تبليغاتX
پنجره چوبی
 
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی ام مهر 1388 توسط امیر |

      

 بعد از ظهر ها موقع برگشتن اول خط سوار می شوم و همیشه جا برای نشستن پیدا می کنم.محبوب ترین صندلی همان صندلی گوشه ای است که میتوانی خودت را به شیشه تکیه بدهی. معمولا سعی میکنم با زرنگی آن صندلی را تصاحب کنم.

دختر های فال فروش که دیگر لباس هایشان مثل والدینشان ژنده و پاره نیست،بدون اینکه از تو سوال کنند یک پاکت می گذارند روی پایت و می روند،با این کار یک فال به تو تحمیل میشود و پس دادنش کار ساده ای نیست، بهترین کار این است که خودت را بزنی به خواب تا از شر این دست فروش های حرفه ای خلاص شوی. دخترک نزدیک میشود و من چشمهایم را می بندم،دخترک از من میگذرد و من زیر چشمی نگاهش می کنم.

کم کم قطار به ایستگاههای شلوغ تر نزدیک می شود و مسافران بیشتر و بیشتر می شوند.دیر یا زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد،یکی از آن سالمند های زبار در رفته که با اولین نگاه مستحق نشستن روی صندلی ات است،می آید صاف بالای سرت می ایستد، مثل مامور جهنم! اینجا هم بهترین کار این است که خودت را بخواب بزنی، آنقدر چشم هایت را بسته نگه میداری که یک جوان تازه کار از جا بر می خیزد،وگرنه هر روز باید ایستاده طی مسیر کنی که در دراز مدت چندان ساده نیست.

یک نکته جالب صندلی های مترو این است که شما تمام مسیر چشم هایتان گره می خورد به چشمهای نفر مقابلتان، حال بعضی موارد خانم های زیبا رویی مقابل ما می نشینند که ناچاریم چشم در چشم هم شویم و بار گناهانمان را سنگین کنیم، اینجا هم چشم بستن روی واقعیت و خواب مصلحتی گزینه ای است که توسط نگارنده و احتمالا فقهای دین مبین اسلام پیشنهاد میشود (یادم باشه واسه این سطر لوگوی پیشنهاد را هم درج کنم)

قطار هنگام حرکت ذاتا تکان تکانهایی دارد که خیلی ها آنرا به تکانهای گهواره تشبیه می کنند،نور سفید بالای سرتان و سکوت حاکم بر فضا را هم که اضافه کنید همه چیز برای خواب مهیاست، حتی یک چرت 15 دقیقه ای، خستگی کار روزانه را تا حدودی از تن تان بدر می کند، اینبار هم می توانید چشمها را ببندید و با خیال راحت بخوابید و به صدای یکنواخت حرکت قطار در تونل تاریک گوش کنید.

اینجاست که ناگاه به خودتان می آیید و می بینید هر کسی به بهانه ای خواب است،طوری به خواب رفته اند که انگار سالهاست که رنگ خواب را ندیده اند،یاد ظهر های تابستان می افتید که بچه بودید و دوست داشتید بازی کنید اما مجبورتان میکردند کنار بزرگترتان بخوابید و دیدن پدر و مادری که غرق خواب شده اند غم انگیز ترین صحنه آن دورانتان است.....اینجا هم دلتان می گیرد از دیدن اینهمه انسان خواب رفته،ولی شگفتا به هر ایستگاهی که میرسید همان خفته ها ناگهان مثل شیر ژیان از جا بر می خیزند و شال و کلاه کرده از قطار خارج می شوند، بعد دلتان بیشتر می گیرد وقتی می فهمید همه اینها خودشان را به خواب زده بودند در عین هوشیاری یا شایدم برعکس در عین هوشیاری خودشان را بخواب می زنند.

البته موارد نادری هم هستند که واقعا خواب اند،صبح ها که قطار در ایستگاه آخر متوقف می شود عده ای هنوز خواب اند،مهتابی های واگن خاموش می شود و آن خانم همیشگی در بلند گو همان متن همیشگی را تکرار می کند که "مسافران گرامی ایستگاه پایانی ست...." نظافت چی های کم حوصله با لباسهای زرد رنگشان و آن ظاهر خنده دارشان میریزند در واگن ها و هیچ چیز برایشان لذت بخش تر از بیدار کردن همین خواب رفته های واقعی نیست، با تحکم داد میزنند که " آقا بیدار شو" و آقای بیچاره هم مثل فنر از جا می پرد و کیف دستی را بر میدارد و دوان دوان دور می شود....

هر روز و هر لحظه سر و کارمان افتاده با آدمهایی که تمیز دادن خواب و بیداری شان از یکدیگر کار هر کسی نیست.

و تنها چیزی که ذهنم را آن لحظه پر میکند همین تکه شعر است

خوش به حال هر کی خوابه..... ما به بیداری دچاریم.

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفتم مرداد 1388 توسط امیر |

  دیدن سرباز ها در کوچه و خیابان احساس خیلی خاصی به من نمیده، اما مترو فرق میکنه.

خستگی و صمیمیت دو مشخصه ایست که بخوبی لمس میشود.

ض   گویا حاتمی‌کیا هم پس از اطلاع از حرف‌ها و بحث‌های پیش آمده درباره سرنوشت قهرمانان داستان آژانس شیشه‌ای، طی یادداشتی کوتاه، به اظهار نظر درباره وضعیت امروز حاج کاظم، سلحشور، اصغر، سلمان و عباس پرداخته‌است.

یا لطیف 

این ایام بعضی شوخی و جدی ازم آدرس حاج کاظم و سلحشور و اصغر و سلمان و عباس رو می‌گیرن. عزیزم من هم مثل شما گاهی وقتا اونا رو می‌بینم. از شما چه پنهون یه وقتایی فهمیدم که شونه به شونه هم وایستادیم، ولی ساکت. 

