تبليغاتX
پنجره چوبی
 
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 توسط امیر |

روزهای پایانی سال همه کارها سرعت مضاعفی میگیرند ، مثل فیلمهای سیاه سفید قدیمی که همه چیز با دور تند جلو میره، زندگی ما هم شتابناک شده.آمادگی برای نوروز که شامل خرید و فروش خوراکی و پوشیدنی ، رفت و روب خانه ، رفت و آمد های کاری و ... است ، مجال اندیشیدن در موارد مهمی رو از ما سلب کرده.

تو این هفته خیلی از نشریات اقدام به انتشار کتابهای قطوری تحت عناوینی مثل سالنامه،کتاب سال ، ویژه نامه و نوروز نامه نموده اند، از بین اونهایی که من خریدم هیچ کدام ناخن کوچیکه شهروند امروز نشدند دستشون درد نکنه بچه های سابق تحریریه روزنامه شرق که امروز ردای سرخ رنگ شهروند رو به تن دارند.

بارسیدن بهار و سال نو زیبایی ها و تنوع طبیعت برای همه ما جذاب مینماید، در واقع اینها نگاه ما را به جلو معطوف میکنند ،ولی بنظر من این روزهای فراغت فرصت خوبی هستند برای اینکه سرمون رو به عقب برگردونیم و نیم نگاهی هم به گذشته بیاندازیم ،منظور من از نگاه به گذشته درگیر شدن با افکار آزاردهنده سابق نیست بلکه تحلیل منطقی و برسی منصفانه آنچه بر ما گذشت در این 365 روز اخیر است. میشه اینطوری هم نگاه کرد، نه؟ اصلا میشه از پشت پنجره چوبی نگاه کرد!

همین سالنامه هایی که بالا ازشون سخن به میان رفت دقیقا چنین کارکردی رو دارن،وقایع مهم سال گذشته رو با دقت و در موضوعات تفکیک شده تحلیل میکنند و موقعی که فقط به تیترهای مطالب نگاهی میاندازیم باور نمیکنیم چنین رویدادهایی در یکسال کنار هم قرار گرفته اند ولی واقعیت ما را به باور آنها وادار میکند.

حالا بیا اید به تاریخ یکساله زندگی خودمون بپردازیم ، برای رویدادهای سالی که داره تموم میشه هم میشود سالنامه ای بس پربار تر و جذابتر به رشته تحریر در آورد.

خیلی از رویدادها در پی یکدیگر حادث شدند و هنوز یکی تموم نشده دیگری شروع شده آنچنان که در آن هنگام نتوانستیم آنطور که باید تامل کنیم بس که مغشوش بودیم ، مثل کوهنوردی که با سختی تمام از کوهپایه و دامنه صعود میکنه تا قله رو فتح کنه و هنگامی که رسید تازه اتراق میکنه و فنجانی قهوه داغ می نوشه و از نظاره منظره زیر پای خود لذت میبره،حالا که به بالای قله سال 86 رسیدیم وقت اون رسیده تا بنوشیم و بنگریم به عقبه، هرچند نمی دونم منظره زیر پای شما سبز و خرمه یا خشک و برهوت؟

با دقت و روز به روز یا اگر حافظه یاری نمیکند که قطعا نیز همینطور است ماه به ماه یا حتی فصل به فصلی را که گذشت مرور کنیم ، بخشی از اونها تلخی و ناکامیست ،از آنها نهراسیم که از هرچه بهراسیم مثل یک  ســگ هــار  ما را تعقیب خواهد کرد ، میشه شکست ها رو تحلیل کرد بقول جامعه شناس ها آسیب شناسی کنیم ، همون کاری که در ایران هیچ وقت انجام نمیشه ( مثل شکست های تیم ملی که تا یک ماه در خاطر مسئولین جا دارند و مجدد همان رویه سابق... )

قسمت دیگر از لحظات سال 86 ما رو هم کامیابی ها تشکیل میدهند که مطمئنم فکر کردن بهشون خیلی لذت بخش باشه ،حال وسعت کامیابی های شما بسته به آن است که چقدر آدم موفقی بودید ، موفقیتها میتوانند غرور انگیز باشند و میتوانند قابلیت برسی های بیشتری نیز داشته باشند ،خیلی وقتها تصادفا پیروز میشویم و از علت آن هم غافل میمانیم ، با تعمق در آنها بیشتر خود را خواهیم شناخت که به فرموده حضرت رسول: خود شناسی همان خداشناسی است.

