تبليغاتX
پنجره چوبی
 
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی ام مهر 1388 توسط امیر |

      

 بعد از ظهر ها موقع برگشتن اول خط سوار می شوم و همیشه جا برای نشستن پیدا می کنم.محبوب ترین صندلی همان صندلی گوشه ای است که میتوانی خودت را به شیشه تکیه بدهی. معمولا سعی میکنم با زرنگی آن صندلی را تصاحب کنم.

دختر های فال فروش که دیگر لباس هایشان مثل والدینشان ژنده و پاره نیست،بدون اینکه از تو سوال کنند یک پاکت می گذارند روی پایت و می روند،با این کار یک فال به تو تحمیل میشود و پس دادنش کار ساده ای نیست، بهترین کار این است که خودت را بزنی به خواب تا از شر این دست فروش های حرفه ای خلاص شوی. دخترک نزدیک میشود و من چشمهایم را می بندم،دخترک از من میگذرد و من زیر چشمی نگاهش می کنم.

کم کم قطار به ایستگاههای شلوغ تر نزدیک می شود و مسافران بیشتر و بیشتر می شوند.دیر یا زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد،یکی از آن سالمند های زبار در رفته که با اولین نگاه مستحق نشستن روی صندلی ات است،می آید صاف بالای سرت می ایستد، مثل مامور جهنم! اینجا هم بهترین کار این است که خودت را بخواب بزنی، آنقدر چشم هایت را بسته نگه میداری که یک جوان تازه کار از جا بر می خیزد،وگرنه هر روز باید ایستاده طی مسیر کنی که در دراز مدت چندان ساده نیست.

یک نکته جالب صندلی های مترو این است که شما تمام مسیر چشم هایتان گره می خورد به چشمهای نفر مقابلتان، حال بعضی موارد خانم های زیبا رویی مقابل ما می نشینند که ناچاریم چشم در چشم هم شویم و بار گناهانمان را سنگین کنیم، اینجا هم چشم بستن روی واقعیت و خواب مصلحتی گزینه ای است که توسط نگارنده و احتمالا فقهای دین مبین اسلام پیشنهاد میشود (یادم باشه واسه این سطر لوگوی پیشنهاد را هم درج کنم)

قطار هنگام حرکت ذاتا تکان تکانهایی دارد که خیلی ها آنرا به تکانهای گهواره تشبیه می کنند،نور سفید بالای سرتان و سکوت حاکم بر فضا را هم که اضافه کنید همه چیز برای خواب مهیاست، حتی یک چرت 15 دقیقه ای، خستگی کار روزانه را تا حدودی از تن تان بدر می کند، اینبار هم می توانید چشمها را ببندید و با خیال راحت بخوابید و به صدای یکنواخت حرکت قطار در تونل تاریک گوش کنید.

اینجاست که ناگاه به خودتان می آیید و می بینید هر کسی به بهانه ای خواب است،طوری به خواب رفته اند که انگار سالهاست که رنگ خواب را ندیده اند،یاد ظهر های تابستان می افتید که بچه بودید و دوست داشتید بازی کنید اما مجبورتان میکردند کنار بزرگترتان بخوابید و دیدن پدر و مادری که غرق خواب شده اند غم انگیز ترین صحنه آن دورانتان است.....اینجا هم دلتان می گیرد از دیدن اینهمه انسان خواب رفته،ولی شگفتا به هر ایستگاهی که میرسید همان خفته ها ناگهان مثل شیر ژیان از جا بر می خیزند و شال و کلاه کرده از قطار خارج می شوند، بعد دلتان بیشتر می گیرد وقتی می فهمید همه اینها خودشان را به خواب زده بودند در عین هوشیاری یا شایدم برعکس در عین هوشیاری خودشان را بخواب می زنند.

البته موارد نادری هم هستند که واقعا خواب اند،صبح ها که قطار در ایستگاه آخر متوقف می شود عده ای هنوز خواب اند،مهتابی های واگن خاموش می شود و آن خانم همیشگی در بلند گو همان متن همیشگی را تکرار می کند که "مسافران گرامی ایستگاه پایانی ست...." نظافت چی های کم حوصله با لباسهای زرد رنگشان و آن ظاهر خنده دارشان میریزند در واگن ها و هیچ چیز برایشان لذت بخش تر از بیدار کردن همین خواب رفته های واقعی نیست، با تحکم داد میزنند که " آقا بیدار شو" و آقای بیچاره هم مثل فنر از جا می پرد و کیف دستی را بر میدارد و دوان دوان دور می شود....

