|
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم شهریور 1387 توسط امیر
|
و کودک بود ، هشت یا ده ساله ، و در خانه
پیغمبر ، که شبی وارد اطاق پدر و مادرش شد : محمد و خدیجه ! دید که دارند به خاک می افتند و می
نشینند و بر می خیزند و زیر لب چیزی می گویند. هر دو با هم . هیچکدام به او توجهی
ندارند ، در شگفت ماند ، در آخر پرسید: چه می کنید؟ پیغمبر گفت : نماز می خوانیم ، من مامور
شده ام تا پیام اسلام را به مردم ابلاغ کنم و آنان را به یکتائی الله و رسالت خویش
بخوانم . ای علی ! ترا نیز بدان میخوانم! و علی گرچه هنوز کودکی است خردسال و در
خانه و سراپا غرق در محبت ها و بزرگواری های اواست ، اما علی است. او بی اندیشه ،
آری نمی گوید . ایمان او باید بر خردش بگذرد و سپس به دلش راه یابد . در عین حال
زبانش لحن سن و سال خویش را دارد : اجازه بدهید با پدرم ابوطالب در میان بگذارم و
با او در این کار مشورت کنم سپس تصمیم میگیرم. اما این دعوت دعوتی نیست که علی را – هر چند
هشت یا ده ساله – آرام بگذارد. تا سحر گاه بدان می اندیشد و بیدار می ماند. کسی از آنچه آن شب ، در پرده های مغز این
طفل بزرگ می گذشت خبر ندارد ، اما صبح ، صدای پایش را شنیدند که سبکبار و مصمم آمد
و بر درگاه اطاق پیغمبر ایستاد و با لحن شیرین کودکانه ، اما منطق زیبا و استوار
علی ، گفت : من دیشب با خودم فکر کردم . دیدم خدا ،
در آفرینش من ، با پدرم ابوطالب ، مشورت نکرد ، و اکنون ، من چرا در پرستش او باید
از وی نظر بخواهم ؟ اسلام را به من بگوی! و پیغمبر گفت و او گفت : می پذیرم. و از
آن پس ، همه لحظات عمر را در این پیمان و پیوند نهاد و در پرستش خدا و وفای محمد و
دوستی خلق و پارسائی روح ، آیتی شگفت شد و با صدها رشته پنهان و با روح و اندیشه و
قلب محمد پیوند یافت و این را همه می دانستند و خود بیش از همه می شناخت و هزاران
اشعه نامرئی مهر را که از جان او بر علی می تافت حس می کرد. و این بود که روزی ، که روحش از شدت
محبتی که پیغمبر به وی می ورزید ، به هیجان آمده بود ، دلش بسختی هوای آن کرد که از
زبان خود او ، اندازه عاطفه اش را نسبت به وی بشنود ، پرسید: از این دو ، کدامشان در چشم رسول خدا محبوب
ترند : دخترش زهرا یا همسر او علی؟ پیغمبر که در برابر پرسش دشواری قرار
گرفته بود – در حالیکه از این سوال زیرکانه ای که او را در تنگنای یک انتخاب
محال میگرفت ، لبخندی معصوم و مهربان داشت – پاسخی یافت که احساس کرد درست
بیان همان چیزی است که در دل داشته است. و با حالتی که گوئی از توفیقی لذت میبرد ،
گفت : فاطمه ، پیش من ،از تو محبوب تر است، و
تو ، پیش من ، از فاطمه عزیزتری! *از
کتاب "فاطمه فاطمه است" ،اثر ارزشمند
دکتر شریعتی. نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 توسط امیر
|
امروز از طرف سهیل به
یک بازی وبلاگی فراخوانده شدم ، این سلسله فلسفی اینبار من رو در معرض چنین سوالهایی
قرار داده : سه تا آرزو که
میخواهید تا پایان ماه رمضان برآورده شود و سه تا آرزو که
میخواهید تا پایان امسال برآورده شود ، را بنویسید. هرچند من متوجه نشدم
پایان ماه رمضان با پایان امسال واقعا چه فرقی میکنند؟ جایی خوندم ، پیش
بینی آینده میتونه سه حالت داشته باشه، این سه حالت به ترتیب امکان پذیری ،
چنین خوانده می شوند، اول : هدف ، دوم : آرزو و سوم : رویا هرسه مورد بالا امکان
پذیرند و میتوانند به واقعیت بپیوندند اما رویا صورت حقیقی به خود نمی گیره
مگر آنکه معجزه ای رخ بده در حالیکه هدف معمولا پتانسیل محقق شدن رو داره. من فکر میکنم هر کدام
از سه مورد فوق(رویا – آرزو – هدف) مترادفند اما با کارکردهای زمانی مشخص. مثلا رویا همان است
که کودکان در ذهن می پرورانند ، مثل رویای پرواز کردن یا سفر به دنیای شخصیت های
کارتونی یا اعمال خارق العاده که همه ما خاطرات شیرینی از آنها داریم. و آرزو ظاهرا مقتضی
سن و سال ما جوانان است ، برای همین است که می گویند آرزو بر جوانان عیب نیست!
