|
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 توسط امیر
|
تلفنم زنگ زد.شماره آشنا نبود،ولی صدایی که از اونطرف خط می شنیدم کمی آشنا بود،برخلاف همیشه بدون پرس و جوی دقیق شانسی اسم یکی از بچه های قدیم خوابگاه رو آوردم و زدم زیر خنده،اونم کسی که سه سالی ازش خبر نداشتم یه کم سر به سر هم گذاشتیم تا اینکه فهمیدم اشتباه کردم،ولی کسی که پشت خط بود یکی دیگه از بچه های خوابگاه بود که مدتها از آخرین تماسمون می گذشت. علی موقعی به اطاق ما اومد که من ترم اخر بودم و اون ترم اول،یه پیکان سبز 61 داشت و بچه شاه عبدالعظیم بود میگفت از 16 سالگی تو آژانس کار کرده تا قسط ماشینو بده،از اون بچه های آروم و سر به زیر که به وقتش از همه تر و فرز تر بود،از تهران مسافر میزد میاورد دانشگاه از دانشگاه هم مسافر میبرد تهران،پاش می افتاد 3 نصف شب هم مسافر میبرد،از ریش های نرم و یقه پیراهنش راحت میشد فهمید که بسیجیه ولی نه اون چیزی میگفت و نه ما چیزی می پرسیدیم،اصلا جو اطاقمون سیاسی نبود،یعنی اصلا جو مملکت سیاست زده نبود.ما حکم و شلم بازی میکردیم،علی میرفت تو 2 سوت واسه 8 نفر ماکارونی می پخت و می کوبید به در که یالا سفره رو پهن کنید... کم کم با هم رفیق شدیم،یه روز صبح زود که همه خواب بودن و من داشتم چایی دم میکردم شروع کرد تعریف کردن،از کوی دانشگاه گفت که چه جوری نظام رو نجات دادن،از گشت های شبانه شون میگفت که نصف شبا تو جا های خلوت چه چیزایی کشف میکردن.وقتی تعریف میکرد پسره رو تو سرمای زمستون لخت کرده و با آفتابه خیسش کرده و بعد شلاقش زده، انگار به خودش افتخار میکرد،با غرور میگفت تو داشبورد ماشین هم دستبند داره هم اسپری خردل. دیدن اون چهره معصوم و شنیدن اون حرف های هولناک با هم جور در نمی اومد،ولی هنوز برای خودم محل سواله که چرا دوستی ما هر چند محدود ادامه پیدا کرد،من اون روزا اصلا بحث ایدئولوژیک نمی کردم ،میگم فضای اون روزا اصلا طلب نمیکرد چنین چیزایی رو،هنوز ثبات دولت خاتمی حاکم بود. من از اونجا رفتم و ارتباط محدود ما هیچ وقت قطع نشد،حتی شده سالی دوبار هم تلفنی صحبت میکردیم ولی صحبت میکردیم.تا اینکه رسید به فصل انتخابات،پیامک ها تازه جوونه زده بودن و طبع شعر سبز ها گل کرده بود،یکی از اون پیامک ها رو واسه علی هم فرستادم،فکر کنم همون که میگفت:با میرحسین رهنوردی باید ... سریع جواب داد : بچه برو دنبال بازیت! خلاصه بحثمون شد و آخرش من گفتم : ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم اونم گفت: پس با حادثه حال کن! دیگه براش چیزی نفرستادم. تمام این روزها که خشونت های لباس شخصی ها رو می دیدم یاد علی می افتادم که احتمالا بین اوناست. همون پشت تلفن مثل همیشه وهمه آقایونی که محفلشون مردونه میشه با چند تا فحش باحال و غیرقابل ذکر از هم احوال پرسی کردیم و با صدای بلند خندیدیم سریع گفت: متاسفانه آقای موسوی هم که مرحوم شدن! منم گفتم خدا اموات شما رو هم بیامرزه! بعد گفت حالا نظرت چیه؟ هنوزم سر حرف و عقیده ات هستی؟ گفتم کدوم حرف و عقیده؟ گفت همین اغتشتگرا دیگه ،هنوزم از موسوی طرفداری میکنی؟ گفتم علی شماره شهرری نباید باشه، کجایی؟ گفت: سر کارم، کجایی؟ ، سپاه ،پس اون مینی بوس که پارسال گرفته بودی چی شد؟ ، اون فروختم اومدم اینجا دیگه یه آن با خودم گفتم این بعد از سه ماه از سپاه زنگ زده به من فقط همینا رو بپرسه؟! نکنه بابت هر سوژه ای که معرفی کنن پاداش خوبی بهشون میدن؟ اصلا مگه میشه تلفنای اونجا کنترل نباشه؟.... همین افکار تو چند ثانیه ذهنم رو پر کرد و برای چند لحظه حس کردم الان باید کمی ابطحی بشم گفتم: البته هر حرکتی که موجب اخلال در نظم عمومی و آسیب به اموال دولتی و روح و روان جامعه بشه محکومه و فرقی نمیکنه از طرف چه کسی باشه گفت یعنی تو هم میگی تقلب شده؟ با خودم گفتم نا کس همون سوالای بازجو ها رو میپرسه بعد گفتم آخه من و شما اطلاعاتمون اونقدر دقیق و مستند نیست که بتونیم قضاوت کنیم! خلاصه یه کم که براش جانماز آب کشیدم حملاتم رو شروع کردم و مسئله رحیم مشایی و نامه رهبری و تاخیر 6 روزه رئیس جمهور در اطاعت از ولی فقیه رو کشیدم وسط،که اونجا کم کم فهمیدم این بنده خدا اونقدرا هم اطلاعاتش امنیتی نیست و هرچی من میگفتم شش روز با تعجب میگفت مگه همون روز اول احمدی نژاد اطاعت نکرده؟ خلاصه از هر دری که براش میگفتم اون یا بی خبر بود یا اطلاعاتش شدیدا کیهانیزه بود و اونطور که من فهمیدم این دو ماه اخیر هم حسابی زحمت کشیده! بالاخره آخرسر راضیش کردم که یه روز از نزدیک با هم صحبت کنیم و من بیشتر براش توضیح بدم،آخرای صحبتش دوباره اون معصومیت لحنش نمایان شد و نمیدونم چرابعد از دوماه از گذشت اون پیروزی 24 میلیون نفری، مقوله انتخابات و موسوی هنوز تو ذهنش بود و دوست داشت منو قانع کنه که من دچار اشتباهم و نمیدونم چرا هنوز هم احساس بدی نسبت بهش ندارم؟ ض در توییتر فرشته قاضی آمده بود که محمدرضا جلایی پور قرار بوده تا ساعت 10:30 آزاد شود ،و همسرش از ساعتها پیش پشت در اوین منتظر اوست ،شاید تا حالا آزاد شده باشد و شاید الان که دارم مینویسم ، فاطمه شمس هنوز منتظر معشوقش ایستاده باشد. نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و سوم مرداد 1388 توسط امیر
|
پیوند های روزانه این وبلاگ با آهنگ نا منظمی تازه می شوند و تا کنون در موردشان هم هیچ اطلاع رسانی یا تبلیغ ویژه ای نشده ،عنوان همان است که در سایت منبع وجود دارد،چرا که اعتقاد دارم مشک باید خودش ببوید.... اما این پیوند آخری واقعا خواندن دارد،نه اینکه فقط خاطره ای باشد از محمدرضا جلایی پور که توسط هم بند اخیر او در انفرادی نقل شده ها ....،خیر! این مطلب را تا مسدود نشده بخوانید که واقعا خواندنی ست،بخوانیم تا از ناامیدی اپیدمیک این روزهای خودمان شرمسار شویم.دلم نمی آید این شعر را که در آن مطلب خواهید خواند را یکبار دیگر و پیش پیش اینجا نیاورم این شعر را عماد بهاور در همان انفرادی برای محمدرضا سروده و بلند بلند برایش خوانده: زان زلف که تابندی، زنجیر به پا بندی زندان تو به پا کردی بر عرش خداوندی بزمیست در این زندان، جمع اند در آن رندان خوش باد چنین حالی، خرسندی و دربندی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم مرداد 1388 توسط امیر
|
