تبليغاتX
پنجره چوبی
 
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 توسط امیر |

یــــک

ساعت سه و نیم صبح ، میدون پلیس راه ، شاگرد شوفر با تمام قوا فریاد میکشه :  تهران نمایشگاه... حرکت....  تهران  نمایشگاه.... کولر روشن .... نمایشـگـــــــاه نمایشــــــگاه.... صدای بوق شیپوری کامیونهای عبوری با صدای اذان در هم آمیختن. ماشین روشنه و درجا کارمی کنه ، راننده از پله های ماشین میاد بالا و فلاسک چای رو تو سبد کنار پاش جا میده ، آلبوم سی دی ها رو ورق میزنه و یه فیلم هندی انتخاب میکنه ، فیلم های هندی 2 تا حسن دارن  مسافرا با فیلم سرگرم میشن و راننده ها هم با آوازهای گاه و بی گاه فیلم.

دو ساعت از حرکت میگذره ، هوا دیگه روشن شده ، خورشید از انتهای کویر مثل یک نقطه نورانی میخوره تو چشم مسافرایی که بیخ شیشه سرشون رو تکیه دادن و چرت میزنن. خوابن ولی بیدارن،بیدارن در حالی که خوابن . با هر دست انداز جاده ، شیشه مثل چکش میخوره تو شقیقه مسافرا  و نقش بالش گونه اش رو فراموش میکنه.

چهار ساعت دیگه میگذره ، هوا اونقدری گرم شده که کولرها بکار بیفتن ، شاگرد شوفر بسته هایی رو بین مسافرا پخش میکنه که حکم صبحانه رو دارن ، یه ساندیس پرتغال که گرمای موتور حسابی داغش کرده با یه بیسکوییت خرد شده ، ترافیک اتوبان آزادگان ، غرغر مسافرای خسته دیگه شروع شده......     

د و

ساعت نه صبح همون روز ، در حیاط مدرسه هلهله و غوغایی برپاست ، بچه ها غرق در شادی و هیجان ، بی امان بدنبال هم میدوند ، گلرخ در تعقیب سارا می دوه سارا بی امان فرار می کنه ولی گلرخ بهش میرسه و مقنعه اش رو از پشت میکشه ، خانم ناظم زنگ رو بصدا در میاره و از پشت میکرفون میگه : گلرخ اختری ! برو تو صفت بایست! چند دقیقه بعد همه ساکت و منظم سر صف ایستاده اند ، خانم مدیر آخرین تذکرات رو به بچه ها گوشزد میکنه و دخترهای کوتاه قد مثل فنری که آزاد شده باشه به سمت مینی بوس ها شلیک میشن ، سارا و گلرخ باز هم با هم درگیرن هر دو میخوان لب پنجره بشینن، ولی اینبار سارا مثل چسب به شیشه چسبیده و سنگرش رو رها نمیکنه ! راننده که به این هیاهو و شلوغی ها عادت داره با یه نوار شاد دانش آموزان رو کنترل میکنه ،همه با هم دست میزنن و مشغول خوردن خوراکی هاشون شدن ، بوی نون پنیر و پفک تو ماشین پیچیده ، راننده میزنه دنده سه....

ســــه

ساعت ده صبح ، ایستگاه مترو امام خمینی همون جایی ست که اینبار با هم قرار گذاشتن ، دختر آروم روی صندلی نشسته و در افکارش غرق شده ، پسر از دور بهش نزدیک میشه ، با سلام رشته افکار دختر رو پاره میکنه و روی صورت هر دو لبخندی ملایم نقش می بنده که فرق میکنه با لبخندی که هر روز صبح به خانواده همکار یا همسایه تحویل میدن یا لبخندی که یک موضوع خنده دار به صورتشون راه میده ، این لبخند معنی دیگه ای داشت.