ولی هدف انگار دست یافتنی
تر از دو مورد قبلی است ، برای هدف میتوان برنامه ریزی کرد ، تحقیق کرد ، جنگید و
حتی جان را فدا کرد! اما برای آرزو باید منتظر یک غول چراغ جادو بود و رویا را هم
میتوان در خواب دید. متاسفانه خیلی از
اهداف آنقدر سخت و سخت تر میشوند که بتدریج از هدف به رویا تغییر ماهیت میدهند.
مثل هدف آوردن رتبه یک رقمی در کنکور. حال نمیدانم آغازگر این بازی موقع طرح آن آیا به
چنین مفاهیمی هم فکر کرده بود، یا نه؟ یعنی واقعا بین هدف یا آرزو وجه تمایزی را
دیده بوده؟ مثلا سهیل خریدن یک کفش ورزشی و همچنین صعود به قله های مرتفع خارج از
کشور را در کنار هم بعنوان آرزو تلقی کرد. حالا میخواهم تو این
بازی جرزنی کنم و بازی رو بهم بزنم. اول سه تا آرزو میکنم و بعد هم سه تا از اهدافم رو ذکر میکنم. آرزو میکنم مردم
سرزمینم آگاه ترین مردم زمین باشند. آرزو میکنم هیچ وقت
پروردگار رو از خود نرنجانم. و آرزو میکنم احساسی
بنام گرسنگی بین انسانها فقط هنگام روزه داری آنها قابل درک باشد. (این آخری متاثر
از زمان حال تراوش کرد) و حالا سه تا از اهدافم
را برایتان بازگو میکنم : می خواهم قرآن کریم
را بخوبی بخوانم و بشناسم می خواهم مهارتهای
شغلی ام را تا حدی که در خودم سراغ دارم
ارتقاء دهم و می خواهم ثروتمند
شوم و با بخش مهمی از ثروتم لذت کمک کردن را بچشم. البته اعتراف میکنم
به تبعیت از فرموده حضرت علی که نباید اهدافمان را فاش کنیم ، من هم خیلی از آنها
را پوشیده نگه داشتم. حالا وقت اون رسیده
تا من هم این گلوله آتشین را از خودم جدا کنم و به سمت دیگری پرتاب کنم. برای ادامه این بازی
من از شما دعوت میکنم! بله شما ، شمایی که
وقتتان را صرف نظاره پنجره چوبی میکنید . شما میتوانید در وبلاگتان
یا قسمت نظرات همینجا این سریال را ادامه دهید. ض حرم امام رضا نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم شهریور 1387 توسط امیر
|
اگر خاطر شریفتان مانده باشد تنها هم شیره
بنده سال گذشته برای ادامه تحصیل جلای وطن کردند و راهی سرزمینی دوردست شدند. دیروز صبح با هم مشغول صحبت بودیم و از اخبار و وقایع دو کشور
کسب اطلاع میکردیم ، میگفت تو وبسایت دانشگاه به هر دانشجو قسمتی اختصاص داده شده
برای اطلاعات شخصی مثل نمره و برنامه کلاسی و پیامهایی که مدیران و اساتید میدهند
و خیلی چیزهای درسی (خب خدا رو شکر تا
اینجاش که تو ایران خودمون هم وجود داره و از هر نظر با مشابه خارجیش برابری
میکنه!) البته بخش پیامها اصلی ترین کانال ارتباطی دانشگاه با دانشجویان است برعکس
اینجا که قسمت پیامها یا اخبار یک ترم درمیان به روز میشود ، دیروز قبل از اینکه
با من صحبت کنه به سایت سر میزنه و پیام اختصاصی خانم ژانت – از مدیران
اجرایی دانشگاه – رو دریافت میکنه با چنین مضمونی: خانم قاضی ما میدونیم که چند روز دیگه