بیائید گیوه‌های مکاشفه رو وربکشیم و بریم تعقیب‌شون. ببینیم کجا می‌رن. با کی نشست و برخاست دارن. حرف دل‌شون چیه. حال و روزشون چطوره. نکنه دارن آژانس 2 رو می‌سازن و ما بی‌خبر نشستیم. ممنون‌تون می‌شم منو از دلشورگی دربیارین. 

ابراهیم حاتمی‌کیا

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 توسط امیر |

   هفته گذشته به جلسه ای رفتم در ستاد مرکزی میرحسین موسوی. موضوع جالبی داشت: هر وبلاگ ، یک ستاد. دو نفر از مسولین ستاد در مورد انتخابات و نقش وبلاگ ها ... صحبت کردن جالب اینجا بود که همون اوایل جلسه به نتیجه رسیدیم که اصولا فضای کاربران اینترنت بخاطر سطح آگاهی بالاتر از سطح عمومی جامعه نیاز مبرمی به تبلیغات ستادی ندارد،اما هر یک از همین اعضای جامعه مجازی میتواند با تکیه بر آگاهی هایش در فضای واقعی جامعه هم فعال شود و در حقیقت وبلاگ نویسان جنبه بیرونی پیدا کنند.این فعالیت به این معنی نیست که هرکس کار و زندگی خود را زمین بگذارد و سر چهارراه ها پرچم سبز توزیع کند! برای نمونه در این پایگاه پتانسیل های بسیار مهمی که برای آگاه سازی جامعه در زندگی ما وجود دارد، ذکر شده که تاکنون به آنها توجهی نکرده بودیم.

الان چند روزی است که از مترو شروع کرده ام،همان جایی که بیش از یک ساعت از بیست و چهار ساعت عمر من آنجا در سکوت سپری می شود. هر روز صبح یه تعداد روزنامه اندیشه نو میگیرم و تو قطار بین مسافرا پخش میکنم.شاید در ظاهر کمی مضحک و وقت تلف کردن باشه اما در همین مدت کوتاه تجربه هایی کسب کردم که موجب شده هر روز کارم را با انرژی مضاعف تکرار می کنم.

حقیقت این است که همه مردم مثل من و شما به اینترنت دسترسی ندارند که از جیک و پیک دنیا با خبر بشن، بیشترشون اونقدر مشغله و بدبختی دارن که شب موقع شام یه دور کانال های رسانه ملی رو می گردونن و چند تا فریم از سفرهای استانی میشه نهایت اطلاعات سیاسی اونها،باور کنید با یک آقای ارتشی بازنشسته صحبت میکردم که نمیدونست باید به کی رای بده،وقتی از میرحسین کمی براش تعریف کردم ناگهان چشمانش برقی زد و گفت: همون نخست وزیر دوران جنگ؟مگه اونم میخواد رئیس جمهور بشه؟؟؟؟؟ من حتما بهش رای میدم!

یا آقای دیگری که در مورد سیاست تقریبا شبیه دکترولایتی صحبت میکرد و من با خودم گفتم الان یه چیز میگه من جلوش کم میارم....بعد از چند دقیقه که بحث میکردیم گفت : آخه آقای موسوی بجز اون دوران کوتاه سابقه دیگری ازش موجود نیست.من با تعجب گفتم منظورتون همون هشت سال نخست وزیری ست؟ که در جوابم گفت:موسوی فقط دوران بنی صدر نخست وزیر بود،بعد شهید رجایی شد نخست وزیر...من گفتم اشتباه نمی کنید؟.... گفت: بزار خودمم قاطی کردم(بعد با خودش اسم سیاسیون رو بترتیب شمرد) و گفت: آها اون هشت سال آقای حسن حبیبی نخست وزیر ایران بود!

و بسیاری از موارد دیگر که همه نشان از فقر اطلاع رسانی در بین مردم ماست.که اگر خوراک مناسبی به انها داده شود به سطح بسیار بالایی از شعور سیاسی میرسند. من با توزیع روزنامه ها فقط میخواهم حداقل های حقایق سیاسی رو در اختیارشون بزارم،حتی اگر فقط به خوندن تیتر ها بسنده کنند.

خوشبختانه مردم خیلی به انتخابات و شخص میرحسین موسوی حساس شدن،این رو از کنجکاوی زیادشون نتیجه گرفتم، بعضی روزهایی که خودم روزنامه ای با عکس درشت موسوی یا تیتر بزرگی از مواضعش در دست دارم و میخونم،سایه دو یا حتی سه نفر را روی صفحه روزنامه میبینم که نسبت به این شخصیت سیاسی توجه دارند.

اندیشه نو

مهم نیست مسافران مترو اهل مطالعه و روزنامه باشند یا نه،مهم این است که آنها محکوم به یک حبس تقریبا 20 دقیقه ای در یک واگن در بسته هستند،پس هر چیزی که به دستشان برسد میخوانند تا چهره عبوس مسافر روبرویی یا دستمالی های دختر پسرهای از همه جا رونده شده رو نبینن!،ضمنا روزنامه ها رو زورچپون نمیکنم.....به هر دو ردیف شش تایی مقابل هم (یعنی هر 12نفر) یه روزنامه میدم،کسی که بخواد میخونه،نخواست هم سر ضرب سه نفر دیگه از دستش می قاپن – اینا رو به عینه دیدم چون مردم ایران از هر چیز رایگانی استقبال میکنند- و معمولا چند دقیقه بعد از توزیع روزنامه ها بر میگردم و ثمره بذرهایی که پاشیدم رو نظاره میکنم،تقریبا همه مشغول روزنامه خوانی هستند و مسافرا از قطار خارج میشن اما روزنامه به نفر بعدی میرسه،انگار اونا بخوبی هدف من رو می فهمند و به اطلاع رسانی بیشتر کمک میکنند. بعضی روزا با خودم حدس میزنم این روزنامه ها هم مثل داستان اون فیلم هندوانه شب یلدا دست به دست تا کجا که نمیگرده ....؟ آخه کنار لوگوی روزنامه هم یه لیبل کاغذی با عنوان:لطفا برای اطلاع رسانی بیشتر ،پس از مطالعه،روزنامه را در اختیار دیگران قرار دهید ،منگنه میکنم.