قطاری که مقصدش ایستگاه مصلا بود وارد ایستگاه شد امروز از روزای دیگه خیلی شلوغتره ، درهای کشویی باز میشن و در بطن دیواره واگن فرو میرن. عده ای میخوان سوار شن و عده ای پیاده ، هر دو دسته مثل دو قطب همنام آهن ربا یکدیگر رو دفع میکنن ، اونایی که قدرت بدنی بیشتری دارن پیروز میشن و اونایی که له میشن شروع میکنن به فحش دادن. دختر میگرده گوشه امنی رو پیدا میکنه ، ایستگاهها برای این دو بسرعت میگذرن ، هردو صمیمانه از اتفاقات چندروز اخیر همدیگه میگن و می پرسن.

راستی چه موقعیت خوبیست این نمایشگاه کتاب برای زوج های غیر رسمی جامعه ما! دیگه لازم نیست برای خانواده هاشون هزار جور دروغ سرهم کنند که کجا می روند و با کی می روند! نمایشگاه کتاب میرم ، تنها هم میرم!

ســاعـــت یــــازد صبــح

اتوبوس رسیده جلوی در مصلا راننده با مسافرا برای ساعت 7 شب تو پارکینگ اتوبوسهای بیابونی قرار میزاره ، مسافرای شهرستانی خیلی هاشون تا حالا اینهمه جمعیت رو یکجا ندیدن حتی اینهمه درخت رو، آخه شهر کوچک اونها بجز اندکی کاج کوتاه قد سبزی دیگری به خود ندیده. یکی از مسافرا با تحیر به دخترهای خوش بر و روی پایتخت نشین که با صدای بلند میخندن و میگذرن خیره شده.....

رسیدیم و رسیدیم .... کاشکی نمی رسیدیم ..... تو راه بودیم خوش بودیم .... سوار لاک پشت بودیم . این سرودیست که بچه ها داشتن می خوندن ، با از جلو نظام خانم ناظم در دو صف مرتب ایستادن ، ترافیک و مسیر طولانی امان از دخترک ها بریده  گرمای هوا هم کم کم داره خودی نشون میده خانم مدیر که این رو متوجه شده با این مژده که اول میریم بستنی می خوریم! روح تازه ای در شاگردانش می دمه.

دختر و پسر بهمراه خیل عظیم مسافران زیرزمینی مترو پا به مصلا می گذارند مثل بقیه حیران و سرگردن بدنبال اولین ورودی غرفه ها می گردن . از قضا سر از غرفه کودک و نوجوان درمیارن. ازدحام مترو اونها رو هم خسته کرده. گوشه سالن پله های عریضی که با موکت قرمز رنگ فرش شده و به محلی برای نشستن و استراحت کردن تبدیل شده در چشم دختر خودنمایی میکنه ، همونجا اتراق میکنن.

تو خونه گفتی کی بر میگردی؟

_ گفتم خیلی شلوغه نه زودتر برنمی گردم!

ایول. 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 توسط امیر |

 از عشق بین دو جوان روستایی چه می دانید؟ برای منی که تجربه زندگی طولانی در یک روستا را ندارم تنها پیش فرض ، فیلم یا سریالی است که در آن روابط عاشقانه دو جوان روستایی تصویر شده باشد چیزی که در ذهن من و احتمالا شما وجود دارد لحظه ایست که دخترک با لباسهای رنگین محلی و کوزه ای بر سر به لب برکه میآید و پسرکی با موهای لخت و جلیقه و شلواری گشاد در حالی که خرش را کنار درختی پارک کرده در این گوشه خلوت انتظار معشوقه اش را میکشد ، سپس با خجالت و لکنت چند کلامی بین آنها رد و بدل میشود پسر از قرار خواستگاری که نه نه اش  خواهد گذاشت می گوید و دختر از عزم پدر در ازدواج او پسرعموی بدقیافه و خل وضعش... نهایتا دختر از ترس برادر قلدر کوزه را به سرعت از آب پر میکند و با همسر آینده خداحافظی ...

