تبليغاتX
پنجره چوبی
 
نوشته شده در تاريخ شنبه چهارم مهر 1388 توسط امیر |

   جواب آزمایش تیروئیدم رو گرفتم و همونجا یه نگاه سرسری انداختم،همه فاکتور ها نرمال بود بغیر از یکی، "تی اس اچ" بعد از دوبار چک شدن در آستانه حد غیر مجاز بود ولی اونهم مجاز بود. دکتر گفته بود اگه نتایج نرمال بود دیگه مراجعه نکن و مدتی رژیم غذایی رو رعایت کن تا آلرژی گوارشی برطرف بشه.

اما سابقه گواتر در خانواده ما وجود داره و یکی از نزدیکانم که سالهاست تحت نظر دکتر نخجوان معالجه میشه وقتی پیش دکتر رفته بود مسئله خفیف من رو گفته بود،خب دکتر نخجوان که یکی از بهترین پزشکهای بیماری های غدد هستن همونجا یه وقت خارج از نوبت بهم میدن. خلاصه پرونده پر ماجرای بیماری من مثل پرونده هسته ای ایران،دوباره باز شد و هفته پیش سه بار به مطب شلوغ آقای دکتر مراجعه کردم تا نهایتا برای چهارشنبه قول ویزیت شدن رو از منشی قلدرش گرفتم.

از اولش هم خودم میدونستم مشکلی ندارم اما اصرار و دلسوزی های فراوان خاله عزیزم مرا در مسیری ناخواسته قرار داده بود.

سعی کردم اولین نفری باشم که با باز شدن درب مطب اونجا حاضر میشه،ولی با دو دقیقه تاخیر رسیدم و خودم رو نفر پانزدهم یافتم،خب پانزده نفر مترادف با دو ساعت انتظار است. اگر به مطب پزشک های خیلی سرشناس رفته باشید می فهمید که دیگر یک خانم میکاپ کرده پشت میز منشی نمی نشینه،اینجا که دوتا آقای گردن کلف تو اطاقی شبیه بایگانی اداره ثبت بین پرونده های پزشکی گم شده بودن و در مقابل چک و چونه های بیمارهای خارج از نوبت،تندی می کردند.

اولین چیزی که از بیماری گواتر در ذهن من تداعی میشود ،آدمهایی خیلی خودخور و عصبی هستند با گلو های متورم! با همین پیش فرض اطرافیانم را برانداز میکردم،خانم لاغری اون گوشه نشسته بود که داشت مجله ای شبیه چلچراغ یا همشهری جوان میخواند،با خودم گفتم معلومه همین طنزهای تلخ رو میخونه که اینقدر عصبی شده و کارش به اینجا کشیده دیگه! دو تا صندلی اونطرف تر دو جفت مادر و دختر پر حرف نشسته بودند،طوری درباره پزشکهاشون پز میدادند که انگار سرویس جواهرات شون رو به رخ میکشن،آخر سر اون یکی خانم که کم آورده بود با طعنه گفت: اصلا همه دکترا مثل هم دیگه اند،همه شون یکسری کتاب رو میخونن،هیچ فرقی با هم ندارن!

حرفهاشون برام خیلی جالب بود،کمتر چنین حرفهایی رو شنیده بودم،خواب سنگینی هم بخاطر ماستی که دوساعت قبلش با نهار خورده بودم راه چشمانم رو پیش گرفته بود و آرام آرم سرم را بدیوار پشت سرم تکیه دادم و حرفهای خانمها داشت برایم مبهم و گنگ میشد....

همین موقع یکی زد به بازوم و خواب از سرم ربود،برگشتم به کنارم دیدم پیرمردی ست که با عصبانیت منشی رو بهم نشون میده: می بینی! تا حالا ده بار رفته تو اون اطاق اومده بیرون،می بینی در رو چه جوری میزنه بهم؟ نمیزاره مردم استراحت کنن!

میخواستم بگم این شمایی که نزاشتی من استراحت کنم! ولی دیدم از اون موارد حاد گواتره و سعی کردم مراعاتش رو بکنم. همینطور که بهش خیره شده بودم یه کم آروم تر بهم گفت: حالا مشکلت چیه؟ آزمایشتو بده ببینم، تودهن گرم بود و داشتم جذبش میشدم،آزمایش رو گرفت و عینکش رو زده: نه مشکلت مهم نیست،با قرص خوب میشه.