اصلا همه چیز  زندگی ما رو که دو قطبی: کامیابی و ناکامی تشکیل نداده ، خیلی از لحظات رو سپری کردیم که حس و حال خاصی بر اونها حاکم بودند(نمیشه در غالبهای مادی تعریفشون کرد) ،میتوان با یادآوری و تفکر غبار فراموشی را از آنها زدود و بقول فرنگی ها ریکاوری کرد ، اونها رو بنویسیم و تصمیم بگیریم زین پس نیز ثبت کنیم لحظات گرانبهای زندگی را که بعد از چندی به گنجی گرانبها مبدل خواهند گشت (تیکه آخرش خیلی شاعرانه شد)

البته این کار برای بلاگرهای محترم از پیش انجام شده است،همونطور که مستحضر هستید همه وبلاگها امکانی دارند به نام آرشیو! آخرین بار یادتون میاد کی به آرشیو های دورتون سر زدید؟(روی سخن من با بلاگر هاست) خودش یه جور نگاه به گذشته است،اینبار بقول اهالی سینما فلش بک بزنید.

مخلص کلام ،تعطیلات طولانی و خلوت نوروز فرصت مناسبی است برای تورق سالنامه 86 زندگی شخصی ما.

ض سیامک شایان در وبلاگش دندان پزشک کاذب  چندتا از ویژه نامه های نوروزی رو برسی کرده

ش اینم لوگوی گوگل به مناسبت سال نو خورشیدی

لوگو هفت سین گوگلی

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 توسط امیر |
اگه اشتباه نکنم این دومین باریست که دارم پست سیاسی مینویسم برای پنجره چوبی.
موقعی که اولین بار آدرس این وبلاگ رو به چند تا از دوستام دادم(همون اوایل) و اونها هم اومدن دیدن با تعجب ازم پرسیدن چرا سیاسی ننوشتی؟ منم به یکیشون گفتم: دوست دارم مطالبم امیدوار کننده باشه!
به نظر من افراد واجد شرایط رای دادن در ایران رو می توان در سه دسته کلی تعریف کرد:


دستــــه اول  کسانی هستند که شناسنامه هاشون دیگه جایی برای مهر زدن نداره بس که در انتخابات شرکت کردن. ایشان رای دادن رو نتنها یک رفتار مدنی که وظیفه شرعی یا تکلیف دینی نیز میدانند و معمولا در راهپیمایی ها و نماز جمعه هم حضور پررنگی دارند، در حقیقت همون مردم همیشه در صحنه هستند.

دستــــه دوم افرادی که حضور در انتخابات رو یک ابزار میپندارند ولو ابزاری بسیار بسیار ضعیف، اگر مطلقا به هدف خود نایل نشوند به یک نتیجه نسبی هم رضایت میدهند،خیلی مواقع برای دور شدن از یک شرایط خطرناک و نزدیک شدن به شرایط بد میرن پای صندوق، به نابرابری اعمال فشار و همه کاستی ها هم کاملا واقفند ولی باز هم شرکت میکنند،شاید مهمترین انگیزشون از شرکت در رای گیری فرستادن یک سیگنال منفی به جریان حاکم باشه!

اما دستــــه سوم ! اینا همونایی هستند که در انتخابات شرکت نمی کنند عده کثیری بخاطر نداشتن حس و حال با چند تا عبارت تکراری که این آخوندا همشون انگلیسی هستن و اصلا همه کاره رفسنجانیه و اینا همشون دزدن و ... از خونه بیرون نمیان و عده ای دیگر تحت تاثیر اپوزوسیون تلویزیونهای لس آنجلسی طی یک نافرمانی مدنی تحریم  میکنند (تاکتیکی که سالهاست ناکارامدیش ثابت شده و این جماعت همچنان بهش امیدوارند!)
خوب جالب اینجاست که این گروه سوم در عین خنثی بودن و حجم عظیم میلیونی شون دقیقا تعیین کننده سرنوشت خیلی از انتخاباتها هستند!
دوم خرداد که یادتون نرفته؟گروه اول به ناطق رای دادن و تمام، ری شهری و زواره ای هم که فقط تونستند رای فامیلا و هم ولایتیهاشون رو جمع کنند، و گروه دوم با کمک گروه سوم به خاتمی رای دادن.در حالی که گروه دوم رای دهنده ها به تنهایی حرفی برای گفتن نداشتند و از ائتلاف با گروه سوم بود که مملکت هشت سال طعم تعادل و توسعه رو چشید (البته خیلی ها اون سالها چون حال و روز امروزمون رو پیش بینی نمی کردند فقط میگفتند، مگه خاتمی چی کار کرد؟)
و یک نمونه تلخ از تعیین سرنوشت ملت توسط همین دسته سوم رای دهنده ها، حاضر نشدن اونها در انتخابات دور دوم شورای شهر تهران بود،اونجا که با مشارکت بیست درصدی مردم ائتلاف موسوم به آبادگران پیروز و شناخته شد، و اونجا بود که همین آبادگران (که هنوز معلوم نیست از کجا اومدن و چه جوری یکدفعه هم ناپدید شدن) از یک استاد دانشگاه ناشناخته یک رئیس جمهور منحصر به فرد ساخت.

