تبليغاتX
پنجره چوبی
 
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 توسط امیر |

 به همین زودی سی روز گذشت، از آن حماسه بزرگ.

آنها که توانستند تا دلشان خواست حرف زدند و آنها که نمی توانستند،چیزی نگفتند یا اگر حرفی بود حق مطلب نبود..... و چه نیکو گفت آن روشنفکر خراسانی که ارزش انسانها به همان حرفهایی ست که گفته نمی شوند!

تا حالا به یک تئوری اعتقاد راسخی داشتم، و آن این بود که: اذهان عمومی حافظه ضعیفی دارند. در حالی که  امروز آن تئوری هم مثل خیلی از اصول دیگر شکست خورده ،همانطور که دیروز علی مطهری گفت: اصولگرایی هم شکست خورده.

پیروان دین زرتشت وقتی یکی از عزیزانشان را از دست می دهند در سی امین روز آن فقدان مراسمی برگزار می کنند بنام سی روزه. در این مراسم لباس سفید بر تن می کنند و با خشکبار و غذا های ایرانی از نزدیکانشان پذیرایی می کنند. سی روزه پایانی است بر سوگواری آن عزیز از دست رفته ولی مراسم سالگرد را حتما و حتما خواهند داشت و این سالگرد را تا سی سال ادامه می دهند که مراسم سی امین سال را سی ساله می نامند. وقتی به این آئین ایرانیان باستان نگاه می کنیم فلسفه جالبی را می یابیم. اینکه بعد از سی روز، غم و اندوه را با سفیدی و غذا بدرقه می کنند در حالی که یاد آن عزیز هر سال به بهترین وجه ممکن زنده خواهد شد.(این مراسم سالگرد زرتشتیان هرگز با سالگرد هایی که ما برگزار می کنیم قابل مقایسه نیست)

روزهای غریبی است دوستان! هرگز علاقه ای ندارم که از تعابیری مثل آرامش قبل از طوفان و آتش زیر خاکستر استفاده کنم اما آنها که جایگاه پدری و پدربزرگی را بر ما دارند و برای آزادی ایران از چنگ پهلویان و بعثیان خون دلها خورده اند حرفهای دیگری می گویند....

هر روز که می گذرد به ناتوانی ام در پیش بینی آینده ،بیشتر بقین پیدا میکنم. اینکه روزی فرا برسد که فروش رنگ سبز را محدود کنند و آنها که طالبند دست به ترکیب زرد و آبی بزنند را هرگز متصور نبودم!

بقول آنی دالتون بعضی وقتا فکر می کنی که ایستادی ولی در حال حرکتی و برخی مواقع که فکر می کنی داری حرکت می کنی ،سر جایت ایستادی و تکان نمی خوری.

تغییرات آنقدر وسیع است که هنوز نمی توانیم تمام قد آن را نظاره کنیم،مثل آدم کوتوله های لی لی پوت شدیم که با بند انگشت های گالیور بازی میکنیم و هنوز گالیور خان از خوابش بیدار نشده و از جا برنخواسته که ببینیم بر بستر چه موجودی غول پیکری مشغول شده بودیم!

در این یک ماهی که گذشت کمتر کسی را دیدم که شبها با آرامش سر بر بالین گذاشته باشد و خوابهای خوش تجربه کرده باشد ،خوابهایی سراسر کابوس و آمبولانس و گلوله ولی بیایید چهل روز پیش را بخاطر آورید که همینجا اندیشمندی که از پس آن سردرد های انتخاباتی حاصل شده بود را به شما تبریک گفتم و امروز خوشحالم که باید بیداری که از پس آن بی خوابی ها حاصل شده را نویدتان دهم.

 راستی آن دستبند های سبز را هنوز دارید؟ مسعود بهنود همان سه هفته پیش پیشنهاد کرد بود دستبند هایمان را بخوبی حفظ کنیم که روزی به نسل بعدی مان نشانش دهیم.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهاردهم تیر 1388 توسط امیر |

سالهای سال است که روزهای جمعه،جمعه بازار عریض و طویلی در تهران برگزار می شود.ابتدا در ناصر خسرو و این روزها در پارگینگی طبقاتی حوالی چهارراه اسلامبول،همانجایی که دیپلماتهای اروپایی و ماهی فروشان و دلار فروشان در یک همزیستی مسالمت آمیز سالهای سال است که در گلیمی کنار هم جای گرفته اند.

