|
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 توسط امیر
|
الان چند روزی است که از مترو شروع کرده ام،همان جایی که بیش از یک ساعت از بیست و چهار ساعت عمر من آنجا در سکوت سپری می شود. هر روز صبح یه تعداد روزنامه اندیشه نو میگیرم و تو قطار بین مسافرا پخش میکنم.شاید در ظاهر کمی مضحک و وقت تلف کردن باشه اما در همین مدت کوتاه تجربه هایی کسب کردم که موجب شده هر روز کارم را با انرژی مضاعف تکرار می کنم. حقیقت این است که همه مردم مثل من و شما به اینترنت دسترسی ندارند که از جیک و پیک دنیا با خبر بشن، بیشترشون اونقدر مشغله و بدبختی دارن که شب موقع شام یه دور کانال های رسانه ملی رو می گردونن و چند تا فریم از سفرهای استانی میشه نهایت اطلاعات سیاسی اونها،باور کنید با یک آقای ارتشی بازنشسته صحبت میکردم که نمیدونست باید به کی رای بده،وقتی از میرحسین کمی براش تعریف کردم ناگهان چشمانش برقی زد و گفت: همون نخست وزیر دوران جنگ؟مگه اونم میخواد رئیس جمهور بشه؟؟؟؟؟ من حتما بهش رای میدم! یا آقای دیگری که در مورد سیاست تقریبا شبیه دکترولایتی صحبت میکرد و من با خودم گفتم الان یه چیز میگه من جلوش کم میارم....بعد از چند دقیقه که بحث میکردیم گفت : آخه آقای موسوی بجز اون دوران کوتاه سابقه دیگری ازش موجود نیست.من با تعجب گفتم منظورتون همون هشت سال نخست وزیری ست؟ که در جوابم گفت:موسوی فقط دوران بنی صدر نخست وزیر بود،بعد شهید رجایی شد نخست وزیر...من گفتم اشتباه نمی کنید؟.... گفت: بزار خودمم قاطی کردم(بعد با خودش اسم سیاسیون رو بترتیب شمرد) و گفت: آها اون هشت سال آقای حسن حبیبی نخست وزیر ایران بود! و بسیاری از موارد دیگر که همه نشان از فقر اطلاع رسانی در بین مردم ماست.که اگر خوراک مناسبی به انها داده شود به سطح بسیار بالایی از شعور سیاسی میرسند. من با توزیع روزنامه ها فقط میخواهم حداقل های حقایق سیاسی رو در اختیارشون بزارم،حتی اگر فقط به خوندن تیتر ها بسنده کنند. خوشبختانه مردم خیلی به انتخابات و شخص میرحسین موسوی حساس شدن،این رو از کنجکاوی زیادشون نتیجه گرفتم، بعضی روزهایی که خودم روزنامه ای با عکس درشت موسوی یا تیتر بزرگی از مواضعش در دست دارم و میخونم،سایه دو یا حتی سه نفر را روی صفحه روزنامه میبینم که نسبت به این شخصیت سیاسی توجه دارند.
