تبليغاتX
پنجره چوبی
 
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 توسط امیر |


افشین قطبی بامداد امروز برای همیشه از ایران خارج شد.

 وقتی برای اولین بار به ایران اومده بود با  عکس بزرگی که یک روزنامه از وی چاپ کرده بودجذبش  شدم. مادری که سالها ندیده بود  رو به گرمی در آغوش گرفته بود و هر دو لبخند پاکی به چهره داشتند.اون عکس رو میشد با عکس مشابهی که جهان پهلوان تختی در کنار   مادرش گرفته بود مقایسه کرد.  

افشین بسرعت  محبوب شد.چهره پرحرارت،تحصیلات بالا،سابقه درخشان و نتایج خوب پرسپولیس دلیل اصلی محبوبیتش نبود.

دلیل اصلی محبوبیت قطبی ،  گفتار و شخصیتش بود،جنگندگی و امیدواری او بود. اگر لحن علی دایی و امیرقلعه نویی و علی پروین سراسر انرژی منفی بود لحن قطبی سراسر انژی مثبت بود.این انرژی آنقدر قوی بود که برای تماشای  بازی های نه چندان حساس پرسپولس بیش از 70000 تماشاگر افطار نخورده در شبهای سرد اتوبان کرج راهی آزادی میشدند و تا 10 شب فریاد میزدند.....

تیم پیروزی مزد جنگندگی و امیدواری که مربی اش به آن تزریق کرده بود را در دقیقه 96 آخرین  بازی فصل قبل گرفت حتی این حس امیدواری در تماشاگرانی که تا آخرین دقیقه تیمشان را تشویق کردند هم محسوس بود.

بعد از قهرمانی افسانه ای پرسپولس  چهره وی از یک چهره ورزشی هم فراتر رفت.بسیاری از نشریات روانشناسی و حتی پزشکی (سلامت) درباره او مطلب نوشتند و تحلیل کردند.حتی بقول فردوسی پور بعداز قطبی فرهنگ حرفه ای بین مربیان ایران جای خود را باز کرد.

میتوانست  بعد از آن موفقیت برای همیشه ایران را ترک کند و خود را در تاریخ ورزش ما ماندگار کند. اما با همه سختی ها برگشت تا باز هم برای هدفی دشوار تر بجنگد. بارها از تیم مدیریتی جدید  بدقولی و بدحسابی دید. برای حرفه ای شدن تیمش بارها اعتراض کرد و ایستاد و تا حدودی هم موفق شد.

 اما حریف قدرتمند افشین که چون سایه دنبالش بود نشریات  ورزشی  بودند!

نشریاتی که بارها گفته شد فراتر از یک رسانه قدرت دارند و در حقیقت افرادی  آنها را در اختیار دارند که با ابزار رسانه میتوانند نقش تعیین کننده ای در جابجایی ها و نقل انتقالات خارجی و .... داشته باشند .بالاخره گردش مالی میلیاردی فوتبال ایران که کاملا دولتی هم هست برای خیلی ها جذاب و پر منفعت است!

به هر حال امپراطور باز هم جنگید و قول قهرمانی  آسیا را داد. اما ضربه ندانسته بدتری که او خورد این بار از سوی تماشاگرانی بود که بخاطر آنها  به ایران برگشته بود و تمام انرژی اش را از فریادهای آنها میگرفت.آنجا که در بازی قبل بخاطر یک نتیجه مساوی نغمه جدایی وی را سر دادند چون آب سردی بود بر پیکر امپراطور. مثل عاشقی که از معشوقش خیانت ببیند و مبهوت شود قطبی از درون شکست.

دیگر انگیزه ای برای جنگیدن و نشکستن نداشت!

برای آن تماشاگران و روزنامه ها خیلی متاسفم .برای اینکه میدانم امثال آنها را در صحنه های دیگر هم  زیاد داریم و از اقلیت تصادفی کشورم نیستند. واقعا متاسفم برای کسانی که از زمین زدن شخصیتی موفق لذت میبرند.

بالاخره قطبی هم  مثل هزاران و هزاران فرصت دیگری که از این کشور  سلب شده بود ، از روح ورزش ما سلب شد.بالاخره تعجب  همه آنهایی که از برگشت یک ایرانی-آمریکایی متشخص که فرصتهای شغلی ایده آل برای زندگی را رها کرده بود تا  کشور و مردم مهربان خود  را دریابد،پایان یافت!

