|
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 توسط امیر
|
دارم با تلفن صحبت میکنم و صدای زنگ موبایلم بلند شده، چند وقته یه برج ساز پدرسوخته ای شماره اش با شماره خط من سوء تفاهم شده و هرچی بنگاهی و املاکی و گروه کارشناسان مسکن و اورژانس املاک و دلال و دافی بحران زده ی این شهر به ما زنگ میزنه واسه اون آپارتمان 120 متری تو فلان برج..... دیگه حوصله قطع کردن تلفن رو نداشتم و گوشیم هم از اونور داشت برای خودش سمفونی نوازی میکردی، دوباری زنگ زد تا بالاخره از رو رفت، چند دقیقه بعد دوباره صداش بلند شد و حرفای ما هم داشت به درازا میکشید،خداحافظی کردم و رفتم سراغ گوشی. دایی شهراد بود،دایی شهرادی که تازه دیشب رسیده بود تهران. من و دایی تا قبل از اینکه سه سال پیش دست زن و بچه اش و رو بگیره و از کشور خارج بشه ، تو دو مورد خیلی با هم اشتراک نظر داشتیم و هروقت بحثمون گل میکرد دیگه حالا حالاها تموم نمیشد،یکی فوتبال یکی هم سیاست. شماره اش رو که دیدم تازه فهمیدم بیچاره نیم ساعته پشت خط مونده،سلام کردم و با عصبانیت گفت الو..... گفتم سلام دایی جان رسیدن بخیر..... دایی گفت: کجا بودی اینهمه زنگ زدم؟!!! گفتم: شرمنده حموم بودم همین که در رو باز کردم صدای زنگ رو شنیدم گفت: یعنی تیم ملی بازی داره و تو رفتی حموم؟ گفتم: بابا کدوم تیم ملی دایی جون دیگه ما رو با فوتبال کاری نیست... گفت: زنگ زده بودم بگم یادته سه سال پیش من بهت گفتم این .... انصاری فرد بالاخره جای علی دایی رو بعنوان یه سانتر فوروارد تو تیم ملی پر میکنه؟ من سه سال پیش که تو سایپا بازی میکرد از فیزیکش اینو شناختم!!! نظر کارشناسی رو کیف کردی؟؟؟؟ منو میگی اصلا نه یادم بود کی سه سال پیش همچین حرفی از دایی شنیده بودم و نه میدونستم این کریم انصاری فرد کی هست؟ و تا جایی که میدونستم یه پیرمرد کچلی بنام عباس انصاری فرد مدیرعامل پرسپولیس بود که کلی پول به جیب زد و گند زد به تیم و رفت. فقط لای حرفای دایی اینطور دستگیرم شد یه بازیکن جدیدی به این اسم امروز تو ترکیب تیم ملی بوده که اسمش انصاری فرد بوده لابد! چند بار نزدیک بود به دایی بگم: دایی جان شما هم عجب دل زیبایی داری! ولی دیگه روم نشد بگم. فقط تونستم فرق دو نفری که سه سال اخیر در دو محیط متفاوت زندگی کردن رو احساس کنم. بحث رو عوض کردم و به امید روز سشنیه که میخواد بیاد خونمون با هم خداحافظی کردیم
امروز یه سایتی نوشته بود که پرویز فلاحی پور بازیگر شخصیت جهان (همون که تو شب دهم جدی جدی باورش شده بود که در نقش ناصر ملک مطیعی داره بازی میکنه) به کمرنگ بودن نقشش اعتراض کرده و قهر کرده رفته، در نتیجه نویسنده و کارگردان تصمیم گرفتن جهان کشته بشه و بره پی کارش که دیگه منت آقای فلاحی پور رو نکشن، فقط ببینید احساسات و شعور مخاطب تحت تاثیر چه عواملی ماتیکی قرار میگیره! ضمنا سریال هایی با عناوینی چون جستجو گران و خسته دلان هم در راه اند! آدم با شنیدن این اسم های مرکب با الف و نون جمع، دوباره نوستالژی آموزشگاههای کنکور در روح و جانش تازه میشه.
نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم آبان 1388 توسط امیر
|
پارک کوچکی نزدیکی خانه ما هست که چند ماهی است که شبها به دورش میدوم.شبهای تابستان که میرفتم آنجا احساس غریبی خاصی بهم دست میداد،انگار با بقیه فرق میکردم. تقریبا تنها کسی بودم که برای ورزش به آنجا می آمد. محوطه چهار ضلعی را دور میزدم و حین این دور دویدن ها احساس عقربه دقیقه شمار ساعتی بهم دست میداد که دارد در مدارش میگردد و دقایق زندگی را با سرعتی بیش از حد تصور می پیماید، گوشه گوشه مسیری که طی میکردم صحنه های بیاد ماندنی در ذهن من از خودش بجا گذاشته. تکه ای از چمن پارک پاتوق کسانی بود که شب را آنجا به صبح میرساندند، تکه مقوایی و شعله گاز پیکنیکی که هرگز برای پخت و پز بکار نمیرفت همیشه آنجا دیده میشد و فراموش نمیکنم آن شب که باران شدیدی باریدن گرفت(شب قبل از روز قدس) چه حالی داشت پیرمرد کارتن خواب. تکه ای دیگر پاتوق نوجوانهایی بود که تمام عشقشان قلیون کشیدن و ورق بازی بود،از بوی تند تنباکو کاپوچینویی که میکشیدن معلوم بود که از این جوجه دبیرستانی هایی تازه کار بودن، همیشه به رفاقتشون حسودی میکردم و با دیدنشون با خودم تکرار میکردم: دوستان عزیز. نیمکت دیگری آن پستو هست که همیشه در اشغال دختر و پسرهایی ست که بوی عطر دختره یا دود سیگار پسره مهمترین نشانه اش است، دخترهایی با مانتو های بنفش یا پسرهایی با موهای رو به آسمان، دختر مدام صدای زنگ موبایلش بلند میشود و پسر با لحن تند و همان ادبیات پسرانه، دختر را خطاب میکند،نمیدونم چرا همش این ترکیب به ذهنم میرسد : خانم با طعم آلبالو. گوشه ای دیگر مشرف به خیابان اصلی است،خیلی ها ساندویچ یا بستنی از جای دیگری میخرند و وسیله شان را همانجا میزنند بغل و تو ماشین یا کنار ماشین یا روی دیوارهای نیمه پارک می نشینند و میخورند و می خندند و زوج هایی که دوتایی و جیک تو جیک با موتور میان و نون و کباب رو روی چمن پهن میکنند و تا مدتها بعد از تمام شدن شامشان هم می نشینند و سفره دلهایشان را پهن میکنند. دیوار سیمانی سفید رنگی هم هست که وقتی از دور به سمتش نزدیک میشدم سایه تمام قد خودم را میدیدم که دوان دوان دارد می آید،موهام اونقدری بلند بود که با هر بار بلند شدن یکی از پاهایم به سمت جلو اندک تکانی در سایه موهایم میدیدم ،لذت زیادی داشت تماشای سایه رقص زلفان روی دیوار سیمانی. نوعی حس غرور میداد.... خلاصه هر گوشه ی این پارک محقر برای من حال و هوای خاص خودش را داشت و هر شب با آدمهایی مختلف تکرار میشد. شبهای گرم تابستان جایشان را دادند به شبهای خیس و خنک برگ ریزان.این شبها پارک خیلی سوت و کور شده،تقریبا هیچ کسی در پارک نیست،حتی شیشه ای ها و کراکی ها هم ساعت های دیگری را انتخاب میکنند برای مواد کشیدن،البته بعضی شبها پسرک تنهایی هم هست که قبل از من آنجاست و تا لحظه رفتن من هم آنجاست، و تنها کارش خیره شدن به صفحه موبایل و احتمالا مکالمه اس ام اسی. نزدیک همون دیوار سیمانی که گفتم شاخه های درختان چنار سر خم کرده اند رو به پایین،حین دویدن سرم با آنها برخورد میکند ولی از کنار همه آنها