|
نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 توسط امیر
|
یه کتابی دو سال پیش سهیل بهم داده بود که تا حالا نخونده بودمش،آخه اسمش عجیب برام دافعه داشت؛ ندبه. خلاصه نمیدونم چه اتفاقی افتاد که دیروز دیگه اون حس رو نداشتم و بی درنگ نوک انگشت وسطیم رو گذاشتم روی قطر بالایی کتاب و با یه حرکت از لای کتابها کشیدمش بیرون. چه خوش خیال بودم که فکر میکردم این کتاب راهی خواهد بود برای کم شدن نسبت سیاست در زندگی ام. ندبه ، نمایشنامه ایست که در بهار 56 بقلم بهرام بیضایی نوشته شده.دقیقا متاثر از فضای انقلابی اون روزها. اما خود داستان در زمان درگیری های انقلاب دیگری یعنی انقلاب مشروطه اتفاق می افتد. شخصیت های داستان را دخــــتــــران روســـپــــی و زنی که آنها را اداره میکند و مردهایی که به آن طرب خانه مراجعه میکنند، تشکیل میدهند. مردها برای فرار از فضای نا امن کوچه و بازار به آنجا می آیند و بحث های سیاسی می کنند و هم دلی از عذا درمی آورند. دخترهای چشم و گوش بسته روستایی که بخاطر شرایط ناآرام و قحطی کشور بدست پدرانشان به آنجا آورده شده اند و در ازای مبلغی به خانم رئیس واگذار شده اند،بواسطه همان مشتری های انقلابی با سیاست درگیر شده اند. هنوز به پایان نرساندم این نمایشنامه را اما خواندن این برش کوتاه را خالی از لطف و بی ربط با این ایام نمی بینم.
[روی سکو زنان همگی نشسته اند.تکان بادبزن ها و چکاک تخمه شکستن! مرد خیمه دار جعبه ای را با تسمه به گردن آویخته که سمت بازش به طرف آنهاست. در جعبه چند عروسک] مرد خیمه دار: اینجا سه صورت است- ببینید خانمها- یکی استبداد است؛یک سر مشروعه؛و یکی مشروطه! این که می بینید زمین خورده ملت است. [ابراز شادی زنها.عروسک ملت تعظیم میکند] غمزه [یکی از دختر ها]: زنها کجا هستند؟ مرد خیمه دار: زنها دارند تماشا می کنند. [خنده همه.مرد خیمه دار عروسک استبداد را به حرکت در می آورد] مرد خیمه دار: این چه بود - با این یال و کوپال؟ زنها: استبداد! مرد خیمه دار: هوهو-این می گوید تو نوکر سلطانی.او سرور است و تو بنده. و تو باید به او تعظیم کنی! [عروسک استبداد می زند توی سر عروسک ملت؛او می خورد زمین- ابراز احساسات زنها.مرد خیمه دار عروسک مشروعه را به حرکت در می اورد؛او می آید عروسک ملت را از زمین بر می دارد] مرد خیمه دار: این چه بود با این هیئت غریب؟ زنها: مشروعه! مرد خیمه دار: ِهی ِهی-این می گوید تو نوکر سلطان نیستی.خطا گفته اند.تو نوکر سلطان نیستی بلکه نوکر منی! به چه جهت به سلطان تعظیم کنی- بلکه باید به من تعظیم کنی! [عروسک مروسک مشروعه میزند توی سر عروسک ملت .او زمین می خورد. ابراز احساسات زنها.