تبليغاتX
پنجره چوبی
 
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیستم بهمن 1387 توسط امیر |

امروز که به تقویم رو میزیم نگاه کردم و عدد 19 رو دیدم کمی جا خوردم.از اونی که فکر میکردم زودتر گذشت.

زود گذشتن همیشه به معنی خوش گذشتن نیست! میتونه به معنی در بی خبری و خماری گذشتن هم باشه.

میخوام چند سالی به عقب سفر کنم،اون موقع که یه شاگرد دبستانی صد و سی سانتی بودم با یه روپوش سورمه ای رنگ که شماره 23 گوشه بالای سینه ام با نخ سفید دوخته شده بود.

اون روزا دهه فجر برای من مثل عید شیرین و دوست داشتنی بود و شاید هم بیشتر.... مدرسه ما یه ساختمون خیلی قدیمی جنوبی بود که از یه راهرو تنگ وارد میشدیم.تو این ایام  راهرو با ریسه های ملون به نورهای رنگ و وارنگ رنگ آمیزی میشد.ریسه های کاغذی دیگری هم بین اونها استفاده میشد  که از کاغذ های مثلثی شکلی که چهره خندان امام و پرچم ایران یکی در میون روش چاپ شده بود رو بهش چسبونده بودن و از این سر راهرو تا اون سر راهرو کشیده شده بود.

وقتی وارد حیاط میشدی از بلندگوی وق وقوی مدرسه آوای سرودهای انقلابی به گوش میرسید.از همه بیشتر بوی گل سوسن و یاسمن آید تو ذهنم مونده. دور تا دور دیوارهای فنس کشی شده حیاط با پرچم های ایران پوشونده شده بود.

ساعت کلاسها محدود شده بود تا روزی 2 ساعت جشن انقلاب تو حیاط برگزار بشه.مراسم هر روز رو مشترکا دو تا کلاس اجرا میکردن اولش قران میخوندن بعد یکی دو تا گروه های سرود و تواشیح بود بعد یه مسابقه با هدایایی حداکثر در حد یه خودکار چهاررنگ بویی و کارت آفرین، یک نمایش کمدی آماتوری که با خندهای معصومانه دانش آموزان همراه میشد و یکی از بچه ها که میومد یه دکلمه در وصف انقلاب و شهدا میخوند و روی بعضی واژه ها صداش رو میکشید ، معمولا هم کسی چیزی نمی فهمید ، آخرش هم با شیرینی دانمارکی و تافی میوه ای پذیرائی میشدیم(مثل الان حاتم بخشی نبود که هر روز شیر و خرما و نان غنی شده مفتی بدن ،یه شیرینی خشک که میدادن در حافظه بلند مدت بچه ها ضبط میشد) بین هر برنامه ای هم خانم ناظم با یه از جلو نظام و یه صلوات و چندتا مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل نظم رو به صفوف برمی گردوند (یادمه بدون اطلاع از معنی سیاسی شعارها شدیدا عاشق شعار مرگ بر اسرائیل بودم)

وقتی میومدیم بالا همش از خانوممون درباره انقلاب میپرسیدیم و اونهم با حوصله تعریف میکرد (انگار این نشاط و شعف فقط در بچه ها خلاصه نشده بود) و آخرش هم یادش میرفت که مشق های ما  رو با خود کار قرمزش خط بزنه ، آخر وقت موقعی که صدای زنگ بلند می شد بنظرم اون روز خیلی زود گذشته بود. از اون زود گذری هایی که ناشی از خوش گذشتن باشه ها!