مهم نیست مسافران مترو اهل مطالعه و روزنامه باشند یا نه،مهم این است که آنها محکوم به یک حبس تقریبا 20 دقیقه ای در یک واگن در بسته هستند،پس هر چیزی که به دستشان برسد میخوانند تا چهره عبوس مسافر روبرویی یا دستمالی های دختر پسرهای از همه جا رونده شده رو نبینن!،ضمنا روزنامه ها رو زورچپون نمیکنم.....به هر دو ردیف شش تایی مقابل هم (یعنی هر 12نفر) یه روزنامه میدم،کسی که بخواد میخونه،نخواست هم سر ضرب سه نفر دیگه از دستش می قاپن – اینا رو به عینه دیدم چون مردم ایران از هر چیز رایگانی استقبال میکنند- و معمولا چند دقیقه بعد از توزیع روزنامه ها بر میگردم و ثمره بذرهایی که پاشیدم رو نظاره میکنم،تقریبا همه مشغول روزنامه خوانی هستند و مسافرا از قطار خارج میشن اما روزنامه به نفر بعدی میرسه،انگار اونا بخوبی هدف من رو می فهمند و به اطلاع رسانی بیشتر کمک میکنند. بعضی روزا با خودم حدس میزنم این روزنامه ها هم مثل داستان اون فیلم هندوانه شب یلدا دست به دست تا کجا که نمیگرده ....؟ آخه کنار لوگوی روزنامه هم یه لیبل کاغذی با عنوان:لطفا برای اطلاع رسانی بیشتر ،پس از مطالعه،روزنامه را در اختیار دیگران قرار دهید ،منگنه میکنم. ولی جالبترین لحظات مسافرت های مترویی من در این روزها،گفتگوهای سیاسی است که با مردم اطرافم دارم،شاید هر گفتگو ارزش نوشتن یک پست وبلاگی رو داره که چه لایه های پنهانی را از مردم شهرم کشف میکنم و غبطه من از اینکه چرا این ماههایی که در سکوت و بی خبری چشمانم رو بروی مردم اطرافم می بستم و استراحت را بهانه ای برای سکوتم میکردم و بقول بهنام،مصائب بودن با آدمها را از دست دادم. همینطور در این زمان اندکی که شروع کردم حس خوب دیگری هم دارم: حس بیرونی کردن و عملی کردن آنچه در ذهنم میگذراندم! این که دو صد گفته چون نیم کردار نیست و من از همان نیم کردارم دارم لذت میبرم. هیچ بعید نیست که تا قبل از انتخابات مخاطبان پنجره چوبی خاطره دیگری را از مترو سواری های من بخوانند.
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 توسط امیر
|
دلش یک حوض کوچک لاجوردی میخواست. و شبستانی که گوشه گوشه اش مهر و تسبیح و چادر نماز است. دلش هوای محله ای قدیمی را کرده بود. با پیرزنهایی ساده و مهربان که منتظر غروب اند و بی تاب حی علی الصلاه. اما محله شان مسجد نداشت... فرشته ها که خیلی نازک و آرزوی قشنگش را می دیدند،به او گفتند:حالا که مسجدی نیست،خودت مسجدی بساز. او خندید و گفت: چه محال زیبایی،اما من که چیزی ندارم. نه زمینی دارم و نه توانی و نه ساختن بلدم. فرشته ها خندیدند و گفتند: این مسجد از جنسی دیگر است.مصالحش را تو فراهم کن،ما مسجدت را می سازیم. اما او تنها آهی کشید. و نمی دانست هر بار که اهی میکشد،هر بار که دعایی میکند،هر بار که خدا را زمزمه میکند،هر بار که قطره اشکی از گوشه چشمش می چکد،آجری بر آجری گذاشته میشود.آجر همان مسجدی که آرزویش را داشت. و چنین شد که آرام آرام با کلمه،با ذکر،با عشق و با دعا، با راز و نیاز،با تکه های دل و پاره های روح،مسجدی بنا شد. از نور و از شعور.مسجدی که مناره اش دعایی بود و هر کاشی آبی اش،قطره اشکی. او مسجدی ساخت سیال و باشکوه و ناپیدا ، چونان عشق.وهر جا میرفت مسجدش با او بود پس خانه مسجدی شد و کوچه مسجدی شد و شهر مسجدی. آدمها همه معمارند.معمار مسجد خویش،نقشه این بنا را خدا کشیده است.مسجدت را بنا کن،پیش از آنکه آخرین اذان را بگویند. متن فوق فرازی بود از کتاب پیامبری از کنار خانه ما رد شد،نوشته عرفان نظر آهاری.
ضمنا طراحی سایت طوری ست که صفحات با شماره آنها معرفی شده اند پس باید از ستون سمت راست روی |سیاست| کلیک کنید و سپس روی شماره 23،یا اینکه کلا جوهود بازی رو کنار بگذارید و نسخه کاغذی روزنامه را به ارزش ۴۰۰۰ ریال رایج ابتیاع کنید.