با فرض اینکه شما آنقدر روشنفکر هستید که تلویزیون را سالهاست که تحریم کرده اید، ولی چه بخواهید و چه نخواهید، بارها و بارها مخاطب بخش های خبری صدا و سیما بوده اید،حالا این سعادت در تاکسی یا محل کار یا بقالی علی آقا نصیبتان شده باشد یا در منزلتان کسانی پیدا می شوند که اعتیاد خاصی روی یک بخش خبری دارند و غذای خود را با چاشنی اخبار می خورند و حتی پیش آمده که در جستجوی یک خبر مهم و حیاتی تمام اخبار را به گوش جان سپردید و در نتیجه با اخبار تلویزیون بیگانه نیستید . روی صحبت من با بخش خبرهای خارجی است که معمولا یک مجری خانم هم اجرا می کند، که هنوز علت خانم بودن مجری آنرا نفهمیدم.طبق معمول بطور ناشیانه و تابلویی برای هر کشور ویژگی های خاصی را تعریف کرده تا شما در مورد آن کشور دقیقا همانطور که آنها فکر می کنند،فکر کنید. خب تکلیف آمریکا و اسرائیل و انگلیس که پیشاپیش روشن است،اما نوابغ واحد مرکزی خبر برای عادی جلوه دادن اوضاع می آیند بقیه کشورها را هم به بازی می گیرند. فکر میکنم مصادیق پایین گویا تر از تحلیل های بالا باشد: ژاپن: جریان امور در این کشور آنقدر متمدن و پیشرفته است که اخبار پیشرفتهای شگفت انگیز آنها بیشتر بمنظور عوض کردن حال و هوای آن بخش خبری و بعضا خنده ناشی از حیرت مخاطبان ایرانی استفاده میشود مثل این خبر :ساخت سنسورهای اندازه گیری غلظت خنده برای اینکه ماموران مترو را بخاطر کمتر خندیدن به مسافران جریمه کنند! که باید به دوستان گفت: خنده نداره! گریه داره! اسپانیا: تصاویر ترسناکی از رها شدن چندین گاو وحشی در کوچه پس کوچه های قدیمی و متعاقبا لت و پار شدن عده ای زیر شاخ و لگد گاوها تنها پیش زمینه ذهنی ما از اسپانیا ست،آنطور که شما در ذهنتان آنجا را مهد توحش و حماقت بپندارید! و البته هیچ وقت نمی گویند که در صنعت تجهیزات ساختمانی و توریسم و همچنین صنعت فوتبال از صدر نشینان جهان هستند و بهترین چشم پزشکی دنیا در اختیار اسپانیاست و موارد دیگر... کشورهای جنوب شرق آسیا: یا خبر سیل و فوران آتشفشان و غرق شدن کشتی ماهیگیری و سونامی می دهند یا درگیری ببرهای تامیل با دولت مرکزی، و آدم تصور می کند یکسری جنگل نشین ماهی خوار در آنجا زندگی می کنند و دیگر نمی گویند سنگاپور تقریبا بخشی از خاک آمریکا شده و در مالزی هم اسلام هست هم مسلمان(جای سید جمال الدین اسدآبادی خالی) امارات متحده عربی یا عربی متحده: الان حدود یکسال است که هر ماه خبر از افت 40 درصدی قیمت آپارتمان در دبی منتشر می شود.من فکر میکنم اگر یک آدم با اوقات فراغت فراوان پیدا بشه که اخبار یکسال گذشته آرشیو رسانه ملی را کاملا برسی کنه قطعا به این نتیجه می رسه که همین الان می توان به دبی رفت و یه پولی دستی گرفت و یک سوئیت مبله تو برج گیتار رو رایگان تحویل گرفت! هلند،دانمارک،بلژیک،سوئد،نروژ ....: تقریبا تمام کفار و همجـــنس بازان و سگ بازان و یهـــودی تباران و کاریکاتوریست های عالم در این خطه زندگی میکنند ولی اگر خدایی نکرده بدنبال داروهای نایاب یکبار گذرتان به داروخانه های هلال احمر افتاده باشد متوجه میشوید حیاتی ترین داروهای بیماران ما بدست همین پست فطرتان ساخته میشود که چند سال پیش یه حال اساسی به سفارت خانه هایشان دادیم. عربستان: وضعیت حقوق زنان در این کشور حتی پایین تر از حقوق سگ ها و شتر هاست.