تبليغاتX
پنجره چوبی
 
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 توسط امیر |


اولش میخواستم بنویسم یکسال گذشت  ولی دیدم بیشتر شبیه یادبود رحلت میشه تا یادآوری تولد یکسالگی.

بله ، پنجره چوبی یکساله شد! چهار فصل یا 365 روز از اون روزی که با تیتر اولین سلام  وارد دنیای مجازی  شدم ، سپری شد. روزای اول نگران بودم که باید در مورد چی بنویسم و چه جوری بنویسم؟ به نظر خودم پست  یک تجربه  اوج اون نگرانی بود ، اونقدر فکر کردم تا از یه موضوع که اصلا یک فریم از زندگی خیلی ها رو اشغال نمیکرد نشستم یه یادداشت درآوردم. ولی اندکی نگدشت که دغدغه من این شده بود که از اینهمه  سوژه که هر لحظه به ذهنم خطور میکنه رو کی وقت میکنم در موردشون مطلب بنویسم؟

اونجا بود که فهمیدم تعهدی که اینجا قبول کردم ، عینک تیز بینی را در مقابل دیدگانم قرار داده.

حتی به تناقض هم رسیدم! یعنی نظریه ام که قبلا بشدت بر آن تاکید داشتم  نقض شد: اون موقع فکر میکردم فقط اشخاص خاص مثل سیاستمداران و ورزشکاران و هنرمندان و دانشمندان...... و کسانی که تجربه های منحصر به فردی دارند می توانند صاحب وبلاگ ( و احتمالا موفق) باشند چرا که سایرین آنچنان حرفی برای گفتن ندارند که برای دیگرانی چون خودشان جذاب باشه به غیر از معدودی که بخاطر پیشکسوت بودن حرفشان خریدار دارد! ولی امروز میگم:  به جز دسته فوق همان سایرین  هم میتوانند وبلاگ های پویایی داشته باشند به شرط آن که "خوب ببینند" و به قول سهیل حرف هاشان از دل برآید و البته ،"به وبلاگ بعنوان یک رسانه نگاه کنند نه یک دفتر تخلیه روحی" (تو این زمینه با سهیل اختلاف دارم)  .

این سالگرد وبلاگنویس شدنم باعث شده که این اواخر بیشتر به فلسفه وجودی پنجره چوبی بیاندیشم

به بعضی ها که میگفتم وبلاگ دارم یا آدرسش رو میدادم با آنچنان بی تفاوتی رفتار میکردند که واقعا در مورد ادامه نوشتنم دچار تردید میشدم (خصوصا که بعضی هاشان هم جزء افراد مورد قبول جامعه بودن) یادم میاد دوستی ازم پرسید: اونجا پول هم بهت میدن؟ وقتی جوابم رو شنید گفت: خب وقتت رو واسه کاری بزار که پول هم ازش بیرون بیاد!

 و بسیاری حرفهای مشابه.

ولی تو این مدت تنها استدلال من برای داشتن یک وبلاگ فقط نوشتن و در کنار نویسنده ها بودن ، بوده.

شاید همون دسته از آدمها - که متاسفانه غالب جامعه ما را تشکیل داده اند – هر چیزی که منافع مادی در پی داشته باشد را اولین و آخرین رکن زندگی بدانند و هر آنچه که خارج از این دایره باشد را نامرئی بپندارند.

اما این دنیای مجازی جائیست که به دور از چشمان آنها می توانیم به دور هم گردآییم و از چیزهایی بنویسیم که دیده نمی شوند.

حالا بعد از یکسال که دوباره به اون جمله اصلی وبلاگم فکر میکنم برداشت های تازه ای هم میرسم.

میشه چهار ضلع صفحه مانیتور رو از چوب ساخت ، حالا به جای یک مانیتور یه پنجره چوبی داریم!

می بینید! میشه به زندگی از پشت پنجره چوبی نگاه کرد....

