تبليغاتX
پنجره چوبی
 
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 توسط امیر |

از اون هوا های دم کرده و خفه ، اگه سرت رو بیاری بالا و آسمون کف کرده رو تماشا کنی احساس خفگی در وجودت صد چندان میشه،گذر زمان کند شده همه چیز بد رنگ و تار شده . زمان هم از دستت خارج شده.

ولی قرار نیست همیشه اینطور سنگین و سخت جلو بره! چرا که با غرش ترسناک آسمان دو تا ابر غول پیکر سفید رنگ اون بالا بالا ها  -نزدیک خدا- پرشون به پر هم گیر میکنه و برقی میزنه و شر شر بارون شروع میشه ...

یک : دو تا دسته روزنامه رو دستشه،روی هم بیست تایی میشه ، یه صد تایی هم اون گوشه پشت شمشادا انبار کرده که اگه اینا فروش رفت از اونجا برداره ، این روزا کمتر فروش میرن ، آخه دیگه کسی حوصله خوندن خبرای بد رو نداره ، تو این مورد همه خودکفا شدن، منظورم تولید اخبار تلخه. بارون یه دفه شدت میگیره ،چراغ سبز میشه و دوره گرد لای ماشینا داره میلوله ، بقیه پول راننده پراید مشکی رو میده و از وسط اوتوبان میاد کنار،قطره های بارون خیلی درشت اند و روزنامه ها مثل قندی که تا کمر تو استکان چای فرو رفته و تر شده با آب وصلت میکنند.دوره گرد تمام سرمایه اش رو در حال فنا شدن میبینه. نه درختی نه سقفی نه مغازه ای نه پناهی هرچه هست زمین و آسمون. محصور بین ماشین های خروشان،راه فرار نداره ،هرچی بره باز هم سرپناهی گیرش نمیاد. اونقدر بارون میاد و میاد و میاد تا هر چی روزنامه داشت خمیر بشن... حالا دیگه چیزی براش نمونده جز صدای غرش آسمون و ماشینهای وحشی اتوبان .دوره گرد هم همپای آسمون میباره.آسمون بارون و دوره گرد اشک.

دو: پشت چراغ قرمز. یه دستش رو دنده،چشماش خیره به شمارش گر معکوس چراغ ، از سر روز مره گی یه روزنامه میخره ،به طرز عجیبی نگاهش میوفته به تاریخ امروز که خیلی ریز اون بالا نوشته شده ،بیست و سوم مهر! همون روزی که برای همیشه مهر هم رو از دل کنده بودن و از هم جدا شده بودن ، همون روزی که برای لج درآوردن همسرش یه جعبه شیرینی تو محضر پخش کرده بود ، شیرینی تعارف میکرد و بغضش رو فرو میبرد ، همسر هم شیرینی رو با اشتیاق برمیداشت و لرزش صورتش رو محو کرد، عسل سفره عقد کجا و شیرینی روز طلاق کجا ، هنوز جای انگشتای همسر رو زیر دندوناش حس میکنه ،آخرین لرزش صورتش رو هم یادشه که غرور همسر اجازه نداد تا برای آخرین بار اشک هاش رو ببینه،اون روز با برادرش از محضر که بیرون اومدن آسمون مثل امروز غرشی کرد و بارون تند و تیزی باریدنش گرفت،صدای غرش آسمون بیدارش کرد .روزنامه فروش بقیه پول روزنامه رو پسش داد ،بارون شیشه رو حسابی محو کرده بود. همسر همپای آسمون بارید ، آسمون بارون و همسر اشک.