ولی جالبترین لحظات مسافرت های مترویی من در این روزها،گفتگوهای سیاسی است که با مردم اطرافم دارم،شاید هر گفتگو ارزش نوشتن یک پست وبلاگی رو داره که چه لایه های پنهانی را از مردم شهرم کشف میکنم و غبطه من از اینکه چرا این ماههایی که در سکوت و بی خبری چشمانم رو بروی مردم اطرافم می بستم و استراحت را بهانه ای برای سکوتم میکردم و بقول بهنام،مصائب بودن با آدمها را از دست دادم. همینطور در این زمان اندکی که شروع کردم حس خوب دیگری هم دارم: حس بیرونی کردن و عملی کردن آنچه در ذهنم میگذراندم!

این که دو صد گفته چون نیم کردار نیست و من از همان نیم کردارم دارم لذت میبرم.

هیچ بعید نیست که تا قبل از انتخابات مخاطبان پنجره چوبی خاطره دیگری را از مترو سواری های من بخوانند.

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دهم بهمن 1387 توسط امیر |

  گوشه و کنار ایستگاه مترویی که روزی دوبار ازش استفاده میکنم پر شده از دکه های جورواجوری که هرکدوم کالایی رو عرضه میکنند.

عطربهشت یکی از قدیمی ترینشونه  که با استخدام دوتا دختربچه  صفرکیلومتر دمار از روزگار مردم درآورده.

تو حال و هوای خودت داری میری که یه صدای تیز گیرت میندازه ..." آقا! شما! لطفا تشریف بیارین" یه جوری آدم رو صدا میکنند که انگار اجاره خونت عقب افتاده ،سر یه چیز خیسی رو همچین میماله پشت دستت که  تمام تن آدم مور مور میشه. اولش حسابی کارشون گرفته بود ، اسانس ادکلن های چند ده هزارتومنی رو تو یه شیشه عطر مشهدی میرختن و یک ان ام  قیمت اورژینالش می فروختن خب ما هم تازه میفهمیدیم که هوگو و دانهیل و دیویدف و کنزو هم عطرهای خوش بویی هستند. ولی بعدا اونا هم مثل هر شرکت ایرانی دیگه ای که کارش میگیره و راه دو دره بازی رو یاد میگیره زدن تو جاده خاکی و پارافین بستن به عطراشون.

از طرفی تو این شهر پر دود و دم و کثیف ، خوش بو بودن هم اهمیت خودش رو از دست داده همونطور که لباسهای شیک و رسمی مثل پالتو و کت شلوار جای خودشون رو به اورکت های چینی و کاپشن های رنگ و رو رفته دادن،فرهنگ عطر زدن هم رو به انقراض است،مگر برای قرار های خاص!

یکی دیگه از این دکه ها، کتاب مترو  ست. کتابهای قطع کوچکی هستند که با کاریکاتورهای رنگی و کمیک استریپ سعی میکنه با شما ارتباط برقرار کنه.موضوعاتش زیاد سنگین نیست در عین حال چندان هم پر محتوا نیست.هر کدوم از این کتابها بین 100 تا 200 تومن قیمت داره.ولی هیچ وقت مشتری برای این دکه ندیدم.فروشنده هم مثل کسایی که سالها بی خوابی کشیدن سرش رو میزاره روی میز و به دور دستها فکر میکنه.

برای شروع حرکت جالبی رو بنیان نهادن ،احتمالا از الگوی متروی کشورهای پیشرفته استفاده کردن که بیشتر آدمها وقتشون رو تو مترو با کتابهای جیبی سپری میکنند اما چندجلد کاریکاتور نازک کافی نبود و با کمی دلسوزی و خلاقیت بیشتر کتابهای بهتری رو میتونستند به این شبکه وارد کنند تا محلی بشه برای تغذیه فرهنگی مسافران شدیدا گرسنه.

تقریبا دوماهه که یه غرفه دیگه هم به این غرفه ها اضافه شده.این یکی خیلی پر رونقه،دوتا فروشنده توش کار میکنن که تقریبا هیچ وقت بیکار نمیشن.مردم هم خیلی به این غرفه روی خوشی نشون دادن ،این یکی هم به تغذیه ی مسافران بشدت گرسنه میپردازه.

هوکامه!

ساندویچهای مثلثی شکلی هستند که وسطشون با کالباس و پنیر و کاهو و سس پر شده.خیلی لذیذ و چرب و نرم. راستش اولین بار توی کارتونهای میکی ماوس و تام و جری شبیهش رو دیده بودم و همون موقع هم آب دهنم حسابی راه می افتاد.

 

حالا بعد از گذشت دو ماه از اون غرفه کتاب مترو فقط قفسه خالیش باقی مونده که گوشه ای تنها و بی صاحب رها شده.واقعا نمیدونم اونا خوراکی برای مردم پیدا نکرن یا مردم زیاد هم گرسنه شون نبود؟

فروشنده عطر بهشت از صدا کردن مسافرا خسته شده و مثل فروشنده کتاب مترو سرش رو میزاره روی ویترین شیشه ای و به دور دستها فکر میکنه. واقعا نمیدونم مدیرت این شرکت تا کی میتونه مثل بانکهای آمریکایی این وضع ناامید کننده ی بی بو رو ادامه بده؟

هوکامه هم امروز یه پوستر بزرگ چسبونده بود که "بزودی محصولات جدیدمان (سالاد الویه و سالاد ماکارونی و ....) هم از راه میرسند" این یکی رو واقعا میدونم که مردم گرسنه اند.

نوشته شده در تاريخ شنبه نهم آذر 1387 توسط امیر |

از اون روزای وحشتناک شلوغ . از اون روزایی که وقتی از پنجره های قطار داخلش رو دید میزنی و آدمها رو از پشت شیشه های دودی می بینی یاد یه شیشه خیارشور یک و یک می افتی که خیارشورها غوطه ور در مایعی تیره رنگ به هم چسبیدن!