حتی از پشت شیشه مانیتور!
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 توسط امیر |

یکدفه نگام افتاد بهش ، داشت میرفت بالا ، وای چقدر مشکی بود

دیگه نمی تونستم چشمم  رو از روش بردارم ، یعنی تو یه موقعیتی بودم که نمی شد....

با نگاه تعقیبش کردم ، میخواستم بهش نزدیک بشم ولی نمیشد ، یعنی میترسیدم برم جلو....

کم کم ازم دور شد و از تیر رس نگاهم محو شد ، دیگه وقتش بود که کمی جسارت به خرج بدم بهش نزدیک بشم ، نباید اجازه میدادم که مانعی بین من و اون بوجود بیاد که دیگه نبینمش !

پس بهش نزدیک شدم و مانع بین مون رو کنار گذاشتم ، وای .... حالا دیگه تنها نبود ، این دیگه کیه که بهش نزدیک شده؟ مثل خودش مشکیه! حتما برادرشه. نکنه شوهرش باشه؟

اونا بازم راه افتادن و من بازم با نگاه تعقیبشون می کردم ، اینبار دوتایی داشتن جلوی من جولون میدادم دیگه نمی تونستم این وضع رو تحمل کنم.

من خیلی آدم دل رحمی هستم ولی اینبار دیگه نمی تونم بهشون رحم کنم....

....برداشتم و به سمتشون نشونه گرفتم همچنان در تیر رس نگاهم بودن و من هم روشون نشونه گرفته بودم ، یاد فیلم جی اف کی، الیور استون افتادم ، اونجا که علامت بعلاوه دوربین تفنگ روی جان اف کندی نشونه گیری شده بود و باهاش حرکت میکرد.

دیگه کافیه اگه دیر بجنبم بازم ازم دور میشن و نمی تونم بزنمشون ، اونا باید از بین برن!

دمپایی رو با قدرت هرچه تمام تر به سمت اون دو تا سوسک سیاه پرتاب کردم و مثل همیشه قبل از اینکه به اهداف اصابت کنه خورد به جا صابونی و شامپو و وسایل اصلاح و هر چی که تو یه حموم پیدا بشه نقش زمین شد.

سوسکهای خوش اقبال که تازه فهمیده بودن چه خبره مثل موشک دویدند و پشت شوفاژ سنگر گرفتن ، دوش آب با تمام قدرت روی سرم میبارید ، مادر نگران از صدای انفجار شامپو و خود تراش آهنی و عتیغه بابا اومده بود پشت در ببینه چه خبره!

 چیزی نیست مادر جان ! دوتا سوسک پشت ظرف تاید قایم شده بودند که اومدم با دمپایی بزنمشون ولی دوباره تیرم خطا رفت!

- خرس گنده از دوتا سوسک میترسی؟ بیا بیرون حموم رو به گند کشیدی!!!  

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 توسط امیر |

از اوایل بهار اولین اثر تلویزیونی فریدون جیرانی از شبکه دو داره پخش میشه و تا همین دو ساعت پیش پانزدهمین قسمتش هم به سمع و نظر مخاطبان میلیونی تلویزیون رسید.

مهمترین مشخصه ظاهری مرگ تدریجی یک رویا استفاده از تکنیک اسلپ اسکرین یا تقسیم پرده بود که در دهه شصت میلادی سینمای اکشن آمریکا از اون استفاده می کرد ، و اینبار برای تصویر کردن هر چه بهتر احساس و واکنش شخصیت های داستان بکار میره ، به عنوان یه مخاطب خیلی جذب شدم هر چند تقلید دیگر فیلمسازان جذابیت این تکنیک را می کاهد ، این جلوه بصری به مخاطب فرصت بهتر دیدن را داد.

دیگر مشخصه ظاهری این سریال بازی های بدیع دانیال حکیمی و ستاره اسکندری بود ، این دو که حسابی در آثار تلویزیونی غرق شده بودند به مدد پیشنهاد جیرانی مجالی یافتند تا رویی دیگر از سکه را نمایش دهند ، علی الخصوص ستاره اسکندری که مدتها فقط با کاراکترهای کلفت و سرایدار و زن روستایی دیده میشد و بیشتر به عنوان خواهر لاله اسکندری شناخته شده بود.