همان دوست نوازنده ام که سال گذشته با دایره های طیران به شما معرفی اش کردم،چند روزی بود که یک گرامافون چهل ساله را باز سازی کرده و در به در دنبال صفحه کمیاب سالهای دور میگشت. اونهایی که کننده کار بودند نشانی این جمعه بازار و مردی را دادند که جوانی اش را پای گرامافون گذاشته.هرچند سن و سال زیادی هم از او نگذشته ، همانطور که زیر آن کلاه روشنفکری اش هیچ تار مویی باقی نمانده. در حقیقت آن نقشی که گوگل در اینترنت بازی میکند این مرد هم در عرصه لوح های پلاستیکی گرامافون ایفا می کند.(البته در تهران و احتمالا ایران!)

حدس میزدم جای خیلی جالبی باشد و پر از آدمهای جالبتر ، جایی که برای چند ساعتی آدمی را از حال و هوای برزخی این روزها دور می کند و به سالهای دور پرتاب می کند ،با همه حواشی و جزئیات ، جایی که می شد بازمانده های گرانبهای پیش از انقلاب را دید و خرید ،آدمهایی از آن تبار که امروز دیگر چیزی جز موهای سپید و چشمان کم رمق و سیگارهای سوزان برایشان نمانده ، آدمهایی که روی تکه نمدی چندک زده باشند و تاریخ را خرید و فروش کنند ، از تپانچه و سماور ذغالی و انگشتری گرفته تا آن چیز هایی که با چوب و گل و برنز ساخته شده آنچیزهایی که نقش رضا شاه و پادشاهان عصر قاجاریه و مصنوعات فرنگی را بر خود دارند، از روزنامه های قدیمی با تیتر های درشت تا صفحه های گرامافون مربوط به موسیقی دهه هفتاد غرب با آن کاورهای مقوایی براق و طراحی های محشر که انگار با فتوشاپ نسخه سال 2010 پیاده سازی شده باشند......

البته ناچاری های کسب رزق و روزی دیگرانی را هم غیر از دسته بالا بین آنها نشانده بود،دختران و پسرانی هم سن و سال خودم که هر آنچه را که بتوان روی زمین پهن کرد و لقمه نانی و اندک هزینه تحصیلی از دل آن ستاند را به آنجا کشانده بود، زن های سالخورده ای که انگار سالهاست که سایه مردی را بر سر خود ندیده باشند و بدور از ظرافت های زنانه مشغول شمردن پول و چانه زدن با مشتریان باشند و عده ای از اهالی سرزمین های ترکمن را که آوردن منسوجات و پوشاک به تهران و فروختن آن شده بود برنامه هر جمعه زندگی شان.....

من که از قبل هم به دوستم گفته بودم چیزی از آن بازار نمیخواهم،او را با کارتنهای مالامال از یادگاریهای دهه هفتاد میلادی تنها گذاشتم  تا با حوصله تورق کند و  تنهایی رفتم به پرسه زنی در تاریخ و بازار.

دوستداران موسیقی

گوش کردن و هم صحبت شدن با پیرمردهای آنتیک فروش (و گاها بنجل فروش) و مشتریان عتیقه دوستشان تجربه جالبی بود، کافی بود کمی در بین فروشی هایشان کنکاش میکردی و به گذشته ها گریزی میزدی و اندک احترام و هندوانه ای تقدیم شان میکردی، آنوقت بود که سر ذوق می آمدند و کسب و کار را فراموش میکردند و از خاطراتشان برایت میگفتند ، از اینکه جریان روشنفکری ایرانی چگونه دنباله روی غرب بود و از اینکه راهپیمایی عظیم تاسوعای سال 57  خیلی کوچکتر از این راهپیمایی دوشنبه بعد از انتخابات در خیابان آزادی بود ، از اعدامهایی که در میدان توپخانه اعمال میشد و آن پیرمرد چاقو فروش چگونه از آن گریخته بود (با آن چشمان زاغش که همچنان مثل یک جنایتکار می درخشید) و خیلی از شنیدنی ها که در سینه های آنها محبوس است.