من همواره افشین قطبی را بیاد خواهم داشت.بعنوان یک الگو و سمبل امیدواری. بعنوان شخصیتی که دوستش دارم ،یک دوست داشتن ناشی از احساس و منطق. 

کسی چه میداند شاید در جام جهانی بعدی دوباره دیدیمش.

ض متن گفتگوی من با خبرگزاری ایسنا در مورد روزانه نویسی در وبلاگها رو از  اینجا میتونید ببینید.

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 توسط امیر |

یکی از اون روزای ابری-پائیزی که گه گداری نم نم بارون خاک روی موزاییک ها رو  گل میکرد و میرفت سراغ محله ی بعدی... اونقدری سرم خلوت بود که تو لیوان سرامیکی بزرگم تا کمر چای بریزم از سماور و کمی کنار بخاری خودم رو گرم کنم و برگردم سراغ میزم،بعد نزدیک میز که رسیدم ایستادن کنار پنجره و دیدن باغچه کوچک حیاطمون رو هنگام سر کشیدن چای داغ  به نشستن پشت کامپیوتر ترجیح بدم...

چند قدمی جلو رفتم و به پنجره نزدیک شدم.چشمم افتاد به گربه ای که همیشه ته مونده غذامون رو براش می ریختیم .ما بهش میگفتیم پیشی! -البته این اسم بچه گونه رو من انتخاب نکرده بودم -  گربه تو کنجی از باغچه کفتر سفید رنگی رو گیرانداخته بود  و با  مهارت خاصی داشت زنده زنده پرهای کفتر رو با نوک پنجه هاش میکند تا به جاهای خوش مزه و چرب نرم ترش برسه،کفتر بیچاره که در  اسارت گربه  دست و پا بسته بود بدون هیچ مقاومتی خودش رو تسلیم قانون طبیعت کرده بود.

این صحنه تمام گرمای بخاری و دلچسبی چای رو از وجودم خارج کرد.پنجره رو باز کردم و با صداهایی که هیچ سابقه ای در من نداشتند سعی میکردم گربه رو فراری بدم.تو همین موقع همکارم که از عمق فاجعه با خبر شده بود  دوان دوان دسته کلید مربوط به در و قفلهای حفاظ فلزی حیاط رو از تو کشو آورده بود و  داشت بین پنج تا کلید دنبال کلید های مورد نظر  قفلهای درب حیاط میگشت. از طرفی پیشی با تعجب و بدون ترس قاشق چنگالش رو گذاشته بود زمین و به من و حرکات عجیبم نگاه میکرد. بالاخر در رو باز کردیم و پیشی رو از سر سفره فراری دادیم و کفتر بی پر و بال رو تو دست گرفتیم وآوردیم داخل.  تو دستم گرفتمش .نبضش به تندی میزد.خیلی سخت بود بهش بفهمونم که من با اون گربه فرق میکنم و وسیله  ای شدم  که زندگی دوباره رو بهت هدیه کنم.خیلی لحظه باشکوهی ست لحظه ای که زندگی دوباره به موجودی برمیگرده.

 سریع کارتن بزرگی تو آشپزخونه گذاشتیم و یه بسته ارزن خریدیم وبا ظرفی از آب ازش پذیرایی کردیم.اونقدر ازش پر ریخته بود که به مدتی مراقبت احتیاج داشت تا دوباره به آسمون برگرده.

دوباره چای داغی ریختم و رفتم کنار پنجره.اینبار پیشی رو دیدم که بین پر های کفتر دنبال غذای لذیذش میگشت. بدون اینکه صدایی از من شنیده باشه برگشت  سمت من و یه میوووووو جوندار نثارم کرد.


صبح روز بعد اولین نفر رفتم تو آشپزخونه تا سری به کفتر شکسته بال بزنم.با صحنه خیلی عجیبی مواجه شدم.در کارتون رو که باز کردم کفتر به خود لرزید و مثل سنگ افتاد زمین و دیگه تکون نخورد! کفتر به طرز عجیب و بی علتی  مرد!