هر روز و هر لحظه سر و کارمان افتاده با آدمهایی که تمیز دادن خواب و بیداری شان از یکدیگر کار هر کسی نیست.

و تنها چیزی که ذهنم را آن لحظه پر میکند همین تکه شعر است

خوش به حال هر کی خوابه..... ما به بیداری دچاریم.

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 توسط امیر |

مادر من چند ساله یه نذر نوپا رو شروع کرده، یعنی هر سال همزمان با شهادت امام جعفر صادق حلیم می پزه. کلا دوست دارم نذری در مناسبتهایی باشه که زیاد مورد توجه نیست،خب عاشورا و اربعین هر جا بری نذری میدن،ولی همچین روزایی خیلی کم نذری گیرت میاد.

حلیم که میگم نه از این حلیم هایی که وسط یه حیاط قدیمی کنار یه حوض فیروزه ای یه دیگ مسی به ارتفاع یک متر و هفتاد سانت رو بزارن روی اجاق و هیزم و هفت سر عائله دورش جمع بشن و تا صبح هم بزنند و هرکس برای پیدا کردن پول و شوهر و خوشبختی و سلامتی دعا کنه و چند دقیقه یه بار با هم صوات بفرستن.....

نه اینجا از این خبرا نیست،یه آرام پز هشت نفره رو با یک کیلو گندم و یک کیلو گوشت و مقداری آب میزاریم رو درجه کم (یا همون درجه تک چراغ آرام پز) و تا صبح این گوشت و گندم و آب با هم می جوشند و یکدیگر را آنقدر در آغوش می گیرند و جان به جان میشوند تا بی جان شوند و به وصال هم برسند و صبح که هوا روشن شد نه گوشتی باقی مانده باشد و نه گندمی و نه آبی! هر چه هست حلیم است و حلیم است و حلیم.

یاد دوستی افتادم که دو سال پیش می اومد اینجا و برام کامنت میزاشت،یه بار بهم پیشنهاد کرد "خاطرات مترو" رو از پشت یک عینک رمانتیک فرانسوی بنویس!

صبح بیدار میشم  و مقداری از حلیمی که خیلی غلیظ شده با مقداری آب جوش ترکیب میکنم وبا گوشت کوب می افتم به جونش تا به اصطلاح حلیم پرداخت بشه. تا قبل از اختراع گوشت کوب برقی این مرحله کاملا مردونه بود و دلمون خوش بود که یه جاهایی از زندگی فقط رو شاخ ما مردا می چرخه ولی این روزا به مدد تکنولوژی غرب یه بچه هم میتونه از پسش بر بیاد.

حلیم نباید مزه دار باشد،هر کس متناسب با ذائقه خودش می تواند شور یا شیرینش رو میل کنه ولی کره آب شده و دارچین و کنجد از ملزومات حلیم است.

حالا حلیم آماده است و باید توزیع شود،ولی اونقدر کم است که فقط کفاف چندتا همسایه نظر کرده و دوست قدیمی را میدهد و متاسفانه بقیه همسایه ها نباید خبر شوند! این قسمت از کار خیلی هیجان انگیز و حساس است،بهترین روش این است که سینی مملو از کاسه های حلیم را کنار درب حیاط و روی ماشین بگذارید و سرکی به کوچه بکشید،معمولا چند تا آدم بیکار در حال رفت و آمدند و اینجا اولین اشتباه آخرین اشتباه است،پس اندکی صبر چاشنی نذرمان میکنیم تا کوچه خالی شود و در چند لحظه سینی را برداشته و مثل زورو با آن شنل سیاه رنگش در کوچه میدویم و به سر منزل مقصود میرسیم.

بعضی وقتا سنت ها و آئین های قدیمی مان را باید حتما زنده کنیم و از زیر خروارها غبار بیرون بکشیم،ممکن است ابتدا کاری سخت و کسل کننده بنظر بیاید،اما بدون اینها زندگی ها خیلی خالی میشوند،خالی از روح و امید.

ض دیشب بعد از مدتها رفته بودم گوشت بخرم (خیلی وقت است که از زیر بار خرید خانه شانه خالی میکنم) قیمتها واقعا نسبت به چند ماه پیش شگفت انگیز و شوک آور بود،تو اون بیست دقیقه ای که تو مغازه منتظر بودم، هر کس میرسید یا یک عدد مرغ میخرید یا نصف شانه تخم مرغ، گوشت تقریبا از سبد خرید مردم داره حذف میشه، وقتی نوبت من رسید کمی صدام رو آوردم پایین و گفتم، لطفا یک کیلو سردست گوسفند! احساس غریبی بهم دست داده بود بین کسایی که دیگه دستشون به گوشت نمیرسید و من داشتم گوشت میخریدم .....و هنوز چهره مضطرب آن زن جوان را که چشمش بین لیست قیمت ها و محتویات کیف پولش می دوید بخاطر دارم.

