تبليغاتX
پنجره چوبی
 
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوازدهم دی 1387 توسط امیر |

برای نشان دادن سینمای تازه ساز آزادی به خواهر تازه از فرنگ برگشته ام ،با جمعی از فامیل قرار گذاشتیم که هر جور شده یه فیلم رو اونجا ببینیم.از این قرار ها که آخر مهمونی ها  و موقع خداحافظی یادمون میافته و کلی هم تاکید میکنیم که حتما باید بریم و فلانی هماهنگ بکنه و...

قرار شد سشنبه عصر هرکسی از یه گوشه شهر خودش رو برسونه اونجا. مثل همیشه من خوش شانس ترین فرد گروه بودم  حتی کلی دیر حرکت کردم که آخرش برسم ولی وقتی رسیدم به هرکی زنگ میزدم یا تو ترافیک فاطمی گیر کرده بود یا دنبال جای پارک میگشت یا متروش تاخیر داشت. خلاصه یه دو جین بلیط خریدم  و با تحویل گرفتن بلیط های کامپیوتری که آدم رو یاد فاکتور میوه فروشای بازار روز میندازه ییهو همه گره های کور ترافیکی باز شد همه با هم رسیدن!

سینما آزادی بیچاره هیچ وقت فکر نمیکرد اگر 5تا سالن داشته باشه با مشکل تامین فیلم مواجه میشه،آخه تو این اوضاع فقر سینمایی این بیچاره چه جوری بایدچراغ  5 تاسالن رو همیشه روشن نگه داره؟

نتیجه این شده که صبح ها شهر موشها رو واسه مدرسه ها اکران کند و یک فیلم رو تو 2 تا سالن همزمان اکران کنند و یه سالنشون هم فیلم اکران تابستون رو  برای  هزارمین بار نشون بده .

در نتیجه فیلم انتخابی ما هم فیلمی نبود جز شاهکار تحسین شده ای بنام چارچنگولی. بازیگران هم یه وانت پر از بازیگرای طنزهای 90شبی تلویزیون.

نمیدونم  ما مردم خلقمون خیلی تنگ شده یا فیلمها خیلی خوشمزه؟ آخه هرچی این شفیعی جم بیچاره اون وسط قر میداد و اشوه های زنونه میومد و ماهیچه های اون صورت تپلش رو منقبض میکرد، نه من خنده ام میگرفت نه بقیه حضار داخل سالن. بغیر از  آقایی که پشت سر ما نشسته بود و به طرز وحشیانه ای به بی مزه ترین نکته های فیلم میخندید که این هم نوعی  آسیب رفتاری رو نشون میداد!

 البته اگر بی انصافی نباشه چند جایی رو هم دیگه رومون نشد نخندیدم ولی نسبت به جاهایی که از ابتذال فیلم به ستوه اومده بودم اصلا قابل مقایسه نبود.

بدون تعارف اگر یه افکت سیاه و سفید روی فیلم میزاشتن  و از تلویزیون پخش میکردن شما  با دیدن فیلم تصور میکردیدن گیرنده تون روی کانال پن یا آی تی ان آقای شب خیز تنظیم شده.

اما  در تمام مدت فیلم چیزی به شدت منو غرق در تعجب و  سوال کرده بود.لحظه ای که میدیدم یک روحانی بین شوخی های یه عده میکس شده و بخشی از سوژه فوکاهی فیلم رو بدوش میکشه یا جاهایی که جواد رضویان  نقش یک جوان مومن را بازی  میکرد و سعی در کپی شخصیت رضا مارمولک داشت و گوشه گوشه فیلم عادات و رفتار بسیجی ها رو تقلید میکر و نهایتا بهش میگفتن متحجر  و بهاره رهنما اکس پارتی های شبانه ترتیب میداد و با ظرافت خاصی گیلاس های شراب را سر میکشید و ..... این سوال و تعجب  من شدید تر میشد

با دیدن خیلی از لحظات فیلم چهره عبوس آقای صفار هرندی رو بیاد میاوردم که چگونه بادیدن این تصاویر خوش آب و رنگ آنرا با ارزشهای متعالی و فاخر سینمای ایران همسو دانسته در حالی که بر غیر قابل پخش بودن سنتوری تاکید داشت

یاد توقیف روزنامه شرق هم افتادم که بهانه اش فقط چاپ کردن شعری از خانم 50 ساله ای بود که در خارج سکونت دارد و بقول ایشان انحراف اخلاقی هم دارد!

