|
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 توسط امیر
|
آدم هر چقدر صبح برای رسیدن به ترمینال و جا نموندن از اتوبوس استرس داره وقتی ساکش رو به شاگرد شوفر می سپره و تکیه گاه صندلیش رو میخوابونه سمت عقب،همه استرسش به اشتیاق خواب تبدیل میشه.راحت دو ساعتی خوابیدم.اشعه های تیز وگرم خورشید کم کم داشت بیدارم می کرد ،که با شنیدن صدای آنونس اخبار ساعت 8 رادیو بیدار تر شدم.اولین خبر چیزی نبود جز اعلام پیروزی محمود احمدی نژاد در انتخابات! تقریبا شوکه شده بودم،نیم خیز شده بودم و اطرافم رو نگاه میکردم،که نکنه هنوز خوابم؟ نزدیک ترین کسی که می تونستم پیدا کنم خانومی بود که ردیف کنارم نشسته بود،من مبهوت بودم و او خوشحال .... اون لحظه به شادی یک هموطن با تنفر نگاه می کردم و هنوز لبخند اون زن رو فراموش نکردم.
بیستم خرداد ماه هشتاد و هشت: قبل از تاریک شدن هواست.آسمون شده رنگ لاجورد،چراغهای خیابون آزادی تازه روشن شدن،هوا کاملا طوفانی شده،نم نم بارون با خاک در هم آمیختن و مثل سیلی میخورن تو صورتم،سه تایی نشستیم روی گاردریل وسط خیابون،با وزش هر بادی، روی نرده ها تکون میخوریم ،مثل بادبان کشتی! تقریبا از پنج ساعت پیش سبزپوشان موسوی به طرف میدان آزادی و برای آزادی دارن راهپیمایی میکنن،و ما نشستیم تا پایان سیل سبز را ببینیم،جمعیت انبوهی دارن مسیر برگشت رو طی میکنن و شعار میدن،عده ای با اتوبوسها بی آر تی دارن بر میگردن،اتوبوسها شدن شبیه اتوبوسهایی که اسرای ایرانی رو از مرز قصرشیرین به وطن بازمی گرداندند،همونایی که تو بوی پیراهن یوسف نشون میداد (نمیدونم ،میگن تو اخراجی ها هم آخرش به بازگشت اسرا کشیده میشه)، تهرانی های سبز سرها رو از پنجره بیرون آوردن و بیرق سبز به احتزاز درآوردن،ماشین ها بوق های ریتمیک میزنند،هنوز جمعیت زیادی دسته دسته از سمت انقلاب به سمت آزادی در حرکتند و ما حیران از این همه حضور سبز. چشم دوخته ایم به افق خیابون و آدمها رو نگاه میکنیم یه دسته جمعیت تازه نفس دیگه دارن به ما نزدیک میشن، نوار عریض و بلندی از جنس پرچم ایران درحالی که روی سر و دست جمعیت شعار دهنده کشیده شده ما رو متعجب میکنه،حتما میدونید طرفداران موسوی این روزها با دیدن پرچم کشورشون چه حالی میشن؟ کمی نزدیکتر که میشن محتوای کلامشون برای ما هم آشکار میشه. همه با هم فریاد میزنیم....موسوی ،موسوی، پرچم ایرانتو پس گرفتیم.....موسوی،موسوی، پرچم ایرانتو پس گرفتیم..... بیست و چهارم خرداد ماه هشتاد و هشت: قبل از روشن شدن هوا از خواب می پرم،و اینبار نه از استرس اتوبوس و ترمینال. دیشب تا دیروقت چشم دوخته بودم به اخبار سایتها،ولی هیچ کدوم نتیجه قطعی رو نمی دونستن آخه وزارت کشور هنوز رئیس دهمین دولت رو اعلام نکرده بود. کامپیوتر رو روشن میکنم و صدای بوق همیشگی کیس،سکوت شب رو میشکنه،به عکس کارت پستالی میرحسین که روی میزم گذاشتم برای هزارمین بار در این روزها نگاه میکنم، تو تاریکی شب و زیر نور مانیتور لبخند میرحسین روح آدم رو تازه میکنه....