سه:این بار دومیست که کشاورز زمینش رو برده زیر کشت. آخه شالی مهربونه،اگه یه بار کاشتی و از بی آبی سوخت با بارون بعدی که زمین خیس شد دوباره میشه کاشت ، یعنی هنوز فرصت جبران هست،بشرطی که بازم بباره تا شالی پا بگیره و قد بکشه و بره بالا... ولی امسال هوا سر ناسازگاری گذاشته ، دم دمی مزاج شده ، یه روز خوب میباره و امیدوار میکنه بعدش دو هفته دم میکنه و نا امید میکنه.واسه کشاورزی که رو زمین کس دیگه کار میکنه و روزی 16 ساعت جون می کنه هیچی بجز چنگ زدن به دونه های کشیده و خوش عطر برنج لذت بخش نیست ، بار زدن پشت تیلر و شمردن اسکناس های کهنه و تا زدن و تو جیب عقب گذاشتن ،این اسکناسهای کهنه و کثیف گردن کشاورز رو جلوی عهد و ایالش راست نگه میداره ، لبخند رضایت زنش رو بهش هدیه میکنه و .....ولی اگه بارون نیاد و شالی ها دوباره بسوزه چی؟ همین خرجی که کرده هم برنمیگرده ، مثل قمار بازی که همه پولاش رو باخته و با شکم گرسنه داره به خونه و بچه هاش فکر میکنه!

کشاورز گوشه ای نشسته و روزهای نباریدن باران رو داره می شمره ، شالی اولش به آب زیادی احتیاج داره برای جوونه زدن ، چشم به آسمون دوخته و منتظر یه غرش جون داره ،تا دوتا ابر گردن کلفت بخورن به هم و خرده های بدنشون بریزه رو سر کشاورز ، ولی قرار نیست همیشه اینطور سنگین و سخت جلو بره!

سمع الله لمن حمد ،خداوند صدای کسانی که او را ستایش میکنند ، میشنود.

کشاورز با خودش میخونه و تکرار میکنه.....

آسمون غرش شدیدی میکنه. کشاورز خیره شده،چیکه چیکه قطره های باون تک تک میان پائین روی چشماش میریزن ،بوی خاک به خوبی احساس میشه ، شالیزار زنده میشه مثل ماهی که دوباره تو تنگ آب میاندازنش.کشاورز هم پای آسمون میباره ، آسمون بارون و کشاورز اشک.

ضشکست فوتسالیست های ایرانی مقابل ایتالیا خیلی دردناک بود، بازیکن های ایرانی هم بارانی از  اشک ریختند.

نمیدونم چرا چند وقته تا خیابانی جو گیر میشه و نوستالژی استرالیا رو میخواد تکرار کنه برعکس ما مغلوب میشیم. بابا یکی جلوی اینو بگیره!

فقط مزدک.

ض امروز(چهارشنبه) اولین آلبوم مجاز محسن چاووشی هم بالاخره منتشر شد.یه شاخه نیلوفر رو سر ضرب خریدم،با اینکه میدونستم بزودی به صور مختلف مجانیش هم گیرم میاد اما نیرویی وجدانی - احساسی بخاطر تمام ترانه های زیبایی که تا حالا شنیده بودم منو به خریدن سی دی ترغیب کرد. این آلبوم مشتمل بر 12 قطعه است که تا قطعه ششم که شنیدم خیلی کولاک نیست.به هر حال  مجاز شدن سومین محسن موسیقی امروز ایران را باید به فال نیک بگیریم(بعد از محسنین نامجو و یگانه) شاید در مطالب آینده آینده بیشتر در این مورد نوشتم.

دیدن چنین تصاویری در گوشه کنار شهر احتمالا برای صاحب اثر و طرفدارانش خیلی شیرین است.احساس شیرین  و قابل ترحم مجاز شدن.

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یازدهم مهر 1387 توسط امیر |

اینم عکس مستند ، با تشکر از سرویس عکس پنجره چوبی!

درخت خرمالو یکی از آن درختانی است که خیلی دوستش دارم . رفیق روزهای تنگ است ،روزهای سرد فصل خزان که همه درختان لباسهایشان را از تن بدر میکنند و غزل خداحافظی سر میدهند این درخت مهربان و نحیف کوتاه قد با میوه های نارنجی رنگش به ما دلگرمی میدهد ، در فصلی که میوه های آن همگی ترش و سردند این یکی شیرین است چون میوه های فصل گرما. همینطور این درخت یکی از درختان اصیل منطقه طهران است. اشتباه نکنید این تهران را نگفتما! آن طهرانی را گفتم که از طرشت و سولقان و شمیران و ری تشکیل شده بود ، همان طهرانی که همه کوچه هایش آب زلال کرج در جوی هایش جریان داشت که مردم از همان جوی آب آشامیدنی شان را بر میداشتند.