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 توسط امیر
|
ایرانی های امروز اصولا مردمان خوش تیپی نیستند و بخش مهمی از معدود خوش تیپ های جامعه ما هم فقط بطور کاذب خوش تیپ اند. بعضیا فقط در مناسبتهای خاصی خوش تیپن،یعنی ناگهان آنچنان تغییر می کنند که آدم با دیدنشون نه تنها لذت نمیبره که بیشتر ظاهر قبلی طرف جلوی چشمش تداعی میشه،تقریبا حسی شبیه دیدن یک دسته گل خوش آب و رنگ مصنوعی! نمونه های زیادی وجود داره: مثلا تو مجالس عروسی به کررات دیده میشوند آقایونی که کت شلوار براق راه راه همراه با کراوات گوجه ای به تن کرده اند و با شعف خاصی مدام در جنب و جوشند.... البته درسته که لباس عروسی باید نو و شکیل باشه ولی اینکه تمام سال یه دست کت شلوار به تن کسی دیده نمیشه مگر موقع عید دیدنی و پلوخوری چندان جالب نیست. بعضیا هم اجبارا خوش تیپ میشوند،یعنی در جایی کار میکنند که مجبورن صورتشون رو منظم اصلاح کنند یا لباس فرم زیبای اون مرکز رو به تن کنند.مثل دربون هایی که جلوی در رستوران های کلاس آ ایستاده اند و به ذوق انعام درب را جلوی شما باز و بسته میکنند یا خانمهایی که تو آژانس های هواپیمایی کار میکنند و گاها چیز های گردی شبیه کلاه پرستارهای صلیب سرخ جهانی هم روی روسری شون بسته اند. عده ای هم هستند که اول جو گیر میشوند و سپس خوش تیپ: مثل خیلی از دانشجویان ترم اولی که دچار سوء تفاهم شروع یه زندگی جدید میشوند و رنسانسی در سر و شکل خود ایجاد میکنند که النهایه با شروع امتحانات پایان ترم کم کم اصلاح میشوند و طی چند ترم آینده کاملا به ظاهر اولیه قبل از کنکور خود رجعت میکنند . یا کبوترای عاشقی که تازه وصلت کرده اند و هنوز کف گیرشون به ته دیگ نرسیده و هنوز لباسهایی که با پول والدین شون واسه نامزدی خریدن کهنه نشده.... اینها هم چند صباحی بطور کاذب خوش تیپ اند. البته تفاوت زیادی بین خوش لباسی و خوش تیپی وجود داره.بعضیا فکر میکنن که با خریدن یه عینک بورگاری یا کت شلوار دانهیل خوش تیپ میشن،در حالی که برجستگی های چربی روی اندامشون وجود داره. یا بعضیا اصرار دارن بوی بد بدنشون رو با ادکلن محو کنند ولی نتیجه معجون وحشتناکی میشه که همه باهاش آشنایی داریم.... شاید الان بیشتر با نظریه بالای من موافق باشید که بیشتر ایرانی ها به تیپ شون اهمیتی نمیدن. جالب اینجاست که این بدتیپی ما ایرانی ها فقط در داخل مرزها مصداق دارد و پا را که خارج میگذارید،به عینه می بینید که یکی از معروفترین مزونهای دنیا (بیژن) به یک ایرانی تعلق دارد و اتفاقا هموطنان خارج نشین ما هرگز از رویه رئیس جمهورشان پیروی نمی کنند، در حالی که داخل مرزها خیلی ها اعتقاد دارند همین سیمای ظاهری آقای احمدی نژاد بود که قلوب بسیاری از آن هفده میلیون رای دهنده را به تسخیر خود در آورد. البته من مطمئنم که بدتیپی جامعه ایرانی خیلی از مواقع ناشی از رعایت مصلحت و هم رنگ جماعت شدن آنها،بوده است.اگر شما در یک ارگان دولتی شاغل باشید خیلی خوب منظور من را بدون هیچ توضیحی متوجه میشوید که خوش تیپی یک کارمند عاقبت سر او رابه باد میدهد،خصوصا اگر به اصلاح صورتش هم خیلی حساس باشد! متاسفانه یکی از ناسزا های محترمانه کوچه و بازاری ما کلماتی مثل : خوش تیپ و مو قشنگ و بچه مرتب و ... شده،پس اصلا عجیب نیست که عده ای باید مواظب باشند که حتی اتفاقی هم خوش تیپ نباشن. اگر شما برای خرید هم مراجعه کنید سر و وضع ظاهری شما در قیمت تمام شده جنسی که میخواهید رابطه مستقیم دارد،پس اینجا هم باید مواظب باشید که خوش تیپی کار دستتون نده. حالا خانمها که علاوه بر مشکلات فوق مشکلات خاص خودشونم دارند.