کانکت میشم و اول از همه سایت قلم نیوز رو باز میکنم.... با تیتر درشت و سبز نوشته میرحسین رئیس جمهور ایران میخوام برم روی بوم خونه مون و زیر سقف آسمون با صدای بلند فریاد بزنم....... خــــدا جـــــون مـــتـــشــکــرم نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 توسط امیر
|
از اون هوا های دم کرده و خفه ، اگه سرت
رو بیاری بالا و آسمون کف کرده رو تماشا کنی احساس خفگی در وجودت صد چندان میشه،گذر
زمان کند شده همه چیز بد رنگ و تار شده .
زمان هم از دستت خارج شده. ولی قرار نیست همیشه اینطور سنگین و سخت
جلو بره! چرا که با غرش ترسناک آسمان دو تا ابر غول پیکر سفید رنگ اون بالا بالا
ها -نزدیک خدا- پرشون به پر هم گیر میکنه
و برقی میزنه و شر شر بارون شروع میشه ... یک : دو تا دسته روزنامه رو دستشه،روی هم
بیست تایی میشه ، یه صد تایی هم اون گوشه پشت شمشادا انبار کرده که اگه اینا فروش رفت از اونجا برداره ، این روزا
کمتر فروش میرن ، آخه دیگه کسی حوصله خوندن خبرای بد رو نداره ، تو این مورد همه
خودکفا شدن، منظورم تولید اخبار تلخه. بارون یه دفه شدت میگیره ،چراغ سبز میشه و
دوره گرد لای ماشینا داره میلوله ، بقیه
پول راننده پراید مشکی رو میده و از وسط اوتوبان میاد کنار،قطره های بارون خیلی
درشت اند و روزنامه ها مثل قندی که تا کمر تو استکان چای فرو رفته و تر شده با آب
وصلت میکنند.دوره گرد تمام سرمایه اش رو در حال فنا شدن میبینه. نه درختی نه سقفی نه مغازه ای نه پناهی هرچه هست
زمین و آسمون. محصور بین ماشین های خروشان،راه فرار نداره ،هرچی بره باز هم
سرپناهی گیرش نمیاد. اونقدر بارون میاد و میاد و میاد تا هر چی روزنامه داشت خمیر
بشن... حالا دیگه چیزی براش نمونده جز صدای غرش آسمون و ماشینهای وحشی اتوبان .دوره
گرد هم همپای آسمون میباره.آسمون بارون و
دوره گرد اشک. دو: پشت چراغ قرمز. یه دستش رو دنده،چشماش
خیره به شمارش گر معکوس چراغ ، از سر روز مره گی یه روزنامه میخره ،به طرز عجیبی
نگاهش میوفته به تاریخ امروز که خیلی ریز اون بالا نوشته شده ،بیست و سوم مهر!
همون روزی که برای همیشه مهر هم رو از دل کنده بودن و از هم جدا شده بودن ، همون
روزی که برای لج درآوردن همسرش یه جعبه شیرینی تو محضر پخش کرده بود ، شیرینی
تعارف میکرد و بغضش رو فرو میبرد ، همسر هم شیرینی رو با اشتیاق برمیداشت و لرزش
صورتش رو محو کرد، عسل سفره عقد کجا و شیرینی روز طلاق کجا ، هنوز جای انگشتای
همسر رو زیر دندوناش حس میکنه ،آخرین لرزش صورتش رو هم یادشه که غرور همسر اجازه
نداد تا برای آخرین بار اشک هاش رو ببینه،اون روز با برادرش از محضر که بیرون
اومدن آسمون مثل امروز غرشی کرد و بارون تند و تیزی باریدنش گرفت،صدای غرش آسمون بیدارش
کرد .روزنامه فروش بقیه پول روزنامه رو پسش داد ،بارون شیشه رو حسابی محو کرده بود.