واقعا عجیب بود. این فیلم همه موارد خلاف میل آقایان را در خود داشت غیر از یک مورد.

کارگردان خوب میدانست کجا را نباید نزدیک شود. این یک مورد  بتنهایی مهر غیر قابل پخش را روی پیشانی هر فیلمی میزند

و فیلمسازهای امروز هم برای کار کردن و چرخاندن چرخ سنگین زندگی شان بخوبی از این یک مورد  دوری میکنند.

آنها میدانند که دیگر نباید پشت پرده آثارشان اندیشه ای پنهان شده باشد.این که فیلم باید با شروع تیتراژ موزیکال فیلم تمام شود و دیگر در ذهن شما چیزی باقی نماند.فیلم های امروز نباید با فکر شما کلنجار بروند و در پی آن باشند که به شما چیزی را بگویند (که نباید بگویند) ،قرار نیست که سینما به ابزاری برای فکر کردن و خدایی نکرده تحول درونی شما تبدیل بشود،چرا که معمولا تحولات خطرناکند و مضر!

اگر فیلمی این یک مورد ناقابل را نداشته باشد بقیه موارد دیگر حل است.

بی جهت نبود که تابستان امسال به تماشای فیلمهای کمال تبریزی و ابراهیم حاتمی کیا با خیل عظیمی از ستاره ها نشستیم ولی نه از شلیک های خنده فیلم های کمال خبری بود و نه از آشفتگی های بعد از فیلم های حاتمی کیا!

فیلمی خوب است که در راهرو های خروجی سینما شما را یاد مقصد بعدیتان یعنی یک  رستوران  مناسب  بیاندازد.

قدیمی ها به آدمهایی که مستاصل و گیج بر سر کاری میمانند میگفتند طرف چارچنگولی مونده چی کار بکنه؟.  و ظاهرا این روزها سینمای ما هم کمی چارچنگولی شده.

عکس برتر سال 2008 از نگاه یونیسف

نوشته شده در تاريخ سه شنبه سوم دی 1387 توسط امیر |

  این چند روز داشتم کتاب   مدیر مدرسه  جلال آل احمد رو می خوندم.نه اینکه چند روز را  برای خواندن این کتاب  گذاشته باشم ! یعنی فقط روزی نیم ساعت یا کمی بیشتر  تو راه و تو مترو و هرجایی که با موبایلم تنها میشدم خوندمش.درسته ،با موبایلم!  تعجب نکنید ، شما هم میتوانید با مراجعه به پایگاه پرنیان صدها عنوان کتاب (نسخه موبایل)  را مثل همه نرم افزارهایی که ما ایرانی ها دانلود میکنیم، مثل همیشه کاملا رایگان دریافت کنید.البته میدانم که نگاه کردن به صفحه موبایل آن هم در زمانهای طولانی خیلی خسته کننده است،اما  داشتن یک کتابخانه متنوع در کف دست  یا گوشه جیب مبارک هم کم  موهبتی نیست.حداقل از نگاه کردن به کلیپ رقص چندتا دختر بچه تو یک مدرسه و قطع شدن  دست یک مرد عرب و انیمشن یک زرافه که با لهجه ترکی آواز میخواند  و ....حتی بازی هایی در سطح آتاری های 20 سال پیش، که مفید تر است؟

                            

اما خود کتاب.

ماجرای معلمی را تعریف میکند که با  کمی نفوذ وشل کردن سر کیسه پست مدیریت مدرسه ای دور افتاده را دشت کرده است.

آل احمد در تمام داستان با  قلم گیرای خود تناقض های زندگی این مدیر رانشان میدهد.حالتی که برای همه ما رخ میدهد و معمولا  از وجود چنین احساسی بی خبریم  و فقط با حس نارضایتی از زندگی ترجمه اش میکنیم.

منظورم از تناقض های زندگی ،لحظاتی ست که  این مدیر خود را بر سر دوراهی نان و آرمان می بیند،آنجا که حقیقت را میداند اما تن به مصلحت میدهد. برای بهتر اداره شدن مدسه تن به کارهایی میدهد که کاملا  موجه و طبیعی جلوه میکند اما خودش از درون آنها را کارهایی پست و شنیع میداند.

این مدیر مدرسه موفق میشود شکل ظاهری مدرسه و وضع  رفاهی دانش آموزان را بهبود بخشد.بطوریکه همه او را ستایش میکنند در حالی که خودش را در تضاد با بسیاری از ارزشهای انسانی میابد.

