|
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 توسط امیر
|
عقل کامل نمی شود مگر با پیروی از حق امام حسین(ع) ب محرم که میاد با خودش یه غمی میاره دل آدمارو می شکنه بغض تو گلو مون جمع میشه دنبال جایی می گردیم که بزنیم زیر گریه خودمونو خالی کنیم مثل بچه کوچیکی که از دوستاش و اطرافیانش دلش پره و وقتی یکی رو پیدا میکنه که حرف دلشو می فهمه میزنه زیر گریه , آخه ما جز حسین کی رو داریم که حرف دلمونو بفهمه. یکی از سوالایی که برای من بی جواب بود روز و ماه ( به شمسی ) روز عاشورا بود که سال قبل جواب سوالمو پیدا کردم و جایی یاداشت کردم , چند روز قبل هم گشتم پیداشون کردم.
ب بوش پسر قبل از اشغال عراق توسط ارتش آمریکا جملۀ عراق را آزاد میکنیم در سخن رانی اش استفاده کرده بود. بوش در گشت گذار خاورمیانه (به گزارش یکی از خبر گزاریهای ترکیه) در ابوظبی بعد از استقبال مقامات امارات و پذیرایی و دیدن رقص دانش آموزان و قبو ل هدیه از شاه زاده ( یک شاهین شکاری ) به سخن رانی پرداخت و بعد از متهم کردن ایران به کمک به تروریسم و کوبیدن رژیم ایران جملۀ ایران را آزاد می کنیم را در سخن رانی اش استفاده کرد. در کل خدا عاقبت ایران و بخیر کنه در هر صورت این مردمن که صدمه می بینن. ب آیت الله مجتهدی تهرانی فوت کردن ، به خاطر همین موضوع خاطره ای که از یکی از دوستانم شنیده بودم نقل می کنم: آقای مجتهدی بعد از اقامۀ نماز جماعت کسایی روکه نمازشونو فرادا خوندنو، مخاطب قرار میده : "دنبال آخوند صد در صد نگرد تا پشت سرش نماز بخونی که از فیض نماز جماعت بی نصیب می مونی, دنبال رفیق صد در صد خوب نگرد که تنها می مونی, دنبال غذای حلال نگرد که گشنه می مونی". نیم پنجره نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و یکم دی 1386 توسط امیر
|
یک : هنوز یک هفته از بارش برف زمستونی نگذشته ، برفی که معمولا از پائیز باید بباره و امسال کمی دیر به ما رسید.یکی دو روز اول همگی از دیدن برف به ذوق اومده بودیم ،تو همین جامعه وبلاگی به هر جا سر میزدم از برف و احساسات رمانتیک سخن به میون میومد... اما کم کم با سرد شدن بی سابقه هوا و بسته شدن راهها ،تعطیلی های اجباری و از همه بدتر یخ زدگی معابر ،که به نوعی دلهره تبدیل شده بودن ، دیگه از اون خاطرات نوستالژیک خبری نیست و خیابونها سفید پوش به ترکیبی از یخ و گل و شن و نمک بدل شده اند. حالا مردم نگران افت فشار گاز هستن و نانوایی ها شاهد حضور میلیونی ملت ایران هستند(میلیونی تر از صندوقهای رای!) دو : به مدد حاجی شدن یکی از اقوام دیشب به ولیمه ای چرب و چیلی دعوت بودیم،این بهونه ای شد تا خیابونهای تهران رو بیشتر ببینم(یکی از معایب مترو سواری اینه که آدم دلش برای خیابونها تنگ میشه) برای صرفه جویی در مصرف برق بعضی از چراغهای خیابونها خاموش بود و پارکها هم کاملا خاموش،پارک ملت : تاریک ، مملو از برف و خالی هرنوع موجود زنده! هم دلگیر شده بود و هم ترسناک. تو سالن پذیرایی رسیدیم به اصل ماجرا یعنی شام، همون چیزی که همه فامیل رو از دور و نزدیک به دور هم جمع کرده بود ، دیشب به من ثابت شد که سرمای هوا آدما رو به شدت گرسنه میکنه،آخه شما نبودید که ببینید چه پرداختند بر سر میز و دیس های غذا! تا اونجا که وقتی رسیدیم خونه یه بار دیگه هم شام خوردم ،اینم بگم آدمایی که دیشب نزدیک بود پایه های میز رو هم گاز بزنند،اصلا تا حالا چنین حرکاتی رو از خودشون بروز نداده بودند و همین برای من عجیب بود. سه : ظاهرا این وضعیت سرما فقط در ایران شوکه کننده بوده و کشور هایی که سابقه سرمای زیر صفر درجه رو دارن از این وضعیت