 امروز از پشت پنجره ای که چوبی هم نیست به درخت خرمالوی قدیمی حیاطمان نگاه میکردم. یادم اومد سالها پیش خیلی پر بار بود ، با اینکه از این هم کوچکتر بود ولی از شدت سنگینی خرمالوهای کال ، شاخه های درخت سر خم میکردند و  ما هم برای رد شدن از کنار درخت مجبور بودیم سرمان را خم کنیم . از پله های زیر زمین که بالا میامدیم دقیقا یکی از آن شاخه های خرمالو سوار انتظار سرمان را میکشیدند و معمولا سرمان با آنها برخورد میکرد.... خیلی درد داره باور کنید مثل این که با چماق بکوبن رو سرتون! هر چند بعدها پدر با چند تا طناب که تا پشت بام کشیده میشدند شاخه ها را بالا کشید.

بعد که پائیز میرسید وقت چیدن میوه ها  میشد.  هر دو خانواده (همسایه) با نبردبان میرفتیم سراغ درختمان و با اشتیاق خرمالو ها را میچیدیم ، هریک از ما یک تشت بزرگ و پر از خرمالوی نیمه رسیده نصیبش میشد. خرمالوها را زیر مبلها و در مجاورت شوفاژ میچیدیم و انتظار رسیدنشان را می کشیدیدم ، خرمالوها یکی یکی می رسیدند ، هر یک که نرم و پوست نازک میشد را جدا میکردم و برگ خشکیده بالای آن را میکندم و با یک قاشق مربا خوری می افتادم به جانش ....شیرین و نرم و خوشرنگ.

اما یه روز همسایه بعدی قصد هرس درختان به سرش زد و خودسرانه همان شاخه پر بار درخت را اره کرد! عجبا شاخه های دیگر درخت که تعداشون هم کم نبود هرگز محصول ندادند که ندادند و تمام میوه های ما خلاصه شد به چند تا خرمالو ریز که در نوک درخت در می آمدند و آنها هم سهم گنجشکها میشدند ،از آن سال به بعد ما هیچ خرمالویی از تنه درختمان نگرفتیم و نخوردیم و دیگر هیچ خرمالویی مزه آن خرمالو ها را برای من پیدا نکرد. بعدها فرد مطلعی به من گفت شاخه های درخت خرمالو را نباید اره کنید بلکه باید آنها را با دست بشکنید! اگر شاخه ای اره شود درخت با شما قهر میکند و دیگر محصول نمیدهد و  باز هم عجبا که من واقعا حکمت شکستن بجای اره کردن را هم درک نکردم. شاید درخت فرق دست بشر با دندانه های آهنی را میفهمد؟

ض از خرمالو و گنجشک گفتم یاد ترفند پدربزگم افتادم. پدر بزرگی که چند سال قبل از تولد من مرحوم شد ولی نقل آن را از مادر شنیدم.

شبیخون گنجشکها به خرمالوها تقریبا اجتناب ناپذیر بنظر میرسند اما پدر بزرگ با ترفندی جالب تمام خرمالو ها را نجات میداد.

نه! مترسک نه!

چند تا زنگوله زیر قسمت های خرمالو خیز می بست . همین.

گنجشکهای بیچاره وقتی روی شاخه ها می نشستند زنگوله ها تکان میخوردند و بصدا در میامدند.... و گنجشکها که از سایه خود شان هم هراس دارند از ترس بال میزدند و میرفتند آنجای که عرب نی انداخت.....

ض راستی من قبل از رمضان در پست "رمضان در بلاد کفر" وعده داده بودم عکسهایی از مراسم افطاری دانشگاه خواهرم را اینجا بگذارم. در عکس اول آقایی که سرش را تراشیده کشیش دانشگاه است که بر سر سفره افطار نشسته و خانم کناریش هم همان خانم ژانت ، مدیری از دانشگاه است که پیشنهاد این مراسم را داده.