همسر همپای آسمون بارید ، آسمون بارون و همسر اشک. سه:این بار دومیست که کشاورز زمینش رو
برده زیر کشت. آخه شالی مهربونه،اگه یه بار کاشتی و از بی آبی سوخت با بارون بعدی
که زمین خیس شد دوباره میشه کاشت ، یعنی هنوز فرصت جبران هست،بشرطی که بازم بباره
تا شالی پا بگیره و قد بکشه و بره بالا... ولی امسال هوا سر ناسازگاری گذاشته ، دم
دمی مزاج شده ، یه روز خوب میباره و امیدوار میکنه بعدش دو هفته دم میکنه و نا امید
میکنه.واسه کشاورزی که رو زمین کس دیگه کار میکنه و روزی 16 ساعت جون می کنه
هیچی بجز چنگ زدن به دونه های کشیده و خوش عطر برنج لذت بخش نیست ، بار زدن پشت
تیلر و شمردن اسکناس های کهنه و تا زدن و تو جیب عقب گذاشتن ،این اسکناسهای کهنه و
کثیف گردن کشاورز رو جلوی عهد و ایالش راست نگه میداره ، لبخند رضایت زنش رو بهش
هدیه میکنه و .....ولی اگه بارون نیاد و شالی ها دوباره بسوزه چی؟ همین خرجی که
کرده هم برنمیگرده ، مثل قمار بازی که همه پولاش رو باخته و با شکم گرسنه داره به
خونه و بچه هاش فکر میکنه! کشاورز گوشه ای نشسته و روزهای نباریدن باران
رو داره می شمره ، شالی اولش به آب زیادی احتیاج داره برای جوونه زدن ، چشم به آسمون دوخته و منتظر یه غرش
جون داره ،تا دوتا ابر گردن کلفت بخورن به هم و خرده های بدنشون بریزه رو سر کشاورز ،
ولی قرار نیست همیشه اینطور سنگین و سخت جلو بره! سمع الله لمن حمد ،خداوند
صدای کسانی که او را ستایش میکنند ، میشنود. کشاورز با خودش میخونه و تکرار میکنه..... آسمون غرش شدیدی میکنه. کشاورز خیره شده،چیکه چیکه قطره های باون تک تک میان پائین روی چشماش میریزن ،بوی خاک به خوبی احساس میشه ، شالیزار زنده میشه مثل ماهی که دوباره تو تنگ آب میاندازنش.کشاورز هم پای آسمون میباره ، آسمون بارون و کشاورز اشک. ضشکست فوتسالیست های ایرانی مقابل ایتالیا
خیلی دردناک بود، بازیکن های ایرانی هم بارانی از اشک ریختند. نمیدونم چرا چند وقته تا خیابانی جو گیر
میشه و نوستالژی استرالیا رو میخواد تکرار کنه برعکس ما مغلوب میشیم. بابا یکی
جلوی اینو بگیره! فقط مزدک. ض امروز(چهارشنبه) اولین آلبوم مجاز محسن چاووشی هم بالاخره منتشر شد.یه شاخه نیلوفر رو سر ضرب خریدم،با اینکه میدونستم بزودی به صور مختلف مجانیش هم گیرم میاد اما نیرویی وجدانی - احساسی بخاطر تمام ترانه های زیبایی که تا حالا شنیده بودم منو به خریدن سی دی ترغیب کرد. این آلبوم مشتمل بر 12 قطعه است که تا قطعه ششم که شنیدم خیلی کولاک نیست.به هر حال مجاز شدن سومین محسن موسیقی امروز ایران را باید به فال نیک بگیریم(بعد از محسنین نامجو و یگانه) شاید در مطالب آینده آینده بیشتر در این مورد نوشتم.
دیدن چنین تصاویری در گوشه کنار شهر احتمالا برای صاحب اثر و طرفدارانش خیلی شیرین است.احساس شیرین و قابل ترحم مجاز شدن. نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 توسط امیر
|
یــــک ساعت سه و نیم صبح ، میدون پلیس راه ، شاگرد شوفر با تمام قوا فریاد میکشه : تهران نمایشگاه... حرکت.... تهران نمایشگاه.... کولر روشن .... نمایشـگـــــــاه نمایشــــــگاه.... صدای بوق شیپوری کامیونهای عبوری با صدای اذان در هم آمیختن. ماشین روشنه و درجا کارمی کنه ، راننده از پله های ماشین میاد بالا و فلاسک چای رو تو سبد کنار پاش جا میده ، آلبوم سی دی ها رو ورق میزنه و یه فیلم هندی انتخاب میکنه ، فیلم های هندی 2 تا حسن دارن مسافرا با فیلم سرگرم میشن و راننده ها هم با آوازهای گاه و بی گاه فیلم. دو ساعت از حرکت میگذره ، هوا دیگه روشن شده ، خورشید از انتهای کویر مثل یک نقطه نورانی میخوره تو چشم مسافرایی که بیخ شیشه سرشون رو تکیه دادن و چرت میزنن. خوابن ولی بیدارن،بیدارن در حالی که خوابن . با هر دست انداز جاده ، شیشه مثل چکش میخوره تو شقیقه مسافرا و نقش بالش گونه اش رو فراموش میکنه. چهار ساعت دیگه میگذره ، هوا اونقدری گرم شده که کولرها بکار بیفتن ، شاگرد شوفر بسته هایی رو بین مسافرا پخش