اینها همون تصویر مصنوعی بود که کارگردانهای تازه کار مراکز استانی صداوسیما به خورد ما میدهند و با منظره ای که دولت آبادی چند شب پیش در کتاب جای خالی سلوچ  به من نشان داد فاصله زیادی دارد ( صمیمیت بین من و محمود رو داشتین ؟!! )

- مرگان و سلوچ نام دختر و پسر دلداده ای است مقیم روستایی بنام زمینج -

"...... مرگان در میان خوشه چینان بود. خویر نشته بود و پی رندزدن سلوچ را نگاه می کرد. دروگر بنامی بود سلوچ . قد و بری نداشت ، رشید نبود ، اما پاکیزه کار و سخت بود.

ریز نقش و چابک ، سلوچ روی پاها نشسته می چرخید و زمین را از بوته های بلند و خمیده گندم صاف میکرد.دروگر پاکیزه کار ،سلوچ ، خوش میداشت کمی بی هوا درو کند تا بیش از آنچه که باید خوشه بر زمین بریزد . بر این کار او سالار دشت هم خرده نمی گرفت. چرا که میدانست سلوچ خوشه ها را برای مـــرگــــان بر زمین میریزد . این دیگر یک جور رسم بود . شده بود . یکجور قرار پنهانی بین دروگر و سالار و خوشه چین . دروگر جوانی اگر خواهای دختری بود ، این را حق خود میدانست که بوته های خشک گندم را با کاربرد خبره وار منگال چنان بتکاند تا خوشه های خشکیده و سست بر زمین بریزند و پیشلاو به کمر بسته دختر باید پر شود : پیشکش عشق.

  مرگان باید دست پر به خانه برود . مرگان دست پر به خانه میرفت. نیش و کنایه این و آن؟! هرکه هرچه خواهد بگوید مرگان چیزی به جد نمی گرفت . زبان دیگران دل دیگران است . بگذار دل برخی با مرگان نباشد. نباشد! دیگرانی همیشه هستند که بار کینه را به کنایه بر زبان می آورند. این دیگران به گمان خود زیرک اند! غافل از اینکه نه زیرک ، دو رویه اند. جرات یکرویگی شان نیست . آخرش چه گفته میشود؟ اینکه مرگان ساربانها با سلوچ تنور مالها خواهای هم اند. بگویند! بگذار همه اهل زمینج با این خبر دهن خود را شیرین کنند! چه عیبی؟ چه گناهی؟ بگذار همه بر بام شوند و جار بزنند که مرگان و سلوچ با همدیگر میزنند و می خورند و درکارند. کی بود که جلوی خواستن مرگان را بگیرد؟ هیچکس.

مرگان بیش از یک برادر که نداشت. پدرش مرده بود و مادرش خانه نشین بود. امان – برادر مرگان – چه میخواست بگوید؟ خودش در شوریدگی گیسو لقب گرفته بود ، مولا امان! مولا امان ، خود پر خروشتر عاشق گیسو بود. چندان که کارش به جنون رسیده بود. راه میرفت و برای گیسو بیت می ساخت . یک پا نجما بودبه هوای گیسو میان کوچه ها سرگردان پرسه میزد و آواز میخواند . شب ها تا صبح خواب نداشت . افسانه مولا امان و گیسو پیش همه خلق خدا روی روز افتاده بود .همچین برادری به مرگان چه میتوانست بگوید؟

مرگان فقط مست سلوچ بود. با او ، مولا امان که خود دیوانه گیسو بود چه می توانست بگوید؟ گیرم که بگوید! دشنامی و زنجیری و لگدی. چه غم؟ آنچه مرگان را میکشت لگد و شلاق نبود. دوری سلوچ ، مرگان را می کشت. دوری پسر تورمال. " 