بالاخره اگر می خواهید احساس خوشبختی کنید باید خود را با پائین دستتان مقایسه کنید و به وضع موجود شاکر باشید،ضمنا شرایط بدتر از این هم میتونه پیش بیاد و ....(این پیامی است که تلویزیون غیر مستقیم به خانمها می دهد) اتحادیه اروپا: نرخ بیکاری هر ماه 3 درصد افزایش میابد ولی کسی نمی گوید این نخبگان ایرانی که فوج فوج کشورشان را ترک میکنند به مقصد اروپا ،اینقدر کودن تشریف دارن که بیکاری در وطن را رها کنند تا بیکاری در غربت را تجربه کنند؟
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 توسط امیر
|
سلام دیشب با دوستی رفته بودیم به اون کوچه بن بست تا مثل همیشه سیگاری دود کنه ، بر خلاف همه شب های ظلمت زده با کوچه ای سر تا سر چراغونی روبرو شدیم،ریسه های الوان خانه های شمالی و جنوبی کوچه را به هم پیوند داده بودند، و از امتداد این کمان های درخشان تا پایان کوچه،گویی سقفی ملکوتی بر سرمان گسترده بودند.... و کوچه باز هم خالی بود و تنها،ما بودیم و چراغها و آسمان شب. شده بود شبیه اون سکانس بوی پیراهن یوسف که پدر یوسف (نصیریان) برای امیدواری خودش و آن دخترک چشم انتظار برادر ،کوچه را به دروغ ریسه کشیده بود و زیر نم نم باران قدم میزد و چراغ ها هم تک تک خیس می شدند و سپس خاموش. نمیدانم اینها را چرا برای شما تعریف می کنم؟ فردا نیمه شعبان است و من باز هم دلم گرفته. همان روزی که پررنگ ترین خاطره ام لیوان های شربت و ایستگاه های صلواتی و خیابان گردی زیر چراغ های رنگی با چاشنی ترافیک است. می خوام یه چیزی رو براتون اعتراف کنم که گفتنش خیلی هم راحت نیست،اما حقیقت این است که من گرسنگی روزهای رمضان را از شیرین کامی شب نیمه شعبان بیشتر دوست دارم. و حتی اندوه شب 21 رمضان را هم از شادی شب تولد شما بیشتر دوست دارم. باور کنید گفتن این حرفها برای من همانقدر سخت است که یک فرزند بخواهد بین پدر و مادرش یکی را بیشتر از دیگری دوست بدارد. می دانید چرا؟ در آن روزهای گرم و طولانی روزه داری لحظه به لحظه خودم را می بینم که سر بر بالین پروردگارم گذاشته ام و او مرا نوازش می کند،می گوید تحمل کن بنده ی عزیزم،این لحظات را تو بر من تقدیم می کنی و من هم دارم با لبخند به تو نگاه می کنم و چه لحظه ای با شکوه تر از آن لحظه که من مجالی برای تقدیم کردن پیدا می کنم؟.... خلاصه عشقبازی برقرار است بین من و حضرت حق،بین ما نا محرمی نیست و هر چه هست من هستم و معشوقم ، قرآن پلی می شود برای عروج و ربنای شجریان نردبانی می شود برای فرود در آن پایانی لحظات افطار. اما شب تولد شما که همیشه به خودم تلقین کرده ام امشب بزرگترین جشن ها در آسمانها و زمین برقرار است و ملائک ما را گل باران می کنند و چه و چه ....