|
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 توسط امیر
|
گزارشی که در ادامه خواهید خواند مربوط به شماره اخیر همشهری جوان است.لطفا نشانه گر ماوس خود را روی عبارت زرد رنگ نبرید زیرا لینکی از آن مجله موجود نیست. و همین باعث شد تا من کل متن گزارش را تایپ کنم!!! (البته یه وبلاگ فکستنی به نام همشهری جوان وجود دارد ، اما بدرد کپی پیست کاران حرفه ای نمی خورد!)
پیدا کردن او کاری ندارد ،کافیست در مراسمی چند دوربین تلویزیونی به فیلم برداری از جمعیت مشغول باشند،حتما آقای دوربینی را آن جلو پیدا میکنید.مردی میانسال با سری کچل،عینکی ته استکانی و ریشی کم پشت با چهره ای موجه خود را در چشم دوربین ها قرار می دهد. صندلی های پارک جلوی تالار وحدت محل ملاقات ماست.آقای دوربینی از خودش میگوید : " از بچگی دوست داشتم آدم مهمی شوم.دیپلم ردی هستم.من نه ظاهر زیبایی دارم و نه مدرک تحصیلی،پس آدم مهمی نشدم اما دوست دارم که دیده شوم .برای دیدن فیلم مراسمی هایی که در آنها شرکت کرده ام تا ساعت 12 شب بیدار می مانم تا در حالتهای مختلف خودم را تماشا کنم. تازه وقتی من صبح خیلی زود از خانه بیرون میزنم اهل منزل می فهمند که کسی فوت کرده و من برای تشییع جنازه می روم" با اینکه حسین 50 ساله است اما هنوز چهره ای کودکانه دارد. آنطور که خود حسین به یاد دارد همه چیز از تاسوعای سال 54 در مسجد ارگ شروع شد.آن روزها حسین جوانی 17 ساله بود. از قضا آن مراسم فیلم برداری میشد و وقتی فیلم مراسم از تلویزیون پخش شد، حسین از دیدن تصویر خود ذوق زده و خوشحال شد؛ " آن زمان اینقدر مراسم و بزرگداشت نبود اما الان آن قدر که من را در تلویزیون نشان میدهند ،وزیرها را نشان نمیدهند.یادم نمی آید تا حالا تشییع جنازه کسی را از قلم انداخته باشم اما وقتی جمعیتی را در تلویزیون نشان میدهند و من در بین آنها نیستم خیلی حرص میخورم و تا صبح خوابم نمیبرد." چند سال پیش برای اینکه حسین سر و سامان بگیرد،پدر و مادر او دختری از آشنایان را برای پسرشان عقد میکنند. حسین درباره آن روزها میگوید: "خانمم اول یک کم رودربایستی داشت اما بعد از چند وقت اعتراض ها شروع شدهمیشه در مراسم ها شرکت میکردم و خانمم به من میگفت بهتر بود با دوربینت ازدواج میکردی نه با من. یک روز برادر خانمهایم ریختند سرم و تا آنجا که جان داشتم مرا زدند و دست خواهرشان را گرفتند و بردند.حتی خانواده زنم برای من یک کار در شیراز دست و پا کردند اما من گفتم نمی آیم .آخر مراسم ها همه در تهران بودند نه شیراز" صحبت های حسین تازه گل اندخته است و او از شیرین ترین لحظه عمرش می گوید: "یک شب داشتم از خیابان کریمخان میگذشتم که به فروشگاهی رسیدم که نمایندگی یکی از شرکتهای ساخت تلویزیون است آنجا 10 تا تلویزیون روی هم چیده شده بود،ناگهان دیدم مصاحبه ای که گزارشگر صدا و سیما با من انجام داده بود در حال پخش است. در آن واحد 10 تلویزیون مرا نشان میداد نمیدانید چه کیفی داشت ان لحظه" وقتی دست های خود را با ذوق در هم فشار میدهد گردن خود را کج میکند و خنده را در تمام صورت خود پخش میکند شادی آن لحظه را میتوان دید و حس کرد. حسین ادامه میدهد " بعضی وقتها آدم دست و پایش را گم میکند در مراسم ختم عماد مغنیه مانده بودم به کدام دوربین نگاه کنم.اگر 100 میلیون هم به من بدهند به این اندازه خوشحال نمی شوم که دوربینی مرا نشان بدهد"