با گشوده شدن درها  خودم رو با تکنیک جدیدی که بعد از سالها مترو سواری یاد گرفتم جا کردم بین جمعیت.بالاخره با چند بار اصرار و خواهش سوزناک و جیغ ناک درهای بیچاره با مسافران جا مانده از کار و زندگی راه افتادیم.

این روزها و قطارهای شلوغ چندان هم بد نیستند.حسن هایی هم در آنها مستتر است که باید این محاسن را با دل و جان و چند جای دیگرتان درک کنید.

اولیش ،نزدیکی! در این روزهای تنهایی که همگی خو کردیم به تنهایی که مبادا بلایی خیزد از تنهایمان، در  قطارهای شلوغ همه به هم نزدیکیم و مشغول نزدیکی!

آنچنان فاصله دلها و شکم ها از همدیگر کم میشود که شما نه دستتان به لوله های فولادی یا هر چیز شبیه  آن  میرسد و نه حاجتی به  گرفتنش است.چرا که چگالی جمعیت به آنجایی میرسد که دیگر هنگام ترمزهای شدید کسی ،کسی را آزار نمی دهد، حالا بگذریم از شیطنت راهبران قطار که گاه و بی گاه با ترمزهای شدیدشان ما را به هم نزدیک و نزدیکتر میکنند.

تو همین وضعیت سرم رو مثل مار تو فضای کمی جا کرده بودم که دقیقا نگاهم افتاده بود روی صفحه موبایل شهروندی دیگر. تند و تند بلوتوث های روشن رو سرچ میکرد و براشان عکس و فیلم می فرستاد. خوشبختانه لوکیشن من طوری بود که اصلا متوجه نگاه نا محسوسم نمیشد.

نکته جالب قیافه این دوستمون بود. خود من که  کلی ادعای قیافه شناسیم میشه هرگز باور نمیکردم چنین چیزهایی توی گوشیش پیدا بشه چه برسه به پخش کردنشون. از اون ریش های پر پشت و نرم که آدم رو یاد عرفای قرن پنجم هجری می اندازه با یه عینک مربعی ساده.

دلم میخواست یه جوری از این کشفم بهره برداری کنم.سریع خودم رو از نگاهش دو کردم و چند درجه ای زاویه ام رو تغییر دادم(خب با نزدیک شدن به ایستگاه مرکزی کمی جا باز شده بود) بلوتوث گوشیم رو روشن کردم  (قبلشم سایلنت کردم) بین اسمهایی که پیدا کرد اولی رو بخاطر نزدیک تر بودن انتخاب کردم و یه دونه از اون فایلهای مورد نظرش براش فرستادم (یکی دیگه از مزایای مترو سواری). بعد که فایل خودم رو روی گوشیش دیدم مطمئن شدم که خودشه.

هی راه بی راه میفرستاد تا ما رو نمک گیر کنه و تا اونجا 2گیگ فیلم و عکس ازمون صید کنه.ولی من همون موقع مشغول نوشتن متنی بودم با این محتوا: از اون ریشای سفیدی که روی صورتت گذاشتی خجالت بکش!

وقتی براش فرستادم گوشی رو گذاشتم تو جیبم و  تمام نگاهم رو دوختم روی صورتش که ببینم بعد از خوندنش چه کار میکنه.

حدس میزدم وقتی بخونه عصبانی و کنجکاو میشه که ببینه کی داره براش میفرسته.

ولی باز هم حس چهره شناسی من اشتباه کرده بود.

شهروند ماجرای ما بیشتر از زمان لازم برای خوندن یک جمله به صفحه موبایلش چشم دوخت.

در نهایت بدون هیچ توجهی به اطرافش گوشی رو همونجوری گذاشت توی جیبش.

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم خرداد 1387 توسط امیر |

تا حالا این سوال رو از خودتون پرسیدید که آیا شما آدم خوبی هستید یا نه؟ البته که هیچ یک از ما کاملا خوب یا کاملا بد نیستیم ولی در یک لحظه یا یک زمینه خاص میشه آدمها رو خوب یا بد معرفی کرد.

چند روز پیش از سرکار بر می گشتم و طبق عادت سرم رو به عقب تکیه داده بودم و زیر خنکای دلچسب کولرهای مترو ، نیم چرتی میزدم. قطار که به ایستگاه امام میرسه انگار که به سرزمین آدمخوارها یا قحطی زده ها رسیده باشه و ناگهان جو آروم واگن از بین میره و کلی آدم انگار که سگ دنبالشون کرده باشه می ریزن تو قطار.

یکی دیگه از آفت های ایستگاه امام خمینی پیدا شدن سر و کله پیرزن پیرمرد های فرسوده است. آخه بابا جون شما که کارت منزلت دارین خب برین اتوبوس سوار بشین ، تازه کلی از وقتتون هم توی ترافیک و خیابونای شلوغ تلف میشه ، چیزی که شما همیشه زیادی میارین وقته!

من هم خودم تعدای پدر بزرگ و مادربزرگ داشتم و دارم (چندتاشون دعوت حق رو لبیک گفتن ) من واسه خودشون میگم ، اصلا خطرناکه! باور کنید تا حالا دو بار دوتا پیرمرد رو تو پله برقی در حالی که سرشون گیج میرفت و به عقب رها شدن ، مهار کردم و جون خودمو خودشنو و دهها انسان رو نجات دادم....

بعضیا شون هم که از پله برقی میترسن همه پله ها رو پیاده میرن ، خب حداقل اتوبوس دو تا پله داره نه دویست و پنجاه تا!

خلاصه وقتی یه سالمند با نگاه غضبناک (انگار منو بجای فرزند ناخلفش می بینه) میاد بالای سرم می ایسته هیچ راهی ندارم جز هبه کردن صندلیم!