عکس بعدی هم میز غذا هایی است که خود دانشجویان با توجه به ملیت های گوناگون تدارک دیده اند.




همینطور خواهرم از بازخورد سخنان رئیس جمهور در نیویورک یاد میکرد.

 میگفت در مراسم نماز عید فطر هرکس که از ایرانی بودنم آگاه میشد قبل از هر چیز به من به خاطر داشتن چنین رئیس جمهوری تبریک میگفت ، عباراتی چون : رئیس جمهور شما بسیار شجاع و عدالت طلب است! ما از سخنرانی ایشان در سازمان ملل خیلی لذت بردیم ، همان حرفهایی را گفت که بقیه از گفتنش میترسند! چرا آنها باید بمب هسته ای داشته باشند ولی شما انرژی هسته ای نداشته باشید؟ ما او را دوست داریم ......

نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم مهر 1387 توسط امیر |


دیشب سعادتی نصیبم شد که مراسم شب بیست و یکم ماه رمضان را در حسینه ارشاد باشم ، قرار بود آقای مجتهد شبستری در مورد  نام خدا و یاد خدا  صحبت کنند و سپس دکتر هاشم آغاجری هم راجع به  عدالت در جامعه سخنرانی داشته باشند.

معماری با شکوه حسینه ارشاد به نظرم  تاثیر زیادی بر روح مراسم دارد، چه آن گنبد فیروزه ای زیبایش که مرا یاد گنبد گوهرشاد حرم رضوی می اندازد چه تالار باشکوهش ... همینطور برخلاف هر حسینه دیگری سخنران بجای منبر پشت میز می نشیند و مخاطبین بجای اینکه پاهایشان در یکدیگر گره بخورد و به شکل حلزونی گرد منبر چندک بزنند ، روی مبلهای مناسب و با نظم خوبی فارغ از خواب رفتگی و بوی تند عرق پاها می توانند از بیانات بزرگان تاثیر پذیرند. انگار این تفاوتها میخواهند از دگر اندیش بودن متکلمانش خبر دهد.

صحبتهای آقای شبستری علیرغم دانش و آگاهی فراوانشان چندان گیرا نبود ، منظور اصلی اش تفاوت ظاهری مسلمانان خصوصا ایرانی ها در استفاده از نام خدا بود ، از سرآغاز کتابها و صحبتها و مراسم ها تا حتی شروع برنامه های خبری صدا و سیما ،نام و یاد خدا ذکر میشود که بقول ایشان در دنیا بی نظیر و کم نظیر است اما در عمل ما دچار اشتباهات فاحشی هستیم.....

در پایان که صحبتهایشان به درازا کشیده بود با اشاره مسولین حسینه ساعتش را نگاهی انداخت و بعد از کمی مکث با سادگی خاصی گفت : دوستان ، ظاهرا بنده از دیشب فراموش کرده ام ساعتم رو تغییر دهم! که همین جمله خیلی ها رو از خواب بیدار کرد!

ولی صحبتهای دکتر آغاجری نافذ و تند و تیز بود ، معلوم است دیگر، وقتی از عدالت و حضرت علی صحبت شود قطعا چیزهایی هم باید گفت که خوشایند همه نیست ، آغاجری با صراحت از بی عدالتی که در قوانین فقهی وجود دارد سخن گفت ، اینکه زن نصف مرد است و حتی زن سنتی و مومن هم در درون خود تحمل چنین نابرابری را ندارد!