ض  امروز از پله های ایستگاه مترو هفت تیر بالا میرفتم که مرد جوانی برخلاف ما داشت پائین میومد، خانم جوانی هم چهار پنج تا پله بالاتر از من و هم جهت من داشت بالا میرفت ، مرد جوان بدون مقدمه و انگار که سالهاست خانم رو می شناسه گفت : بالا گشت ارشاد ایستاده ها! خانم هم همونطور خونسرد و راحت پرسید: خروجی این سمت یا اون سمت؟ آقاهه سمت راست رو با دست نشون داد و گذشت خانومه هم مسیرش رو به سمت چپ عوض کرد و  خیلی عادی مسیرش رو ادامه داد! من هم همچنان دنبالش داشتم میرفتم - اشتراک مسیر داشتیم - اصلا به اطرافش نگاه نمی کرد تا ماموران پلیس رو پیدا کنه..... مکالمه کوتاه و بی مقدمه این خانم و آقا برای خنثی کردن عملیات پلیس صورت گرفت ، یه لحظه منو  یاد فیلم های زمان آلمان نازی انداخت که چریک های مبارز لهستانی با خونسردی و تسلط فعالیت های مبارزاتی پنهانی میکردن ، اون هم جلوی چشم نیروهای امنیتی اشغالگر !        

  

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 توسط امیر |

سالهای پیش که برای کنکور میخوندم به کتابخونه ای می رفتم در طبقه فوقانی مسجد محله مان ، این کتابخونه موقعیت خاصی داشت ، تابلو مشخصی نداشت تا زیاد جلب توجه نکند و شلوغ نشود ، برعکس بیشتر سالن های مطالعه که یک روز درمیون سرویس میدهند تا تفکیک جنسیتی رو هم رعایت کرده باشن ، تو اینجا با یه پارتیشن نصفه نیمه سالن رو دو قسمت کرده بودن تا تمام روزهای هفته برای همه قابل استفاده باشه ، مدیریت کتابخونه با پیرمرد با صلابت و البته خشکه مقدسی بود بنام حاج آقا نادری ، بچه ها بین خودشون حاجی صداش میکردن ، بازنشسته فرهنگ بود و ظاهرا بیشتر مدیریت کرده بود تا تدریس ، منو دوستام از حاجی خاطرات تلخ و شیرین زیادی داشتیم و با تمام نقدهایی که به رفتارش داشتیم به خاطر جانفشانی که در سر پا نگاه داشتن کتابخونه به خرج میداد براش احترام خاصی قائل بودیم ، بارها و بارها بخاطر ماجراهای عشقولانه ای که بین دخترها و پسرها پیش میومد صدای هیات امنای مسجد بلند میشد که در کتابخونه تخته بشه و فساد از چهره خانه خدا زدوده بشه ولی حاجی مقاومت میکرد.

من تا اون سال یادم نمیاد که به غیر از مجلس ختم دلیل دیگه ای برای مسجد رفتنم داشته باشم ولی اون چند ماهی که اونجا بودم روزی دو بار غریو اذان سوزناک موذن زاده اردبیلی حال خاصی به من و سایر بچه ها میداد و البته تجربه ثابت کرده نزدیک امتحانات آدم اعتقادات مذهبیش پررنگ تر از همیشه میشه ،خلاصه کم کم پامون به نماز جماعت مسجد هم باز شد و دل ضعفه حاصل از ساعتها خر خونی رو با حلوا و خرما و شیرینی هایی که برای خیرات میاوردن مسجد رفع میکردیم.

 

.... حال که چند سالی از اون روزهای خاطره انگیز میگذره گاه گداری میرم و نمازم رو همونجا میخونم ، دوستای قدیم رو میبینم ، و  با حاجی نادری که همچنان علیرغم  سن و سال بالا مثل یک جوون با نشاط نشون میده احوال پرسی میکنم.

همه اینایی که گفتم مقدمه ای بود برای ماجرایی که امروز عصر تو مسجد برام پیش اومد:

سهیل (پرچنان) نزدیکای اذان بهم زنگ زد که اگه بیکارم نماز رو تو مسجد بخونیم و دیداری تازه کنیم.

بین دو نماز نشسته بودیم و از زمین و آسمون برای هم میگفتیم که حاجی رو رویت کردیم ، با همون عبای قهوه ای رنگی که عادت داره وقت نماز رو دوشش میاندازه با قدمهای سنگین داشت از صف جلو که جایگاه همیشگی اش هم بود به ما نزدیک میشد ،به پاش بلند شدم و با وقار سلام کردم ، اونم مثل همیشه سر فرود آورد و با تبسمی پاسخم داد ... این گذشت تا رسیدیم به نماز دوم.