حضور پررنگ حسن دوربینی در تمام اجتماعات مردمی باعث شده که همه خبرنگار ها عکاس ها و فیلم بردار ها او را بشناسند "بعضی از آنها خوش اخلاق هستند ولی بعضی دیگر میگویند برو آنطرف تا ما فیلم بگیریم؛مثلا در ماز جمعه به من میگویند دیگر حق نداری بیایی این جلو بنشینی" چند بار از بچه های صداد و سیما پرسیدم چرا از من فیلم برداری نمیکنید ، انها در جوابم گفتند مردم زنگ میزنند و اعتراض میکنند که آیا این آقا پول میدهد که در همه برنامه ها نشانش میدهید؟ همینجا بگویم که نه پول میدهم و نه پولی میگیرم فقط میخواهم که من را نشان بدهند " و با لحنی معصومانه ادامه میدهد: " از بچه های صدا و سیما در خواستی دارم که مرا سانسور نکنند و کمی بزرگتر نشان بدهند" حسین بالای سر جنازه و در میان جمعیت ایستاده بود . در پایان مراسم بزرگداشت وقتی همه خواستند جنازه را تشییع کنند ، عینک خود را از جیب در آورد و روی چشمان خود گذاشت .سریع جلوی تابوت را گرفت چند قدمی سمت راست تابوت جلوی دوربین ها رفت و با اعتراض عکاسها و فیلم بردارها سریع جای خود را عوض کرد و اینبار گوشه چپ تابوت را گرفت . این دفعه زاویه جای او در دوربین عوض شده بود.حسین برای دیده شدن رمز و راز خودش را دارد ؛ " برای اینکه دیده شوید باید علم مخصوص این کار را داشته باشید . باید حتما این نکته را بدانید که زاویه قرارگرفتن دوربین ها چگونه است.جلوی کدام دوربین بروی و کدام دوربین برای کدام شبکه است . همیشه پدر و مادرم میپرسند چگونه در اجتماع های چند هزار نفری آنها تو را نشان میدهند؟ " آقای همیشه در صحنه ادامه میدهد: " هیچ کسی نمی تواند مرا حذف کند،من میروم نزدیک مجری می ایستم تا مجبور به فیلم برداری از من شوند.سعی میکنم در تظاهرات و راهپیمایی ها پشت سر آدمهای مطرح راه بروم ؛ آن وقت دیگر اصلا حذف نمی شوم" بارها شده که حسین زودتر از خبرنگارها و عکاسها در مراسمهای مختلف حاضر شده است؛ " وقتی آقای عاملی – گوینده رادیو- فوت کردند،مراسم تشییع او با مراسم سالگرد تختی تقریبا همزمان بود. خودم را به تشییع جنازه ایشان در میدان ارگ رساندم و بعد از آن سریع با مترو زودتر از گزارشگران صدا و سیما خودم را به ابن بابویه رساندم یادم هست که بعداز ظهر آن روز هم در مراسم بزرگداشتی شرکت کردم. یعنی در یک روز به عشق دوربین به 3 نقطه از شهر رفتم. بچه های صدا و سیما از حضور من حسابی متعجب شده بودند" موقع خواندن گزارشی که در مورد اوقات فراغت آقای حسین نمازی (حسین دوربینی) کارمند شرافتمند وزارت فرهنگ ، تهیه شده بود؛ اگر با صدای بلند نخندیده باشید حتما پوزخندی زدید و با خود گفتید عجب آدم های خجسته دل و بیکاری پیدا میشوند! فکر می کنید زیر پوسته نازک و محترمانه و گاها با کلاس زندگی شخصی ما نیز ، رفتارها و اشتباهات روتینی پیدا نمی شوند که خوراک خبری یک مجله سرگرم کننده را فراهم کند؟ نوشته شده در تاريخ جمعه چهاردهم فروردین 1388 توسط امیر