فراموش نکنیم در انتخابات ریاست جمهوری پیشین 19 میلیون نفر در غالب همین گروه سوم پای صندوق نرفتند در حالی که با یک انتخاب عاقلانه توسط هم میهنان گوشه گیر از فضای سیاسی کشور ( که قطعا به احمدی نژاد رای نمیدادند) همه ما از نظر سیاسی ، فرهنگی و خصوصا اقتصادی شرایطی متفاوت رو تجربه میکردیم.

حال شما خودتون رو در چار چوب کدام دسته بندی میبینید؟ اگر در گروه سوم هستید از نتیجه عملکرد خود راضایت دارید؟ فکر نمیکنید باید به صف گروه دوم رای دهندها برگردید؟
اگر خود را در خارج از گروههای سه گانه می بینید پس گروه چهارم یا .... را لطفا تعریف کنید.

همراه شو عزیز


روز جمعه هشتمین انتخابات پارلمانی جمهوری اسلامی تحت نام شواری اسلامی برگزار خواهد شد، فاصله یک هفته ای انتخابات با تعطیلات نوروز که بالطبع ازدحام و مشغله روزهای پایانی سال را همراه دارد،از سوی دیگر محدودیت تبلیغات که مصوب مجلس فعلیست و امکان معرفی کاندیدا های جدید را سلب میکند و متاسفانه رد صلاحیت های گسترده این شائبه را به ذهن متبادر میسازد که اراده ای قدرتمند برای سرکار ماندن همین نماینده های مطیع و مطمئن به جریان افتاده است.
تا بدانجا که محمد خاتمی که همه به خویشتن داری در کلام می شناسیم اش این گونه گفت در بین یارانش : باید بازی آنها را به هم بزنیم


چهار روز بعد...  بالاخره بعد از فشارهای زیاد اصلاح طلبان (البته با اندک اهرم های باقیمانده اعمال فشار) وزارت کشور فهرست شمارش اولیه در حوزه تهران را اعلام کرد:

30 تای اول کلهم اصولگرای اصولگرای اصولگرا !!! و دقیقا از نفر سی و یکم مجید انصاری و جلودار زاده و جهانگیری و ....که فعلا 14 تا اصلاح طلب خوش اقبال شامل کرم و عطوفت وزارت کشوری که وزیرش با شادمانی از پیروزی اصولگرایان خبر داد ،شدند. ضمنا این عزیزانی تازه به دور دوم راه یافتند.

گزارش گوینده رادیو پیام که تموم شد بی اختیار زدم زیر خنده - تازگیا در شرایط عصبی بدجوری میزنم زیرخنده که جای برسی بیشتری داره – اولش خنده ام به ناشیگری ستاد انتخابات بود در نوع چیدن نفرات و اینکه اولین اصلاح طلب دقیقا از ردیف 31 شروع شده بود ولی بعدا که بیشتر اندیشیدم در عالم درون با خودم گفتم اینا و ناشیگری؟؟

این نوع فهرست دادن پیام عمیقی داره میده به اونایی که میگفتن همراه شو عزیز : زورمون زیاده ، حرفی بود داداش !؟؟؟

خوشحالم که با رای دادنم یک بار دیگر مقاومت کردم ،مقاومتی که به پیروزی منجر نمیشه ،مقاومت در یک جدال نابرابر به آدم احساس خوبی میده،احساس همون نوجوان فلسطینی که به سمت تانک قلوه سنگ پرتاب میکنه

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 توسط امیر |

زمستان امسال فصل خوبی بود برای تئاتر. به این خاطر که دو نمایش مهم افرا و ملاقات بانوی سالخورده توسط دو شخصیت تاثیر گذار یا به قول امروزی ها جریان ساز در عرصه هنرهای نمایشی یعنی آقایان بیضایی و سمندریان روی صحنه رفتند. افرا رو همون اولین روز اجراش رفتم دیدم و تو یه پست مفصل هم راجع بهش نوشتم ولی کار آقای سمندریان رو بالاخره دوشنبه تونستم ببینم.