ماه رمضان شروع میشه ، همچنین تو این دانشگاه سی نفر مسلمان درس میخونن ، ما تصمیم
داریم در این ماه سه مرتبه برای شما مراسم افطاری برگزار کنیم اما از چگونگی
برگزاری آن بی اطلاع ایم! از شما میخواهیم که ما را برای برگزاری
این مراسم راهنمایی کنید. حرفای خواهرم هنوز ادامه داشت و من
همچنان به همین پیام خانم ژانت معطوف شده بودم . شما یک دانشجوی خارجی هستید و از کشوری اومدید که
هم از نظر سیاسی و هم از نظر دینی با کشور میزبان اختلافش،فاحش است ،اما آنها چنین
به شریعت و اعتقادات شما احترام میگذارند حتی اگر از درون نسبت به آن متنفر هم
باشند ، حال ما نام کشورمان را با نام یک دین آمیخته کردیم و افتخار میکنیم که
سیاست مان عین دیانت مان است ، همواره ندای دوستی با ملتها را سر میدهیم و چه و
چه.... اما هیچگاه برای هموطنان ( نه بیگانگان)
اقلیت مذهبی مان چنین تسهیلاتی را قائل شده ایم ؟ اصلا شما میدانید عید یهودیان با
ماه رمضان مقارن است؟ کدام دانشگاهمان حق برگزاری عید یهودیان یا حتی نصب یک درخت
کریسمس زیبا را دارد؟ ساعاتی گذشت و مشغول خوردن قورمه سبزی
چرب و چیلی نهارم بودم و صدای اخبار نیمروزی رادیو هم در اطاق طنین افکنده بود ، بخش
خبری داشت به پایان می رسید و طبق معمول همیشه که تحریه خبر کف گیرش به ته دیگ
میخوره رو آورده بودن به اخبار تخریبی دولتهای غربی با لحن طعنه آمیز! خانم تاج نیا همان گوینده قدیمی که صدایش
با دیازپام 10 ترکیب شده و جون میده واسه خواب بعدازظهر چنین گفت: دولت استرالیا درصدد اعمال فشار به
اندونزی برای قطع امکانات فنی پخش شبکه تلویزیونی المنار وابسته به حزب اله لبنان
است!........استرالیایی ها به شدت از
نفوذ اسلام در کشورشان نگرانند! منو میگی، مثل ایکیو سان که یکدفه یه
چیزی توذهنش جرقه میزد و راه حلی به فکرش میرسید یاد حرفای صبح خواهرم افتادم و
قورمه سبزی تو راه گلوم متوقف شد آخه مگه ما چندتا استرلیا داریم؟
استرالیای صبح با نمونه بعداز ظهرش خیلی فرق میکرد! البته در مورد اصل خبر بحثی ندارم و نمیتونم بگم
راسته یا دروغ؟ اما تحلیلی که رسانه ملی لقمه گرفت و سرناهار گذاشت تو مغزم خیلی
جالب بود،نگرانی استرالیایی ها از نفوذ اسلام! ضمنا برای پوشش بهتر ماجرا از آبجی خانم
درخواست میکنم تا عکسی هم از افطاری پیش رو برایمان تهیه کند. ض مصاحبه من با ایسنا یا ایسنا با با من (کدومش درسته؟) راجع به وبلاگهای گروهی و پدیده چند وبلاگی افراد را میتواننید از اینجا بخوانید به خانومه گفتم بابا من خودم یه تاپیک راجع به وبلاگ گرافی دارم ! اسم پنجره چوبی رو هم اون گوشه کنارای صفحه اصلی جا بده در عوض منم خبرگزاری شما رو لینک میکنم ولی هنوز لینکم نکردن !!! نوشته شده در تاريخ جمعه یکم شهریور 1387 توسط امیر
|
راننده بی انگیزه پشت رول نشسته و به بیابون بی انتهای جلوش
چشم دوخته ، انگشتاش دور فرمان لرزان کامیون گره خوردن . پاشو روی گاز فشار میده و یه بوق میزنه تا از کنار کامیون