اصلا اینا هیچی یه سری خانم هایی که اصلا هم پیر نیستن و اتفاقا وقتش که برسه پر از انرژی و تحرک هم میشن! ترفند جالبی رو بکار می برن و جالبتر آقایون ساده لوحی هستند که هنوز دوزاری شون نیافتاده. این گروه (به قول مسولین نظام : این عده خاص!) از غیرت و رحم آقایون سوء استفاده میکنن و میزنن به دل جمعیت شلوغ واگن آقایون ، و کمی هم خودشون رو معذب و تحت فشار نشون میدن و هی دست و پاشون رو جم و جور میکنن که به کسی نخورن ، همین موقع صدای یک شیره مرد بلند میشه که میگه : خواهرم شما بیا اینجا بشین!

شاید برای شمایی که کمتر از مترو استفاده می کنین حرفای من زیاد قابل لمس نباشه که یه آدم واسه یه صندلی نا قابل نقشه بکشه ولی باور کنید من سالهاست که روی این مقوله دقت دارم .

خلاصه اون روز دونفر از همون دسته خانم های فوق الذکر خوردن به پست ما که کلی کیسه و بار هم دنبالشون بود ، اتفاقا از اون متبرج ها هم بودن.

یکیشون که سایه نگاهش روی صندلیم به شدت سنگینی میکرد آب پاکی رو ریختم رو دستش و چشمام و بستم و هدفونم رو گذاشتم و لالا...

چند دقیقه بعد قطار به شدت ترمز کرد و مسافرا لای همدیگه بدجوری گره خوردن و این دوتا خانم هم دو متر جلوتر پرت شدن ، بغل دستی شیرین عسل ما هم سریع از جاش بلند شد و یکی از اونها رو صدا کرد که بفرمائید اینجا بشینید. و خانم هم با لبخند ملیحی کنار من نشست ، اون یکی خانمه منتظر بود من هم جامو بهش بدم و حرکت خداپسندانه بغل دستیم رو تکمیل کنم. ولی من هرگز تسلیم نشدم و سنگرم رو حفظ کردم.

آخه وقتی آدم می بینه بعضی خانمهای محترم برای اینکه برن تو واگن مخصوص خودشون حتی یه قطار رو هم از دست میدن و از کنار درهای باز واگن آقایون میگذرن تا برسن به اولین یا آخرین واگن که مال خانمهاست ، بعد چه جوریه که عده ای از نسوان میان تو واگن جماعت ذکور؟

یا هدفشون همون ترفندیست که من گفتم یا اینکه اگه چند باری هم تنه نا محرم ها بهشون اصابت کرد ، زیاد هم مهم نیست!

پس در هر دو حالت ترحم ما مردا بی مورده.

ض  راستی شما چیزی از ارتباط تیتری که انتخاب کردم با چیزایی که تا اینجا خوندین فهمیدید؟

من اینبار سعی کردم خودمو سانسور نکنم و دقیقا همون چیزایی که در ذهن داشتم رو شسته و رفته نوشتم ، حتی اگر سالمندان رو ببرم زیر سوال و خنده یا اعتراف کنم که زمین خوردن یه خانم برام مهم نبود و عمل زیبای هدیه کردن صندلی هم تا حدودی برام ابلهانه جلوه میکنه و ....

راستی چرا ما عادت کردیم خودمون رو مطلقا خوب و سفید جلوه بدیم؟  مهربون ، فداکار ، داری درک بالای سیاسی ، درستکار ، احساساتی ، دموکرات ، چشم پاک .....

چقدر خوبه که هراز گاهی کمی صادق باشیم و از این نترسیم که: گفتن این حرف پرده از سیاهی های شخصیت من برمی داره. (البته حرفای من کاملا منطقی بودن و زیاد به سیاهی های وجودم راه نداشتند ولی زین پس قصد دارم کمی خاکستری تر باشم)

من فکر میکنم  که این نوع صداقت روی روح و روان ما هم تاثیر خوبی خواهد گذاشت ،مثل اعترافات صریح یک جنایتکار حرفه ای یا بقول دوستی مثل اعترافات مسیحیان پیش کشیش ها .

فکر کنم حالا میشه به سوالی که در تیتر این مطلب پرسیده شد ، با صراحت پاسخ گفت: خیر! ما همیشه خوب نیستیم.

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 توسط امیر |

یه کتاب روانشناسی دارم می خونم که به تجویز دکتر عیسی جلالی خریدمش  همه جا با خودم می برمش تا زودتر تموم بشه،از جمله مترو.

گرم خوندن بودم و جلو میرفتم، گرما و کلافگی تمرکزم رو بهم ریخته بود مخصوصا باد گرمی که از دریچه ی بخاری میزد به رون پاهام ،کلاه بافتنی  که از شدت سرمای صبحگاهی رو سرم مونده بود رو درآوردم و گذاشتم روی صندلی کنارم که خالی هم بود.

همچنان گرم خوندن کتاب بودم که اینبار خاموش شدن مهتابی های واگن تمرکزم رو سلب کردند. قطار به ایستگاه پایانی رسیده بود و همه مسافرا من رو با قطار تنها گذاشته بودند.تکه کاغذ همیشگی رو گذاشتم تا اونجایی که از کتاب خونده شده بود و بستم و سریع گذاشتم توی کیف و تا بسته نشدن در قطار خودم رو رسوندم بیرون. چند قدمی برداشتم و جلو رفتم که با وزش اولین نسیم سرد سرما رو دوباره روی صورتم حس کردم،همونجا یاد کلاه دوست داشتنی ام افتادم،اول به عادت همیشگی جیب کاپشنم رو لمس کردم به امید برآمدگی کلاه توی جیبم،در حالی که کلاه تو قطار جا مونده بود و در ها هم یسته شده بودند و قطار با آهنگ آرومی راه افتاده بود. تو یه نگاه کوتاه دیدمش که تک و تنها روی صندلی ها خالی و گرم منتظر من بود.... (به این میگن جان بخشیدن به اشیاء بی جان!)