میکنه که حکم صبحانه رو دارن ، یه ساندیس پرتغال که گرمای موتور حسابی داغش کرده با یه بیسکوییت خرد شده ، ترافیک اتوبان آزادگان ، غرغر مسافرای خسته دیگه شروع شده...... د و ساعت نه صبح همون روز ، در حیاط مدرسه هلهله و غوغایی برپاست ، بچه ها غرق در شادی و هیجان ، بی امان بدنبال هم میدوند ، گلرخ در تعقیب سارا می دوه سارا بی امان فرار می کنه ولی گلرخ بهش میرسه و مقنعه اش رو از پشت میکشه ، خانم ناظم زنگ رو بصدا در میاره و از پشت میکرفون میگه : گلرخ اختری ! برو تو صفت بایست! چند دقیقه بعد همه ساکت و منظم سر صف ایستاده اند ، خانم مدیر آخرین تذکرات رو به بچه ها گوشزد میکنه و دخترهای کوتاه قد مثل فنری که آزاد شده باشه به سمت مینی بوس ها شلیک میشن ، سارا و گلرخ باز هم با هم درگیرن هر دو میخوان لب پنجره بشینن، ولی اینبار سارا مثل چسب به شیشه چسبیده و سنگرش رو رها نمیکنه ! راننده که به این هیاهو و شلوغی ها عادت داره با یه نوار شاد دانش آموزان رو کنترل میکنه ،همه با هم دست میزنن و مشغول خوردن خوراکی هاشون شدن ، بوی نون پنیر و پفک تو ماشین پیچیده ، راننده میزنه دنده سه.... ســــه ساعت ده صبح ، ایستگاه مترو امام خمینی همون جایی ست که اینبار با هم قرار گذاشتن ، دختر آروم روی صندلی نشسته و در افکارش غرق شده ، پسر از دور بهش نزدیک میشه ، با سلام رشته افکار دختر رو پاره میکنه و روی صورت هر دو لبخندی ملایم نقش می بنده که فرق میکنه با لبخندی که هر روز صبح به خانواده همکار یا همسایه تحویل میدن یا لبخندی که یک موضوع خنده دار به صورتشون راه میده ، این لبخند معنی دیگه ای داشت. قطاری که مقصدش ایستگاه مصلا بود وارد ایستگاه شد امروز از روزای دیگه خیلی شلوغتره ، درهای کشویی باز میشن و در بطن دیواره واگن فرو میرن. عده ای میخوان سوار شن و عده ای پیاده ، هر دو دسته مثل دو قطب همنام آهن ربا یکدیگر رو دفع میکنن ، اونایی که قدرت بدنی بیشتری دارن پیروز میشن و اونایی که له میشن شروع میکنن به فحش دادن. دختر میگرده گوشه امنی رو پیدا میکنه ، ایستگاهها برای این دو بسرعت میگذرن ، هردو صمیمانه از اتفاقات چندروز اخیر همدیگه میگن و می پرسن. راستی چه موقعیت خوبیست این نمایشگاه کتاب برای زوج های غیر رسمی جامعه ما! دیگه لازم نیست برای خانواده هاشون هزار جور دروغ سرهم کنند که کجا می روند و با کی می روند! نمایشگاه کتاب میرم ، تنها هم میرم! ســاعـــت یــــازد صبــح اتوبوس رسیده جلوی در مصلا راننده با مسافرا برای ساعت 7 شب تو پارکینگ اتوبوسهای بیابونی قرار میزاره ، مسافرای شهرستانی خیلی هاشون تا حالا اینهمه جمعیت رو یکجا ندیدن حتی اینهمه درخت رو، آخه شهر کوچک اونها بجز اندکی کاج کوتاه قد سبزی دیگری به خود ندیده. یکی از مسافرا با تحیر به دخترهای خوش بر و روی پایتخت نشین که با صدای بلند میخندن و میگذرن خیره شده..... رسیدیم و رسیدیم .... کاشکی نمی رسیدیم ..... تو راه بودیم خوش بودیم .... سوار لاک پشت بودیم . این سرودیست که بچه ها داشتن می خوندن ، با از جلو نظام خانم ناظم در دو صف مرتب ایستادن ، ترافیک و مسیر طولانی امان از دخترک ها بریده گرمای هوا هم کم کم داره خودی نشون میده خانم مدیر که این رو متوجه شده با این مژده که اول میریم بستنی می خوریم! روح تازه ای در شاگردانش می دمه. دختر و پسر بهمراه خیل عظیم مسافران زیرزمینی مترو پا به مصلا می گذارند مثل بقیه حیران و سرگردن بدنبال اولین ورودی غرفه ها می گردن . از قضا سر از غرفه کودک و نوجوان درمیارن. ازدحام مترو اونها رو هم خسته کرده. گوشه سالن پله های عریضی که با موکت قرمز رنگ فرش شده و به محلی برای نشستن و استراحت کردن تبدیل شده در چشم دختر خودنمایی میکنه ، همونجا اتراق میکنن. تو خونه گفتی کی بر میگردی؟ _ گفتم خیلی شلوغه نه زودتر برنمی گردم! ایول. نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 توسط امیر
|
اگه اشتباه نکنم این دومین باریست که دارم پست سیاسی مینویسم برای پنجره چوبی.