مرد خیمه دار عروسک مشروطه را به حرکت در می آورد؛او می آید عروسک ملت را از زمین بر می دارد] مرد خیمه دار: این چه بود با این شکل و شمایل؟ زنها: مشروطه! مرد خیمه دار: این گوید امان امان [می خواند] غم چرا هر نفسی! هر زمان خار و خسی! کُند و بند و قفسی! گوید تو نوکر خودت هستی و آقای خودت! تو عقل و شرف داری؛و زور و زر نباید کمرت را خم کند!های های[ دوباره می خواند] نه سَِرت زور کسی؛ نه به زورت هوسی؛ چون خودت رو تو بسی! [ابراز احساسات زنها.عروسک ملت به آنها تعظیم می کند.مرد خیمه دار در جعبه را می بندد.با دستی دایره را به صدا در می آورد و با دست دیگر کلاهش را بر می دارد که دوران بزند؛همه پخش می شوند] پیشنهاد میکنم متن بالا را چند بار بخوانید. نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 توسط امیر
|
مرغ سحر ناله سر کن داغ مرا تازه تر کن ز آه شرر بار ، این قفس را بر شکن و زیر زبر کن بلبل پر بسته ز کنج قفس درا نغمه آزادی نوع بشر سرا وزنفسی عرصه این خاک توده را پر شرر کن ظلم ظالم ، جور صیّاد آشیانم ، داده بر باد ای خدا ، ای فلک ، ای طبیعت شام تاریک ما را سحر کن ! نو بهار است ، گل به بار است ابر چشمم ، ژاله بار است این قفس ، چون دلم ، تنگ و تار است . شعله فکن در قفس ای آه آتشین دست طبیعت گل عمر مرا مچین ! جانب عاشق نگه ای تازه گل ، از این بیشتر کن ! بیشتر کن ! بیشتر کن ! مرغ بیدل ، شرح هجران ، مختصر ، مختصر کن ! ملک الشعراء بهار گفته میشه که شاعر در عصری زندگی میکرده که فضای سیاسی بسیار محدود بوده و ناچارا از طریق همین اشعار آن فضا را در تاریخ ثبت کرده! چه بهتر که شعر بالا را با صدای فرهاد گوش کنید،آلبوم برف،قطعه دوم. ض فکر میکنم یکی از سخت ترین مشاغل این روزها،گویندگی اخبار رادیو و تلویزیون است. ض ای کاش این شبها که نام خدای اکبر را بر زبان می آوریم، در اعماق وجودمان هم از او بخواهیم که شام تاریک ما را سحر کند. نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 توسط امیر
|
آدم هر چقدر صبح برای رسیدن به ترمینال و جا نموندن از اتوبوس استرس داره وقتی ساکش رو به شاگرد شوفر می سپره و تکیه گاه صندلیش رو میخوابونه سمت عقب،همه استرسش به اشتیاق خواب تبدیل میشه.راحت دو ساعتی خوابیدم.اشعه های تیز وگرم خورشید کم کم داشت بیدارم می کرد ،که با شنیدن صدای آنونس اخبار ساعت 8 رادیو بیدار تر شدم.اولین خبر چیزی نبود جز اعلام پیروزی محمود احمدی نژاد در انتخابات! تقریبا شوکه شده بودم،نیم خیز شده بودم و اطرافم رو نگاه میکردم،که نکنه هنوز خوابم؟ نزدیک ترین کسی که می تونستم پیدا کنم خانومی بود که ردیف کنارم نشسته بود،من مبهوت بودم و او خوشحال .... اون لحظه به شادی یک هموطن با تنفر نگاه می کردم و هنوز لبخند اون زن رو فراموش نکردم.