دوباره دسته کلید رو از کشو برداشتم و قفلهای در حیاط رو یکی یکی باز کردم –اما بدون عجله -کفتر رو گذاشتم همونجایی که برداشته بودمش.

چند لحظه بعد پیشی از روی دیوار پرید پائین و مشغول شد به کندن بقیه پرهای قوت مقدرش!


ضدو هفته پیش توده کشت از من خواسته بود که تصویری از نمای بیرونی پنجره اطاقم اینجا بزارم.من هم فرداش تو یک روز بارونی این عکس رو از باغچه حیاطمون گرفتم.ولی نمیدونم چرا دو هفته وقفه افتاد؟



 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 توسط امیر |

عجب شبی ست امشب!

نمیدانم چرا امشب اینهمه حرف دارم و از بین آنها باید این یکی را پر رنگ تر بگویم؟

مدتی ست که به یک تاپیک جدید فکر میکنم ، تا به موضوعات خاص دیگر اضافه کنم. اسمش را نامه سرگشاده میگزارم.

(نمیدونم چرا اینقدر قلبم تیر میکشه) یعنی هر وقت بخواهم حرفی بزنم که برایش گوش شنوایی نباشد و صاحب نامه ام را از خودم دور ببینم به اینجا می آیم. میخواستم اولین بار به محسن چاووشی نامه ای بنویسم ، اما گردش روزگار طور دیگری برایم مقدر کرد امشب.

راستی عجب بارانی می باره ها،مخصوصا اتاق من که یک کانال کولر کنار پنجره اش جا گرفته و صدای باران را دو چندان پژواک میدهد.

امروز روز بزرگی بود،رئیس جمهوری برگزیده شد که منطقا شانس کمتری داشت. چرا که هم سیاه پوست بود و هم آفریقایی تبار. از اقلیت جامعه اش برخاسته بود.مردم این بلاد ساعتهاست که به جشن و پایکوبی می پردازند ،و ما هم چون کودکان یتیم و گرسنه از پشت صفحات نورانی مانیتور و تلویزیون نگاه میکنیم و حسودی میکنیم ، به شادی و آزادی شان.

همینطور امشب قصد داشتم یکی دیگر از خاطرات مترو را برایتان بازگو کنم ، همان خاطراتی که ماهاست راکد مانده.

اما امشب هیچ یک از آنها را نخواهم گفت

امشب میخوام نامه ای بنویسم به دوست خوبی که دیگر در بین ما نیست.

دقایقی پیش خبر توقیف شهروند امروز را خبرگزاری فارس در کمال مسرت و با دلی خنک شده مخابره کرد.

شهروند عزیزم سلام

دوست سرخ پوش من ، دوست براق و زیبای من ، حالت چطوره؟ این چه کاری بود که تو کردی؟ چرا به تشویش اذهان عمومی پرداختی؟ چرا به نشر اکاذیب تن دادی؟ چرا براندازی کردی؟ چرا از دولت انتقاد کردی؟ مگر نگفته بودند که باید نقد منصفانه بکنی؟ پس انصافت کجا رفته بی انصاف؟ مگر نمیدانی که ما صبح های شنبه را به امید دیدن تو بیدار میشویم؟ توی بی معرفت که منتظر ما نمی مانی و سریع تمام میشوی ولی ما عاشقانت نا امید نمی شویم و تا چندتا چهارراه پایین تر هم دنبالت میدویم تا بالاخر پیدایت کنیم. چرا توقیفت کردند؟

آن روزها که برادر بزرگترت شرق را از ما گرفتند بیاد داری؟ بعد از آن دیگر روزنامه نخریدم ،مگر برای نیازمندیهایش.

دیگر سرمقاله های قوچانی را کجا بخوانم؟ یاد مقاله "اوبامای ایرانی" اش افتادم که نوروز پارسال نوشته بود. مطمئنم که چه مقاله جون داری برای این شماره نوشته بود. مگر قرار بود چه نکته ای را به ما یادآوری کند که اینطور جلوی دهانش را گرفتند؟

از همین الان دلم برات تنگ شد. امروز با خودم میگفتم چه تحلیل هایی از اوباما خواهی نوشت ، حتی عکس روی جلدت رو تجسم میکردم ،با یک کلوزآپ باحال از رئیس جمهور جدید.