لذت هم میبرند، ورزشهای زمستونی،جشنواره های هنر های یخی و برفی، حتی پیاده روی زیر بارش برف که این آخری امکانش در اینجا هم هست. مثلا امروز تلویزیون صدای آمریکا یه گزارش از شهری سردسیر در چین نشون میداد که با یخ یه بار ساختن که تو محیط سرد این بار یخی که خیلی هم شبیه یک قلعه بود تو گیلاسهایی از جنس یخ فشرده مشروب سرو میکردن ، بدین ترتیب سرمای بیرون رو با گرمای حاصل از مشروب جبران میکردن ، رئیس این بار میگفت تو یک ماه اخیر بیش از پانصد هزار مشتری داشته. به این میگن استفاده صحیح از مشروب! راستی همون دیشب که داشتیم برمیگشتیم ساعت یازده و نیم شب از جلوی بستنی فروشی معرفی گذشتیم (بستنی علی بابا) ماشینا دوبله پارک کرده بودن و کلی هم آدم ایستاده بود تو صف بستنی،اونم تو هوای ده درجه زیر صفر. فکر کنم یه گزارش هم صدای آمریکا باید از اونجا تهیه کنه ! نوشته شده در تاريخ یکشنبه شانزدهم دی 1386 توسط امیر
|
1-آیا ندیده اید که خدا از آسمان باران فرستاد و آن را چون چشمه سارهایی در زمین روان گردانید،آنگاه به کشتزارهایی رنگارنگ برویانید،سپس همه خشک می شوند و می بینی که زرد شده اند،آنگاه خردشان می سازد؟ هر آینه خردمندان را در آن اندرزی است. آیه 21 سوره زمر 2-در فرهنگ و زندگی ما ایرانی ها دو نوع تقویم حاکم شده -البته نمی دونم دقیقا از چه زمانی!- یکی هجری شمسی و دیگری هجری قمری به واسطه مناسبتهای دینی، حتی خیلیا از تقویم سومی یعنی تقویم میلادی هم استفاده میکنند.معمولا از چند روز قبل از این که مناسبتهای دینی فرابرسند ما عادت داریم به تقویم سر بزنیم و از وضعیت تعطیلی ها و عزاداری های مرسوم شده خبردار بشیم. محرم داره نزدیک میشه و اولین نشونه ای که اینو به من گوشزد کرد نوجونایی بودن که این چند روز از داربستهای لخت بالا میرفتن و با پارچه های سیاه و ریسه و پرچم ،لوله های زنگ زده بی روح رو به هیئت های عزاداری امام حسین تبدیل میکردن. همیشه عاشورا آدم رو یاد هوای گرم میاندازه و تا همین پنج شش سال پیش هم ایام عزاداری تقریبا با هوای گرم مقارن بود،نمی دونم چرا باورش برام سخته که محرم با سرما مقارن باشه امروز بعداز ظهر که داشتم بر میگشتم خونه کوچه های سفید پوش شده از برف رو نگاه میکردم که یکدفعه یاده همون هیئت محلمون افتادم که تا الان دیگه آماده شده واسه مراسم،جایی که همیشه با رنگ سیاهش شناخته میشده امروز لباس سفید به تن کرده..... راهم رو به سمت هیئت کج کردم تا شاید بتونم از منظره جالبی تصویری ثبت کنم،همونطور که میبینید بهترین حالتش همین عکسیه که اینجا گذاشتم: خب ما به اندازه کافی موقعیت برای عزاداری و عزادار بودن داریم در کشورمون و این به پیشواز رفتن من برای محرم بیشتر به خاطر اتفاق جدیدی بود که تا حالا تو عمرم شاهدش نبودم ،یعنی سفید پوش شدن چادرهای سیاه یا محرم سفید! نوشته شده در تاريخ جمعه چهاردهم دی 1386 توسط امیر
|
چهارشنبه شب اولین اجرای نمایش افرا در تالار وحدت به روی صحنه رفت،و من هم اونجا بودم. بهرام بیضایی رو بیشتر با آخرین فیلمش سگ کشی می شناسیمش،البته به شرط اینکه شما هم نسل من باشید: یکی از متولدین دهه شصت. بیضایی هنوز روی حرف خودش ایستاده و بعد از سگ کشی دیگه سراغ سینما نرفته و حالا با نمایش افرا(که قرار بود اسمش طوبی باشه)به عرصه هنر برگشته. این نمایش از حضور ده بازیگر مسلط و بعضا نام آشنا بهره میبره که من مژده شمسایی،مرضیه برومند،حسن پورشیرازی،بهرام شاه محمد لو رو از بین بازیگرا شناختم و بعدا از حضور افشین هاشمی و سهیلا رضوی هم مطلع شدم. افرا (مژده شمسایی)معلم جوانیست که از پدرش فقط یک نشان افتخار به جا مونده و به همراه مادر کلفت و دو خواهر و برادر کوچکتر تو اطاق کوچکی از خونه ای قدیمی و شلوغ زندگی میکنه،خونه ای که بهمراه خیلی از املاک مهم محله در تملک خانم شازده قجری ست(مرضیه برومند) ،یکی دیگه از مستاجرای این خونه گروهبان شهرستانی ست که آخرین روز خدمت سی سالش رو تجربه میکنه،مردی رئوف و البته بیزار از نظامی گری های سایر نظمیه چی ها ،او لحظه شماری میکنه برای بازنشتگی تا برگرده سر مزرعه پدریش .