دیگر ردی از آن لحظات قدسی نمی یابم،دیگر هیچ نردبانی پیدا نمی کنم که با آن پله های عروج را بالا بروم،نه ایستگاه های صلواتی و شیرینی دانمارکی و لیوانهای یکبار مصرف شکسته دردی از من دوا می کند، و نه آن غوقایی که بنام مولودی و جشن توسط و برای گروهی که کمتر شباهتی به من ندارند برپا می شود. انگار سالروز میلاد شما بهانه ایست برای کشیدن دیوار بلندی بین افکار ما،انگار مانور قدرت گروهی بر گروهی دیگر میشود،انگار آنها به ما فخر می فروشند که امام زمان در تصاحب ماست ،و انگار شما را تمام و کمال مصادره کرده اند و .... ای کاش شما نیز همچون جد بزرگوارتان کتابی داشتید،همانطور که هر وقت دلمان تنگ می شود به خطبه های سوزناک علی و نامه های عبرت دهنده به مالک پناه می بریم،در شب تولدتان نیز آنها را می خواندیم و دیگر پای بعضی از منبرها روایت های هری پاتر گونه تحویلمان نمی دادند،ماجرای آن زنی که قرار است دستش به خون شما آلوده شود و نصف صورتش جوان است و نصف دیگرش افریطه و دقیقا از اصفهان بر می خیزد و.... روایتهایی که حتی در کتاب خدا هم مانند آنها ،آنطور آینده را لخت و عریان پیشگویی نکرده است که بعضی از اینهایی که در سایه انتظار فرج پناه گرفته اند،نقل می کنند. نمیدانید چقدر دلم می گیرد وقتی می شنوم که گزارشگران شبکه ای که معمولا فیلمهایی از حیات وحش و عجایب هستی پخش می کند،هزاران کیلومتر می پیمایند تا بیایند از سنت های مرسومی که در مسجد جمکران جریان دارد گزارش تهیه کنند تا مردمشان با حیرت تماشا کنند.یا وقتی کسانی آمده اند و راهکارهای عملی و فرمولیزه شده ملاقات با شما را ارائه میدهند و چه استقبالی هم می شود! و همین استقبال است که مرا دلگیر می کند،که آیا آنها راه را اشتباه رفته اند یا این منم که منحرف شده ام؟ نامه ام دارد به درازا می کشد و من همچنان اندر خم همان کوچه اول مانده ام،رسم است که نامه را با امیدواری برای دیدار ختم می کنند و من هم با چنین امیدی تولدتان را تبریک می گویم و خود را به شما و حضرت حق می سپارم. نیمه مرداد هشتاد و هشت،امیر. نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفتم مرداد 1388 توسط امیر
|
خستگی و صمیمیت دو مشخصه ایست که بخوبی لمس میشود.
ض گویا حاتمیکیا هم پس از اطلاع از حرفها و بحثهای پیش آمده درباره سرنوشت قهرمانان داستان آژانس شیشهای، طی یادداشتی کوتاه، به اظهار نظر درباره وضعیت امروز حاج کاظم، سلحشور، اصغر، سلمان و عباس پرداختهاست. یا لطیف نوشته شده در تاريخ جمعه دوم مرداد 1388 توسط امیر
|
اصولا از دیدن هر جایی که مترکه شده باشد دلم میگیره،فرقی نمیکند رستوران چاتاناگا باشد که با پیروزی انقلاب شکوهمند،شد آئینه عبرت همه کسانی که از مقابل پارک ملت قدم زنان می گذرند یا کتابفروشی پرنیان که هر وقت برای کادوی تولد کسی درمانده میشدم میرفتم پیش اون آقای مهربان با اون صدای تو دماغی اش تا مرا راهنمائی کند برای چه سلیقه ای چه کتابی بخرم...... همان که امروز دیدم درش تخته شده و مغازه در اندوه تاریکی و تخلیه فرو رفته. اما بحث من هر نوع متروکه شدن یک وبلاگ نیست،در حقیقت مشکل اینجاست که ما نمیدانیم چرا آن وبلاگی که دوستش میداشتیم دیگر تازه نمی شود؟ و خیلی دلایل می تواند باشد...... که یکی از مهم ترین آنها مرگ وبلاگ نویس است! حالا بگذریم که بعضی ها مثل خاندان توده کشت بطور قومی وبلاگستان را احاطه کرده اند و خدایی نکرده یکی شون خون دماغ بشه گوگل لوگوی مخصوص خون دماغ طراحی میکنه.... اما تصور کنید هیچ یک از دوستان مجازی آن بلاگر از مرگش خبردار نشوند،همه منتظر کسی هستند که دیگر نیست! نزدیکانش هم از وجود آن وبلاگ بی خبر باشند ، با آنکه وبلاگ هم در یک فضای مجازی حاضر است اما آن سفر کرده در فضایی بس مجازی تر بسر می برد،آنقدر مجازی که نمی تواند آخرین مطلب را بنگارد .... شاید بشود گفت یک پایان دراماتیک برای یک وبلاگ. اینها آنقدر مهجور واقع میشوند که هیچ کس نمی تواند حتی یک نمونه از وبلاگ های با این پایان تلخ مواجه میشوند را مثال بزند. اما دسته دیگری هستند که آنقدر در برزخ بین جهان مادی و جهان اینترنت شناخته شده هستند که حداقل یک نفر خبر رفتن آن وبلاگنویس را پخش کند (دور از جون توده کشت ها) معمولا کامنت دونی وبلاگ به محلی برای درد و دل مخاطبان با نویسنده تبدیل می شود، درد و دلی که شاید یک گفتگوی یک طرفه باشد چرا که هنوز کسی نمیداند مردگان می توانند از آن دنیا به بخش مدیریت وبلاگ خود وارد شوند یا خیر؟ درست است که باز هم مجالی برای خداحافظی نیست اما بخش نظرات آخرین پست آن وبلاگ به عرصه ای برای تاخت و تاز احساسات تبدیل می شود.از این دست وبلاگها هم نمونه هایی یافت می شود،مثل وبلاگ ماجرا های واقعی یک دورگه عجیب (نکته ظریف اینجاست که بعد از مرگ یک وبلاگ نویس هم احتمال مسدود شدن وبلاگ متوفی وجود دارد تا اعمال ماتاخر او هم مسدود شود) یا وبلاگ امــــیدرضا میرصیافی که سال گذشته در زندان اوین مرحوم شد(بعلت کهولت سن) و عجبا که با مراجعه به این یکی هم مشاهده میکنید که بعد از مرگ وی وبلاگش کاملا منقلب شده! با استدلال استقرایی میشود نتیجه گرفت مردگان هم وبلاگ خود را آپدیت میکنند یا برایشان میکنند....(بالاخره اینا از مزایای تحقیقات میدانی ست) اصلا برای این دسته از وبلاگ های متروکه هم موردی یافت نشد! دسته دیگری هستند که از مرگ احتمالی خود در آینده نزدیک باخبر میشوند، و وبلاگ به عرصه ای برای استقبال از مرگ تبدیل می شود،یادم میاد چند سال پیش یکی از خبرنگارهای معروف بی بی سی که به سرطان خون مبتلا شده بود هر روز وبلاگش را آپدیت میکرد و به یکی از معروف ترین سایتهای آن زمان تبدیل شده بود،این دست وبلاگ نویس ها این امکان را دارند که حتی بعد از مرگ خود هم مطالبی را که قبلا نوشته اند به نزدیکان خود بدهند تا در غیاب آنها بعنوان آخرین پست وبلاگشان درج کنند.اجازه بدهید دیگر مثال نزنم! و اما وبلاگهایی هستند که مدتی است مخروبه و سوت و کور شده اند،هر چند که سالها برای خودشان برو و بیایی داشتند،مطالبشان هر روز تازه میشد،آن هم به سه زبان فارسی و انگلیسی و عربی،پست هایشان چند وقت یکبار کتاب میشد....وبلاگهایی که صاحبانشان دربندند،در نزدیکی همان دربند که جمعه ها میرویم و کباب میخوریم،دارند کباب میشوند. درست است صحبت از سمیه توحیدلو و محمدعلی ابطحی است، صحبت از بر ساحل سلامت و وب نوشته ها است.وبلاگهایی که این روزها متروکه شده اند،ما نمیدانیم وب نوشته ها دوباره تازه میشود یا خیر؟ بر ساحل سلامت متروکه خواهد ماند یا دوباره روزی میرسد که هزاران نفر از آن بازدید میکنند؟
چیزی تا اعیاد شعبانیه باقی نمانده (هنگام نگارش این مطلب)،روزهایی که ولادت مردان کربلا را جشن میگیریم.به امید خبر های خوش....
|
|