موقعی که اولین بار آدرس این وبلاگ رو به چند تا از دوستام دادم(همون اوایل) و اونها هم اومدن دیدن با تعجب ازم پرسیدن چرا سیاسی ننوشتی؟ منم به یکیشون گفتم: دوست دارم مطالبم امیدوار کننده باشه! به نظر من افراد واجد شرایط رای دادن در ایران رو می توان در سه دسته کلی تعریف کرد:
دستــــه دوم افرادی که حضور در انتخابات رو یک ابزار میپندارند ولو ابزاری بسیار بسیار ضعیف، اگر مطلقا به هدف خود نایل نشوند به یک نتیجه نسبی هم رضایت میدهند،خیلی مواقع برای دور شدن از یک شرایط خطرناک و نزدیک شدن به شرایط بد میرن پای صندوق، به نابرابری اعمال فشار و همه کاستی ها هم کاملا واقفند ولی باز هم شرکت میکنند،شاید مهمترین انگیزشون از شرکت در رای گیری فرستادن یک سیگنال منفی به جریان حاکم باشه! اما دستــــه سوم ! اینا همونایی هستند که در انتخابات شرکت نمی کنند عده کثیری بخاطر نداشتن حس و حال با چند تا عبارت تکراری که این آخوندا همشون انگلیسی هستن و اصلا همه کاره رفسنجانیه و اینا همشون دزدن و ... از خونه بیرون نمیان و عده ای دیگر تحت تاثیر اپوزوسیون تلویزیونهای لس آنجلسی طی یک نافرمانی مدنی تحریم میکنند (تاکتیکی که سالهاست ناکارامدیش ثابت شده و این جماعت همچنان بهش امیدوارند!) فراموش نکنیم در انتخابات ریاست جمهوری پیشین 19 میلیون نفر در غالب همین گروه سوم پای صندوق نرفتند در حالی که با یک انتخاب عاقلانه توسط هم میهنان گوشه گیر از فضای سیاسی کشور ( که قطعا به احمدی نژاد رای نمیدادند) همه ما از نظر سیاسی ، فرهنگی و خصوصا اقتصادی شرایطی متفاوت رو تجربه میکردیم. حال شما خودتون رو در چار چوب کدام دسته بندی میبینید؟ اگر در گروه سوم هستید از نتیجه عملکرد خود راضایت دارید؟ فکر نمیکنید باید به صف گروه دوم رای دهندها برگردید؟
چهار روز بعد... بالاخره بعد از فشارهای زیاد اصلاح طلبان (البته با اندک اهرم های باقیمانده اعمال فشار) وزارت کشور فهرست شمارش اولیه در حوزه تهران را اعلام کرد: 30 تای اول کلهم اصولگرای اصولگرای اصولگرا !!! و دقیقا از نفر سی و یکم مجید انصاری و جلودار زاده و جهانگیری و ....که فعلا 14 تا اصلاح طلب خوش اقبال شامل کرم و عطوفت وزارت کشوری که وزیرش با شادمانی از پیروزی اصولگرایان خبر داد ،شدند. ضمنا این عزیزانی تازه به دور دوم راه یافتند. گزارش گوینده رادیو پیام که تموم شد بی اختیار زدم زیر خنده - تازگیا در شرایط عصبی بدجوری میزنم زیرخنده که جای برسی بیشتری داره – اولش خنده ام به ناشیگری ستاد انتخابات بود در نوع چیدن نفرات و اینکه اولین اصلاح طلب دقیقا از ردیف 31 شروع شده بود ولی بعدا که بیشتر اندیشیدم در عالم درون با خودم گفتم اینا و ناشیگری؟؟ این نوع فهرست دادن پیام عمیقی داره میده به اونایی که میگفتن همراه شو عزیز : زورمون زیاده ، حرفی بود داداش !؟؟؟ خوشحالم که با رای دادنم یک بار دیگر مقاومت کردم ،مقاومتی که به پیروزی منجر نمیشه ،مقاومت در یک جدال نابرابر به آدم احساس خوبی میده،احساس همون نوجوان فلسطینی که به سمت تانک قلوه سنگ پرتاب میکنه