وقتی خبر را دیدم باور نکردم ،کلمه توقیف را دیگر نمیخوانم ،چشمانم به آن حساس شده و ناخودآگاه می یابدش ،حتی بین هزاران کلمه ریز پیدایش میکند. هنوز هم خدا خدا میکنم که فردا تکذیب بشه، مثل صدها خبر دروغ تابناک و فارس و الف و رجانیوز و جهان و عصر ایران و فردا نیوز و کوفت و زهر مار......فردا صبح دوستان بیان با نیشخند بهم بگن بابا شهروند که توقیف نشده! نکنه خواب دیدی ؟ کاش اینطور رقم بخوره....

دیگر باید شهروند دیروز صدایت کنم،دیگر شهروندی باقی نمانده ،هرچه هست همان شهربند است و تمام.

البته در تمام این روزها انتظار شنیدن این خبر را داشتم ،مثل خبر مرگ برای خانواده یک بیمار سرطانی بود ولی هر چه باشد مرگ ،مرگ است حتی اگر در اثر سرطان باشد ،خودت هم میدانستی که عمر دارزی نخواهی داشت اما چنان با انگیز زندگی کردی که کیهان با عمر نوح اش هم یک لحظه چون تو نزیست.

نکند انتقام کردان را از تو گرفتند؟

اصلا مگر ما سیاست خواستیم از تو؟ ما خیلی وقت است که دیگر سیاست را نمیخواهیم (سیاست هم ما را نمیخواهد) همان کافه از سرمان هم زیاد بود، همان پیشنهاد فیلم و تئاتر و کتاب  بس مان بود ، در کنج عزلت خود فرو رفته بودیم و دلمان به نوشته های بی آزارت خوش بود ، آخه چرا آزار رساندی شهروند؟

شهروند دلبندم میدانم که برای تو پایان معنایی ندارد ،تو را جنگنده تر از این میدانم که بروی و خاطره شوی. میدانم که باز هم در ردایی دیگر ظاهر میشوی اما تا آن وقت دل ما خون میشود از دیدن تیتر های پر شر و شور ایران و جام جم و کیهان

 اما هیچ وقت خاطره ات را فراموش نمیکنم ،در قبرستان ذهنم کنار مزار شرق و هم میهن برایت یک جای خوب کنار گذاشتم.

 خداحافظ شهروند!

ض

ا

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نهم آبان 1387 توسط امیر |

هفته گذشته رفتم اصفهان.

این دفعه سومی بود که میرفتم ، واسه همین این بار دیگه ولع پیدا کردن همه سوراخ سمبه های تاریخی رو نداشتم ، از طرفی فرصت زیادی هم نداشتم.

یک شب خنک پائیزی قدم زدن در حاشیه زاینده رود و نوشیدن چای زیر سی وسه پل ، منظورم همون چایخانه معلقی ست که روی بستر رودخانه و زیر سقف سی وسه پل بنا شده، قدری از خستگی ام کاست.

اینجا روی سی و سه پل ، که کمتر از این زاویه نمایش میدادنش،اونم تو شب بادوربین موبایل!

شاید جالبترین خاطره ای که از مسافرت چند سال پیشم به این شهر برایم مانده بود همان جمعه بازار کتابی بود که در بوستان هشت بهشت دیدم.امسال هم دقیقا در یک صبح جمعه آفتابی خودم را در میان همان بوستان قدیمی یافتم. ولی از جمعه بازار و کتاب و جمعیت اثری نبود.

دکه دار جوان پارک اما آدرس جدید رو بهم داد ، یه خیابون اونطرف تر در طبقه زیرین یک پارکینگ طبقاتی بزرگ. دقیقا کنار همون برج جهانمای معروف که چند طبقه ای از آن را کم کردند تا جلوی رسیدن نور آفتاب به میدان نقش جهان گرفته نشه.

 جمعیت خیلی زیادی زیر نور کم رمق مهتابی های پارکینگ در جنب و جوش بودند،فروشنده ها عموما دانش آموزان و دانشجویان بودند که به آقایون هم محدود نمیشدن! و همینطور کارتهایی شبیه آی دی کارت مسابقات ورزشی به گردن داشتند. غالب کتابها کنکوری و دانشگاهی و زبان بود ، احساس کردم که هرکس کتابهای مازادش را آورده تا بفروشه و احتمالا کتابهای مورد نیازش را دوباره از همونجا تهیه کنه ، با یکی از فروشنده ها که صحبت میکردم فهمیدم هر میز رو 2000 تومن اجاره میکنن ، پسره خودش دانشجوی نجف آباد بود و میگفت اینجا برنامه صبح های جمعه ی خیلی از دانشجوهاست برای کمک هزینه تحصیلی.