بیستم خرداد ماه هشتاد و هشت: قبل از تاریک شدن هواست.آسمون شده رنگ لاجورد،چراغهای خیابون آزادی تازه روشن شدن،هوا کاملا طوفانی شده،نم نم بارون با خاک در هم آمیختن و مثل سیلی میخورن تو صورتم،سه تایی نشستیم روی گاردریل وسط خیابون،با وزش هر بادی، روی نرده ها تکون میخوریم ،مثل بادبان کشتی! تقریبا از پنج ساعت پیش سبزپوشان موسوی به طرف میدان آزادی و برای آزادی دارن راهپیمایی میکنن،و ما نشستیم تا پایان سیل سبز را ببینیم،جمعیت انبوهی دارن مسیر برگشت رو طی میکنن و شعار میدن،عده ای با اتوبوسها بی آر تی دارن بر میگردن،اتوبوسها شدن شبیه اتوبوسهایی که اسرای ایرانی رو از مرز قصرشیرین به وطن بازمی گرداندند،همونایی که تو بوی پیراهن یوسف نشون میداد (نمیدونم ،میگن تو اخراجی ها هم آخرش به بازگشت اسرا کشیده میشه)، تهرانی های سبز سرها رو از پنجره بیرون آوردن و بیرق سبز به احتزاز درآوردن،ماشین ها بوق های ریتمیک میزنند،هنوز جمعیت زیادی دسته دسته از سمت انقلاب به سمت آزادی در حرکتند و ما حیران از این همه حضور سبز. چشم دوخته ایم به افق خیابون و آدمها رو نگاه میکنیم یه دسته جمعیت تازه نفس دیگه دارن به ما نزدیک میشن، نوار عریض و بلندی از جنس پرچم ایران درحالی که روی سر و دست جمعیت شعار دهنده کشیده شده ما رو متعجب میکنه،حتما میدونید طرفداران موسوی این روزها با دیدن پرچم کشورشون چه حالی میشن؟ کمی نزدیکتر که میشن محتوای کلامشون برای ما هم آشکار میشه. همه با هم فریاد میزنیم....موسوی ،موسوی، پرچم ایرانتو پس گرفتیم.....موسوی،موسوی، پرچم ایرانتو پس گرفتیم..... بیست و چهارم خرداد ماه هشتاد و هشت: قبل از روشن شدن هوا از خواب می پرم،و اینبار نه از استرس اتوبوس و ترمینال. دیشب تا دیروقت چشم دوخته بودم به اخبار سایتها،ولی هیچ کدوم نتیجه قطعی رو نمی دونستن آخه وزارت کشور هنوز رئیس دهمین دولت رو اعلام نکرده بود. کامپیوتر رو روشن میکنم و صدای بوق همیشگی کیس،سکوت شب رو میشکنه،به عکس کارت پستالی میرحسین که روی میزم گذاشتم برای هزارمین بار در این روزها نگاه میکنم، تو تاریکی شب و زیر نور مانیتور لبخند میرحسین روح آدم رو تازه میکنه....
کانکت میشم و اول از همه سایت قلم نیوز رو باز میکنم.... با تیتر درشت و سبز نوشته میرحسین رئیس جمهور ایران میخوام برم روی بوم خونه مون و زیر سقف آسمون با صدای بلند فریاد بزنم....... خــــدا جـــــون مـــتـــشــکــرم نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم خرداد 1388 توسط امیر
|
همونطور که پیش بینی میکردم و میکردید این مناظرات انتخاباتی نقطه عطفی شده در تاریخ 30 ساله اخیر بعد از انقلاب 57. ولی در این مطلب هرگز قصد ندارم به متانت موسوی یا شجاعت کروبی یا صداقت مثال زدنی احمدی نژاد اشاره کنم! چرا که اینها رو این چند روز اینقدر در موردش حرف زدیم و خوندیم و شنیدیم که دیگه سر درد گرفتیم و اتفاقا میخوام دعوتتون کنم که به همین سردرد انتخاباتی توجه کنید. به نظر من این سردرد با سردردی که بعد از یک روز کاری گرم و حضور در ترافیک و دود و دم بر مغز ما تحمیل میشه خیلی فرق میکنه.