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و یکم دی 1386 توسط امیر
|
یک : هنوز یک هفته از بارش برف زمستونی نگذشته ، برفی که معمولا از پائیز باید بباره و امسال کمی دیر به ما رسید.یکی دو روز اول همگی از دیدن برف به ذوق اومده بودیم ،تو همین جامعه وبلاگی به هر جا سر میزدم از برف و احساسات رمانتیک سخن به میون میومد... اما کم کم با سرد شدن بی سابقه هوا و بسته شدن راهها ،تعطیلی های اجباری و از همه بدتر یخ زدگی معابر ،که به نوعی دلهره تبدیل شده بودن ، دیگه از اون خاطرات نوستالژیک خبری نیست و خیابونها سفید پوش به ترکیبی از یخ و گل و شن و نمک بدل شده اند. حالا مردم نگران افت فشار گاز هستن و نانوایی ها شاهد حضور میلیونی ملت ایران هستند(میلیونی تر از صندوقهای رای!) دو : به مدد حاجی شدن یکی از اقوام دیشب به ولیمه ای چرب و چیلی دعوت بودیم،این بهونه ای شد تا خیابونهای تهران رو بیشتر ببینم(یکی از معایب مترو سواری اینه که آدم دلش برای خیابونها تنگ میشه) برای صرفه جویی در مصرف برق بعضی از چراغهای خیابونها خاموش بود و پارکها هم کاملا خاموش،پارک ملت : تاریک ، مملو از برف و خالی هرنوع موجود زنده! هم دلگیر شده بود و هم ترسناک. تو سالن پذیرایی رسیدیم به اصل ماجرا یعنی شام، همون چیزی که همه فامیل رو از دور و نزدیک به دور هم جمع کرده بود ، دیشب به من ثابت شد که سرمای هوا آدما رو به شدت گرسنه میکنه،آخه شما نبودید که ببینید چه پرداختند بر سر میز و دیس های غذا! تا اونجا که وقتی رسیدیم خونه یه بار دیگه هم شام خوردم ،اینم بگم آدمایی که دیشب نزدیک بود پایه های میز رو هم گاز بزنند،اصلا تا حالا چنین حرکاتی رو از خودشون بروز نداده بودند و همین برای من عجیب بود. سه : ظاهرا این وضعیت سرما فقط در ایران شوکه کننده بوده و کشور هایی که سابقه سرمای زیر صفر درجه رو دارن از این وضعیت لذت هم میبرند، ورزشهای زمستونی،جشنواره های هنر های یخی و برفی، حتی پیاده روی زیر بارش برف که این آخری امکانش در اینجا هم هست. مثلا امروز تلویزیون صدای آمریکا یه گزارش از شهری سردسیر در چین نشون میداد که با یخ یه بار ساختن که تو محیط سرد این بار یخی که خیلی هم شبیه یک قلعه بود تو گیلاسهایی از جنس یخ فشرده مشروب سرو میکردن ، بدین ترتیب سرمای بیرون رو با گرمای حاصل از مشروب جبران میکردن ، رئیس این بار میگفت تو یک ماه اخیر بیش از پانصد هزار مشتری داشته. به این میگن استفاده صحیح از مشروب! راستی همون دیشب که داشتیم برمیگشتیم ساعت یازده و نیم شب از جلوی بستنی فروشی معرفی گذشتیم (بستنی علی بابا) ماشینا دوبله پارک کرده بودن و کلی هم آدم ایستاده بود تو صف بستنی،اونم تو هوای ده درجه زیر صفر. فکر کنم یه گزارش هم صدای آمریکا باید از اونجا تهیه کنه ! |
|