مرد دیگه به نام آقای نوع بشری که ارزیاب سازمان میراث فرهنگیست (بهرام شاه محمد لو ) این آقای ارزیاب و اون آقای پاسبان دوستی نزدیکی با هم دارن و هر روز به طور شریکی یک روزنامه رو باهم میخرن و می خونن،به نظر من مهترین و لخت ترین پیامهای این نمایش از دهان این دو خارج شد،انگار خود بیضایی داره با ما حرف میزنه. موضوع کلی نمایش روی افرا متمرکز شده،پسر دوچرخه ساز محل عاشق افراست ولی از بزبان آوردن علاقش پرهیز میکنه و با خودش کلنجار میره ،از طرفی پیرزن صاحبخانه هم افرا رو برای پسر شیرین عقلش تیکه گرفته و البته هم به عنوان عروس و هم پیشخدمت!...... هر چند این ظاهر داستان بود و مفاهیم ظریفی در بطن اون جا گرفته اما بازی های قوی و پر حرارت این تئاتر منو به شدت جذب کرد آنچنان که پایان عجیب داستان اصلا برام تعجب برانگیز نبود. فریادهای حسن پورشیرازی یک بار دیگه خاطرات شوکت رو برای من زنده کرد،صدای قوی و پر تنش مرضیه برومند که آدم نمی تونست باور کنه که این صدا همون صدای زی زی گولو ست؟ بیان شیرین و پر احساس مژده شمسایی باز هم سگ کشی رو بیاد آدم میاره و لحن آشنای بهرام شاه محمدلو که مثل همون آقای حکایتی دوران کودکی شمرده و دلنشین سخنوری میکرد.... یه نکته دیگه این بود که بازیگرا -به غیر از یک صحنه کوتاه- هرگز با هم صحبت نمی کردند و تمام مدت رو به سمت تماشاگرا گفتگو هاشون رو نقل قول میکردند و اینقدر کارگردان روی این بخش دقت کرده بود که به هیچ وجه خسته کننده نبود. دکور صحنه متحرک بود و در طول 125 دقیقه دهها بار صحنه و نورپردازی تغییر میکرد ، با سه تا تابلو شیشه ای که روش اسم مغازه های محله نوشته شده بود شما خودتون رو وسط یک گذر شلوغ احساس میکردید،و جالب اینکه اغلب این اشیاء زیرچرخ دار توسط بازیگرای اصلی جابجا می شدن. در پایان تشویق های بی امان تماشاگرا تشکری بود از زحمات هنرمندا، اونها هم دستها رو در هم گره کرده بودن و طی چند حرکت رفت و برگشت به سمت ما میومدن و عقب عقب برمی گشتن برومند و پورشیرازی خیلی با محبت برای مردم دست تکون میدادن،در پایان خود بیضایی هم اومد بین بازیگراش و از تشکر حاضرین ،تشکر کرد. وقتی از سالن خارج شدیم برف سال نوی میلادی زیر نور نارنجی محوطه بنیاد رودکی به استقبالمون اومده بود. نوشته شده در تاريخ جمعه هفتم دی 1386 توسط امیر
|
یک: عده ای خدا را از ترس عذاب جهنم عبادت می کنند،که این عبادت بردگان است. عده ای خدا را به طمع نعمتهای بهشتی عبادت می کنند،که این عبادت بازرگانان است. و عده ای هم خدا را برای خدا عبادت می کنند،که این عبادت آزادگان است. حضرت علی علیه السلام عید شما مبارک دو: این چند روز هوا خیلی سرد شده یا بقولی خشکه سرما حاکم شده بر این روزها. لبوی داغ خیلی میچسبه مخصوصا اون موقع که تو پیاده رو بایستید کنار یه چرخ دوره گرد لبو فروش،در حالی که دستاتون از شدت سوز و سرما داره یخ میزنه با همون دست کرخت شده از سرما چنگال یک بار مصرف رو بزنید تو یه قاچ لبوی داغ -که قبلا لبو فروش براتون با چاقوش خرد کرده- و سپس اونو بزارید تو دهنتون و دهنتون هم بسوزه! دهن من که آب افتاد!