نوشته شده در تاريخ جمعه هفدهم مهر 1388 توسط امیر |

          

   تصاویر و امواج ماهواره ای سالهاست که مهمان خانه های ایرانیان شده اند، در این مدت واکنش های گوناگونی را از طرف حاکمیت شاهد بوده ایم،مثل پدر هایی که نمی خواهند به فرزند شان رو بدهند و هر از چند گاه گرد و خاکی می کنند و در عین حال نمی خواهند قبح پدری خود را از بین ببرند و زیاده روی کنند و گه گداری هم خودشان را به ندیدن می زنند....مردم و حکومت نیز پس از افت و خیز های فراوان که از پنهان کردن دیش بین حصیر و چادر نماز شروع شد تا سوار کردن دیش در ملاءعام و روی پنجره ساختمانهای بلند.... نهایتا به همزیستی مسالمت آمیزی رسیده اند.

البته چند ماهی است که نقش بعضی از این کانالهای ماهواره ای در زندگی مردم و آینده نظام پررنگ تر شده ، پارلمانهای غربی بودجه های هنگفتی برای راه اندازی رسانه های فارسی زبان و جذاب تصویب کرده اند که چند تایی به بهره برداری رسیده و چندتای در راه است، شبکه های سرگرم کننده ای ایجاد شده اند که فیلم و سریال های روز را دوبله شده و فی سبیل الله برایمان مخابره می کنند.

بخاطر شرایط این روزهای کشورمان که خودتان بهتر از من می دانید چگونه است! مسولان امر از هفته پیش تصمیم به پارازیت باران کردن آسمان تهران گرفته اند،پارازیت هایی که کارشان را بخوبی انجام داده اند و دخل بیشتر شبکه ها را آورده اند،فارغ از تبعات زیادی که این پارازیت ها روی سلامت جسمی ما دارند اثرات فرا جسمی و روحی دیگری هم داشته اند.

گاهی اوقات یک سریال خاص یا یک کارشناس سیاسی یا یک کانال خبری که از  آنسوی دنیا به پشت صفحه شیشه ای تلویزیون ما میرسد، می تواند از معبر امواج بگذرد و به حریم عاطفی و روانی خانه ما راه پیدا می کند، برای این حرف مثال های زیادی در ذهن دارم ، یادم می آید مادر بزرگ مرحومم که سالهای پایانی عمرش را در تنهایی گذراند،تنها همدمش همین ماهواره بود که آنوقت کانالهای اپوزوسیون لس آنجلسی هم برای خودشان برو و بیایی داشتند،مادر بزرگ با شروع شدن برنامه آقای شهرام همایون آنچنان سر شوق می آمد که حد ندارد.... دو دستش را بالا  می آورد و به نشانه سلام و احترام برای آقای مجری تکان میداد،لبخند ملیحی میزد و دستها تا لحظاتی بی حرکت می ماندند و ما می دانستیم هیچ نوع اختلال حواس و توهمی در کار نیست و هر چه هست پیوند عاطفی است بین مادربزرگ و همدم تنهایی های هر شبش، یا آن شبی که درد سنگ کلیه پدرم دوباره اود کرده بود و از صبح تا شب به خودش پیچید الا آن یک ساعتی که برنامه آقای نوری زاده داشت پخش میشد....

حال شما فکر کنید در چنین شرایطی این پیوند توسط امواج نامرئی دیگری که پارازیت می نامیم شان،فصل شود،چه اتفاقی می افتد؟

آنهایی که تنها دلخوشی شان شده همین گوشه عزلت خانه هایشان و پناه آورده اند به پنجره نورانی تلویزیونشان تا مجازا از بعد مکان آزاد شوند و در همان کنج تنهایی طعم آزادی نیم بند را بچشند با دیوار بلندی برخورد می کنند که واقعا برایشان طعم آخر دنیا را دارد ، شاید برای آنهایی که طعم این سرخوردگی را نچشیده اند کمی غیر قابل باور باشد،اما رسیدن به مرحله ای که ماهواره بشود آخرین راه دلخوشی و آرامشت، راه کوتاهی نیست!