از مجریان عدالت گفت که باید خود شخصیت عادل داشته باشند و مثال بو داری زد:

" در سال 1929 رکود و ورشکستگی اقتصاد آلمان را فلج کرده بود، اینجا بود که هیتلر با هدف برقرای عدالت به صحنه آمد و شعارش آوردن نان بر سر سفره های مردم بود! .....اما نهایت به فاشیسم  و وقوع هولوکاست و کوره های آدم سوزی منجر شد ، زیرا شخصیت عدالت محوری نداشت!!! "

خیلی ها میان این صحبتها ریزمیخندیدن و به هم نگاه میکردند ، تا آنجا که خودش گفت: "البته من در این زمینه سابقه خوبی ندارم پس بهتر است ادامه ندهم " و بحث را به یونان باستان کشاند....

اما چیزی که بشدت برایم جالب بود حضور پر رنگ مردم بود ، عامه مردم حاضر بودند نه جوانان جوگیر روشنفکری نه شام مفصلی در کار بود و نه تبلیغات وسیعی شده بود ، اما تا دلتان بخواهد شوق و نیاز در چهره ها موج میزد ، شوق رهایی از مجالس مداحی پر شور و صرفا اشکبار، اشکهایی نه از سر شعور ، نیاز به محافل اندیشه و تعمق ، اینها آمده بودند برای شنیدن و گوش کردن ، نه گریه کردن و سر و صورت خراشیدن ، سخنرانان قرار نبود مداحی کنند و ضجه بزنند ، بلکه از قرآن و نهج البلاغه نقل قول کنند ، قرار نبود فریاد اعتراض بر سر سریال بزنگاه و رنگ روسری یک دختر بچه و حالت موی و نقش تی شرت یک جوان سرخورده برآورند ، بلکه نامه های علی به مالک را بخوانند که سراسر هشدار است به حاکمان ستمگر... از ذکر خاطرات ماوراء طبیعه ای که برای یکی از مومنین رخ داده خبری نبود ، اما تا دلتان بخواهد یاد عمادالدین باقی و هادی قابل و هم بندانشان ورد زبان مجری مراسم بود .

در دست جماعت حاضر به کررات جلد سرخ رنگ شهروند امروز چشمک میزد ، انگار نشانی اینجا را از شهروند گرفته بودند ، جلوی در ورودی سالن روی یک میز  کهنه کتابهای شریعتی و همفکرانش بفروش میرسید ضمن اینکه  خبری از سی دی های رایت شده کریمی و هلالی و پناهیان هم نبود.

بین زن و مرد را پرده نکشیده بودند ، خانمهایی که میخواستند گوشه تالار را انتخاب کردند و برخی هم کنار همسر و خانواده شان نشستند.

جمعیت آنقدر زیاد بود که بخاطر پر شدن سالن عده زیادی با لباسهای اتو کشیده روی زمین ها نشسته بودند و عده ای دور نمایشگرهای بیرون سالن جمع شده بودند.

دیشب دلم خیلی برای جمع حاضر که خودم هم شاملشان میشدم ، سوخت .  آخرین نفسهای جامعه ای که حقی برایش قائل نشده ، میدانند که عده شان زیاد است اما همیشه خود را در اقلیت می بینند ، نگران است نکنه دوباره مثل زمان رژیم قبلی اینجا را تعطیل کنند .....

این عکس رو چند شب پیش از سر در یک پایگاه بسیج (همون جایی که سعید حدادیان میخونه) گرفتم.

البته نقد و نظر شخصی بنده هرگز به معنی آن نیست که بگویم کدام خوب است و کدام بد ؟ برعکس هر دو تئوری های مفصلی در نفی و نقد دیگری دارند و هریک از موارد بالا حامیان خاص خودشان را دارند

 اتفاقا یا ظاهرا در حال حاضر اکثریت با قشر سنتی جامعه ایران است ،اگر حسینه ارشاد هست ، مهدیه تهران و حرم امام ، هزاران مسجد و هیئت و پایگاه بسیج هم هست ، اما ای کاش بین این فرزند ناخلف طرد شده و آن عزیز کرده های محبوب و مورد عنایات بی کران پدر ، کمی هم عدالت برقرار بود.   


درباره وبلاگ

میشه به زندگی از پشت پنجره چوبی نگاه کرد...
5erechoobi@gmail.com
آخرين نوشته ها
انباری
موضوعات
یاران
خواندنی ها