جاخالی میدهم و سرخم میکنم تا با برگی برخورد نکنم ، الا آن آخری که مقداری از قد من بالاتر است و مرا با او و اور با من برخوردی نیست،چند قدم مانده تا آن شاخه برسم قدمهایم را محکم میکنم و ناگهان خیز بلندی برمیدارم،از زمین کنده میشوم و مثل مرغابی که از روی آب بلند میشود رو به آسمان، پرواز میکنم سمت شاخه،پلکهایم را باز نگه میدارم و لحظه اصابت صورتم با شاخه و برگهای چنار را با تمام وجود در دلم حک میکنم ، برگهایی که هنوز اعتنایی به پائیز نکرده اند و حتی تا 13 آبان هم سبز مانده اند.... پس اینبار با خودم تکرار میکنم : سر در میان برگها! دوباره روی زمین فرود می آیم و خود را در مقابل همان دیوار سنگی می یابم، حالا دیگر موهایم را کوتاه کرده ام و دیگر نه از رقص سایه ها خبری هست و نه از غرور کاذب آن شبهای تابستان. بیش از سی یا چهل دقیقه از دویدنم گذشته و دیگر چیزی نمانده که نفسم بند بیاید،دور آخر را با آخرین توانم باید بدوم،ناگهان شتاب فوق العاده ای میدهم و مثل فشنگ خودم را بسمت جلو شلیک میکنم ،خودم هم باور نمیکنم دارم با این سرعت هوا را می شکافم و ناگاه خودم را در کالبد جک میبینم که در آن جزیره اعجاب آور سریال لاست، برای نجات دادن جان انسانی باید با تمام سرعت بدود و در این دویدن همه چیز اهمیت خودش را از دست میدهد الا جان انسانی دیگر. یکبار دیگر به شاخه محبوبم میرسم و برای آخرین بار ، بلند تر از همیشه خیز برمیدارم و وای که چه لذت بیکرانی دارد اوج گرفتن و سر در میان برگها فرو بردن،حتی برای کسری از ثانیه.... حتی در تنهایی پارک. * با الهام از عنوان فیلم سر در میان ابرها نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم آبان 1388 توسط امیر
|
چند روز پیش برای کاری رفته بودم میدان انقلاب،ساعت نزدیک هفت بعد از ظهر بود که کارم تموم شد و باید برمی گشتم.اتوبوس های بی آر تی (تند رو) بهترین راه برای خلاصی از مهلکه انقلاب هستند. لازم است برای دوستان غیر تهرانی توضیح دهم که ایستگاههای این اتوبوسها وسط خیابان است و اتوبوسهای چپ در مخصوص این خطوط طرفین این ایستگاهها پهلو میگیرند و مسافران میتوانند براحتی بین دو مسیر خلاف جهت، یکی را انتخاب کنند. چون آن منطقه ذاتا پر ازدحام است، ایستگاهش هم نسبت به سایر ایستگاهها ظرفیت بیشتری دارد،اما آن روز منظره عجیبی را به چشم دیدم! صف طویلی از مسافران از محفظه داخلی ایستگاه بیرون آمده بود و مثل صف بلیط فروشی فیلم کلاه قرمزی وارد خیابان شده بود.... با تردید از اینکه موفق به سوار شدن خواهم شد یا خیر؟ با زحمت خودم را به داخل ایستگاه تزریق کردم،جلوی گیت هایی که قرار بود محل باز شدن درب اتوبوس باشد هم از همان صف ها شکل گرفته بود و به صف اصلی پیوسته بود، دقیقا مثل رودخانه های زاگرس که سرانجام به اروند رود می پیوندند! دیدن چهره های افسرده و خسته همشهریانم که دقایق طولانی را در صف های راکد ایستاده بودند واقعا مرا هم ناامید کرده بود،اولش میخواستم به راه دیگری برای فرار از این مهلکه فکر کنم ولی با خودم گفتم اگر راه و چاره ای بود که اینها رفته و اندیشیده بودند! وضع