تبليغاتX
پنجره چوبی
 
نوشته شده در تاريخ جمعه سی ام اسفند 1387 توسط امیر |

کمتر از 15 دقیقه تا تحویل سال نو باقی مونده و من طبق قولی که به خودم داده بودم (نوشت یک مطلب دیگر تا قبل از شروع سال جدید) در وقتهای تلف شده بازی به پشت کامپیوتر رسیدم . الان احساس فیلمهای آمریکایی درجه چهاری رو دارم که شبکه تهران پنج شنبه ها پخش میکنه و معمولا یک بمب تا چند دقیقه دیگه میخواد منفجر بشه و قهرمان فیلم (آقا پلیسه) برای نجات دادن جون همکار زنش که احتمالا یه خانم بلوند جوون.... و به بمب بسته شده و برای خنثی کردن بمب ساعتی یکی یکی داره سیم ها رو با سیم چین قطع میکنه و تمام وجودش از عرق خیس شده

البته فرق من با اون قهرمان اینه که اینجا از اون خانم بلونده خبری نیست و منم تازه از حموم اومدم و با دستای خیس دارم تایپ میکنم!

من دیروز با دیدن ترافیک وحشتناک و رانندگی وحشتناک تر هموطنانم سر چهارراه ها و اتوبانها و خوندم اس ام اس های خلاقانه و متفاوت دوستان بیش از پیش به با هوش بودن نژاد ایرانی یقین پیدا کردم. چرا که بجز تهران تنها جایی که اینطور سریع و چست و چابک و میلیمتری ماشین ها از کنار هم میگذرند ، جام جهانی بازی های کامپیوتریست و دیگر اینکه از بین خیل انبوه اس ام اس های نوروزی و چهارشنبه سوری و یلدایی و عاشورایی و ..... هر یک از دیگری زیباتر و گاها طنازانه تر است که مورد آخر حاکی از قریحه ادبی و خوش ذوقی ما حتی در روزها پر تنش و شلوغ پایان سال است

خب وقتی اینها و ترفندهای گرانفروشی در حراجهای نوروزی و هزار نکته جالبی که بواسطه روزهای پایان سال همگی میبینیم و فرط از تعجب شاخ در میاریم را کنار هم قرار میدهیم نتیجه ای جز هوش سرشار انسانهای این مرز بوم کسب نمیکنیم.

به هر حال خوشحالم که در این آخرین لحظات به خدمت پنجره عزیزم رسیدم تا برای استقبال از بهار در هایش را بروی زندگی در سال 88 بگشایم و خاطره ای ماندگار از لحظه تحویل سال را در آرشیو ثبت کنم (البته اگر در آینده سرورهای بلاگفا به حال و روز سرورهای شتاب دچار نشن).

برای حسن خطام امسال یکی از پیامکهای زیبایی که سعید عزیز برایم فرستاد رو تقدیمتان میکنم

سال نو را پیش پیش ، پس و پیش ،پیش و پس ، از راست به چپ ، از چپ به راست ، تبریک ، عرض ، طول و ارتفاع آنرا حساب کنید

ضحالا که کمی سرم خلوت شده و سال هم تحویل شده و عیدی هم گرفتم و ... اومدم دوباره میخونم چند تا غلط املائی و نگارشی به چشمم میخوره که فکر میکنم برای نشان دادن حس عجله در دقایق پایانی سال بهتر است اصلاح نشوند!

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 توسط امیر |

عيد آمد و ما خانه خود را نتكانديم
گردي نسترديم و غباري نفشانديم

 

ديديم كه در كسوت بخت آمده نوروز
از بيدلي او را ز در خانه برانديم

 

هر جا گذري غلغله شادي و شورست
ما آتش اندوه به آبي ننشانديم

 

آفاق پر از پيك و پيام است، ولي ما
پيكي ندوانديم و پيامي نرسانديم

 

احباب كهن را نه يكي نامه بداديم
و اصحاب جوان را نه يكي بوسه ستانديم

 

من دانم و غمگين دلت، اي خسته كبوتر
سالي سپري گشت و تو را ما نپرانديم

 

صد قافله رفتند و به مقصود رسيدند
ما اين خرك لنگ ز جويي نجهانديم

 

ماننده‎ي افسون‎زدگان، ره به حقيقت
بستيم، و جز افسانه‎ي بيهوده نخوانديم

 

از نُه خم گردون بگذشتند حريفان
مسكين من و دل در خم اين زاويه مانديم

اخوان ثالث

ض

اثر میر حسین موسوی

نوشته شده در تاريخ شنبه هفدهم اسفند 1387 توسط امیر |

  سلام

میگن اگه تو دنیا کارای بد بد کرده باشی اونجا هم یه جای بد برات کنار میزارن بعد همونا دوباره میگن اگه تو این دنیا بهت بدی کرده باشن و بدی کشیده باشی میبرنت یه جای خوب.

