تبليغاتX
پنجره چوبی
 
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 توسط امیر |
ماه رمضون سال پیش خیلی اتفاقی سر از یک جمع وبلاگنویس در آوردم. یه افطاری  در حضور عده ای از بلاگر های دفاع مقدس یا بقول یکی شون حوزه ادبیات پایداری.تو  سالن  وبلاگ نویسی کنارم نشسته بود  که حداقل بیست سال سنش ازمن بیشتر بود.

یه روزنامه نگار قدیمی  که سالها برای روزنامه اطلاعات ستون نویسی کرده بود. وقتی ازش درمورد تفاوت نوشتن در "روزنامه" و نوشتن در "وبلاگ" پرسیدم ، وبلاگ نویسی رو خیلی بهتر از روزنامه نویسی یا روزانه نویسی توصیف کرد.دلیلش هم این بود که  شما هرچقدر که از درون خود اطمینان داشته باشید بعد از مدت کوتاهی نوشتن مستمر کفگیرتان به ته دیگ میرسد و هر آنچه که در چنته داشتید را رو کرده اید  و بقولی خالی میشوید ! از اینجا به بعد مجبورید به حاشیه نویسی و خارج نویسی بپردازید چرا که همچنان مجبورید بنویسید تا ستونتان را پر کنید و دستمزدتان را بگیرید.

اما وبلاگ چنین نیست.اینجا دیگر سردبیر و مدیر مسول خودت هستی ،خطوط قرمز را خودت ترسیم میکنی و دیگر ناچار نیستی باب طبع سرمایه گذار و مدیر آن موسسه فکر کنی و بنویسی. اینجا (در وبلاگ) میشود مطالب را با ترتیبی که ذهن می گوید منتشر کرد،اگر روزی چیزی برای گفتن نداشتی یا قلمت نای راه رفتن نداشت  چند جرعه آب گوارا در گلویش میریزی و چند صباحی مجال نفس تازه کردن میدهی تا دوباره جان بگیرد  و راه بیافتد.به هر حال وبلاگ رسانه آزادی ست  آن هم در این قحطی آزادی (جمله آخر نظر شخصی خودم بود).

خلاصه ما گرم پچ پچ بودیم که ایشان را  صدا زدند تا بیاید هم جایزه اش رو بگیرد و هم چند کلامی صحبت کند. در نزدیکی خودم کسی را میشناسم که سالهاست عادت روزنامه خواندن را ترک نکرده و جالب است بدانید یکی صبح میخرد (بر حسب جالبی تیتر) و روزنامه اطلاعات را هم حتما بعداز ظهر میخرد! اما مدتی ست که بخاطر پریشانی هایی که برایش پیش آمده هرگز روزنامه ای روی میزش دیده نمیشود!

حال تصور کنید چنین پریشانی هایی برای یک روزنامه نگار پدید آید؟ در حقیقت مهمترین ابزار کاریش که همانا رشته افکارش باشد را از دست داده و شوربختانه کسی نیست که این نقیصه او را درک کند،خصوصا در این روزهای خوب! که همه ما دلیلی برای خوب بودن داریم!

نمونه اش پیشرفت خیره کننده محصولات فرهنگی در عصر اصلاحات و افول شدید همانها در عصر حاضر است.حتی آنهایی که در ممیزی های ارشاد هم گیر نمیکنند دیگر قلمشان توان ندارد و امروز میبینیم فیلمسازها و نویسندگانی که به خود مرخصی بدون حقوق داده اند!

.........

در حقیقت چیزی که منو بیاد مکالمه سال گذشته ام با اون روزنامه نگار انداخت همین چند روز تاخیرم در نوشتن مطلب جدید بود که نسبت به دفعات قبل غیر عادی ست.

البته من با اصل مرخصی نامحدود و بیش از اندازه بلاگرها هم مخالفم.بخاطر اینکه این رسانه نُقلی بالاخره مراجعانی دارد که هر چند وقت یکبار کلیک رنجه میکنند تا مطالب جدید را بخوانند ،و این تاخیرهای زیاد در تازه کردن وبلاگ  نوعی بی احترامی ست به احترامی که آن مخاطب قائل شده.

در واقع باید سعی مان براین باشد که نه آنقدر به نوشتن مقید باشیم که به خاطر استمرار نوشته هایمان هر دست نوشته ای را تحویل بدهیم  و نه آنقدر وسواس داشته باشیم که ایام درازی را بی خبر رها کنیم و برویم به این دلیل که در حال حاضر حس نوشتن نداریم. (ببخشید که شما رو هم با خودم جمع بستم ، این خاصیت اجتماعی انسان را می رساند).