اینجا ایستگاه آخر زندگی آزادانه است در این فضای نفس گیر جامعه،فرقی نمکند در چند سالگی به این ایستگاه رسیده باشی،مهم این است که برخی افت و خیز ها مثل این تحولات اخیر بر سرعت رشد فکری ات بیافزاید و خود را سوار بر قطار سریع السیری ببینی که در ایستگاه آخر متوقف شده و یک شبکه خبری بیگانه که معلوم نیست چرا اینقدر به فکر مردم کشورت افتاده و دایه مهربانتر از مادر شده،می شود مهمترین hobby* روزمره ات.

حال این شبکه را هم از تو گرفته اند،و تو مانده ای و صفحه پیکسل شده پنجره تلویزیون و صدای لعنتی خر خر پارازیت و دیوار های بلند اطاق که هیچ وقت به این بلندی ندیده بودی شان، پس باز هم در خودت فرو می روی، به فرو رفتن عادت کرده ای و برای خودت استاد فرو رفتن شدی.

وای از آن روزی که این قطعه بشود زمزمه قلبهای ما : این خانه را بگذار و بگذر.....
* کاری که کسی بدان عشق و علاقه دارد

 چند ماهی ست که دوست بی نام و نشانی برایم نظر می گذارد،منظورم از نام نشان همان آدرس وبلاگ است،چرا که خودتان میدانید اینجا بیشتر وبلاگ نویسان برای وبلاگ نویسان کامنت می گذارند! (دلیلش را هم خودتان بهتر می دانید) خلاصه این دوستمان که عسل نام دارد ، تصمیم گرفته وبلاگ داشته باشد و به تصمیمش با اولین پستش که در روز تولدش هم نوشته شده جامه عمل پوشانده.

از خواندن اولین پست یک وبلاگ نمی توان قضاوت درستی از آینده آن وبلاگ داشت اما حدس من می گوید وبلاگ جالبی خواهد شد.

خواندن این وبلاگ را پیش پیش به شما پیشنهاد میکنم.

نوشته شده در تاريخ شنبه چهارم مهر 1388 توسط امیر |

   جواب آزمایش تیروئیدم رو گرفتم و همونجا یه نگاه سرسری انداختم،همه فاکتور ها نرمال بود بغیر از یکی، "تی اس اچ" بعد از دوبار چک شدن در آستانه حد غیر مجاز بود ولی اونهم مجاز بود. دکتر گفته بود اگه نتایج نرمال بود دیگه مراجعه نکن و مدتی رژیم غذایی رو رعایت کن تا آلرژی گوارشی برطرف بشه.

اما سابقه گواتر در خانواده ما وجود داره و یکی از نزدیکانم که سالهاست تحت نظر دکتر نخجوان معالجه میشه وقتی پیش دکتر رفته بود مسئله خفیف من رو گفته بود،خب دکتر نخجوان که یکی از بهترین پزشکهای بیماری های غدد هستن همونجا یه وقت خارج از نوبت بهم میدن. خلاصه پرونده پر ماجرای بیماری من مثل پرونده هسته ای ایران،دوباره باز شد و هفته پیش سه بار به مطب شلوغ آقای دکتر مراجعه کردم تا نهایتا برای چهارشنبه قول ویزیت شدن رو از منشی قلدرش گرفتم.

از اولش هم خودم میدونستم مشکلی ندارم اما اصرار و دلسوزی های فراوان خاله عزیزم مرا در مسیری ناخواسته قرار داده بود.

سعی کردم اولین نفری باشم که با باز شدن درب مطب اونجا حاضر میشه،ولی با دو دقیقه تاخیر رسیدم و خودم رو نفر پانزدهم یافتم،خب پانزده نفر مترادف با دو ساعت انتظار است. اگر به مطب پزشک های خیلی سرشناس رفته باشید می فهمید که دیگر یک خانم میکاپ کرده پشت میز منشی نمی نشینه،اینجا که دوتا آقای گردن کلف تو اطاقی شبیه بایگانی اداره ثبت بین پرونده های پزشکی گم شده بودن و در مقابل چک و چونه های بیمارهای خارج از نوبت،تندی می کردند.

اولین چیزی که از بیماری گواتر در ذهن من تداعی میشود ،آدمهایی خیلی خودخور و عصبی هستند با گلو های متورم! با همین پیش فرض اطرافیانم را برانداز میکردم،خانم لاغری اون گوشه نشسته بود که داشت مجله ای شبیه چلچراغ یا همشهری جوان میخواند،با خودم گفتم معلومه همین طنزهای تلخ رو میخونه که اینقدر عصبی شده و کارش به اینجا کشیده دیگه! دو تا صندلی اونطرف تر دو جفت مادر و دختر پر حرف نشسته بودند،طوری درباره پزشکهاشون پز میدادند که انگار سرویس جواهرات شون رو به رخ میکشن،آخر سر اون یکی خانم که کم آورده بود با طعنه گفت: اصلا همه دکترا مثل هم دیگه اند،همه شون یکسری کتاب رو میخونن،هیچ فرقی با هم ندارن!