حتی اگر کنار خیابون منتظر تاکسی هم نه ایستند،موقع رانندگی مورد عنایت قرار میگیرند،حال فرق نمیکند که این عنایات از سوی اراذل باشد یا دشمنان اراذل (گشت ارشاد). البته ما در زمینه مد و طراحی ظاهرمان هم خیلی مشکل داریم.مثلا باوری در جامعه وجود دارد که شما یا باید بد تیپ و مذهبی باشید یا خوش تیپ و از خدا بی خبر! چرا که مد های ما از غرب می آیند که تکلیفشان را سردار رادان روشن کرده و خیلی از مومنین ما هم خط قرمز خود را غربی شدن میدانند.(به همین راحتی فرضیه اثبات می شود) حتی در مجلس قبلی هم آقای دکتر افروغ میخواست انقلابی در زمینه مد و لباس ایجاد کند که نتیجه اش طراحی چادر ملی شد و چندتا نمایشگاه که بیشتر سوژه طنز همشهری جوان را تامین کرد و چند میلیارد تومن حیف و میل پول نفت. ولی من فکر میکنم در همین وضع فعلی هم هستند کسانی که هم خوش تیپ اند هم در چارچوب ها حرکت میکنند.مثل خانم معصومه ابتکار (بعنوان یک خانم محجبه) یا آقای خاتمی (به عنوان یک روحانی) یا آقای لاریجانی...
تکرار این فیلم را میتوانید جمعه ۱۲ شب و سشنبه آینده ۹ شب ببینید، من تماشای این مستند را به شما پیشنهاد میکنم. نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 توسط امیر
|
اما نمیدانم چرا در این چند روز اخیر با دیدن آن هیجانات مردمی در فرودگاه و خواندن مصاحبه مطبوعاتی که سرشار از همان ادبیات خاص آقای امپراطور بود دیگر آن احساسات گذشته ام را ندارم؟ حتی همین الان که دارم مینوسم یک نیمه از بازی پرسپولیس و سپاهان پخش شده.این بازی یک تماشاگر ویژه دارد و آن هم مربی سابق قرمز پوشان است.نمایشگر ورزشگاه چندمرتبه چهره قطبی را نمایش داده اما دریغ از یک فریاد امپراطور از سوی تماشاگران! تقریبا چیزی شبیه همان حضور آقای رئیس جمهور در بازی نوروزی تیم ملی! البته قصد ندارم دراینجا تغییری که درونم رخ داده را ریشه یابی کنم که چرا یک روز آنطور بودم و امروز اینطور ضمن اینکه همچنان قطبی را بعنوان یک شخص با خصوصیات اخلاقی منحصر بفرد در ایران صمیمانه دوستش دارم و همچنان صحبتها و رفتارهایش را تعقیب میکنم . اما به هرحال تغییری را درونم حس میکنم. بعضی وقتا اونقدر در زندگی مدهوش و شتابناک میشویم که خیلی از تغییرات را حس نمیکنیم و همواره زندگی خود را روی یک خط صاف مجسم میکنیم که با گذر ایام با سرعتی ثابت فقط به طول آن افزوده میشود.... در حالی که به عقیده من اصلا چنین نیست و بسیاری از جزئیات هستند که همواره در حال تغییرند و ما از آن تغییرات بی خبریم. من فکر میکنم خیــلــی از تـحـولات بـنـیـادیـن زنـدگـی مـا مـیـتـوانـنـد از تـعـمـق روی هـمـیـن تـغـیـیـرات جـزئـی حـادث شـونـد. تغییراتی که درون ما رخ میدهند و ما هرگز آنها را نمی بینیم ، همانطور که رشد اعضای بدنمان را حس نمیکنیم. این مطلب قرار است مقدمه ای باشد بر موضوع تخصصی تغییرات تئوریک ، در حقیقت با این پرونده جدید سعی میکنم خود به روز شده ام را برای شما تکرار کنم. البته بازگو کردن این تغییرات گاهی تلخ و گاهی شیرین خواهد بود و همچنین به مدد هویت مجازی که اینجا داریم راحت تر میتوانیم اعتراف کنیم به آنچه که بودیم و آنچه که شدیم ، هم من و هم شما! ض حالا که بحثمان به قطبی رسید ازتان میخواهم به دو متن زیر هم نگاهی بیاندازید،اولی قسمتی از مصاحبه ایشان با مجله چهلچراغ است که مربوط به سال گذشته است و دومی هم مربوط میشود به شرحی که خبرنگار نیویورک تایمز از مصاحبه اش با قطبی، یک هفته پیش از انتخاب او بعنوان سرمربی تیم ایران داشته: بزرگترين آرزو؟ بزرگترين آرزويم اين است كه سرمربي تيم ملي ايران شوم، زياد دور از دسترسم نيست، شايد دو قدم، اما دو قدم سنگين، كه اميدوارم از پس آن بربيايم. من در بزرگترين تيم ايران مربيگري ميكنم اما فكر ميكنم مربيگري تيم ملي ايران حال خيلي بهتري داشته باشد.
سپس سهشنبه "قطبي" ايميلي براي من ارسال كرد و در آن از من خواست كه خيلي سريع با او در دبي تماس بگيرم و مصاحبه را براي او بخوانم. من با او تماس گرفتم. اين زمان دقيقا وقتي بود كه قطبي به من گفت كه فدراسيون فوتبال ايران مایلی کهن را بركنار كرده و او در صدر فهرست فدراسيون فوتبال ايران براي حضور در تيم ملي است. داستان داشت جالبتر ميشد و من منتظر بودم تا ببينم چه اتفاقي ميافتد. چهارشنبه من ايميل ديگري از قطبي دريافت كردم كه در آن نوشته شده بود؛ ميخواهم همان طور كه به تو قول داده بودم، اعلام كنم كه من به عنوان سرمربي تيم ملي ايران انتخاب شدم. اگر به قسمتهایی که پررنگ تر نشان داده شده دقت کنید ،نوعی امیدواری و انرژی را در تفکر این انسان می بینید. بنظر شما مهم ترین دلیل موفقیت افشین قطبی در رسیدن به (آرزوی دیرینه اش) سمت سرمربیگری تیم ملی، را نمی توان همانا قانون جذب دانست؟ نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 توسط امیر
|
هنوز صفحه آبی رنگ windows is shouting down.... از روی مانیتور محو نشده که از پشت میز بلند میشید ولی یارای انجام هر کاری رو ندارید ،مثلا درس خوندن!!! اگر در منزل باشید احتمالا چندتا خسته نباشید و شب بخیر و صبح خیر تحویلتون میدن یا در یک حالت روشنفکرانه چندتا از هشدارهایی که چپ و راست رادیو و تلویزیون از کار کردن طولانی با کامپیوتر پخش میکنند، رو یادتون می اندازند، اگر هم در محل کار باشید (که خیلی باید کویت باشه که همچین مجالی در اختیارتون قرار بگیره) تقریبا سنگینی نگاه های اطرافیان و اخم های رئیس و کارهای بیهوده ای که برای حالگیری هرچه تمامتر حواله شما میشود رو باید به جان و دل خریدار شوید. شاید این سریالی باشد که جومونگ وار هر روز در زندگی شما پخش میشود الان چند سالیست که در کشورهای شرق آسیا (زیستگاه خوره های اینترنت) کلینیک های ترک اعتیاد به اینترنت ایجاد شده و از اون جایی که خیلی از کارهایی که اونا انجام میدهند ،ما هم ده پانزده سال بعد متوجه جای خالی اش در زندگی ده،پانزده سال اخیرمون می شویم،خیلی راحت می توان روزی را پیش بینی کرد که آگهی چنین کلینیک هایی جای آگهی آموزشگاههای فراگیر پیام نور را در نشریات مان بگیرند. اما تا اون موقع چه بر سر من و امثال من خواهد آمد؟ من فکر میکنم صرفا محیط اینترنت آنچنان آش دهن سوزی نیست که هرکس اولین کلیک را کرد توسط این غول بی شاخ و دم بلعیده شود،کما اینکه خیلی ها هستند که استفاده محدود و مفیدی از آن دارند و مثلا از یک کارت ده ساعته چهار ماه صیانت میکنند! آن چیز هایی که هر روز به تعداد ما دلدادگان اینترنت اضافه میکند خلاء هایی ست که این محیط مجازی از زندگی حقیقی مان پر میکند. مثال های زیادی میتوان آورد همچون دوست یابی! اگر خاطر شریفتون باشه سالهای اول ورود اینترنت به کشور ما کمتر کاربری پیدا میشد که ساعتها از وقتش را صرف چت کردن نکرده باشد.