من نمیدونم چی شد که حاجی به سرش زد تا نماز دوم رو دقیقا پشت سر من اقامه کنه ، و من هم از این خبر نداشتم تا موقعی که خواستم از سجد قیام کنم و برم رکعت بعدی ...

و باز هم نمیدونم چرا حاجی فاصله ایمنی صورتش با پشت من رو رعایت نکرده بود....

موقع قیام از سجده برعکس همیشه این حرکت رو با سرعت و هیبت زیادی اجرا کردم و  دو مشتم رو روی زمین ستون کردم با قدرت خودم رو از زمین کندم... هنوز زانو هام راست نشده بود و کامل رو پاهام نایستاده بودم که نشیمن گاه مبارک محکم با چیز سختی برخورد کرد، دقیقا مثل ضربه محکمی که یک بازیکن گلف با چوبش میزنه زیر توپ تا در آسمان محو بشه ، استخوان لگن من هم سر  و صورت پیرمرد بیچاره رو هدف گرفت...

من که هنوز نفهمیده بودم چی شده و من کی هستم و اینجا کجاست و .... نیم نگاه به پشتم انداختم و تا ببینم چی به کی خورده ، حاجی نادری رو دیدم که هنوز داره سکندری میخوره و به هر نحوی میخواد خودش رو جمع کنه.

از طرفی خجالت زده و شرمسار بودم که تا دو دقیقه قبلش با چه فروتنی با هم احواپرسی کردیم و حالا با چه وضعی باهاش تصادف کرده بودم.

تو همین اوضاع صدای خنده های ریز آقا سهیل بلند شد، و منی که از کرده خودم متاسف بودم نمی تونستم جلوی خنده ام رو بگیرم ، من میخندیدم .... سهیل میخندید.... در حالی که نوک دماغ حاجی هم احتمالا ضرب دیده بود (چون دقیقا یه ماهیچه ارتجاعی رو موقع برخورد در عمق وجودم حس کردم)

حاجی بیچاره هم کتک خورده بود هم خنده های بی امان ما رو ناظر بود.

خیلی سخته جمع کردن این خنده های بی محل ،  و هر کدوممون که به خودش مسلط میشد اون یکی با خنده اش دوباره دیگری را آزاد میکرد.

ما نفهمیدیم اصلا چی خوندیم و حواسمون کجا بود و موقعی که امام جماعت صلوات آخر تشهد رو خوند من به ظن سلام آخر نماز ، سه بار کف دستم رو روی پاهام بلند کردم و گذاشتم!

آخرش هم برگشتم عقب تا از حال عمومی حاجی با خبر بشم که خوشبختانه هنوز بهوش بود ،اون بیچاره اصلا به روی خودش نیاورد و عذرخواهی من رو با روی باز پذیرفت.

ض  راستی امشب قرار بود بعد از ماهها تاپیک غبار گرفته کتاب رو تازه کنم  و  جملاتی از کتاب         جای خالی سلوچ اثر محمود دولت آبادی رو برای شما خوانندگان جان بنویسم که موکول میکنم به پست بعدی.
نوشته شده در تاريخ جمعه ششم اردیبهشت 1387 توسط امیر |

چند روزه که بیش از گذشته نسبت به این کلمه حساس شدم ، مافیا!

ریشه هر معضلی  در مافیای آن معضل است . این مفهوم رو میشه از صحبت های دکتر احمدی نژاد فهمید.

هفته پیش بین مردم قم ماجرایی را تعریف کرد راجع به کسی که میخواسته سیگار وارد کنه و آقای مافیای سیگار ازش پنج میلیارد تومن رشوه درخواست کرده.... .