اما در حالی که هنوز داستان در نیمه های راه است و تیزرهای پیش از پخش آن حاکی از اتفاقات مهمتری هستند که در قسمتهای بعدی پخش میشود بازتابهای زیادی داشته ، غالب انتقادها به آنجایی بوده که صدا و سیما با سفارش مجموعه ای حرفه ای قصد داشته به هدف اصلی خود یعنی تخریب چهره  جامعه روشنفکران با نشان دادن مشروب و سگ بازی و عوامل خارج از کشور و جوایز غربی .... دست یابد، خیلی ها بر جیرانی خرده گرفتند و شاید همان هایی بودند که از مهران مدیری به خاطر مرد هزار چهره و قسمتهای شب شعر و .... بر او تاختند.

جالب تر اینکه روزنامه جام جم هم بیکار ننشست و او هم نقدی بر غیرواقعی بودن روابط و نسبتهای داستان و حرفه نویسندگی در ایران وارد کرده ، شاید این اقدام ارگان رسمی صدا و سیما به مثابه دست پیش گرفتن تا عقب نیافتاد باشه چرا که در قسمتهایی او هم همان حرفهای داعیه دارن روشنفکری را تکرا کرده.

ولی بنظر من چرا ما اینقدر دنبال دعوا میگردیم؟ حالا کی گفته که اینها همان روشنفکران واقعی جامعه ایران هستند؟ یا چرا انتقاد را برنمی تابیم؟ سری به چندتا کافی شاپ کلاس آ بزنید تا به کررات از این روشنفکر نما های سریال مرگ تدریجی یک رویا ببینید.

 همان ها که کلاه چگورا بر سر میگذارند و یک پیپ را نمی توانند بدرستی روشن کنند ولی تا دلتان بخواهد میتینگ برگزار میکنند و در عین تواضع!! چپ و راست همه چیزشان را به روشنفکری نسبت میدهند، پس دولت آبادی و شریعتی و آل احمد را کجا جای میدهیم؟

 مگر جریان روشنفکر قشر معصوم از اشتباه جامعه است؟ حالا کاری با نویسنده ها ندارم ، چندتا فیلم آماتوری در مورد فقر و روستا و کوزه و شتر و .... ساختند و بردند به جشنواره های خارجی و خرس و نخل و شاپرک های طلایی گرفتند و چهره ایران را تیره کردند؟ نشنیده اید از کسانی که از فرنگ برگشته اند که:جامعه ایران در آنجا چگونه تحقیر میشود ؟ (حتی قبل از آمدن احمدی نژاد) آخریش همین آفساید بود که نیم ساعت آخر فیلم به بدترین شکل شعور مخاطب ایرانی را زیر پا گذاشته بود تا تحسین داوران خارجی را کسب کند که کرد!


اتفاقا شخصیت حامد (دانیال حکیمی) و خانواده اش را میتوان روشنفکر تلقی کرد ، همان روشنفکری که جلال در کتاب در خدمت و خیانت روشنفکران ترسیم کرد آنجا چگونه اندیشیدن ملاک نبود ، اندیشیدن و تامل کردن ملاک بود که، خود به خود روشنگری را هم در پی خواهد داشت ، شاید سیاستگذاران سیما قصد داشتند با نمایش یک چهره معقول و آزاد اندیش ، انگ سنتی  بودن را از سیمای سنتی ها بردارند و مدرنیسم را زیر سوال ببرند ولی اگر واقعا سنتی بودن این است ، ســــــنـــــــت ام را آرزوســــــت!

نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم مرداد 1387 توسط امیر |

بیست و چهار ساعت تا پایان زندگی من باقی مانده و من باید برای چگونه سپری کردن آن تصمیم بگیرم. چنین چیزی معمولا حقیقت نداره ، یعنی اینکه آدم از بیست و چهار ساعت آخر عمرش خبر دار بشه و در مورد چگونگی اون تصمیم بگیره.