یا این مرد که چهره اش من را یاد خبرچین های دون پایه ساوکی انداخت که در سریالهای دهه فجری بخوردمان میدادند، اما خودش با سادگی خاصی میگفت شغلش  رقاصی است! و واقعا هم رقاص است ، با گرامافون پرتابلش گرد شهر میگردد و می رقصد و از دست دیو و دد پول جمع میکند ، فروشنده صفحه ها حسابی با رقاص کنتاکت دارد ، رقاص هر هفته می آید دنبال صفحه ای از عهدیه ،در حالی که صفحه فروش هیچ صفحه ای از عهدیه ندارد و این داستان هر هفته تکرار می شود! و هنوز ذره ای از عشق رقاص به صدای عهدیه کم نشده....

یا آن پیرمردی که  سمت  چپ تصویر می بینید هر هفته آن گرامافون عتیقه و چشم نوازش را به بازار می آورد و هرکس که قیمت می پرسد می گوید: فروشی نیست! حال نمیدانم این هم بخشی از سیاست بازاریابی اش است که یک عاشق سینه چاک پیدا کند یا واقعا از دست رد زدن به سینه مردم لذت میبرد تا بیشتر قدر تحفه اش را بداند؟

ض راستی احساس نمیکنید این اختلال 20 روزه اخیر شبکه مخابراتی چه کمک شایانی به اصلاح الگوی مصرف پیامک کرد؟ حالا باز بگید من طنز می نویسم!

نوشته شده در تاريخ شنبه ششم تیر 1388 توسط امیر |

این روزا بدیهیات زمانه را نه نه جون آقای کروبی بهتر از هرکس دیگری می داند. بدیهیاتی که برای عده ای شایعه است! مثلا علت قطع شدن سرویس پیامک. البته به قول آقای لاریجانی ما یک گام به جلو آمده ایم و فعلا مناقشه بر سر علت قطع شدن این شبکه است نه قطع بودن یا نبودن آن.

اغتشاشگران می گویند پیامک را بخاطر ملاحظات امنیتی قطع کرده اند ولی زحمتکشان خدوم ملت می گویند یک نقص فنی حادث شده که معلوم نیست کی برطرف خواهد شد و حالا حالا ها باید صبر کرد!

حال من بعنوان یکی از اعضای کابینه 70 میلیونی دولت مهرورزی برایم سوالی پیش آمده: چطور است که کشور با سرعتی دهشتناک به سمت قله های نانو تکنولوژی و سلولهای بنیادی و صنایع فضایی و هسته ای می تازد اما نمی تواند برای تعمیر یک شبکه مخابراتی حتی یک بازه زمانی مشخص ارائه کند؟ [برای پاسخ رجوع شود به نه نه جون]

اصلا بگذریم از این سیاهنمایی ها و بیایم کمی انصاف و آشتی ملی چاشنی مطلبمان بکنیم....

خیلی ها از محدودیت های دو هفته اخیر می نالند و می خواهند از مجاری غیر قانونی اعتراض کنند اما عزیزان من عنایت داشته باشید که در این محدودیت ها مزایای زیادی مستتر بوده که از دیده ها پنهان مانده، چیه شاخ در آوردید از تعجب؟

اول اینکه کلمه اجنبی اس ام اس کم کم دارد نئش کثیفش را از ادبیات روزمره ملت ایران خارج می کند و داریم به واژه فصیح پیامک عادت می کنیم.

دوم: در اثر محدودیت های اخیر تزکیه نفس و تقوا بین جوانان ما رو به فوران گذاشته است، و بعضی ها را آن چنان بی تفاوت و بی انگیزه و دلزده از دنیا کرده که برایشان زندگی و مرگ چندان فرقی نمی کند، خب مگر غیر از این است که آدمی در اثر تزکیه نفس این عفریطه ای که عروس هزار داماد است را سه طلاقه می کند و به استقبال مرگ می شتابد؟ خب الان ما کلی جوان مطلقه و باتقوا و رو به موت داریم!