یکی دیگه از فعالیتهای ما روزنامه دیواری بود.یه روزنامه دیواری حتما باید عکس امام رو در عنوانش می داشت.پیدا کردن عکس هم مصیبتی بود که آخر سر از صفحه اول یکی از کتابهای درسی پارسال جدا میکردیم(مثل الان نبود که با یه گوگل سرچ عکس بچگی هی خودت رو هم پیدا کنی) اسم روزنامه ای که من درست کرده بودم  طلوع فجر بود (خداییش بیشترش رو خواهرم برام درست کرد فقط من پول مقوا و چسب  و .... رو دادم،یادمه یه مقوای بزرگ خریدم 30 تومن!) .شعر ،سر مقاله، لطیفه ، جدول ، اخبار ، داستان ، چیستان ، نقاشی بخش های مختلف یک روزنامه دیواری رو تشکیل میداد. برای محافظت روزنامه از شر بچه های نخاله مدرسه که روزنامه رو خط خطی میکردن با نایلون روش رو جلد میکردیم یا با نوار چسب های براق و رنگی یا ماژیک های شب رنگ افکت ههای گرافیکی بهش میدادیم .روزنامه ها به دیوار های همون راهروی تنگ و دراز الصاق میشدن و زنگ تفریح میتونستیم بایستیم و یکی یکی لطیفه ها رو بخونیم.حسنش این بود که انتظامات ها (عموما از بین شاگرد زرنگها انتخاب میشدن) دیگه آدم رو به سمت حیاط هل نمیدادن.

تزئین کلاسها هم برای خودش معرکه ای داشت.هرسال بهترین و زیباترین کلاس رو انتخاب میکردن. واسه همین تمام هم و غم ما بهتر شدن کلاسمون بود.اونقدر کلاس ریسه و بادکنک و بته جقه بهش چسبونده میشد که موقع درس بجای تخته تمام حواسمون به در و دیوار و سقف خوشگل کلاسمون بود.جالب اینجا بود که بخاطر فقر بودجه ای هیچ هدیه یا هزینه خاصی برای زیباترین کلاس مدرسه تخصیص نمی یافت ولی انگیزه ای فراتر از جایزه در بین بچه ها وجود داشت.

......

جمله های  بالا برای تمام هم نسلان من ملموس و آشناست.احتمالا صحنه ها و ماجرا های دیگری رو هم به ذهنشون متبادر کرده .... ولی یقین دارم که خیلی وقت بود که فراموش شون کرده بودید. آخه از اون روز های کودکانه زمان زیادی گذشته.

 

    

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دهم بهمن 1387 توسط امیر |

  گوشه و کنار ایستگاه مترویی که روزی دوبار ازش استفاده میکنم پر شده از دکه های جورواجوری که هرکدوم کالایی رو عرضه میکنند.

عطربهشت یکی از قدیمی ترینشونه  که با استخدام دوتا دختربچه  صفرکیلومتر دمار از روزگار مردم درآورده.

تو حال و هوای خودت داری میری که یه صدای تیز گیرت میندازه ..." آقا! شما! لطفا تشریف بیارین" یه جوری آدم رو صدا میکنند که انگار اجاره خونت عقب افتاده ،سر یه چیز خیسی رو همچین میماله پشت دستت که  تمام تن آدم مور مور میشه. اولش حسابی کارشون گرفته بود ، اسانس ادکلن های چند ده هزارتومنی رو تو یه شیشه عطر مشهدی میرختن و یک ان ام  قیمت اورژینالش می فروختن خب ما هم تازه میفهمیدیم که هوگو و دانهیل و دیویدف و کنزو هم عطرهای خوش بویی هستند. ولی بعدا اونا هم مثل هر شرکت ایرانی دیگه ای که کارش میگیره و راه دو دره بازی رو یاد میگیره زدن تو جاده خاکی و پارافین بستن به عطراشون.

از طرفی تو این شهر پر دود و دم و کثیف ، خوش بو بودن هم اهمیت خودش رو از دست داده همونطور که لباسهای شیک و رسمی مثل پالتو و کت شلوار جای خودشون رو به اورکت های چینی و کاپشن های رنگ و رو رفته دادن،فرهنگ عطر زدن هم رو به انقراض است،مگر برای قرار های خاص!