مگر اینکه محکوم به اعدام باشی یا به بیماری لاعلاجی مبتلا باشی که در هر دو حالت فاقد اختیار در چگونه گذراندن این اوقات پایانی هستی.

یه اصل روانشناسی میگه:  " اگه میخوای استرس و تشویش از وجودت دفع بشه بدترین حالت رو تجسم کن و خودت رو با اون حالت مجاب کن،اگر بدترین حالت پیش اومد که تو قبلا خودت رو آماده کردی در غیر این صورت هم تو خوشحال خواهی شد که اتفاق بهتری افتاده. "

حالا اگه من روز آخر هرچقدر بیشتر تقلا کنم که تو این 24 ساعت کارای عقب افتاده و مهم زندگیم رو تموم کنم یعنی اینکه من هنوز با این دنیا کار دارم که این 24 ساعت اینقدر برام مهمه !

اگه بفهمم که دنیا دیگه منو نمیخواد بقول چمران سه طلاقه اش میکنم ، مثل سکانس آخر فیلم مارمولک تسلیم میشم و دستامو میارم جلو تا دست بند بزنن ، هیچ وقت فرار نمیکنم که از پشت با گلوله های داغ آبکشم کنن ، اگه بگم نمیترسم دروغ گفتم ولی سعی میکنم مثل دکتر حشمت تو سریال میرزا کوچک خان طناب دار رو با دستای خودم بیا ندازم دور گردنم و هیج وصیتی هم نکنم

آخه تو بیست و چهار ساعت مگه میشه کاری هم کرد؟ نمیخوام تو تمام لحظاتی که دارم بال بال میزنم و این ور و اون ور میدوم حسرت تموم شدن وقت رو بخورم

نه .... شاید یه خورده دارم تند میرم!

خداحافظی ! همیشه از بی خبر رفتن خیلی دلگیر شدم پس باید حداقل خداحافظی کنم از خیلیا....از شماها!

همیشه از وبلاگایی که یه دفعه میرن و دیگه تازه نمیکنن بدم میاد، پس میام اینجا و از سفرم براتون میگم.

جالبه ! معمولا وقتی به مرگمون فکر میکنیم دلمون میگیره و چشمامون خیس میشه ولی الان زیاد چنین حسی رو ندارم ، آخه من دارم یه مرگ پر غرور رو برای شما ترسیم میکنم،می بینید؟ به سوالای آرمانی ، جوابای آرمانی هم میشه داد !

ای کاش که از آخرتم نترسم موقع مرگ ، اما وقتی پیشوایان دینی ما از آخرت هراس داشتند وای به حال من

میدونم که حلالیت طلبیدن هم بی فایده است ، مگه میشه بلاهایی که یه عمر سر ملت آوردیم رو با یه حلالم کن خشک و خالی جبران کنیم؟ حتی اگه اونها هم کلاما حلال کنن قلبا این کار رو نخواهند کرد،مگر طلب مغفرت از خداوند ایثار و انصاف ، خداوندی که همیشه جانب انصاف رو میگیره ولی وقتی نوبت خودش میشه از حق خودش میگذره و ایثار میکنه

واسه این میگم این سوال آرمانیست که در اون صورت ما فرصت توبه کردن رو میابیم.

راستی اصلا یادم رفت ماجرای این پست رو تعریف کنم ،هر چند خودتون فهمیدیدن

سهیل از من خواسته بود به سوال بالا جواب بدم و من هم از تیرچراغ برق   دعوت میکنم که در این سوال تامل کنه.

ضمنا من نمیدونم چه کسی روی این زنجیره فلسفی اسم  بازی رو گذاشته؟

درباره وبلاگ

میشه به زندگی از پشت پنجره چوبی نگاه کرد...
5erechoobi@gmail.com
آخرين نوشته ها
انباری
موضوعات
یاران
خواندنی ها