یک هفته از اون اتفاق گذشت.همون که باعث شدی یک روز تموم مترو و تهران و مسافراش سردرگم بشن.هموم که باعث شد تو بشی فرشته و اون هم بشه دیو. همون روز که تو به دوستت گفتی "این جا هم میشه خودکشی کردا...."بعدش خیلی راحت از رو سکو پریدی پائین و رفتی و رو ریل زندگی،بعد با نزدیکتر شدن غریو قطار مرگ هر دو به هم نزدیک شدین تا چند لحظه بعدش که هردو در هم تلفیق شدین....

میدونی فرشته؟ یه چیزی هست که مثل خوره افتاده تو فکرم. تو اون مرگ رو به کی تقدیم کردی؟ مرگ تو خیلی خاص بود.روزی نیست که تو بیمارستان لقمان حکیم چندتا آدم که با گاز و قرص و .... خودکشی کرده باشن رو نیارن،ولی هیچ کدومشون این همه آدم رو خبر نمیکنن!

فرشته میخواستی به اون دیو و همه دیوهای شهرت خبر بدی که یه فرشته دیگه هم پرواز کرد؟ من که میدونم تو قبل از اینکه با اون قطار تلفیق بشی پرواز کرده بودی،همون موقع که اون دیو شیطان صفت یا همون پسر شیطون چندماه پیش،در عین قساوت و پستی آب پاکی رو روی دستات خالی کرد و رفت.

همچین رفت که انگار اصلا هیچ وقت نیومده بود.همچین رفت که اصلا خودشم از اینکه خودش کجا رفته خبری نداره...رفتو گم شد.بین صدای راه رفتن وحشیانه قطار زندگی محو شد. اونم تو ایستگاه خداحافظی.

اصلا میدونی فرق فرشته ها با دیوها چیه؟ فرشته ها همیشه عینک عشق به چشم دارن اما دیو ها فقط بعضی وقتا این عینک رو به چشم دارن.

یه فرق دیگه هم هست. دیوها تو خودشون میشکنن، اینقدر بیصدا که کسی باورش هم نمیشه ،بدون اینکه حتی نزدیک ترین کسانشون هم صدای شکستن شون رو بشنون. واسه همین که هر روز زشت تر و دیو تر میشن.واسه همین که گریه مردها رو کمتر میبینی و میبینی که کاسه عمرشون هم زودتر سرریز میشه (اینوآمارها میگن) اما فرشته ها فقط بعضی وقتا اینجوری میشن.

اون روز که تو رفتی به استقبال قطار و همون روزی که داشتم تو مترو له میشدم و آرنج یکی گنده تر از خودم رو از روی جناق سینه ام دفع میکردم، هینطوری صدای فحش های مردم رو میشنیدم که از رفسنجانی و پسرش تا این ور اون ور نظام حواله میکردن که: "چرا امروز مترو اینقدر شلوغه!" منم تا جایی که صدام درمیومد بهشون میگفتم که امروز یه دختر 15 ساله تو ایستگاه نواب خودش رو انداخته جلوی قطار،واسه همینه که حرکت قطارها بهم ریخته و مسافرا تلمبار شدن تو ایستگاهها و....  بغل دستیم گفت "دختره بیچاره حتما عاشق شده و بعدش پسره عوضی...." من نمیدونم چرا هر دختری که خودکشی میکنه اول از همه ذهنمون میره سمت همچین چیزایی؟

ولی وقتی یه مرد خودشو با بنزین شعله ور میکنه همه یاد بی پولی و اجاره خونه و بیکاریش می افتیم.

البته اینها مطلقا درست نیست و در یک وضعیت نسبی میشه روشون اظهار نظر کرد.

فرشته، کلی حرف تو دلم دارم که میدونم نمیتونی اونا رو بشنوی، پس سخنم رو کوتاه میکنم

دیگه سرتو درد نمیارم و فقط ازت یه خواهش کوچولو دارم

به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 توسط امیر |

از همون موقعی که پاراگراف آخر مطلب قبلی رو می نوشتم تصمیم گرفتم مطلب بعدیم حتما در مورد مسافرت اخیرم باشه.

بخاطر اینکه این سفر با سایر سفرهایی که تا حالا داشتم فرق می کرد، این تفاوت از قبل قابل پیش بینی بود و در طول سه روزی که با گروه آلاله همراه بودم نیز محسوس تر شد.