یکی دیگه از این دکه ها، کتاب مترو  ست. کتابهای قطع کوچکی هستند که با کاریکاتورهای رنگی و کمیک استریپ سعی میکنه با شما ارتباط برقرار کنه.موضوعاتش زیاد سنگین نیست در عین حال چندان هم پر محتوا نیست.هر کدوم از این کتابها بین 100 تا 200 تومن قیمت داره.ولی هیچ وقت مشتری برای این دکه ندیدم.فروشنده هم مثل کسایی که سالها بی خوابی کشیدن سرش رو میزاره روی میز و به دور دستها فکر میکنه.

برای شروع حرکت جالبی رو بنیان نهادن ،احتمالا از الگوی متروی کشورهای پیشرفته استفاده کردن که بیشتر آدمها وقتشون رو تو مترو با کتابهای جیبی سپری میکنند اما چندجلد کاریکاتور نازک کافی نبود و با کمی دلسوزی و خلاقیت بیشتر کتابهای بهتری رو میتونستند به این شبکه وارد کنند تا محلی بشه برای تغذیه فرهنگی مسافران شدیدا گرسنه.

تقریبا دوماهه که یه غرفه دیگه هم به این غرفه ها اضافه شده.این یکی خیلی پر رونقه،دوتا فروشنده توش کار میکنن که تقریبا هیچ وقت بیکار نمیشن.مردم هم خیلی به این غرفه روی خوشی نشون دادن ،این یکی هم به تغذیه ی مسافران بشدت گرسنه میپردازه.

هوکامه!

ساندویچهای مثلثی شکلی هستند که وسطشون با کالباس و پنیر و کاهو و سس پر شده.خیلی لذیذ و چرب و نرم. راستش اولین بار توی کارتونهای میکی ماوس و تام و جری شبیهش رو دیده بودم و همون موقع هم آب دهنم حسابی راه می افتاد.

 

حالا بعد از گذشت دو ماه از اون غرفه کتاب مترو فقط قفسه خالیش باقی مونده که گوشه ای تنها و بی صاحب رها شده.واقعا نمیدونم اونا خوراکی برای مردم پیدا نکرن یا مردم زیاد هم گرسنه شون نبود؟

فروشنده عطر بهشت از صدا کردن مسافرا خسته شده و مثل فروشنده کتاب مترو سرش رو میزاره روی ویترین شیشه ای و به دور دستها فکر میکنه. واقعا نمیدونم مدیرت این شرکت تا کی میتونه مثل بانکهای آمریکایی این وضع ناامید کننده ی بی بو رو ادامه بده؟

هوکامه هم امروز یه پوستر بزرگ چسبونده بود که "بزودی محصولات جدیدمان (سالاد الویه و سالاد ماکارونی و ....) هم از راه میرسند" این یکی رو واقعا میدونم که مردم گرسنه اند.

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوم بهمن 1387 توسط امیر |

بالاخره قتل عام غزه تمام شد. یعنی آنقدری آرام شده که عنصر بی دست و پایی بنام بان کی مون هم بتواند پایش را روی زمینهای گرم غزه بگذارد.زمینی که گرمایش را از گرمای خون فلسطینی ها و آتش اسرائیلی ها وام گرفته است. هنوز تردید دارم که این پایان خونین را می توان به حساب پیروزی مردم فلسطین گذاشت و من هم به آقای اسماعیل هنیه تبریک بگویم یا بدلیل تقارن مراسم تحلیف 44 مین رئیس جمهور ایالات متحده یعنی آقای باراک ایچ اوباما می باشد. (برخلاف ما ایرانی ها که روزهای اول انتخاب اوباما مثل همیشه ی خدا ذوقمرگ شده بودیم و حسین اوباما صداش میکردیم و گمان میکردیم هم مسلمان است و هم شیعه و شاید هم رگه ای ایرانی داشته باشد،آنطرف آب حسین را به ایچ مخفف میکنند! نمونه مستندش همین مراسم تحلیف بود)

همینطور میتوان هم شهروندان غزه را بر این نبرد نابرابر پیروز دانست و به آقای هنیه تبریک گفت و هم این آتش بس یک جانبه را نوعی آبرو داری آمریکا بمناسبت برگزاری آن همایش میلیونی شهروندانش دانست.