این سردرد از جنس سردرد بعد از امتحان 4ساعته کنکور دانشگاه است که در 18 ساگی (یا سالهای بعد از آن)همه آن را تجربه کردیم. این گیجی مغز ما ناشی از خستگی مغزمان از فکر کردن و اندیشیدن است. و چه فرخنده پیشامدی است این اندیشیدن های منجر به سردرد. مثل آدمهایی که مدتها ورزش نمی کنند و بعد از یک کوهپیمایی سبک تا دو روز همه جای بدنشان کوفته می شود ذهن های دور از اندیشه ما هم خسته و کوفته شدن.شاید بعضی از شما تعبیر صریح دور از اندیشه بودن ذهنتان را برنمی تابید،اما حقیقتی است که با نسبت های کم یا زیاد باید تسلیم آن شویم،همانطور که همه قبول داریم مطالعه آزاد تقریبا جایی در زندگی روزمره ما ندارد. البته منظور من از اندیشه فکر کردن به معضلات زندگی روزمره نیست.بلکه بکار گرفتن نیروهای ذهنی برای تامل در پدیده هایی فراتر از یک روزمره،پدیده هایی که منفعت مستقیمی برای ما ندارند اما منافع غیر مستقیم آنها به مراتب بیشتر است. اتفاقی که این شبها و این روزها در اذهان خیلی ها رخ میدهد مقایسه صحبت های نامزدهای انتخاباتی و واکنش های احتمالی رای دهنده ها به آن رفتارها ست،فکر کردن به اینکه نهایتا چه کسی رئیس دولت میشود در ظاهر خیلی ساده است ولی مستلزم تیز شدن نگاه ماست به حرفهای مردم اطرافمان بیشتر گوش می کنیم و احتمال دارد برخلاف چند روز پیش وارد بحث با کسانی بشویم که هرگز نمی شناسیمشان یا برای ماشینی که با پوستر و بادکنک از نامزد محبوبمان حمایت میکند دست تکان میدهیم یا در دل به او درود می فرستیم و بجای چک کردن انگشت دست چپ و حلقه ازدواج آدمهای اطرافمان مچ دستش را برای دیدن رنگ دستبند پارچه ای او زیرنظر میگیریم و در خیابان از نوارهای سبز رنگی که به آنتن ماشینهای عبوری گره خورده هم نگذریم. اینها همه حکایت از این دارد که در این ایام اخیر اندیشمند شده ایم.مبارکمان باد این سردرد های انتخاباتی. نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم خرداد 1388 توسط امیر
|
مسابقات حساس فوتبال مثل فینال جام باشگاه های اروپا که انجام شد و مقدماتی جام جهانی که در راه است یا مناسبتهای مذهبی مثل فاطمیه و ارتحال و پانزده خرداد و..... دست آخر مهمترین حادثه،انتخابات ریاست جمهوری و حواشی اطرافش. بدون شک فراگیرترین و موثرترین رسانه این مملکت همانا تلویزیون است و تجربه دوره قبل ریاست جمهوری به همه ما ثابت کرده که همین ویژه برنامه های انتخاباتی را میتوان فینال رقابتهای انتخاباتی دانست. در این دوره صدا و سیما با جلب نظر مقامات بالاتر،تحول مهمی در رقابتها ایجاد کرده. مناظره رو در روی کاندیداها برای اولین بار قرار است از فردا شب روی آنتن برود.از همان دو هفته پیش که زمانبندی پخش برنامه ها را اعلام کردند مردم تاریخ مناظره ها را برای هم پیامک می کنند و براحتی می توان حدس زد رکورد بیننده های تلویزیون در این شب ها شکسته شود. این روزها خیلی ها اعتقاد دارند که تکلیف رئیس دولت دهم در همین شش شب پر التهاب روشن خواهد شد. با همه این تفاسیر جملگی منتظریم تا تقابل این چهار مرد را ببینیم،نه از آن جهت که مثلا میرحسین را بهتر بشناسیم یا از ریز برنامه های کروبی مطلع شویم بلکه برای اولین بار قرار است مردان پیشکسوت جمهوری اسلامی به نیت وصال صندلی قدرت،شمشیر از قلاف بکشند و مناظره کنند. یاد اون سنت نبردهای باستانی می افتم که در پایان جنگها پادشاهان برای رفع خستگی متهمان محکوم به مرگ را درون قفسی می انداختند و شمشیر به دستشان میدادند تا آنقدر یکدیگر را بکشند تا نفر آخر زنده بیرون آید و آزاد شود. در حقیقت هم حکم اعدام بدست خود محکومین انجام می شد و هم برای سلاطین تماشا بود. البته مناظره رسم تازه ای در دنیای سیاست نیست که ما بخواهیم بعنوان یک پدیده مجهول الهویه نگاهش کنیم،اما تا حافظه ما نسل سومی ها یاری میکند همیشه از آسمان به زمین باریده نه از زمین به آسمان! منظورم رو که میفهمید؟ یعنی همونطور که پنج ماه پیش از رفع فــیــلتـــر فیس بوک تعجب کردم امروز هم از فلسفه چنین تغییر تئوریکی مبنی بر موافقت مقامات بالاتر با اجرای مناظرات،تعجب میکنم! مورد دیگری که برایم جای سوال دارد این است که چرا قرار است تصمیم نهایی جامعه ما بعد از این مناظرات اخذ شود؟ یعنی آن کسی که به هر قیمتی بتواند در نبرد کلامی پیروز شود قادر است به جنگ مشکلات کشور برود؟ آیا این قدرت بالای قضاوت در بین همه 50 میلیون نفر رای دهنده کشور وجود دارد که دروغ های آماری که فقط توسط کارشناسان آن شاخه راست آزمایی می شود را از اطلاعات صحیح متمایز کنند؟ یا وعده های شاخ داری که گاه باعث میشود خردمندان با صدای بلند به خنده درآیند توسط اکثریت جامعه قابل ارزیابی هستند؟(که متاسفانه چهار سال پیش با همان حرفها 6 میلیون نفر سیاه شدند) البته این مناظرات مزیت های زیادی هم دارند،اینکه موجب می شوند خیلی از مطالبات و ابهامات ذهنی جامعه وسط دعوا از طرف کاندیدای جریان مقابل مطرح شوند و اینکه قبح خیلی از خواسته های جامعه مدنی شکسته شود ،مثلا وقتی امروز آقای کروبی از اصلاح قانون اساسی صحبت میکند،قطعا فردا من و شما هم به تاسی از ایشان جرات مطالبه آن را پیدا می کنیم. در این روزها و این برنامه ها حرف هایی گفته خواهد شد که در آینده یکی از مهمترین مستند های تاریخی خواهند شد که تحلیلگران بر پایه همین اسناد مدتهای مدید آینده را رصد خواهند کرد،شاید یکی از به یاد ماندنی ترین آنها همان قضیه دو ساعت خوابیدن آقای کروبی باشد که امروز به شعار ما بیداریم طرفدارانشان تبدیل شده و هشداری شده بر احتمال دخل و تصرف در نتیجه انتخابات. پس اگر مایلید توان تحلیلی ذهن خود را نسبت به اوضاع کشورتان ارتقاع بخشید، پیشنهاد می کنم این شبها تلویزیون را دقیق تر نگاه کنید. البته فراموش نکنید که من این مطالب را قبل از پخش اولین مناظره دارم بیان می کنم و شاید شما در حالی این نوشته را می خوانید که چند شبی هم از پخش مناظرات گذشته و اتفاقاتی فراتر از دایره تفکرات بنده رخ داده باشد که باز هم بر اهمیت موضوع می افزاید. ض بامداد پنج شنبه،بعد از مناظره موسوی-احمدی نژاد : اگر بخواهم منصفانه نگاه کنم،باید بگویم آقای احمدی نژاد در کلام و گفتار مسط تر بود و توانست مناظره را اداره کند،اما مهندس موسوی در مقابل دیدگان چند ده میلیون چشم از حدقه بیرون آمده پیروز اخلاقی مناظره بود،در تمام مدت مناظره متعجب بودم از اینکه چرا به اتهامات احمدی نژاد پاسخی داده نمی شود،اما وقتی احمدی نژاد از پایان یافتن وقت خود شوکه شده بود متوجه شدم موسوی با تجربه بجای دفاع،بخوبی حمله کرد و در بخش پایانی صحبتش توانست واکنش های هیستریک رئیس جمهور فعلی را به همه مردم ایران نشان دهد. شور و حالی مشابه بازی ایران استرالیا بر تهران حاکم شده. نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم خرداد 1388 توسط امیر
|