تاکسی ها و لاین مخصوص سواری های شخصی خیلی بدتر از این بود،همه در ترافیک قفل شده بودند و جمعیتی در همین حد و اندازه گوشه خیابان ایستاده بودند و تا کمر خم شده بودند در پنجره خودرو های عبوری.... تحمل این صف وحشتناک برایم غیر ممکن بود،و همین احساس نیاز مرا به تامل بیشتر واداشت،نیاز به راهی بهتر یا مفر حیات ، راههایی برای نجات از مهلکه.... خب مسیر من بسمت میدان آزادی یا مسیر غرب بود،و همه ی این جمعیت هم دقیقا قصد غرب را داشتند (هنوز از حقیقت این راز آگاه نشدم که چرا صبح ها همه از غرب به شرق می روند و بعداز ظهرها برعکس؟) نگاهی به مسیر روبرو اندختم که سمت شرق و تهرانپارس میرفت: خیلی جالب بود! تقریبا کسی آن سمت منتظر اتوبوس نبود! همون لحظه با خودم حساب کردم که میشود با ماشین های سمت شرق دو تا ایستگاه برگشت به عقب و از آنجا که مسافر و تراکم کمتری دارد برگشت سمت غرب و این ازدحام را دور زد! دوباره همان اندیشه که "اگر فکر خوبی بود بقیه هم می رفتند" آمد به سرم که ذهنم با قاطعیت آن عقیده را رد کرد! همان لحظه یک اتوبوس نیمه خالی وارد مسیر شرق شد و بجر چند نفر کسی سوار نشد،که من هم یکی از آنها بودم،تو ماشین مردی قد بلند با موهای پر پشت کنارم ایستاده بود که همان چیزی را که در ذهن من بود تکرار کرد: چرا بقیه سوار نشدند؟ انگار هر دو از قصدمان خبر داشتیم. اولین ایستگاهی که متوقف شدیم ایستگاه وصال بود،(همون ایستگاه روبروی سینما سپیده) که تقریبا کسی در ایستگاه نبود،بی اختیار پیاده شدم، بخاطر اینکه اتوبوس دیگری در مسیر بسمت غرب (همان مسیر مقصد من) با درب های باز آماده حرکت بود. وقتی سوار اتوبوس مسیر غرب شدم و دیدم جا برای راحت ایستادن در یک گوشه ای پیدا کردم، باورم نمی شد که در عرض چند دقیقه به این سرعت از آن بن بست نجات پیدا کردم.... کمتر از دو دقیقه طول کشید تا به میدان انقلاب برسیم،منظره دیدنی روبرویم بود،همان مسافران غم زده و ناامید توی صف ایستاده بودند،بغیر از اندکی که توانستند سوار شوند بقیه همچنان منتظر ماندند تا شاید ساعتها بعد احتمالا جایی برای سوار شدن پیدا کنند! گفتم منظره دیدنی، بله درسته واقعا هم دیدنی بود،در منطقه ای که بیشتر از هر جای دیگری دانشجو و دانش آموز و اهل علم و خرد را می توانی یافت کنی،منطقه ای که دانشگاه مادر کشورت واقع شده و بزرگترین بورس کتاب است، نشان از وجود کمترین اندیشه ای را یافت نمیشد! راهی که من انتخاب کرده بودم اصلا پیچیده و خاص نبود، نیاز به نبوغ و خلاقیت زیادی هم نداشت،اما نمیدانم چرا هرگز به ذهن آن شهربندان خطور نکرده بود؟ تا پایان مسیر به راههای نرفته زندگی ام فکر کردم،راههایی که تا حالا نرفته ام و ناباورانه خودم را شبیه همان منتظران در صف مانده یافتم...... هزار راه نرفته.
ض پای تلفن به سهیل میگم: دقت کردی این روزا وبلاگستان چقدر خلوت و بی رونق شده؟ فکر کنم درسا داره یواش یواش جدی میشه، سهیل میگه: نه فصل خزان رسیده و افسردگی.... خداحافظی میکنیم. بعد یاد جمله ای می افتم که دو سال پیش اینجا گفتم: پائیز از آبان شروع میشه. آبان ماه من، باز هم متولد شدم. |
|