میتوان از گرایش زیاد ایرانی ها بسمت وبلاگ نویسی نیز صحبت کرد .یک آمار نه چندان جدید از رتبه سوم ایران در وبلاگ نویسی حکایت داشت.( افزایش ضریب نفوذ اینترنت در سالهای اخیر و محدودتر شدن فضای حاکم بر جامعه را به این سالهای اخیر اضافه کنید!) حتی اگر وبلاگ نویس هم نباشید و فقط خواننده حرفه ای نوشته های دیگران باشید،با من موافق خواهید بود که: در فضای امروز وبلاگ ایرانی،میل به حرف زدن در مورد چیزهایی که نمیشود در زندگی روزمره به آنها اشاره کرد، در اینجا بیداد میکند،میل به شنیدن صداهایی که فقط در دنیای مجازی شنیده می شوند نیز بیداد میکند ،بخاطر مستتر بودن هویت آدمها بین آی پی آدرسهای اینترنتی نقاب از چهره ها زدوده شده،گوش های شنوایی یافت میشود که اصلا نباید برای جایی غیر از اینجا انتظار وجودشان را داشته باشید... اینها را برای این گفتم که نشان دهم وبلاگ قبل از اینکه سرگرمی باشد نیاز گروه خاصی از مردم است. حالا مشکل پیش آمده این است که کم کم نیاز به وبلاگ به اعتیاد وبلاگ تبدیل می شود،شاید از اینجا به بعد رو خودتون هم بتوانید بجای من بنویسید و جلو برید،اونجایی که حس میکنید این پدیده دوست داشتنی روزی به معضل زندگی تان تبدیل میشود،تصمیم میگیرید که با تمایلات ذهنی تان مقابله کنید اما این مقابله چند ساعتی بیش تر دوام ندارد و ناگهان خود را در حالی که مشغول کامنت نوشتن برای فلانی هستید، در میابید. کم کم خود را موجودی می بینید که پر حرف شده ،نقاد شده،کمی خاله زنک شده و مخلص کلام زیادی مجازی شده! بنظر من به اینجا رسیدن اصلا خوب نیست و البته دوای این درد هم آمپول هوا نیست،هر چند که بخش بزرگی از اهالی دنیای وبلاگ همین آمپول هوا را تزریق میکنند،گواه ادعای من هم خیل انبوه وبلاگ هایی ست که تعطیل میشوند،البته بشرطی که نویسنده از وبلاگ همان چیزهایی را بخواهد که در سطر های فوق اشاره کردم در حالی که هستند دوستانی که وبلاگ را یک عرصه جدید و مهیج می بینند و روزی به آن وارد میشوند و روزی دیگر متوجه اشتباه خود میگردند و چه نیکو صحنه را ترک میکنند. من فکر میکنم اگر ما بتوانیم فلسفه واقعی وبلاگ نویسی را در زندگی خود درک کنیم مرحله اصلی مسیر را پیمودیم، اگر متوجه شدیم که یکی از خیابانها را اشتباه پیچیدیم ،کمی در آینه پشت سر را نگاه میکنیم و دور میزنیم تا برگردیم سر جای اول تا از خیابان دیگری در جاده سرنوشت پیش برویم ولی چنانچه وبلاگ را نیاز روحی خود یافتیم پس باید با اطمینان خاطر بمانیم،البته یک حضور معتدل و دارای حدود.
|
|