فکر خلاق تو اون لحظه به کمک من اومد،من باید میرفتم سکوی مقابل چون قطار الان در جهت عکس برمیگشت تا بیاد مسافرای اونطرف رو سوار کنه،همون لحظه جوان چارشونه ای رو دیدم که کاور فسفری رنگی به تن داشت که روش نوشته شده بود امور ایستگاهها ،با آرامش بی نظیری تو عالم خودش غرق بود و قدم زنان به من نزدیک میشد،دویدم سمتش و ماجرا رو بهش گفتم اون هم از برگشتن دقیقا همین قطار مطمئنم کرد.با سرعت پله ها رو دو تا یکی رفتم بالا ، سریعتر از پله های برقی. دو باره از پله های روبرو برگشتم پایین همونجایی که انبوه جمعیت منتظر رسیدن قطار بودن تا برن سرکارشون،همون قطار با بوق شیپوریش به سمت ما داشت نزدیک میشد گوینده ای هم از پشت بلندگو مدام تکرار میکرد: مسافران گرامی لطفا پشت خط قرمز لبه سکو بایستید! و مسافران گرامی هم طبق معمول بی توجه به تذکرات تکراری کپه کپه در محل های احتمالی باز شدن درب های قطار جمع شده بودن.

پنجره ها با سرعت از جلوی دیدگانم میگذشتند و من هم مثل مادری که فرزند خردسالش تو بازار چادر مادر رو رها کرده و گم شده به دنبال گم شده ام بودم هرگز اثری از کلاه نمی دیدم،خلاصه درها برای چندمین بار اونروز برای من باز شدند و قبل از دهها مسافر وحشی و ظاهرا موقر  که در یک چشم به هم زدن همه صندلی ها رو پر کردند ( مثل اون بازی دوران کودکی و جشن های تولد که با قطع شدن صدای موزیک باید رو یک صندلی می نشستیم تا نسوزیم) مسافرا هم با همین سرعت نشستن تا نسوزن،هر چند که قرار بود از گرمای صندلی ها بسوزن!

خوشبختانه قطار از این مدلهایی بود که میشد  بین واگن هایش حرکت کرد و البته اونقدر هم شلوغ نبود که لای جمعیت گیر کنم.

شش نفر شش نفر مسافرا رو مخاطب قرار میدادم و با ملایمت می پرسیدم : ببخشید شما یک کلا خاکستری بافتنی روی صندلی ندیدید؟ اونها هم با نگاه هایی بی تفاوت که رخوت خواب دیشب شون رو میشد براحتی توش حس کرد فقط بهم نگاه میکردن،اولش شک کردم نکنه نامرئی شدم!

حالا دروغ نگم چند تاشون برای اینکه دلم رو قرص کنن یه تکونی به خودشون میدادن و دستی زیرشون میکشیدن یعنی اینکه :   کلاهت اینجا نیست.

اولش خیلی نا امید شدم و تو دلم گفتم حالا مگه یه کلاه چقدر ارزش داره که اینجوری خودمو علاف کردم؟ ولی ندایی درونی از من میخواست تا از تمام مسافرا بپرسم حتی به قیمت پیدا نشدن گمشده ام.

حدود ده دقیقه طول کشید تا از تمام مسافرای قسمت مردونه پرسیدم با اینکه میدونستم کلاه من اصلا اونجاها هم نبوده.

خلاصه کلاه من پیدا نشد یعنی یکی از اونایی که بی تفاوت به من نگاه میکرد داشت دروغ میگفت. اصلا اون کلاه نه هدیه بود نه یادگاری،یک کلاه ارزون قیمت که یک ماه قبلش خریده بودمش و البته زیبا و دوست داشتنی هم بود. ولی میتونستم برم همون مغازه و یکی دیگه عینش رو بخرم.

اون چیزی که باعث شد من این ماجرا رو با این آب و تاب ذکر کنم اینجا :

نیرویی بود که اونروز منو به اینطرف و اونطرف پرتاب میکرد به خاطر یک کلاه بافتنی! نیم ساعت دیر رسیدم سرکار و مجبور شدم سه تا ایستگاه دوباره برگردم عقب و....

اعتراف میکنم که آدم خونسری هستم و برای مسائل باارزش تر از این هم ناراحت نشده بودم  

و من هنوز علت مقاومت اونروز خودمو نفهمیدم .

راستی چرا ما وقتی چیزی رو گم می کنیم ناراحت میشیم؟ چرا؟

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و چهارم آذر 1386 توسط امیر |

از خیابون خیام تهران که به سمت شمال حرکت می کنید،دست چپ شما پارک شهر واقع شده،پارک شهر رو که رد می کنید خیابون فیاض بخش عمود شده بر خیابون خیام،در همین نقطه اگر به سمت راستتون نگاهی بیاندازید سردر قدیمی به چشم می خوره که متعلق است به بنای قاجاری قورخونه ،این کلمه ترکی رو میشه تو فارسی به مهمات خانه ترجمه کرد.

دیوارهای آجری و بلند قورخونه که به همراه پیاده رو پهن و طولانی کنارش اخیرا بازسازی شدن،در کنار چنار های بلندی که روبروی پارک شهر قرار گرفتن یادگاری هستن از تهران عهد قاجار. حالا اون سردر قدیمی قورخونه تبدیل شده به یکی از ورودی های ایستگاه مرکزی مترو تهران و جالب اینجاست که اگه دقت کنید این بنای بزرگ به مرور زمان اسم ترکیش رو با یه اسم فرانسوی معاوضه کرده.

چیز دیگه ای که اونجا توجه من بهش جلب شد یه کتاب فروشی عجیب و غریب که تو دل دیوار مهمات خانه سابق تهران تعبیه شده بود،اونهم تو خطه ای که بیشتر فروشگاهای تجهیزات صنعتی و ابزار و یراق و یا سازمانهای عریض و طویل حکومتی به چشم می خورن.

