... ۳-عده ای در چند متری قطار بودند و هر چه تلاش کردند نرسیدند و در ها در مقابل صورتشون به هم چسبیدند و بسته شدند این صحنه رو خیلی از ما دیدیم هر چند خیلی کوتاه :بعضا لبخند سردی روی چهرشون نقش می بنده شاید دارن به بد اقبالیشون میخندن ، خنده ای طعنه آمیز. قطار شتاب میگیره و به سرعتش افزوده میشه و شما آدمهای بازمانده از قطار رو از قاب شیشه ای پنجره میبینید که دارن به سمت صندلی ها برمیگردن به انتظار قطار بعدی.
تو جمله های سه گانه بالا سه حالت از درهای بسته رو خواستم نشون بدم،شاید چندان هم اتفاقهای پر اهمیتی نبودند و در زندگی روزمره بارها و بارها برای ما نمود پیدا میکنند. ولی من فکر میکنم خیلی از حقایق از تامل در همین اتفاقهای کم اهمیت هویدا شدن.
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دهم آبان 1386 توسط امیر
|
این سومین مطلبیه که دارم مینویسم.دوتای دیگه سر از جای دیگه ای درآوردن و حیفم اومد خط خطی کنمشون و تا آخر نوشتم ولی بدرد اینجا نمی خوردن،شاید به قول یکی از دوستان جمعیت خاطر ندارم . تو خونه همه ما وجود داره ، حتی در خیلی از دورترین و محرومترین نقاط ایران زمین هم حضور داره (شبیه چیستان شد) اینقدر وسیعه که تو یه کتاب و یه رشته دانشگاهی و دائره المعارف هم جا نمیشه چه برسه تو یک بخش از پنجره چوبی! تلویزیون یک وجه مشترک بین همه ماست(به غیر از اونایی که میگن ما اصلا تلویزیون نگاه نمی کنیم) حالا فرقی نمیکنه که شما بیننده یه سریال 40 دقیقه ای باشید یا فقط به اخبار اقتصادی و شاخص بورس توجه کنید یا مثل مادر من نمازتون رو با نماز جماعتی که بعد از اذان پخش میشه بخونید یا .... مهم اینه که همه با تلویزیون در ارتباطیم. بعضیا بخاطر اینکه محتوای برنامه های صداوسیما از فیلتر عده ای خاص میگذره و مدیرانش انتصاب میشن نه انتخاب و به خاطر مشکلی که با مواضع سیاسی این سازمان دارند به کلی ردش میکنن و به ماهواره پناه میبرن ، که من خیلی با اونا موافق نیستم در رد کردن صداوسیما به طور کامل،البته که انتقادهای جدی هم وجود داره ولی هنوز برنامه های درخور توجهی که حاصل زحمت یکسری برنامه ساز خلاقه هم به چشم میخورند که برای اونها بشه وقت گذاشت. برنامه هایی (فیلم سینمایی،سریال،مستند،مصاحبه،گزارش......) هستند که بعد از تمام شدنشون همچنان تا مدتها تو ذهن میمونن یا حتی برای همیشه موندگار میشن. به نظر من این آثار هنری که حاصل نوآوری و ابتکار سازندگانشون هستن پتانسیل های زیادی برای طرح در وبلاگ یا رسانه های دیگه دارن قصد نداشتم تو این نوشته پرگویی کنم و بیشتر هدفم معرفی موضوع جدیدالتاسیس در پنجره چوبی بود. بعد از خاطرات مترو این دومین موضوعیه که قراره از این به بعد بیشتر در موردش بنویسم،چندتا موضوع دیگه هم تو ذهنم دارم که بتدریج معرفی میکنم. نوشته شده در تاريخ یکشنبه ششم آبان 1386 توسط امیر
|
1-آبان هم بالاخره رسید ، پاییز تو آبان معنی پیدا میکنه ، سرمای پاییزی و خالی شدن درختا از برگ رو برای اولین بار تو آبان میشه دید ، میشه از شر گرما خلاص شد وطعم انار و پرتغال و خرمالو رو هم چشید ، یه ماه پیش وقتی هنوز آب و هوای تابستونی از زندگی ما خارج نشده بود و مدرسه ها و دانشگاهها – وترافیک ناشی از اونها - وارد زندگی روزمره خیلی ها شده بود عده زیادی به تقویم هاشون نگاهی انداختن و یدفعه یادشون افتاد که پاییز هم فرارسیده و سوژه خوبی پیدا کردن برای قلم فرسایی-یا کیبرد فرسایی !-هر چند که من فکر میکنم تازه الان وقت از پاییز نوشتن رسیده حالا که میشه پاییز رو بخوبی لمس کرد. راستی من تو آبان بدنیا اومدما....... شاید واسه همین اینقدر دوسش دارم. *********** 2- نمی دونم این سفر خراسان چه اثری روی من گذاشت که برای مدتی از پنجره چوبی دور شدم؟ البته تو این چند روزی که پنجره چوبی رو تازه نکردم خیلی بهش فکر کردم و بهتر شدنش ، نمی خوام بگم که ازش خسته شدم یا اصلا با ماهیت وبلاگ نویسی مشکل پیدا کردما ، هرگز اینطور نبوده ! شاید بهتر باشه که هم بنویسم و هم به بهتر شدن فکر کنم تازه دو ماه از باز شدن درهای پنجره قلب من به روی دنیای مجازی گذشته و تو همین مدت چه چیزا که یاد نگرفتم و چیزایی رو دونستم که میدونستم ولی نمیدونستم که میدونستم (در روزهای بزرگداشت هشتصدمین سال تولد مولانا هستیم و من هم دارم کمی خودشناسی معنوی میکنم!) تو مطالب بعدی که اینجا خواهم نوشت قصد دارم موضوعات جدیدی رو اضافه کنم ، چیزی شبیه خاطرات مترو ، که اینبار تلویزیون رو می خوام شروع کنم و .... *********** جلوی در از دیدن خیل عظیم جمعیت که فقط دارن با دستای پر از بوروشورخارج میشن متوجه شدم که بازم ..... بله الکامپ تا ساعت 5 بوده نه 9! ما موندیمو بزرگراه فقل شده چمران و دماغ سوخته ولی به اعصابم مسلط شدم و سریع یه برنامه جدید تدوین کردم: تجریش ، شام ، خونه. حداقل بهتر از یکراست به خونه برگشتن بود. خلاصه شبی بود امشب |
|