|
دیشب بعد از در کردن سیزده ، دعوت شدم به خونه سهیل. دوست دنیای واقعیت و مجازی ام. نویسنده پرچنان مراتب میهمان نوازی را بخوبی بجا آورد. جوجه کباب برشته،پلویی معطر از رایحه خوش کره،گوجه فرنگی داغ و آبدار و ماست و خیار و نعنا که همگی دست پخت خودش بود (حتی ماست هم خانگی بود) ، در آخرین شب از نوروز امسال برای هر دو مان موجبات ضیافتی خاطره انگیزه بود. خانواده سهیل نبودند و من تا فردای آنروز آنجا مهمان بودم. یعنی بصرف شام و شیرینی و وبلاگ و لحاف تشک وسط حال و تماشای فیلم و .... بعد از شام رفتیم پای کامپیوتر تا عکسای مسافرت نوروزیش به سیستان رو با هم ببینیم و سهیل ده برابر اون چیزایی که تو وبلاگش زیرنویس میکنه واسه من تعریف کنه.تقریبا تماشای تصاویر تموم شده بود که من فهمیدم مرد دوهزار چهره ده دقیقه ایست که شروع شده.سریع پاشدم رفتم سمت تلویزیون.هر چی صداش کردم بیاد اونم ببینه،دیدم خفن تریپ روشنفکری برداشته که من بجز کلاه قرمزی از هیچ برنامه ای خوشم نمیاد و پیف پیف! حالا از شانس ما این دفعه لوس ترین قسمت مهران مدیری بود. از اونطرف سهیل گفته بود که اونقدر از این مسافرتش مطلب داره که میخواد 8تا پست در موردش بنویسه.هرچی بهش میگفتم پسر جان این پست ها رو اینجوری حروم نکن! الان بنویس بزار نم نم تا دو ماه بده به خورد ملت! میگفت نه همینجوری متصل مینویسم و آپ میکنم. با خودم گفتم نیگا کن ما واسه یه پست هشت روز تو کفیم آخرشم جونمون درمیاد یه چی تحویل ذهن وسواس مخاطبای انگشت شمارمون میدیم بعد این مثل چاپخونه روزنامه اطلاعات مینویسه و میده بیرون! تو همین فکرا بودم و صدای شخ شخ کیبرد سهیل هم بلند شده بود و از اونطرف مدیری هم از بی مزگی شورشو درآورده بود که با خودم گفتم باید یه جوری اوضاع رو بهم بریزم و جریان رو بدست بگیرم..... خنده های سادیسمی! من خودم حالت دیوانه کننده مصاحبت با کسی که به هر چیز بی مزه ای میخنده رو با گوشت و خونم درک کرده ام و میدونستم هیچ چیز مثل قهقه های من نمیتونه حس معنوی سهیل رو در حال نوشتن یه مطلب سنگین مختل کنه . (دقیقا مثل وقتی که شما دارید به ترانه ای از گوگوش ، گوش میدید و فرد دیگری یه تصنیف امان الله رشیدی رو با صدای تو دماغی روی آهنگتون میخونه) بطور متوسط هر 20 ثانیه میزدم زیرخنده ، خنده که چه عرض کنم ، قهقه هایی متاثر از نوعی سادیسم خفیف. خیلی دقت میکردم که روی قسمتها بی مزه ترش بیشتر بخندم. مثلا اونجایی که مدیری میگفت مادر جان من صدایی شبیه شیهه اسب از خودم در میاوردم البته مزد زحمات و نکته سنجی خودم رو با شنیدن ریتم کند و رو به سکوت صدای کیبرد سهیل میگرفتم. از طرفی اونقدرا هم تو خندیدن زیاده روی نمیکردم که روش روی من باز شه و یه چیزی بگه که دیگه نتونم ادامه بدم. بالاخره مهمون بودم و یه ته استکان احترام داشتم. یکم که اعصابش ریکاوری میشد و سکوت خونه اجازه فکر کردن رو بهش میداد مثل صدای رگبار میزدم زیر خنده (یه جاهایی هم مثل آدمی که داره خفه میشه از فرط خنده دیگه صدام در نمیامد).این تاکتیک رو از سیاست یک گام به عقب، دو گام به جلو ی دستگاه دیپلماسی ایران سر قضیه هسته ای یاد گرفتم. و همینطور نمیزاشتم ریتم خنده ها تکراری بشه.