قفسه های چوبی فرسوده از قدمت زیاد این دکه فرهنگی حکایت میکردند،چند قدم بهش نزدیک شدم و به عناوین کتابای دست دومش نگاهی انداختم: آثار فاخر ادبیات،که بعضی از اسمهای عربی کتابها رو به سختی میشد خوند،چیزی شبیه بخش مرجع یه کتابخانه بود. چند متر اومدم عقب تر تا چندتا عکس برای اینجا بگیرم ،نزدیک بود جونم رو در راه تهیه یک گزارش مستند برای پنجره چوبی از دست بدم ، آخه عقب عقب رفته بودم تو خیابون و اتوبوس هم داشت با سرعت به من نزدیک میشد که .... شانس آوردم.

به عنوان یه مسافر مترو از سردر قورخونه گذشتم و مثل بقیه مسافرا فرورفتم به زیر  زمین،تو محوطه بزرگ ایستگاه امام خمینی به تابلو ها نگاه می کردم تا راهم رو به سمت قطار همیشگیم پیدا کنم که باز هم چشمم خورد به یک صحنه جالب ، اینبار شهر فرنگ!

 

دستگاههای مدرنی چیده شده بودند که مثل شهرفرنگ های قدیمی دو تا چشمی داشتندُ،وقتی ژتون رو انداختم تو دستگاه تصاویر سه بعدی از مناظر فرنگ اسلاید به اسلاید از جلوی چشمام می گذشتن و برای اولین بار طعم شیرین نگاه کردن به شهرفرنگ رو چشیدم.استقبال مردم خیلی خوب بود مخصوصا جوونترها، عکسها فوق العاده زیبا و طبیعی بودن فقط وقتش خیلی کم بود(یه خوره وقتشو بیشتر کنن)

بعضی موقع ها حضور سنت و مدرنیته در کنار هم جذاب از آب در میاد مثل : قور خونه ، مترو و شهر فرنگ

نوشته شده در تاريخ دوشنبه پنجم آذر 1386 توسط امیر |
هفته گذشته کارکنان بخش حمل و نقل عمومی فرانسه برای اعتراض نسبت به تضییع حقوقشون توسط دولت،اعتصاب کردند.در پی این اعتصاب یا اعتراض اختلالات زیادی در پایتخت این کشور بوجود اومد.

در کشور ما هم رسانه های افراطی سوژه خوبی پیدا کردن برای بحرانی نشان دادن وضعیت یک کشور غربی.سه شنبه هفته  گذشته روزنامه ایران ضمن درج تیتر: "سیل اعتصاب فرانسه را برد" عکس پایین رو چاپ کرد.

 دو روز بعد یعنی پنج شنبه گذشته برای کار کوچیکی رفتم ایستگاه صادقیه،تو همون ایستگاه کارم رو انجام دادم و برگشتم به سمت سکوی حرکت قطار،دیدن ازدحام مردم منو یاد عکس روزنامه ایران انداخت،با دیدن مردم تو مترو تهران بیشتر یاد سونامی افتادم تا سیل.

موقعی که درهای قطار باز شد آقایی که کنار من ایستاده بود در حالی که با موج جمعیت به سمت قطار،غلت می خورد به من گفت: آقا از اینجا فیلم بگیر!  

 

راستی ای کاش گزارشی از وضعیت کارمندای فرانسوی بعد از اعتصاب هم می دادن،یعنی اونها هم به حال روز دو سال پیش راننده های شرکت واحد دچار شدن؟

نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم آبان 1386 توسط امیر |
 

ایستگاه مترو مسکو

همین که کارت بلیطم رو روی صفحه سیاه رنگ مغناطیسی گذاشتم صفحه های شیشه ای گیت راه من رو باز کردن ، صدای ورود قطار به ایستگاه و ترمز شدیدش توی گوشم پیچید ، این یعنی اینکه باید سریعتر خودمو جمع و جور کنم تا به این قطار برسم.... خلاصه آخرین ثانیه ها خودمو پرت کردم تو واگن و در هم پشت سرم بسته شد .

۱-آدم وقتی تو آخرین لحظه به قطار میرسه احساس میکنه به یک پیروزی کوچیک رسیده البته توام با نفس نفس زدن.

شلوغی و ازدحام واگن خیلی آزاردهندست چند متر جلوتر خلوت بود ،با هزار زحمت و لگد کردن ملت و ببخشید و شرمنده خودمو رسوندم به منطقه ای که نسبتا خلوت بود ، تو ایستگاه بعدی علت خلوت تر بودن اونجا رو فهمیدم: در روبروی من خراب بود و باز نمیشد ، به همین کشف بزرگم داشتم فکر میکردم که متوجه شیطنت پسر بغل دستیم شدم :تو هر ایستگاه که قطار می ایستاد عده ای جلوی دری که قرار نبود باز بشه جمع میشدن پسرک هم تو چشمای آدمای منتظر پشت در خیره میشد و بعد از گذشت لحظاتی از باز شدن تمام در های قطار و همچنان بسته موندن اون در غش غش میزد زیر خنده .

۲- انگار از دیدن آدمای جا مونده از قطار و عصبانیت اونها از این قهقه به نوعی ارضا میشد.

تو یه قطار دیگه.... با صدای بوق ممتد درهای قطار به آرومی باز شدند واگن تقریبا خلوت بود و کسی پیاده نشد- دقیقا روبروی دری که من کنارش ایستاده بودم ورودی ایستگاه بودُ همونجایی که شما بعد از پایین اومدن از پله ها از اونجا به سکوی محل سوار شدن میرسید- قطار از حد معمولش بیشتر توقف داشت و درها همچنان به روی مسافرایی که از اون ورودی وارد میشدن باز بود ، با دیدن درهای باز و قطار متوقف با شتاب سرازیر میشدند به سمت قطار ، بالاخره راننده تصمیم گرفت حرکت کنه ،پس همون بوق ممتد به صدا در اومد...