مثلا آنجایی که حقوق چند برابری خود را با فراش و معلم مقایسه میکند ،یاد رشوه های روز های اول می افتد که مدیریت اینجا را ارزانی اش کرده،آنگاه احساس میکند پولهای دزدی نصیبش میشود. یا  وقتی به کارنامه  یکی از بچه پولدارها  دقت میکند میفهمد که علیرغم نمرات ضعیفش فقط بخاطر ثروت و منزلت پاپا که کلی کمک حال مدرسه بوده، به او  توجه میکرده ،یا آنجا که مجبور بوده برای گرفتن سهمیه ذغال وزارت فرهنگ زیر رسید دریافت ذغالی با دو برابر وزن آن کامیون را امضا کند تا باز هم برایش ذغال و مرحمتی بفرستند. و آنقدر از این صحنه ها می بیند که ترجیح میدهد همه کارها را به ناظم مدرسه بسپارد و خودش را در اطاقش حبس میکند و سرش را زیر برف فرو میکند تا کمتر اینها را ببیند.

در این داستان اندیشه های چپ گرایانه آل احمد بخوبی لمس میشود .توجه مدیر مدرسه به پاهای بدون کفش و دانش آموزان در روزهای بارانی و گل و شل راه مدرسه و غذاهایی که برای نهار می آوردند(این که یکی نان و گوشت کوبیده میخورد و دیگری یک سنگک را برادرش نصف میکرد و خالی میخوردند)من را یاد دفاعیات خسرو گلسرخی در دادگاه انداخت که او هم  درد خود را درد پابرهنه بودن یک پیرمرد کاگر می دانست. حتی مدیر به چشمان قرمز بچه ها در روزهای سرد و برفی دقت دارد و آنها را ناشی از گریه ها و علم شنگه قبل از آمدن در خانه هاشان حدس میزند.

یا در برهه ای یکی ازمعلمان بخاطر جرم سیاسی به زندان می افتد، و مدیر با مدرک سازی تا چند ماه حقوق او را میگرفته تا خانواده معلم بی خرجی نمانند.

در کل داستان هیچ یک از افراد حتی راوی که همان مدیر باشد با اسم یا فامیل معرفی نمیشوند و همه با مناسبشان خوانده میشوند. مثل :معلم کلاس دوم،ناظم،زنم(همسر مدیر فقط دو بار ذکر میشود و خیلی کمرنگ) ، رئیس فرهنگ ....

همینطور لحن طنز گونه جلال در سراسر داستان شما را همراهی میکند و گاه مفاهیم تلخ را با لب خندان میخوانید  تا کتاب برای مخاطب عام هم جذاب بنماید.

میدانم که داره طولانی میشه اما دعوتتان میکنم به خواندن  بخش کوتاهی از این کتاب:

" .... صبح رفتم مدرسه.بچه ها با صف هاشان بطرف کلاسها میرفتند و ناظم چوب بدست توی ایوان ایستاده بود و توی دفتر فقط دوتا از معلمان بودند.معلوم شد کار هر روزه شان است. ناظم را هم فرستادم سر یک کلاس دیگر و خودم آمدم دم در مدرسه به قدم زدن،فکر کردم از هر طرف که بیایند مرا این ته،دم در مدرسه خواهند دید و تمام طول راه در این خجالت خواهند ماند و دیگر دیر نخواهند آمد.یک سیاهی از ته جاده ی جنوبی پیدا شد. جوانک بریانتین زده بود.مسلما او هم مرا میدید ولی آهسته تر از آن میامد که یک معلم تاخیر کرده جلوی مدیرش میامد.حتی شنیدم که سوت میزد.اما بی انصاف چنان سلانه سلانه می آمد که دیدم جای هیچ گذشت نیست.اصلا محل سگ به من نمی گذاشت.داشتم از کوره در می رفتم که یک مرتبه احساس کردم که تغییری در رفتار خود داد و تند کرد.به خیر گذشت وگرنه خدا عالم است که چه اتفاقی می افتاد .سلام که کرد مثل اینکه میخواست چیزی بگوید که پیش دستی کردم کردم گفتم بفرمائید آقا، بفرمائید! بچه ها منتظرند.واقعا بخیر گذشت.شاید اتوبوسش دیر کرده بود شاید راه بندان بود،جاده قرق بوده و باز یک گردن کلفتی از اقصای عالم می آمده که از این سفره مرتضی علی بی نصیب نماند....."

درباره وبلاگ

میشه به زندگی از پشت پنجره چوبی نگاه کرد...
5erechoobi@gmail.com
آخرين نوشته ها
انباری
موضوعات
یاران
خواندنی ها