تقریبا دیشب 7 تا دستگاه خنده رو اجرا کردم که سه تاش از کارای جدید خودم بود و به امید خدا قراره همین روزا توسط کمپانی آونگ بیاد تو بازار! دیگه بعداز اینکه حسابی رو اعصابش کردی رقصیدم،تهاجم فرهنگی من جواب داد و با حالاتی کاملا از اونجا مونده و از اینجا رونده اومد تو حال نشست کنار من . احتمالا شک کرده بود که نکنه برنامه امشب واقعا خنده داره؟ که خوشبختانه سریال همچنان بی مزه جلو میرفت و منم تا تونستم جولون دادم. آخراش از جلوه های بصری هم استفاده میکردم و با کف دست تاخ تاخ میزدم رو پیشونیم و ولو میشدم روی روی کاناپه. البته توطئه من کامل اجرا نشد. قصد داشتم پرده آخر رو در حالی اجرا کنم که دهنم پر از چای و شیرینی باشه و ناگهان بترکم از خنده و تراوشات دهنم رو بپاشم رو تلویزیون صفرکیلومترشون و آخرش خودمو بندازم روی زمین و ریسه برم و بغلتم.... ولی چه کنیم که طرح ما هم مثل گفتگو های زنده تلویزیونی با کمبود وقت مواجه شد و قسمت دوازدهم مرد دوهزار چهره زودتر از پروژه من تموم شد. البته ما تو دوستیمون حدود رو رعایت میکنیم!!! (خنده کافیه!) و شب ما با تماشای یک دی وی دی – فیلم ایتالیایی در ژانر سینمای وحشت ادامه پیدا کرد و همونقدر که خندیده بودم وحشت و مرگ هم دیدم. نوشته شده در تاريخ یکشنبه نهم فروردین 1388 توسط امیر
|
نزدیکای عید بود که خبر شکسته شدن طلسم ازدواج نکردن یکی از اقوام دوست داشتنی مان همه را شاد کرد.ازدواج داریم تا ازدواج.قبول کنید اینکه دختری در 44 سالگی ازدواج کند همان قدر هیجان انگیز است که خداداد در دقیقه 82 به استرالیا گل بزند. با شروع شدن نیمه دوم بازی ایران و عربستان،عروس و داماد به اتفاق تنی چند از خانواده شان زنگ خانه ما را به صدا درآوردن . صدای دورگه مزدک با لهجه آمریکایی آقای داماد در هم آمیخته بود.همینطور که پیشدستی ها رو پخش میکردم نگاهم به صفحه تلویزیون بود.چای تازه دم رو تعارف میکردم که شجاعی گل زد.ته دل شاد شدم ولی واکنشم اونقدر کم بود که کسی متوجه گل ایران نشد. بقیه هم سرگرم پسته خوردن و گل و بلبل بودن. داماد که آدم تحصیلکرده و خوش برخوردی بود خیلی سعی میکرد در اولین حضورش با همه ما ارتباط برقرار کنه. متوجه دقت من به صفحه تلویزیون شد و جوری که بقیه بفهمن پرسید: "کجا و کجاست؟" گفتم: "ایران و عربستان" مادر عروس که نسبت به بقیه خانمها فوتبالی تربود پرسید: "چند،چندن؟" من که بقیه سوالا رو پیش بینی میکردم گفتم: "ایران یکی زده، مسعود شجاعی زده ، نیم ساعت دیگه هم بازی تموم میشه" داماد در حالی که فرمون بحث رو به سمت فوتبال چرخونده بود ادامه داد : "من از این علی دایی اصلا خوشم نمیاد" عروس خانوم با لبخند ملیحی پرسید: "چراااااا؟" داماد کمی طفره رفت و با یه نــمــیــدونــم کش دار ماجرای دشمنی علی دایی با مهدوی کیا رو تعریف کرد که بخاطر اینکه مهدی با چندتا مسابقه ی دیگه میتونه رکورد بازیهای ملی دایی رو بشکنه، واسه همین دایی مهدی رو به تیم ملی دعوت نمیکنه! البته تمام مدت اشتباها بجای مهدوی کیا اسم علی کریمی رو میاورد و منم واسه این که تو اولین حضورش ضایع