اگر جای نویسنده (یا کارگردان یا هر کسی که در مورد اسم نمایش تصمیم میگیره ) بودم هرگز این اسم رو براش انتخاب نمی کردم.

 به نظر من کمتر کسی برای ملاقات با یک بانوی سالخورده اینقدر به وجد میاد تا بره تئاتر.    شاید استقبال کمتر از این نمایش نسبت به افرا یا به بیان دیگه اقبال بیشتر مردم نسبت به افرا هم به همین دلیل بوده ، میدونم که الان خیلی از شما منو به سطحی نگری متهم میکنید ولی واقعا قبول ندارید که ظاهر هر چیزی مثل اسم یک نمایش که درشت ترین مشخصه اون هم هست بخشی از هویتش رو تشکیل میده؟ مثلا ما کلی بانوی سالخورده تو آسایشگا ههای سالمندان داریم ولی کی به ملاقاتشون میره بنده های خدا رو؟ باور کنید اگر کارگردانی این نمایش بجای جناب سمندریان بر عهده من بود – نخندید بابا منظورم ناشناخته ترین فرد ممکنه - استقبال مردمی و خصوصا رسانه ای و وبلاگی و ... به مراتب کمتر میشد. یه توضیح هم بدم که منظور من از انتخاب اسم مناسب کلمه یا عبارتی بود که بتونه منظور یک نمایشنامه فوق العاده رو بیان کنه نه صرفا یک اسم جذاب عامه پسند که اگر اینطور باشه فیلمهای هندی در این عرصه سرآمد صنعت فیلم سازی جهانند.

من تماشاگر قبل از ملاقات یک بانوی سالخورده که نمادی از برخورد اقتصاد غرب با یک جامعه کاگری ماکسیستی بود،با مردم شهری فقیر نشین اما صاحب فرهنگ  مواجه شدم ،شهری که تفریح جوانان بیکارش شمردن قطارهای عبوری در کنار خط راه آهن بود – مثل همین بچه های حاشیه راه آهن تهران خودمون که پرتاب سنگ به قطار شده بخشی از زندگشون- مردم این شهر ابتداخود رو در مقابل پیشنهاد بانوی سالخوره که سرمایه دار ثروتمندیست، میبینند که در ازای کمکی 100 میلیاردی به شهر تنگدست از اونها میخواد تا همشهریشون ایل رو بکشند،ایل در جوانی معشوقه کلارا (بانوی سالخورده) بوده و بعد از باردار شدن او در حقش ناجوانمردی میکنه تا اونجا که کلارا بعد از شکست در دادگاهی که ایل در اونجا هم نفوذ داشته با یک بچه تو شکم او شهر رو ترک میکنه....

مردم و در راس اونها شهردار به شدت مقاومت میکنند و با سر دادن شعارهای مترقی و بشردوستانه بر سر آرمانهای خود می ایستند-اینجا هنوز مردم فقر و انسانیت را به رفاه و حیوانیت ترجیح میدهند- بیشتر حجم نمایش صرف تصویر کردن مغبون شدن ذره ذره ی شهروندان میشه

کلارا در شهر ماند تا نظاره کند تغییر رفتار مردم رو،با تملک صنایع کلیدی شهر نبض اقتصاد رو به دست گرفت ،به مردم ساده زیست طعم شیرین زندگی لوکس در ازای نسیه و وام های طویل المدت را چشاند-دقیقا مثل سیستم کارتهای اعتباری رایج در غرب-

در نهایت مردم و باز هم در راس اونها شهردار که قرار بود تا چند وقت دیگه جای خود رو به ایل بده بازپرداخت بدهیها و تداوم آسایش زندگی را فقط در پذیرفتن پیشنهاد بانو زاخارسیان و دریافت چک 100 میلیاردی وی میدیدند،پس در لباس همان سیستم دموکراتیک سابق خود در انجمن شهر جمع شدند حکم قتل دسته جمعی ایل را صادر و اجرا کردند،راستی چقدر اعدام ایل با سنگسار شباهت داشت.

متاسفانه در پایان وقتی دیدم همه مردم یک شهر تسلیم یک پیشنهاد کثیف میشوند که بنظرم  پذیرشش اصلا با فقر حاکم بر زندگیشون هم توجیه پذیر نیست، از   نــــوع بشــــر   بیزار شدم

این نمایش برای من پر از معانی متعالی بود که به زیبایی هر چه تمامتر در دل یکدیگر گنجانده شده بودن ولی همونطور که ابتدا هم گفتم کمترین مشخصه اش ملاقات با یک بانوی سالخورده بود.