بالاخره از هفت هشت ساعتی که روزانه ما خدمت میکنیم،فقط نسبت به 2 دقیقه اش تعهد داریم و بقیه یه جوری باید با چیزای دیگه ای پر بشه دیگه! یک نفر میاد تو و ما رو از تنهایی در میاره! و اون کسی نیست جز آقای پستچی. جوان قد بلند و کمی تپل،مهربان و مودب،همیشه سر و صورتش از عرق خیس شده ،حتی تو سرمای زمستون (فکر کنم بخاطر کلاه ایمنی موتور باشه)از اون آدمایی که خیلی ها فکر میکنن دیگه نسلشون منقرض شده،از اونایی که حداقل بین کارمندای بداخلاق بخش دولتی ندرتا پیدا میشن. ولی این دفعه نامه ای که خودمون هفته پیش فرستاده بودیم را برامون برگشت داده .همکارم با عصبانیت نامه رو برانداز می کنه ولی دلیل برگشت خوردن رو نمی فهمه ،از پستچی دلیل برگشت خوردن روپرسیدیم،اونم نمیتونست خط گند کارمند پست رو بخونه که رو پاکت چی نوشته. خلاصه همکار محترم شروع کرد غر زدن که "چون ما با سفارشی میفرستیم نامه های ما رو زورشون میاد برسونن...حتما باید دو برابر پول بدیم تا پیشتاز باشه بعد اونوقت برگشت نخوره... من که اینا رو میشناسم...." پستچی که صورتش رو خشک میکرد با همون صدای لطیفش بخاطر مشکل احتمالی معذرت خواست و رفت. و بحث انتقادی ما اینبار دامن شرکت پست و خصوصی سازی اون شرکت و .... رو گرفت. من که موضوع برگشت خوردن نامه برام عجیب بود دوباره رفتم سراغ پاکت و شماره صندوق پستی گیرنده رو با کامپیوترم چک کردم... معلوم شد همکار محترم شماره صندوق پستی رو اشتباه نوشتن و چنین شماره ای به این نام موجود نبوده! خلاصه ایشون رو از اشتباهش مطلع کردم و محتویات پاکت رو با یک پاکت جدید تعویض کردم و پاکت قبلی رو بعنوان سابقه خودمون نگه داشتم . حدود دو ساعت بعد دوباره پستچی برگشت. "حقیقتش من تو این دوساعت حسابی فکرم ریخته بود بهم! آخه چطور ممکنه که این نامه اشتباه شده باشه؟ تا حالا همچین چیزی سابقه نداشته! من باید علتش رو پیدا کنم" همکار: "چطور ممکنه؟ کارهمیشه شونه! ما دیگه به این اتفاقات عادت کردیم" پستچی: "حالا پاکت رو بدید من با هزینه شخصی خودم دوباره پستش میکنم" همکار: "ای آقا ما با یه پاکت جدید و پست پیشتاز فرستادیم رفت،مگه اونا همینو نمی خواستن؟" پستچی: "مگه میشه؟ پس حداقل اون پاکت قبلی رو بدید تا برم مرکز پیگیری کنم و هزینه شما رو عودت بدم" همکار : "نه آقا جون اون پاکت رو هم پاره کردیم انداختیم دور" پستچی که پشتش به من بود از تعهد و پاکی دیگه شورش رو در آورده،همکار داشت ظله میشد،منم با تبسم تلخی سرم رو تکون میدادم و ظاهرا به مانیتور نگاه میکردم. چهره همکار خیلی دیدنی بود، در حالی که چشم دوخته بود تو صورت پستچی و حاضر بود هر دروغی بگه تا نرسه به اونجایی که باید اشتباه خودش رو اعتراف کنه، دقیقا در راستای نگاهش و پشت سر پستچی من رو می دید که با پوزخند تلخم شده بودم ندای وجدان و حقیقت. به تیتر اخبار نگاه می کردم که هر کدومشون جای کلی انتقاد و تفسیر داشت و تو دلم به این میخندیدم که کی زمان نقد کردن خودمون میرسه؟ تقلا های همکار برای پنهان کردن حقیقت و سکوت مرگبار من برای اینکه مبادا افشاگری من موجب ضایع شده همکار و رنجش ایشان از بنده بشود. ....... پستچیِ زیادی با وجدان رفت و من با سکوت معنی دارم آزارش می دادم.چند دقیقه بعد بدون مقدمه و با لحن حق بجانب گفت: "من عمدا این جوری گفتم تا بره اعتراضای ما رو به گوش مدیرای پست برسونه" فکر کنم واسه این جواب حسابی فکر کرده بود. |
|