جلوییش سبقت بگیره ، دود غلیظ و داغی موقع رد کردن کامیون جلویی میزنه تو اطاق
کامیون شاهین و همه چیز رو پیش چشمای شاهین سیاه میکنه ،با لنگ مرطوب و چرک مردش
عرق از روی پیشانی جمع میکنه و آه بی صدایی میکشه.... با ورود آقای سلیمی معلم ریاضی بد اخلاق سکوت مرگباری بر
کلاس درس حکمفرما میشه. آقای سلیمی دست سنگینی داره ،بچه ها بهش میگن نیش نیش
آخه مثل مار میمونه.نفس ها تو سینه حبس شده و سلیمی زیپ کیف چرمش رو با یه حرکت
عصبی بازمیکنه و دسته برگه های تصحیح شده رو میاره بیرون. قبل از امتحان تهدید
کرده بود نمره های زیر 14 نقدا باهاشون تسویه حساب میشه و کمترین نمره کلاس رو پای
تخته شهیدش میکنه ! حالا نیش نیش با پوزخندی پر عقده رو به شاهین میکنه و میگه:
الوعده وفا! شاهین دستای عرق کرده اش رو با شلوارش خشک میکنه و نگاهی به
صفحه ساعتش میاندازه ، وای کی زنگ میخوره تا از دست این مامور جهنم رها بشه؟! آقای سلیمی توزیع برگه ها رو شروع میکنه و مثل همیشه اونها
رو با ترتیب از زیاد به کم مرتب کرده ،اینجوری شاگرد تنبلا اضطرابشون بیشتر میشه ،
مخصوصا که تسویه حساب و شهادت هم در انتظارشونه! بیشتر برگه ها پخش شده و سلیمی مکث معانا داری میکنه،
"از اینجا به بعد آقایون علما بیان بیرون برگه هاشون رو تحویل بگیرن!"
، شاهین هم به کندی از نیمکتش خارج میشه و میاد روبروی بچه ها می ایسته. "خب آقای کریمی بازم که آخر شدی!!! " ......پآآآآآآآخ.......پآآآآآآآآخ......پآآآآآآآخ شاهین به عقب تلو تلو میخوره ، لپ هاش گل انداخته از سنگینی
دستای نیش نیش ، اشک دور چشماش حلقه زده و لرزش محسوسی رو پاهاش دیده میشه ، معلم
نامرد ساعتش رو باز میکنه و پهن میکنه رو میز،آستینای پیراهنش رو تا میزنه میده
بالا ، شاهین باز هم عقب عقب میره و لب به التماس باز میکنه ، آقا تو رو خدا
نزنید، قول میدیم دیگه درس بخونیم ، به ارواح خاک مادرمون قول میدیم ، آقا سلیمی.... ولی
مرتیکه عوضی داره کمربندش رو باز میکنه ..... صدای خوابیدن چرم بر پیکر تمام استخوان پسرک دوازده ساله
باز هم خفقان را بر کلاس درس حکمفرما میکند. صدای بوق شیپوری کامیون عقبی شاهین رو به خودش میاره ، همون
کامیونی بود که چند دقیقه پیش ازش سبقت گرفته بود ، انگار ماشین عقبی از کندی
شاهین به ستوه اومده بود ، دستاش رو از پنجره میاره بیرون با حرکت دستش بهش میگه
بیا برو جلو آخرین روزی بود که شاهین به مدرسه رفت ، پیکان سرمه ای آقای
سلیمی یه کوچه پائین تر از مدرسه پارک بود ، اینو خیلی ها نمی دونستن ولی شاهین
کشفش کرده بود ، تمام اونروز تو پارک نزدیک مدرسه پرسه زد ولی کلاس نرفت ، منتظر شد
مدرسه تعطیل بشه ، کنار ماشین کشیک میداد تا سلیمی برسه ، یه نصفه آجر تو دستش
گرفته بود و مدام چپ و راستش رو دید میزد ، تا اینکه بالاخره سلیمی با قامت کشیده