و جالب توضیحی بود که داوود دانش جعفری ، مرد اول وزارت اقتصاد در مراسم خداحافظی اش ، بیان کرد:

همه مي‌دانند كه در حال حاضر واردات سيگار در كشور كاملا آزاد است و هيچ امتياز انحصاري به كسي داده نشده است. 21 شركت بزرگ و كوچك، بازار واردات رسمي سيگار ايران را در اختيار دارند و در سال 1386 حدود 300 ميليون يورو واردات داشته‌اند. چطور ممكن است فردي براي گرفتن مجوز واردات سيگار كه هيچ مانعي هم براي آن وجود ندارد، حاضر باشد پنج ميليارد حق حساب بدهد؟! اين بحث منطقي به نظر نمي‌رسد! 

همینطور نظرش رو در مورد مافیا اینگونه تشریح میکنه:

 من اذعان مي‌كنم، تجربه‌اي در ارتباط با مبارزه با مافيا ندارم! بايد كارشناسان خبره اطلاعاتي و امنيتي را وارد اين كار كرد. ولي به نظرم مي‌رسد حتي براي خنثي كردن فعاليت مافيايي البته اگر وجود خارجي داشته باشد! حتما كنترل رشد نقدينگي نيز مفيد است.

از طرف دیگر مهدی کوچک زاده نماینده تهران یا بقول ابراهیم نبوی :رئیس کمیسیون اعصاب و روان مجلس ،چند روز پیش در سخنرانی اش در دانشکده خبر کمبود یک ماهه گوجه فرنگی را زیر سر مافیای گوجه فرنگی دانسته بود و ادعا کرده بود عده ای با انبار کردن میلیاردها تن گوجه فرنگی بازار این محصول را مخدوش کرده اند!

 با یک حساب سر انگشتی اگر هر ایرانی  در مبالغه آمیز ترین حالت روزی یک کیلو گوجه هم مصرف کند به چندین سال زمان لازم است تا میلیاردها تن گوجه مصرف بشه ،ضمن اینکه کدام مافیای احمقی بین این همه کالای پر منفعت میاد گوجه فرنگی که یک هفته بعد بوی گندش همه جار رو پر میکنه، واسه یک ماه انبار کنه؟ ظاهرا ایشون دکترای کشاورزیشون رو از هلند گرفتن (باز هم به نقل از نبوی)

از وعده اعلام اسامی مافیای مسکن که گفته میشود علت گرانی مسکن فقط همانها بودند هم ماهها میگذره و دولت که قرار بود این عوامل دستگیر شده رو معرفی کنه بخاطر مشغله یادش رفته اسامی این عده خاص که احتمالا از عوامل اسرائیل هم بوده اند رو فاش کنه.

مافیای نفت هم که اصلا وجود نداشت و اون ادعا هایی که در انتخابات ریاست جمهوری باهاش میلیونها رای جمع شد شوخی ای بیش نبود،چرا که وزیر نفت ( تا دو سال اول این دولت) معاون وزیر نفت دولت خاتمی بود و مدیران اصلی وزارت نفت هم اصلا تغییر نکردند مثل آقایان ترکان و نعمت زاده که پارس جنوبی و شرکت نفت رو مدیریت میکنند. فقط چند تا پیمانکار بزرگ بین الملی مثل توتال و شل، جاشون رو با قرارگاه خاتم الانبیاء عوض کردن، همین!

البته اصلا نمی خوام بگم فساد اداری نداریم ،رشوه نداریم ، تخلف و بخور بخورهای کلان نداریم - که خوبش هم داریم - و همه طیب و طاهر هستیم -که نیستیم- ولی هیچ کدوم از اینها با مافیا تعریف نمیشن، مافیا رو که همه میشناسیم و سالهای سال است که هیچ نیرویی نتوانسته ریشه اش رو خشک کنه ،و همه قبول کردند که در مقابل مافیا عاجز هستند ولی امروز دولت هر مشکلی که در اثر سوء مدیریت و لجبازی با دولت های قبلی به یک معضل بزرگ تبدیل شده رو به مافیا نسبت میده،و علنا خودش رو در مقابل اون عاجز و ناتوان معرفی میکنه. خب باز هم تاکید میکنم آدم های فرصت طلب و سودجو همه جا هستند ولی سوال بزرگ اینه که چه کسی این فرصت رو در اختیارشون قرار مید تا بقول آقایون مافیا تاسیس کنن؟

وقتی برای حل مشکل مسکن میان پول نفت رو به وام مسکن تبدیل میکنن میریزن تو بازار ناگهان مافیای مسکن متولد میشه، به همین سادگی!