حرفهاشون برام خیلی جالب بود،کمتر چنین حرفهایی رو شنیده بودم،خواب سنگینی هم بخاطر ماستی که دوساعت قبلش با نهار خورده بودم راه چشمانم رو پیش گرفته بود و آرام آرم سرم را بدیوار پشت سرم تکیه دادم و حرفهای خانمها داشت برایم مبهم و گنگ میشد....

همین موقع یکی زد به بازوم و خواب از سرم ربود،برگشتم به کنارم دیدم پیرمردی ست که با عصبانیت منشی رو بهم نشون میده: می بینی! تا حالا ده بار رفته تو اون اطاق اومده بیرون،می بینی در رو چه جوری میزنه بهم؟ نمیزاره مردم استراحت کنن!

میخواستم بگم این شمایی که نزاشتی من استراحت کنم! ولی دیدم از اون موارد حاد گواتره و سعی کردم مراعاتش رو بکنم. همینطور که بهش خیره شده بودم یه کم آروم تر بهم گفت: حالا مشکلت چیه؟ آزمایشتو بده ببینم، تودهن گرم بود و داشتم جذبش میشدم،آزمایش رو گرفت و عینکش رو زده: نه مشکلت مهم نیست،با قرص خوب میشه.

دیگه شروع کرد از خوبی های دکتر قبلیش برام گفت که سی سال میرفته پیشش و تا پارسال که 91 سالش بوده فوت کرده،فکر کنم دکتر نظام مافی رو میگفت،وقتی به مرگ دکتر رسید بغض کرد و اشک تو چشمامش جمع شد. باورم نمیشد کسی اینقدر با دکترش ارتباط عاطفی داشته باشه، تقریبا بیست دقیقه ای از خاطراتش با دکتر نظام مافی گفت.

منم یاد دکتر خرسند افتادم که تعریفش رو از دوستی شنیده بودم،خلاصه من هم تو جو مطب افتاده بودم.

هر از چندگاهی منشی اسم مرضی رو فریاد میکرد و یکی از جمع ما کم میشد.

خانوم دیگه ای روبر نشسته بود و با مداد داشت تو کتاب چیزایی می نوشت ،با شنیدن اسم دکتر خرسند اومد به جمع ما پیوست و شروع کرد در مورد ایشون حرف زدن که منم میخوام وقت بگیرم نمی تونم،واسه دوسال دیگه وقت میده و منم روش میانبری که شنیده بودم  رو بهش یاد دادم که کلی خوشحال شد....

همین موقع پیرمرد با نگرانی شروع کرد به گشتن جیب هاش،یادش افتاد جواب آزمایش رو فراموش کرده و با عصبانیت بلند شد رفت سمت در خروجی

بالاخره اسم من خونده شد رفتم تو اطاق،همونطور که اسم دکتر نخجوان بر می اومد،لهجه ای بین ترکی و روسی داشت و خیلی مهربون بود، روی گلوم چند نوع معاینه انجام داد و چندتا سوال پرسید و آزمایشها رو کپی گرفت گذاشت تو پرونده و سر آخر گفت: شما مشکلی نداری.

تو مسیر برگشت که در ازدحام عصرگاهی خیابون مطهری جاری شده بودم،بیشتر از فکر سلامتی خودم به فکر مریضای اون مطب بودم، بعضی وقتا آدم به محیط هایی پا میزاره که در خودش هیچ تعلقی به اونجا نمی بینه،حرف های اون آدمها برای من خیلی غریب بود،اشک های اون پیرمرد یا اشتیاق اون خانم برای وقت گرفتن از دکتر خرسند،تازه میفهمه آدم که چه دنیای کوچیکی ساخته برای خودش و برای دیگران عوالم دیگری هم هست

چقدر ارزش ها ی ما با هم فرق میکنه!  خوبه آدم خودش رو در عوالم دیگران هم شریک کنه گاهی!

درباره وبلاگ

میشه به زندگی از پشت پنجره چوبی نگاه کرد...
5erechoobi@gmail.com
آخرين نوشته ها
انباری
موضوعات
یاران
خواندنی ها