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم اسفند 1386 توسط امیر |

یکی از کارهای سخت،نه ........ یکی از کارهایی که خیلی باید روش دقت کنم خریدن هدیه تولد می باشد (فعل مناسبتر پیدا نکردم) مخصوصا اگر صاحب هدیه زیاد باهام تعارف نداشته باشه و اگه از هدیه ام خوشش نیومد بتونه به راحتی نظرش رو بهم بگه.

یادم میاد کلاس سوم دبستان بودم و نزدیکای روز مادر هم بود خیلی دوست داشتم با یه هدیه خوب خودمو جلوی مادرم عرضه کنم بعد از مدرسه کلی راهم رو دور کردم تا به نزدیکترین بوتیک رسیدم ، فروشنده چرب زبان یه روسری بهم فروخت 2500 تومان (قضیه برمیگرده به سیزده یا چهارده سال پیش که یادم میاد سال بعدش که کلاس چهارم بودم هفته ای 50 تومن از بابام هفتگی میگرفتم-یادش بخیر-)

خوب از یه پسر 10 ساله ای که محدوده خریدهاش از پفک و مداد پاکن و نون لواش فراتر نرفته بود نمیشه انتظار داشت یه روسری زیبا انتخاب کنه

اینقدر از خریدن اون هدیه هیجان زده بودم که نتونستم تا روز مادر تحمل کنم و روسری رو به طرز ناشیانه ای کادو کردم و با عشق و علاقه ای منحصر به اون سن و سال تقدیم مادرم کردم. مادرم اولش خیلی خوشحال شد ولی با پاره کردن کاغذ و دیدن اون روسری بنجل کمی جا خورد با اسرار زیاد قیمت رو از زیر زبونم کشید بیرون و وقتی فهمید دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه و رفت سر بخت اون فروشنده اغفالگر....

از اون روز به بعد بر خلاف میل باطنیم کمتر برای کسی هدیه خریدم،برای مادرم هم همیشه به یک طریقه کاملا خشک و بی روح وجه نقد رو میزارم تو پاکت و میگم هرچی دوست داری بخر.

دیروز دوباره روز تولد مادرم فرا رسید و امسال با سالهای قبل خیلی فرق میکرد،بعد از رفتن خواهرم خیلی تنها شده علیرغم اینکه سعی میکنه بروز نده اما کاملا مشهوده.

اولش میخواستم یه کیک خامه ای و قهوه مفصل ردیف کنم ولی یاد فشار خون و قند و چربی خونش افتادم،کادو هم که هرچی میخریدم میگفت دارم و داشتم و بیخود پولتو هدر دادی و ..... تقریبا بی خیال شده بودم و به پاکت همیشگی پول راضی.

تا اینکه شب داشتم میومدم خونه که یکدفعه چشمم خورد به گلفروشی سر خیابونمون، راستی مادر من گل خیلی دوست داره و من اینهمه سال بی توجه به خواسته او !

رفتم داخل مغازه ، رایحه خوشی که از اجتماع گلها پدید آمده بود دوباره منو یاد همون کودکیم انداخت، میدونستم که مادرم مریم و شب بو رو خیلی دوست داره پس از هر کدوم چندتا برداشتم و برای خوش رنگ شدن هم از چندتا گل سرخ استفاده کردم ، آقای گل فروش هم کلی تزئین کرد با روبان صورتی که اونم سفارش خودم بود(یا به قول خودش رمان صورتی) و در نهایت هدیه ای واقعی برام خلق کرد.

تو راه خونه سنگینی نگاهها رو روی خودم احساس میکردم ، انگار مردم از دیدن دسته گل تعجب کرده بودن (مخصوصا راننده تاکسی) یا خیلی وقت بود گل نخریده بودن ، راستی ما خیلی با گل بیگانه شدیم و تا مجبور نشیم ازش استفاده نمیکنیم.

رسیدم خونه مادر تنها روی مبل همیشگی اش نشسته بود و محو یکی از این سریالهای تلویزیونی شده بود،در و باز کردم و مثل همیشه سلام کردم ،سعی کردم زیاد با حرارت سلام نکنم تا کنجکاو نشه و برگرده پشت سرش رو نگاه کنه ، از پشت سرش بهش نزدیک شدم و دسته گل رو آوردم جلوی چشماش و گفتم : تـــولـــدت مبـــــــــــــارک!!!

 یکبار دیگه لبخند مادرم رو دیدم.

درباره وبلاگ

میشه به زندگی از پشت پنجره چوبی نگاه کرد...
5erechoobi@gmail.com
آخرين نوشته ها
انباری
موضوعات
یاران
خواندنی ها