سوم: یک اصل خردمندانه می گوید خلاقیت در سختی ها و محدودیت ها متجلی می شود. و این روزها صفت نیکوی خلاقیت بر هزاران صفت حسنه ما افزوده شده.

یکسری تواضع رو کنار گذاشتند و نیایش های شبانه خود را به پشت بام ها منتقل کرده اند و فریاد زنان خالق خود را صدا میزندد،عده ای به عهد ادیسون برگشتند و با بوق ماشینشان تلگراف میفرستند و گهگاهی نور بالا میزنند ،بعضی ها یاد دوران کودکی افتاده اند و بادکنک هوا می کنند.البته این گروه آخر افکار پلیدی در ذهن می پرورانند و همین روزهاست که تکنولوژی صلح آمیز بمب هیدروژنی را با استفاده از چاه باز کن توالت و کمی آلومینیوم و یک بطری نوشابه بدست آورند،تا دیگر هیچ چرخ بالی در آسمان پرواز نکند.

من فکر میکنم بزودی شاهد روش های سرخ پوستی در علامت دادن و آتش روش کردن هم باشیم.

و اما چهارمین و مهترین مزیت محدویت های اخیر......واقعا که!! یادتون رفته بود؟....خیلی متاسفم براتون که اینقدر فراموشکارید..... شما چه جوری می خواهید با استبداد و کفر بجنگید؟

بابا!!! اصلاح الگوی مصرف  دیگه!

این انتخابات کوفتی و این اصلاح طلبای صیهونیست ما رو انداختند در ورطه ولنگاری و اصراف،خداییش شب های انتخابات چند تا پیامک فرستادید؟ می دونید اگه با اون تصمیم هوشمندانه پیامک ها نقص فنی پیدا نمی کردند  الان همه ما خونه خراب شده بودیم؟ هم انتخابات رو باخته بودیم هم چند هزار تومن پول بی زبون رو!

بقول امریکایی ها یک بازی دو سر باخت!

و دهها مزیت دیگر که ذکر آنها همانا و کله و بوی قورمه سبزی و مناطق خوش آب و هوا و نوشیدنی های خنک، همانا.....

حالا دیدید محدودیت های این روزها چندان هم خالی از لطف نبوده؟ حالا بازم سیاه نمایی کنید.

ض در مورد صحت املای کلمه عفریطه شک داشتم  و از طرفی می دونستم توده کشت اول از همه خط به خط دیکته ما رو تصحیح میکنه،و با اولین غلط  پنجره رو میزاره رو سرش! رفتم تو گوگل سرچ کردم معلوم شد این واژه سه نوع املای متفاوت داره:  عفریته ، افریطه یا عفریطه. خلاصه دانسته ای به دانسته هایمان اضافه شد.

اینم یه مزیت دیگه.

ض  چه کسی ندا را کشت؟

روزنامه سپاه: بی بی سی به اوباش پول داد و ندا را کشت. سفیر ایران در مکزیک: سازمان سیا ندا را کشت. خبرگزاری رسمی ایرنا: تک تیرانداز منافقین ندا را کشتند. امام جمعه تهران: خود اغتشاشگران ندا را کشتند. پزشک ندا: بسیجی ای که ندا را کشت دستگیر شد و کارتش موجود است. نتیجه گیری: یک بسیجی تک تیرانداز نفوذی منافقین که دست به اغتشاش زده بود و جزو اوباش به شمار می آمد، از بی بی سی که توسط سیا اداره می شود، پول گرفت و بعد از کشتن او کارتش را به یکی از افرادی که در خیابان بودند داد و فرار...            ابراهیم نبوی

درباره وبلاگ

میشه به زندگی از پشت پنجره چوبی نگاه کرد...
5erechoobi@gmail.com
آخرين نوشته ها
انباری
موضوعات
یاران
خواندنی ها