۳-عده ای در چند متری قطار بودند و هر چه تلاش کردند نرسیدند و در ها در مقابل صورتشون به هم چسبیدند و بسته شدند این صحنه رو خیلی از ما دیدیم هر چند خیلی کوتاه :بعضا لبخند سردی روی چهرشون نقش می بنده شاید دارن به بد اقبالیشون میخندن ، خنده ای طعنه آمیز. قطار شتاب میگیره و به سرعتش افزوده میشه و شما آدمهای بازمانده از قطار رو از قاب شیشه ای پنجره میبینید که دارن به سمت صندلی ها برمیگردن به انتظار قطار بعدی.


تو جمله های سه گانه بالا سه حالت از درهای بسته رو خواستم نشون بدم،شاید چندان هم اتفاقهای پر اهمیتی نبودند و در زندگی روزمره بارها و بارها برای ما نمود پیدا میکنند. ولی من فکر میکنم خیلی از حقایق از تامل در همین اتفاقهای کم اهمیت هویدا شدن.    

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هجدهم مهر 1386 توسط امیر |

یه روز صبح وقتی داشتم خودم رو آماده می کردم تا در هوای مطبوع واگن برای چند لحظه ای چشم هام رو ببندم و سرم رو به پنجره تکیه بدم صدای مردی رو شنیدم که تقاضای کمک می کنه:قد متوسط کت شلوار قهوه ای با چند سوراخ ریز و درشت که از شدت کثیفی به خاکستری هم شبیه بود .

با خودم گفتم این هم یکی از همون معتاد هاییه که برای خرج موادشون حاضرن هر دروغی بگن

با دیدن یه پاکت کهنه رادیولوژی که تو دستش لوله شده بود حدس زدم احتمالا زنش هم سرطان داره و هزینه داروهاشو نداره ضمن اینکه از شهرستان هم به تهران اومده! 

....

سعی کردم چشام رو ببندم و استراحت کنم٬ با چشمای بسته صدای اون مرد رو میشنیـدم٬ صدای گرفته و گرمی داشت ولی همون حرفای تکراری بقیه گداها رو داشت تکرار می کرد٬بقیه هم انگار مثل من فکر می کردن این رو از رفتارشون احساس کردم ٬خود اون مرد هم این رو فهمید و سکوت کرد-برای چند لحظه ای فقط صدای حرکت قطار روی ریل های فولادی شنیده میشد-دوباره شروع کرد ولی با یه ادبیات دیگه :

من یه بیمار دیالیزی ام نمی تونم کار کنم

دولت ماهی ۴۰۰۰۰ تومن به من .......... چی میگن ؟  "حقوق" میده

تا حالا سه بار تو همین مترو منو گرفتن که چرا گدایی می کنم٬بهشون گفتم من کار می خوام حتی حاضرم که توالت بشورم

کار که عیب نیست! 

کارت عدم اعتیاد هم دارم

دولت باید مردم رو بیمه کنه........

بخش دوم حرفاش خیلی متفاوت بود اصلا شبیه حرفای یک گدا نبود٬بیشتر به شکوائیه و اعتراض شبیه بود٬دیگه تو حرفاش طلب پول هم نمی کرد.

 آخرین جمله رو گفت و دوباره راه افتاد به سمت صندلی های بعدی ، چند نفر از همون کسایی که  مثل من خودشونو به خواب زده بودن-یا بی تفاوتی-بهش کمک کردن٬انگار که حرفای اون مرد یخ بی تفاوتی خیلی از اون مسافر ها رو آب کرد!

من هنوز نمی تونم بگم که اون یه آدم نیازمند و مستاصل بود یا یکی از اون گدا های حرفه ای که با روانشناسی خاص خودش تونسته بود احساسات مردم رو جریحه دار کنه!

شاید همون موقع که سکوت کرده بود هم داشت به تاکتیک جدیدش فکر می کرد.

ولی آدمای اطراف من نسبت به حرفای منطقی -راست یا دروغ- اون مرد واکنش مثبت نشون دادن.   

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 توسط امیر |
فاصله خونه ما تا محل کار من حدود ۱۰ کیلومتر میشه ٬مترو وسیله ایست که من از اون استفاده می کنم و روزی ۹۰ دقیقه از عمرم رو اونجا میگذرونم.این وسیله سریع و ارزون که فعلا چهار جهت اصلی تهران رو بهم وصل میکنه هر روز پذیرای ملیونها آدم با فرهنگ های مختلفه.

قطار تو هر ایستگاه توقف میکنه عده ای جاشون رو با عده ای دیگه عوض میکن. تو یه ایستگاه همه پیاده می شن و تو یه ایستگاه همه می خوان سوار بشن . بعضی ها خواب می مونن و غم انگیز تر اینه که کسی این خواب مونده ها رو بیدار هم نمیکنه .

خیلی ها قطار رو تمثیلی از زندگی میدونن.

صندلی های مترو طوری چیده شده که شما این فرصت رو پیدا میکنید تا به صورت کسی که روبروتون نشسته خیره بشین یا بعضی موقع ها به حرفای آدمای اطرافتون گوش کنید یا رفتارشون رو زیر نظر بگیرید. میشه آدمهای با وقاری رو دید که به موقع منفعت از یک یوزپلنگ هم درنده تر میشن (دارم در مورد لحظه باز شدن در قطار تو ایستگاه امام خمینی صحبت میکنم!)

اگه با دقت بیشتری به آدمای اطرافمون نگاه کنیم حتی از سکوت اونها هم چیزهای زیادی می فهمیم.من تصمیم دارم که این مطلب رو مقدمه ای برای نوشته های بعدیم در مورد مترو معرفی کنم،" خاطرات مترو " قراره تو پنجره چوبی به یک سریال تبدیل بشه و هر ازگاهی از مشاهدات من حکایت کنه برای شما،البته همه ما از این قسم ماجراهای قابل عرض تو خاطرمون داریم که این بخش میتونه پذیرای خاطرات همه دوستان باشه

درباره وبلاگ

میشه به زندگی از پشت پنجره چوبی نگاه کرد...
5erechoobi@gmail.com
آخرين نوشته ها
انباری
موضوعات
یاران
خواندنی ها