من از صمیم قلب دوست دارم پایان این کشتار را معلول پیروزی اهالی نوار غزه بدانم. در مورد اختلافات تشکیلات خودگردان و حماس چیزهایی شنیده ام و مطمئنم خیلی چیزها را هم نمیدانم و اینجا هم قصد ندارم به چیزی که بر آن آگاهی ندارم وارد شوم.اما در این چند روز خبری از اختلاف بین مردم غزه و گروه حماس نشنیدم که اگر کوچکترین موردی رخ میداد رسانه های خارجی به هیچ وجه کم فروشی نمیکردند،پس حداقل میتوان بر همراهی مردم غزه با حماس اطمینان داشت.

اگر پیروزی برای مردم غزه واقع شده باشد نه به خاطر موشکهای قصام بوده بلکه تعداد کشته های آنها بود که هر روز و هر روز به مقابله با اسرائیل پرداخت. برای اولین بار در تمام دنیا جبهه های مردمی به حمایت از فلسطین تشکیل شد و بر خلاف مردم انقلابی ما که تمام تجمعاتشان توسط ارگانهای حکومتی سازمان دهی میشد و محدود به کسانی میشد که حول میدان کوچک فلسطین جا میشدند،در بسیاری از شهرهای اروپا بیش از صد هزار نفر بر خلاف طبع دولتهایشان برای غزه تجمع کردند.

اما در کنار این فرضیه،فرضیه دیگری میگوید: چطور ممکن است فردی که بخاطر رنگ پوست و نژاد مظلومش و شعارهای انسانی که بیش از پیش بر صلح و تغییر شرایط خشن آمریکا تاکید دارد،میلیونها آری را به سوی خود سرازیر کرده باشد و هنگامی که غرق در تشویق مردم واشنگتن دی سی ،ریاست جمهوری را رسما تحویل می گیرد و به چه و چه . . . سوگند یاد میکند . . . بتواند کشته شدن کودکان فلسطینی را توجیه کند؟ چگونه میتواند گونه همسرش را در مقابل دیدگان چند میلیارد بیننده تلویزیونی ببوسد در حالی که همسرانی دیگر بر پیشانی غرق در خون همسرانشان در بیمارستان شفا بوسه خداحافظی می زنند؟

ای کاش فرضیه دوم به ذهنم خطور نمیکرد و میتوانستم این آتش بست یک جانبه و مشکوک را پیروزی بزرگی برای فلسطینی ها انگار کنم و به آقای هنیه .... و از دیدن شادی میلیونی مردم آمریکا لذت ببرم و خودم را با خوشحالی شان شریک بدانم و مثل آنها به چهار سال آرام و بدون خونریزی امیدوار باشم،اما افسوس که از برنامه باراک اوباما برای تحریم فروش بنزین به دولت ایران خبردار شده ام. به اینجا که میرسم دیگر دلم نمیخواهد برای آینده کشورم فرضیه هایی را ترسیم کنم...

دوباره برمیگردم به عقب و دوباره یاد مقاومت مردم غزه می افتم...از خودم خجالت میکشم که اینقدر نگرانم.

در گوشه ای از این خشکی دوار عده ای آن چنان رشادت به خرج میدهند و اینجا من این چنان...!

اصولا فرضیه ها همانطور که از اسمشان پیداست،فرضیه اند.می توانند صحیح باشند و میتوانند غلط .

 

امروز ترا دسترس فردا نیست      و اندیشه فردات بجز سودا نیست

ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست     کاین باقی عمر را بها پیدا نیست

 

            نود فردوسی پور

درباره وبلاگ

میشه به زندگی از پشت پنجره چوبی نگاه کرد...
5erechoobi@gmail.com
آخرين نوشته ها
انباری
موضوعات
یاران
خواندنی ها