سه: رادیو تهران روزهای پنچشنبه قبل از ظهر برنامه ای پخش می کنه بنام چاردیواری ممنوع،دیروز برای اولین بار بهش گوش میکردم،برنامه شاد و پر هیجانیه تقریبا شبیه برنامه های رادیو جوان،نمی دونم موضوع این هفته شون مربوط به تعطیلات آخر هفته بود یا کلا راجع به آخر هفته صحبت می کنند،اون چیزی که برام جالب بود نظرات مردم بود،اونا تماس میگرفتن و در مورد تعطیلات آخر هفته صحبت میکردن چند تا از تلفن ها رو می خوام اینجا نقل کنم : - (یه خانوم با صدا مسن و لحن آروم):من پام درد میکنه نمی تونم از خونه برم بیرون از صبح رادیوی شما رو گوش میکنم تا ساعت هفت شب که بچه هام بیان،بچه هام میگن چقدر رادیو گوش میکنی! اگه میشه آهنگ زمستون افشین مقدم رو برام بزارین،آخه خیلی باهاش خاطره دارم. - ما راننده کامیونیم تموم هفته رو تو جاده ها داریم رانندگی میکنیم بعضی موقعا هم که میرم خونه اجاره خونه و قسط و بدهی میریزه سرم واسه همین اگه نرم خونه راحت ترم. -آقا ما که بچه پایین شهریم اونقدر پول نداریم که آخر هفته رو جایی بریم با حقوق دویست، دویست و پنجاه هزارتومن پول تاکسی هم نمیتونیم بدیم بریم تا بالای شهر مگر این که دست بچه ها رو بگیریم و یه دوری تو محلمون بزنیم. -من قدم زدن تو طبیعت زیبای پارک ملت رو با هیچ جای دنیا عوض نمی کنم. -من تو یه خیاطی کار میکنم تمام هفته کار میکنیم الانم که نزدیکه عیده خیلی سرمون شلوغه،اصلا آخر هفته نداریم. -تهران که جایی واسه تفریح نداره چهار شنبه بعد از ظهر میریم دبی، جمعه شب برمیگردیم -من نگهبانم یه هفته درمیون جمعه ها شیفتم، یه هفته هم بجای دوستم شیفت واستادم،این هفته بعد از یک ماه قراره برم خونه،فقط میخوام بخوابم. ........ البته این پیام ها با سلیقه کارگردان برنامه انتخاب شده بودن ولی انعکاس دهنده احوال مردم شهر تهران بودند. چهار: خبر ترور بینظیر بوتو دیروز در تمام دنیا دمیده شد،زنی از جنس مردم و رهبر حزب مردم، بینظیر دختر یک زن ایرانی بود و همچون پدرش در تاریخ جاودانه شد. میتونست به زندگی آروم و بی دغدغش تو دبی در کنار همسر تاجرش ادامه بده و مثل خیلی از فعالین سیاسی از دور ابراز تاسف بکنه، حتی بعد از دو بار سوء قصد هم به مرگ لبخند زد و برای احیای دموکراسی در کنار مردمش موند ،بینظیر،بی نظیر بود.امروز شورای امنیت از مردم پاکستان خواسته که خویشتن داری کنن و دولت پاکستان دخالت القاعده رو در این ترور منکر شده. این ترور مثل نخ فیتیله بود برای برای یک دینامیت. حالا این فیتیله رو چه کسی روشن کرد و این دینامیت به نفع چه کسی منفجر خواهد شد رو گذشت زمان روشن میکنه .من که فکر میکنم جنگ داخلی در پیشه.(تحلیل پنجره چوبی) |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||