نشه با لبخند تائیدش میکردم. بعد از اینکه حرفاش تموم شد و پیر و جوون یاد نقش فوتبال در جامعه و آسیب های رفتاری هیجانهای کاذب و .... افتادن،بهم گفت: "من میگم عربستان یکی میزنه" منم با تردید سری تکون دادم و گفتم: "آره این عربا خیلی خطرناک بازی میکنن" چند دقیقه ای از گل تساوی عربستان میگذشت که نگاهش افتاد سمت صفحه تلویزیون و نتیجه رو دید. دوباره با استارتش بقیه سکوت کردن تا به حرفهای عضو جدید خانواده گوش کنن: "دیدید گفتم یک – یک میشه!!! اصولا ایرانی ها وقتی گل میزنن خوشحال میشن و بازی هجومی شون رو شل میدن و میکشن عقب. عربها برعکس وقتی گل میخورن تازه به روحیه شون مسلط میشن و بهتر حمله میکنن. اون موقع ست که گل میزنن. حتی گل دوم هم ایران میخوره..." همینا رو میگفت که دقیقا همون لحظه گل دوم رفت به آغوش تور دروازه شیر بچه های ایران. رحمتی با فیگوری دقیقا مشابه فیگور دوازده سال پیش مارک بوسنیچ استرالیایی (دروازبان بان وقت بازی ایران و استرالیا) روی زمین خشکش زده بود. مهندس که اصلا ناراحت نبود با شعف خاصی گفت: "دیدید گفتم! همیشه همینطوری بودیم،دقیقه نود گل میخوریم" خیلی سریع بحث های حساسی مثل رئیس جمهور آینده و سهمیه بنزین و اوباما و رکود مسکن و .... جای فوتبال رو گرفت و من فرصتی برای تماشای بقیه بازی پیدا کردم. شاید تنها صحنه ای که هرگز از این مسابقه فراموش نخواهم کرد دو دقیقه پایانی بازی بود که دوربین لحظه ای صورت برافروخته سرمربی ایران رو نشون داد.شکست بزرگی در چهره اش موج میزد.هنوز وعده های قبل از بازی رو بخاطرم داشتم عربستان چارهای جز شکست ندارد نمیدونم چرا شکست از تیمهای عربی اینقدر تلخ است. البته اینبار برای من خیلی فرق میکنه. دفعه قبل بر میگرده به نیمه نهایی جام ملتهای آسیای سال 96.همون دوره ای که مایلی کهن مربی بود و ایران به کره 6 تا زد و ما از خوشحالی بال درآورده بودیم. یادتونه بازی نیمه نهایی با عربستان به پنالتی کشید و همین علی دایی اولین پنالی رو زد تو اوت و مثل امروز چشماش داشت از حدقه میزد بیرون و دستی رو موهاش کشید... محمد الدعایه پنالتی ها رو میگرفت و عابدزاده گل میخورد. بعد از اینکه اون شب بازی رو تو پنالتی باختیم من معصومانه و کودکانه گریستم.گریستم به اینکه تیم ما به فینال نرسید و قهرمانی از فوتبالمان سلب شد. اما شکست امروز کمترین واکنش بیرونی در من نداشت.اقوام رفتند ولی تحلیل های مهندس هنوز در ذهنم میچرخه.اینکه ما همیشه همینطوری بودیم،دقیقه نود زندگی مون گل میخوریم. همیشه کارمون به بازی استرالیا و ایرلند کشیده میشه. راستی! عقاید نوکانتی محسن نامجو رو گوش کردید؟ همون که یه جاییش میگه: عقاید نوکانتی از آن من/ شقایق نرماندی از آن تو ........ ذکاوت و رندی از آن ما........کوکوی دو شب مانده از آن ما/کپی پدر خوانده از آن ما / خلقت ناخوانده از آن ما / دولت شرمنده از آن ما / کلفتی پرونده از آن ما / ملی پوش بازنده از آن ما / انتقاد سازنده از آن ما / شاآآآآآآآآآآآآآآآآ ید که آینده از آن ما (اینجا خواننده بطور بهلول وار یکسری صداهای عجیب با دهنش در میاره تا پوزخند تلخی رو روی صورت شما سوار کنه) |
|