اش از سر کوچه پایینی آفتابی شد ،قلب شاهین به شماره افتاد ، از پشت تیر چراغ برق
اومد بیرون با قدمهای تند و تیزش به پیکان نو معلم نزدیک شد ، سلیمی خسته از
کلنجارهای روزانه آرام و متین به سمت ماشین قدم زنان میومد و هنوز صد قدمی مونده
بود تا برسه ، شاهین با همون نصفه آجر سنگین کوبید رو شیشه عقب پیکان و پآآآآآخ صدا کرد، سلیمی که نگاهش روی زمین
بود گوشهاش بهش خبر دادن که چه خبره ، شاهین بدون مکث دوید جلو ضربه ای دیگر روی
شیشه جلو فرود آورد پآآآآآآآخ همچین سفید شد که انگار روی شیشه شکر پاشیده
باشن ، سلیمی شوکه شده بود و دوان دوان فریاد میزد و فحش میداد : "پدر سگ
حرومزاده چی کار میکنی؟" ولی شاهین بی توجه و تر و فرز مشغول شکستن شیسه
های پنجره ها بود تا دیگه هیچ شیشه سالمی رو ماشین باقی نموده باشه پآآآآآآآآآآآآآخ
.......پآآآآآآآآآآآآآخ...... آخرین شیشه رو شکست
و مثل پرنده ای که از قفس رها شده باشه پرواز کرد ، سلیمی که چهل سالی از شاهین
پیرتر بود نه نایی برای دویدن داشت و نه لرزش پاهایش می گذاشتند فقط با صدای دو
رگه شده اش فحش میداد و بال بال میزد . حالا شاهین سوار بر اتوبوس حسابی از مدرسه و
معلمش و خاطراتش دور شده بود و نفس نفس میزد. دیگه کم کم هوا تاریک شده بود و خواب داشت راهش رو به سمت پلکهای سنگین راننده پیدا میکرد ، تو داشبرد بهم
ریخته ماشین کلی گشت تا نوارش رو پیدا کرد
و فرو کرد تو استریو پخش. آهای معلم بد / چقدر جریمه باید / چندتا ستاره بسه / برای جمع ومنها / برای ضرب وتقسیم / تا کشف این معما / تا بوسه ی قدیمی / چندتا ترانه راهه / چند تا سپیده رنگی / چند تا سپید سیاهه / به تیغ آفتاب قسم / نفس بریده منم / از لج این کج کلاه / دوباره رج می زنم / جریمه های خطی / جریمه های حرفی / جریمه های آبی / علم بهتر است یا ثروت / گوشه ی پرت نیمکت / بغل بغل تعارف / غزل غزل خشونت / بغض کدوم پرنده / باید هنوز بباره / زخم کدوم قناری / مرهم این دیاره / چندتا شکار آهو / تا ته بیشه مونده / تااینجاداغ آ واز / چند تا قفس سوزونده ؟
ض الان که دارم مینویسم هنوز بازی فینال مبارزه هادی ساعی با حریف ایتالیایی اش شروع نشده ،من که از دیشب پیش بینی کرده بودم طلا میاره و شانسی شانسی حدسم گرفت! حتی اگه نقره هم بیاره میتونه درس بزرگی به مدیران ورزشی و ورزشکاران ما بده. ساعی از اولین روزهای المپیک به همه گفت که قول طلا نمیدم! بعضیا فکر میکردن هادی از شکستهای پی در پی ورزشکارای ایرانی ترسیده و خواسته رفع مسولیت کنه از خودش، اما من فکر میکنم ساعی میخواست در یک فضای آرام و به دور از رجز خوانی و غرورهای بیجا که ما ایرانی ها یدطولایی داریم در آن ، (مثل کری خوانی های آقای خیابانی یا وعده آوردن چهارمی آسیا توسط آقای علی آبادی!) تلاشش رو بکنه! امیدوارم بعدا که این مطلب رو میخونید به پیش بینی دقیق من آفرین بگید. |
|