واسه همین چشم و گوشمو حسابی تیز کرده بودم که همه چی رو  ضبط کنم.

اولیش پسر محجوبی بود که تو قطار هم کوپه ما شده بود،میگفت دانشجوی امیرکبیر و با یه گروه دانشجویی به همون شهری که ما میرفتیم سفر میکردن ، دو جلد کتاب ادبی تو دستش داشت و خیلی سریع با ما گرم گرفت و از حاشیه ها و درگیری های مراسم تشیع  شهدای گمنام تو امیرکبیر برامون تعریف کرد و از علاقه اش به همسفر شدن با گروه آلاله گفت...

همون شب با سهیل رفتیم شب نشینی در کوپه های دیگه تا با همسفرانی که فقط در حد یه سلام و احوالپرسی اولیه و چندتا لبخند ملیح تو ایستگاه راه آهن باهاشون آشنا شده بودم ،آشناتر بشم.اون شب با کسایی آشنا شدم که هرکدوم چندسال بود که تعطیلات آخر هفته شون رو تو کوهستانهای ایران سر می کردن ، از ظاهرشون میشد حدس زد که تو خیلی از موارد با هم تضاد دارن ولی همگی در خصوصیت کوهنوردی و ورزشکاری با هم اشتراک داشتن.در مورد یکیشون که خیلی کنجکاو شده بودم از سهیل سوالی پرسیدم و جالب بود که سهیل هم بعد از چهار پنج سالی که طرف رو میشناخت جواب سوال ساده من رو نمی دونست و بهم گفت "اینجا کسی کنکاش نمیکنه" و پتو رو کشید و خوابید، اونجا کمی بوی آزادی به مشامم رسید.

یکی دیگه از همسفرا اینجور مسافرتهای گروهی رو دلیلی بر صمیمیت بیشتر بین خود و همسرش میدونست.میگفت : "وقتی چند روز تو خونه بیکار کنار هم باشیم کم کم شروع میکنیم به بهونه گیری و بحث و گیردادن و .... ولی اینجا که میائیم و تو شرایط سخت تر کنار هم هستیم و تو بالا و پائین رفتن مواظب و کنار هم هستیم زندگی گرمتر و نزدیکتری داریم"

بعد از رسیدن و مستقر شدن و گشت و گذار و ... هوا کم کم تاریک شد،هرکسی تا جایی که تو دستش جا داشت از اطراف هیزم جمع کرد.با رسیدن شب تاریکی و سرما هم از راه رسید.یه آتیش بزرگ و یه قابلمه آش دوغ شد کانون تجمع ما. و اونجا بود که به مفهوم صمیمیت و گرما بخش بودن آتش پی بردم.شعله های آتیش بیش از هروقت دیگه ای تو اون سفر ما رو به دور هم جمع کرده بود و بعضیا رو شیرین زبون تر و بعضیا رو با نمک تر و جمع رو خندون تر.

صبح روز بعد سرپرست گروه با دیدن هیزمهای خاکستر شده از اینکه این همه هیزم رو سوزندیم انتقاد کرد ، چرا که برای گروههای بعدی هیزم زیادی باقی نمونده بود!

تقریبا به انتهای مسیر نزدیک شده بودیم که کمی ریسک جلو رفتن بیشتر شد و سرپرست ما را به دو گروه تقسیم کرد.قرار شد گروه اول با سرعت بیشتر جلو برن به قصد پایان رساندن مسیر و گروه دوم تا حد مقدور و با تاخیر حرکت کند. دوساعتی با گروه دوم جلو رفتیم که سرپرست از ما خواست برگردیم.....ما برگشتیم ولی برگشتن گروه اول از اون چیزی که ما حدس میزدیم طولانی تر شد،موبایلها هم آنتن نمیدادن و به زمان حرکت قطار و غروب خورشید نزدیک تر می شدیم و ما می دانستیم که گروه اول هر طور شده تا این ساعتها خود را خواهند رساند ولی خبری نبود!

استرس من کم کم بیشتر شده بود،سرپرست مدام بدون اینکه بقیه متوجه شوند از من می خواست تماس بگیرم ولی هرگز دست از خاطره گفتن و شوخی با بقیه برنمی داشت،در مسیر برگشتمان با چندتا از عشایر منطقه برخورد کردیم و از آنها انتهای مسیر را جویا شدیم ولی آنها هم می گفتند ما هیچ وقت این مسیر را تا انتها نرفتیم! به روستا که رسیدیم راننده که از بومی های منطقه بود منتظرمان بود ، میگفت در جوانی برای شکار به آنجا زیاد میرفته. به خاطر وجود خرس و کفتار به "کو خرسو" هم معرف بوده ... اما همه اینها از آرامش احمدآقا کم نکرد و برای خواندن نماز راهی مسجد شد.گویی قلبا از سالم برگشتنشان اطمینان داشت.بعدا از این رفتار احمد آقا خیلی لذت بردم.همون موقع که بچه ها بالاخره برگشتن و تغییر زیادی در رفتار احمد آقا ندیدم.