مافیای نفت ، مافیای مسکن ، مافیای سیب زمینی ،مافیای سیگار ،مافیای شکر ، مافایای گوجه فرنگی ..... اصلا مافیا در مافیا!

موقعی که این جملات و دلایل راه و بی راه از سوی دولتمردان عنوان میشه کم کم به یک فرهنگ عمومی تبدیل میشه و هر کاستی رو از چشم مافیای اون بخش میبینیم و بیماری پارانوئید روز به روز بین ما در حال تکثیر میشود. ،یعنی هرجایی که نمی تونیم گره رو باز کنیم و نمی فهمیم مشکل از کجاست یا از حقیقت میخوایم فرار کنیم سریع یک مافیا براش تعریف میکنیم . به یاد فیلم پدرخوانده !

حالا به عنوان حسن ختام  میخوام یکی از موارد نهادینه شدن فرهنگ مافیا سازی و سوءظن بین مردم رو بهتون معرفی کنم:

زهرا  یکی از وبلاگهائی که معمولا میخونمش و انگار هفت سالی از وبلاگ نویسی ایشون میگذره ،چند روز پیش در مطلبی پرده از راز بزرگی برداشته : مافیای وبلاگها!

در این گزارش این دار و دسته مخوف و جنایتکار یعنی مافیای وبلاگها به دو دسته وبلاگهای آی تی نویس و وبلاگهای فمنیست تقسیم شدند و اتهام بزرگشون اینه که کسی رو بین خودشون راه نمیدن و ویزتورها رو بین خودشون تقسیم کردن  ! می بینید چه موجودات کثیفی پیدا میشن؟ ویزیتورها رو بین خودشون تقسیم میکنن نامردا!

نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 توسط امیر |

ض    چند روز پیش رفتیم سینما و دایره زنگی رو به تماشا نشستیم. تا اینجا که از اکرانش میگذره فروش فوق العاده ای داشته. ولی بیشتر نقدها رو که نگاه میکردم به فیلمنامه انتقاداتی وارد کرده بودند. نکته کلیدی فیلم پرداختن به موضوع ماهواره بود هر چند سالهای زیادی از ورود ماهواره میگذره و دیگه مثل سابق روش حساسیت وجود نداره ولی این اولین فیلمی بود که چنین دقیق روی ماهواره متمرکز شده بود.

به خاطر تم شاد و شلوغی که داشت خیلی از مفاهیم فیلمنامه بین شلیکهای خنده پی در پی تماشاگران محو شدند.

پس از فیلم بنظرم رسید که خیلی از صحنه هایی که من و تماشاگران بهشون خندیدیم حتما برای یک نصاب ماهواره خاطرات دیگری تداعی میکنه که لزوما خنده دار هم نیست.

دوستی قدیمی دارم که دیگه به برادر شبیه شدیم تا رفیق. دو سه ساله که بطور پاره وقت ماهواره هم نصب میکنه،البته ایشون قبل از نصاب بودن هنرمند و اهل موسیقی هم هست، با چوب اشیاء جالبی میسازه ،استادانه تار میزنه و آواز دلنشینی هم داره ( اینا رو گفتم تا دیدگاهتون رو راجع به این حرفه اندکی تغییر بدم )

دیروز باهاش در مورد سکانسهایی که از فیلم تو ذهنم مونده بود بحث میکردم و اونم از خاطرات تلخش موقع کار میگفت ،از پیدا نکردن سیگنال ، زانو درد گرفتن از بس ساختمونهای چهار پنج طبقه رو بالا و پایین کرده،شنیدن تذکرات سایر همسایه ها راجع به ایزوگام ،دست رشته شدن بین همسایه ها واسه کلید پشت بام ،سرمای زمستون و گرمای تابستون ، باران های ناگهانی که تلویزیون و رسیورش رو به موش آبکشیده تغییر داده و بدتر از همه ترس از گیر افتادن دست پلیس و خاطراتی که سایر همکاران از دستگیری شون تعریف کردن برای همدیگه.... خودش میگفت بگو نصاب های ماهواره قشر افسرده و گوشه گیر جامعه هستن!