ض

خاتمی در دانشگاه تهران


نوشته شده در تاريخ شنبه نهم آذر 1387 توسط امیر |

از اون روزای وحشتناک شلوغ . از اون روزایی که وقتی از پنجره های قطار داخلش رو دید میزنی و آدمها رو از پشت شیشه های دودی می بینی یاد یه شیشه خیارشور یک و یک می افتی که خیارشورها غوطه ور در مایعی تیره رنگ به هم چسبیدن!

با گشوده شدن درها  خودم رو با تکنیک جدیدی که بعد از سالها مترو سواری یاد گرفتم جا کردم بین جمعیت.بالاخره با چند بار اصرار و خواهش سوزناک و جیغ ناک درهای بیچاره با مسافران جا مانده از کار و زندگی راه افتادیم.

این روزها و قطارهای شلوغ چندان هم بد نیستند.حسن هایی هم در آنها مستتر است که باید این محاسن را با دل و جان و چند جای دیگرتان درک کنید.

اولیش ،نزدیکی! در این روزهای تنهایی که همگی خو کردیم به تنهایی که مبادا بلایی خیزد از تنهایمان، در  قطارهای شلوغ همه به هم نزدیکیم و مشغول نزدیکی!

آنچنان فاصله دلها و شکم ها از همدیگر کم میشود که شما نه دستتان به لوله های فولادی یا هر چیز شبیه  آن  میرسد و نه حاجتی به  گرفتنش است.چرا که چگالی جمعیت به آنجایی میرسد که دیگر هنگام ترمزهای شدید کسی ،کسی را آزار نمی دهد، حالا بگذریم از شیطنت راهبران قطار که گاه و بی گاه با ترمزهای شدیدشان ما را به هم نزدیک و نزدیکتر میکنند.

تو همین وضعیت سرم رو مثل مار تو فضای کمی جا کرده بودم که دقیقا نگاهم افتاده بود روی صفحه موبایل شهروندی دیگر. تند و تند بلوتوث های روشن رو سرچ میکرد و براشان عکس و فیلم می فرستاد. خوشبختانه لوکیشن من طوری بود که اصلا متوجه نگاه نا محسوسم نمیشد.

نکته جالب قیافه این دوستمون بود. خود من که  کلی ادعای قیافه شناسیم میشه هرگز باور نمیکردم چنین چیزهایی توی گوشیش پیدا بشه چه برسه به پخش کردنشون. از اون ریش های پر پشت و نرم که آدم رو یاد عرفای قرن پنجم هجری می اندازه با یه عینک مربعی ساده.

دلم میخواست یه جوری از این کشفم بهره برداری کنم.سریع خودم رو از نگاهش دو کردم و چند درجه ای زاویه ام رو تغییر دادم(خب با نزدیک شدن به ایستگاه مرکزی کمی جا باز شده بود) بلوتوث گوشیم رو روشن کردم  (قبلشم سایلنت کردم) بین اسمهایی که پیدا کرد اولی رو بخاطر نزدیک تر بودن انتخاب کردم و یه دونه از اون فایلهای مورد نظرش براش فرستادم (یکی دیگه از مزایای مترو سواری). بعد که فایل خودم رو روی گوشیش دیدم مطمئن شدم که خودشه.

هی راه بی راه میفرستاد تا ما رو نمک گیر کنه و تا اونجا 2گیگ فیلم و عکس ازمون صید کنه.ولی من همون موقع مشغول نوشتن متنی بودم با این محتوا: از اون ریشای سفیدی که روی صورتت گذاشتی خجالت بکش!

وقتی براش فرستادم گوشی رو گذاشتم تو جیبم و  تمام نگاهم رو دوختم روی صورتش که ببینم بعد از خوندنش چه کار میکنه.

حدس میزدم وقتی بخونه عصبانی و کنجکاو میشه که ببینه کی داره براش میفرسته.

ولی باز هم حس چهره شناسی من اشتباه کرده بود.

شهروند ماجرای ما بیشتر از زمان لازم برای خوندن یک جمله به صفحه موبایلش چشم دوخت.

در نهایت بدون هیچ توجهی به اطرافش گوشی رو همونجوری گذاشت توی جیبش.

درباره وبلاگ

میشه به زندگی از پشت پنجره چوبی نگاه کرد...
5erechoobi@gmail.com
آخرين نوشته ها
انباری
موضوعات
یاران
خواندنی ها