قسمتهای کوچکتری هم برای کتاب کودکان و کتابهای تاریخی و رمان و شعر هم وجود داشت،که تونستم یکی از کتابهای سیاسی زمان خاتمی رو اونجا پیدا کنم.

این تصویر فقط بخش کوچکی از اون جمعه بازاره

خب چنین تجمعات دوره ای حسن های زیادی داره :

 یه برنامه فرهنگی برای صبح های کسل کننده جمعه که میتونه به آشنایی بیشتر کتابخونها با همدیگه کمک زیادی بکنه

همچنین ایجاد دهها  شغل نیمه وقت و فروش کتابهای درسی با قیمتهای نازل که هر دو کمک بزرگیست به قشرآسیب پذیر دانش پژوه

 و خلوت شدن قفسه کتابخانه ها از کتابهای بی مصرف و صرفه جویی در مصرف کاغذ

حتی کندی آهنگ ثروتمند شدن ناشران گردن کلفتی مثل گاج و کانون و کاج و بلوط و ....

براستی جای خالی چنین مراسم فرهنگی کم هزینه ای در شهر شما احساس نمیشود؟

ض دیروز وسط شهر گیرافتاده بودم و برای کار خیلی واجبی باید برمیگشتم خونه یکسری مدارک برمیداشتم و دوباره برمیگشتم و....

یه پیک گرفتم و راه افتادیم ،متورسوار مرد درشت هیکل و تقریبا چاقی بود با کلاه کاسکتی بزرگ که تقریبا بخش مهم صورتش رو مخفی کرده بود ، یه کت پشمی سیاه رنگ بور شده تنش بود،جنس کتش خیلی زمخت بود ، منو یاد سیاه چادرهای عشایر انداخت که از پشم بز بودند.

همون اولش خیابون طالقانی رو ورود ممنوع با سرعت راه افتاد،با خودم گفتم خب موتور گرفتم که زودتر برسم دیگه! به تقاطع ولیعصر که رسید چراغ قرمز رو هم رد کرد و یک آن یه اتوبوس ایکاروس افسارگسیخته رو در چند متری موتور دیدم که هر دو با شتاب به هم نزدیک میشدیم..... در حالی که باد اتوبوس روی صورتم نشست از کنار هم  گذشتیم....با تحکم بهش گفتم : یه جوری برو که زنده برسیم!

در حالی که صداش توی کلاهش می پیچید و با صدای موتور و خیابون هم ترکیب شده بود زد زیر خنده و گفت:  چیه ؟ آرزو داری؟

.......... این خنده طعنه آمیز و کنجکاوی من باعث شد که تمام مسیر من بپرسم و اونم از زندگیش تعریف کنه،این که 15 سال تو یه کارخونه دولتی کارگر فنی بوده و حالا یکساله بخاطر زیان دهی به همراه 150 نفر دیگه اخراج شدن،البته یک میلیون دویست هزار تومن هم آخرش انداختن جلوشونا! بعدشم هرجا واسه کار رفته به خاطر سن و سال بالا-38سال- هیچ جا استخدامش نمیکنن ، تو کل مسیر چند بار وسط حرفاش گفت: فکر کردی مرض داشتم اومدم پیک شدم؟ تا حالا دوبار تصادف کرده که یک بارش رو بقول خودش تو جلاد خونه بیمارستان سینا جراحی شده ولی همچنان مجبوره این کار رو ادامه بده.

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم آبان 1387 توسط امیر |

دیروز برنامه ای از شبکه سه دیدم بنام برداشت سه. چیزی شبیه یه دوربین مخفی ، اما نه از نوع خنده دار و سرکاری.