منطقه ای که سفر کردیم سرشار از زیبایی های الهی بود و نکته ای که نامتناهی بودن این مناطق زیبا و چشم نواز در میهن ام رو به من اثبات کرد در اینجا بود که، احمد آقا یی که از اویل دهه چهل همواره در طبیعت ایران گشت گذار کرده و به باور من کمتر اقلیمی یافت می شود که به آنجا سفر نکرده باشد ،برای اولین بار بود که به اینجا میامد!!!

ظهر روز بعد رسیدیم تهران.هوا دم کرده و گرم بود.ولی من از این بابت احساس بدی نداشتم. آخه باتریم حسابی شارژ بود.

عصر برای گرفتن عکسها رفتم پیش سهیل.تو مسیر به هرجا نگاه میکردم پیش چشمانم خاکستری میامد،انگار داشتم به یک فیلم قدیمی سیاه و سفید تار نگاه میکنم،هوای غمگین .... کم کم باتریم رو به دیشارژ شدن گذاشت.

بالاخره هر فرازی ، فرودی هم دارد.

   

نوشته شده در تاريخ دوشنبه پنجم اسفند 1387 توسط امیر |

آخرین شب حضور خواهرم بود، فردا صبح زود باید میرفتیم فرودگاه.

برعکس پارسال که تو یه جمعه شب خیلی سرد خداحافظی کرد و رفت ، پرواز امسالش با یه جمعه آفتابی و گرم مقارن شده بود.

برعکس پارسال که شدیدا مشتاق شروع یک زندگی جدید بود امسال میخواست از آخرین شب حضورش بیشترین بهره رو ببره و تا میتونست کنار ما باشه. واسه اینکه از اشکهای روی صورتش کم کنم شروع کردم به دلداری...

" بابا جون داری از دست این خراب شده راحت میشی و میری یه جای آروم و راحت،بعد ناراحتم هستی؟.... "

همونطوری با بغض و تعجب گفت:

"کدوم خراب شده؟ امروز خیابون  ولیعصر بودم،همه جا شلوغ پراز آدم ،پر از جوون ، پر از انرژی،یه آدرس میپرسی نیم ساعت وامیستن جوابتو میدن ، تو ماشین نفر کناری باهات حرف میزنه ، مردم اینجا خونگرم و مهربونن... اونجا اگه آدرس بپرسی با تعجب نیگات میکنن،ساعت شش شب همه جا تعطیل میشه و خیابونا خالی میشه ، همه تو خودشون فرو رفتن ،مرده و زنده ی آدم براشو فرقی نمیکنه ...با ما فرق میکنن..."

خلاصه هی من گفتم هی اون گفت.

ترتیب برگشتنش اینجوریه که یا 4 ماه دیگه میتونه بیاد یا دو سال دیگه. 4 ماه خیلی زوده و دو سال هم دیر.

ولی وقتی پدرم دلتنگی هاش رو دید گفت خب 4 ماه دیگه هم بیا تا دلت تنگ نشه.

دیروز مادر باهاش صحبت کرد. از حال و هوای اونجا و دلتنگی که جویا شده بود ، خواهرم گفته بود: " از وقتی رسیدم اینجا حسابی به آرامش رسیدم ، اینجا خیلی خلوت تر از تهرانه، کلاسای من هم خیلی فشرده شده و فقط دو هفته میتونم ایران بمونم ، میگم میخوای چهار ماه بعد تو بیایی اینجا؟ "

 ض امروز خبر سومین خودسوزی معترضانه سه هفته اخیر  توسط رسانه ها (بغیر از رسانه ملی )مخابره شد.

 ض  چند روز که بعلت دوربرگردون! تلفنمون قطع شده و متاسفانه نتونستم به شما دوستان سر بزنم ( الانم از جای دیگری به شبکه وصل شدم) ، از فردا هم  برای نشاط  بیشتر تا آخر هفته همسفر سهیل خواهم شد.  

درباره وبلاگ

میشه به زندگی از پشت پنجره چوبی نگاه کرد...
5erechoobi@gmail.com
آخرين نوشته ها
انباری
موضوعات
یاران
خواندنی ها