البته همه چیز به این تلخی ها هم نیست و نکته های جالبی هم وجود دارن که خانم بخت آور دیگه نمی تونست تصویرشون کنه.

یه نصاب در عین اینکه به عنوان یک مرد غریبه پا به حریم یک خونه میزاره در عرض چند لحظه محرم سری ترین راز صاحب خونه هم میشه.

دوستم میگفت چه بسیار آدمهای محترم وبعضا با ظاهر مومن و محاسن پر پشت بودن که برای باز کردن کد یک کانال غیراخلاقی بهش التماس کردن و مثل کودکی مستاصل که دست به دامن مادرش میشه، جلوی آقای نصاب نقاب از چهره برداشتن.

برای من دیدن چهره واقعی آدمها خیلی جالبه ، حول شدنشون ،اعتراف کردنشون ، آرام صحبت کردن و خنده های هیستیریک ...

البته بعضیاشون هم کمی زرنگ هستن و خواسته های شیطانی شون رو پشت یک کانال مستند علمی یا راز بقا پنهان میکنند (به اینا میگن آدمای فلان فلان شده) که رفیق ما هم دقیقا همون کانالها رو تحویلشون میده نه یکی بیشتر نه یکی کمتر، تا به جزای ریاکاریشون برسن!

دیروز ظهر به همین پست داشتم فکر میکردم که یه طوفان مختصری براه افتاد ، یکدفعه یاد پشت بام ها و دیش ها افتادم و متعاقب اون سکه شدن کار و بار رفیقم... پس یه اس ام اس با این محتوا براش فرستادم: طوفان پر خیر و برکتی در راهه ..... دیش ها سرنگون بینی ، بی جرم و بی جنایت.

اونم که قریحه شعر خوبی داره شعر بی وزن منو اینجوری جواب داد:

ای باد بهاری، چه خوش آمده ای/ در بزم گل و باده ی ناب آمده ای

از آمدنت روح مرا شاد شدی/ با دایره های طیران آمده ای

که منظور شاعر از "دایره های طیران" در اینجا همان دیشهایی هستند که روی هوا به پرواز در می آیند.

ض  جمعه هم رفته بودم ورزشگاه آزادی،مثل همیشه با قدم من پرسپولیس جون تازه ای گرفته بود و بعد از مدتها یه بازی خوب تحویل طرفداراش داد.

موقع برگشت یه حرکت زیبا از مسولین دیدم (نمیدونم شرکت واحد بود یا نیروی انتظامی یا ورزشگاه ) ،توی اتوبوسها ساندیس رایگان میدادن به تماشاگر نماها ، درسته که از ترس شکسته شدن شیشه ها این کارو کرده بودن ولی خیلی موثر بود،یه ساندیس اونقدر قیمتی نداره و کسی هم از نخوردنش ضعف غذایی نمیگیره ولی اولین باری بود که با مهربانی با جوونها برخورد کردن و جوونها هم این احساس رو بخوبی درک کردن.

تو راه برگشت هم نزدیک میدون آزادی یه اتوبوس دیگه دیدیم که همگی به اتفاق با هم میگفتن به به ...به به .... آفرین ... آفرین .... خیلی ماشین ها سرعتشون رو کم میکردن و به این ابتکار میخندیدن و براشون دست تکون میدادن.

بچه های اون اتوبوس هم نشون دادن میشه هم به هیجان رسید و هم  فحش نداد و دیگران رو هم شاد کرد.

درباره وبلاگ

میشه به زندگی از پشت پنجره چوبی نگاه کرد...
5erechoobi@gmail.com
آخرين نوشته ها
انباری
موضوعات
یاران
خواندنی ها