ماجرا این بود که موتور سیکلتی رو تو پیاده روی خیابون شلوغی با قفل و زنجیر پارک کرده بودن و مردی (که هنرپیشه این گزارش بود) از عابران تقاضای کمک میکرد تا اون موتور رو دسته جمعی بلند کنن و بزارن پشت وانتش ، با این استدلال که کلید موتورش رو گم کرده و اومده با وانتش ببره!

این کار دقیقا مشابه کاریست که یک دزد باید انجام بده.

و جالب ترین قسمت برنامه واکنش مردم بود.

جوونای درشت و قلدری رو نشون میداد که راننده با کمی چرب زبونی ازشون تقاضای کمک میکرد و اونها هم حس کمک به هم نوعشون گل میکرد و بدون کمترین کنجکاوی کمکش میکردن و موتور رو سوار وانت میکردن.

گروه برنامه ساز این کار رو به کررات انجام دادن و دهها نفر رو نشون داد که به بهترین نحو در سرقت رفتن یک موتور همکاری کردن.

البته بعضیا که اندکی مشکوک میشدن راننده با اعتماد بنفس میگفت سوویچم رو گم کردم! و اونها هم براحتی میپذیرفتن حتی یه مورد یکیشون با دسته کلید خودش قفل رو چند بار امتحان کرد تا زنجیر رو هم باز کنه.

چندتاشون هم کاملا متوجه دزدی شدن اما اونقدر خجالتی و سست بودن که روشون نشد دست آقا دزده رو بگیرن.

حتی هنرپیشه دوربین مخفی که از مهربونی مردم خسته شده بود مخصوصا حرکات مشکوک میکرد تا یه نفر بهش شک کنه (بعضی جاها دسپاچه میشد و عجله میکرد تا زودتر راه بیوفته) ولی همونایی که مشکوک میشدن هم مثل مجسمه ابولهل می ایستادن و نگاه میکردن.

بعد از اینکه وانت حرکت میکرد مجری برنامه میرفت جلو  و  از شهروندان سوال میکرد که چرا اینقدر بی دقت و بی تفاوتید؟

و در عین ناباوری هریک ادعا میکردن که : من فهمیدم این آقا دزده و به بقیه هم گفتم!

و میکرفن که میرفت جلوی دهن بقیه،اونها هم همین ادعا رو داشتن!(با چهره های حق به جانب)

یعنی دروغ گویی و فرار از حقیقت رو هم به فرهنگشون اضافه کنید.

البته اینا آدمای داش مشتی و تقریبا تنومندی بودن که حاضر شده بودن یه موتور سنگین رو کول کنن و بزارن عقب وانت (در حالی که این روزها دیگه هیچکی واسه هل دادن یه رنو غراضه هم خودشو خسته نمیکنه و با شنیدن درخواست کمک شنوایی ش رو ناگهان از دست میده)

شاید اگه تو همون خیابون (اینطور که یکی از آقایون گفت خیابون عباسی بود) شما به یکی از اونا کمی بد نگاه میکردی رفتار دیگری باهاتون میشد....

قبل از هرچیزی باید به طراح اون گزارش خسته نباشید گفت که با حوصله فراوان دهها نمونه تصادفی عابران رو محک زد و پرده از حقیقت تلخی برداشت.

جوونهای اون برنامه به شدت بی تفاوت و بی اثر بودن ،خیلی هاشون با علم به دزد بودن به مرد وانتی نگاه کردن و خداحافظی.

قصد ندارم دقیقا اونها رو محکوم کنم،شاید اگه من و شما هم تو اون شرایط بودیم چنین رفتاری میکردیم.

ض یه پیشنهاد دارم،اگه ساعت هفت و نیم عصر یا یک و نیم ظهر به تلویزیون دسترسی دارید شبکه یک مجموعه زیبایی رو پخش میکنه بنام مسافرخانه سعادت.

این تله تئاتر که هر شب پخش میشود و تکرارش ظهر روز بعد، دنباله ایست بر سلسه کارهای محمد رحمانیان در سیما ، بعد از مجموعه فوق العاده نیمکت و مجموعه خوب توی گوش سالمم زمزمه کن.

بازیگران هم تقریبا همان اکیپ سابق هستند. از جمله علی عمرانی.

درباره وبلاگ

میشه به زندگی از پشت پنجره چوبی نگاه کرد...
5erechoobi@gmail.com
آخرين نوشته ها
انباری
موضوعات
یاران
خواندنی ها