دیگه شروع کرد از خوبی های دکتر قبلیش برام گفت که سی سال میرفته پیشش و تا پارسال که 91 سالش بوده فوت کرده،فکر کنم دکتر نظام مافی رو میگفت،وقتی به مرگ دکتر رسید بغض کرد و اشک تو چشمامش جمع شد. باورم نمیشد کسی اینقدر با دکترش ارتباط عاطفی داشته باشه، تقریبا بیست دقیقه ای از خاطراتش با دکتر نظام مافی گفت.

منم یاد دکتر خرسند افتادم که تعریفش رو از دوستی شنیده بودم،خلاصه من هم تو جو مطب افتاده بودم.

هر از چندگاهی منشی اسم مرضی رو فریاد میکرد و یکی از جمع ما کم میشد.

خانوم دیگه ای روبر نشسته بود و با مداد داشت تو کتاب چیزایی می نوشت ،با شنیدن اسم دکتر خرسند اومد به جمع ما پیوست و شروع کرد در مورد ایشون حرف زدن که منم میخوام وقت بگیرم نمی تونم،واسه دوسال دیگه وقت میده و منم روش میانبری که شنیده بودم  رو بهش یاد دادم که کلی خوشحال شد....

همین موقع پیرمرد با نگرانی شروع کرد به گشتن جیب هاش،یادش افتاد جواب آزمایش رو فراموش کرده و با عصبانیت بلند شد رفت سمت در خروجی

بالاخره اسم من خونده شد رفتم تو اطاق،همونطور که اسم دکتر نخجوان بر می اومد،لهجه ای بین ترکی و روسی داشت و خیلی مهربون بود، روی گلوم چند نوع معاینه انجام داد و چندتا سوال پرسید و آزمایشها رو کپی گرفت گذاشت تو پرونده و سر آخر گفت: شما مشکلی نداری.

تو مسیر برگشت که در ازدحام عصرگاهی خیابون مطهری جاری شده بودم،بیشتر از فکر سلامتی خودم به فکر مریضای اون مطب بودم، بعضی وقتا آدم به محیط هایی پا میزاره که در خودش هیچ تعلقی به اونجا نمی بینه،حرف های اون آدمها برای من خیلی غریب بود،اشک های اون پیرمرد یا اشتیاق اون خانم برای وقت گرفتن از دکتر خرسند،تازه میفهمه آدم که چه دنیای کوچیکی ساخته برای خودش و برای دیگران عوالم دیگری هم هست

چقدر ارزش ها ی ما با هم فرق میکنه!  خوبه آدم خودش رو در عوالم دیگران هم شریک کنه گاهی!

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم خرداد 1388 توسط امیر |

 دوتایی نشستیم بیکار،اون روزنامه می خونه و من تو اینترنت گشت و گذار میکنم.هر کدوم که خبر جالب و قابل انتقادی پیدا می کنیم سکوت رو می شکنیم و برای اون یکی می خونیم،بعد همون خبر میشه دستمایه یک بحث مفصل،موضوع بحث آزاد،سیاسی اقتصادی فرهنگی ورزشی....

بالاخره از هفت هشت ساعتی که روزانه ما خدمت میکنیم،فقط نسبت به 2 دقیقه اش تعهد داریم و بقیه یه جوری باید با چیزای دیگه ای پر بشه دیگه!

یک نفر میاد تو و ما رو از تنهایی در میاره! و اون کسی نیست جز آقای پستچی.

جوان قد بلند و کمی تپل،مهربان و مودب،همیشه سر و صورتش از عرق خیس شده ،حتی تو سرمای زمستون (فکر کنم بخاطر کلاه ایمنی موتور باشه)از اون آدمایی که خیلی ها فکر میکنن دیگه نسلشون منقرض شده،از اونایی که حداقل بین کارمندای بداخلاق بخش دولتی ندرتا پیدا میشن.

ولی این دفعه نامه ای که خودمون هفته پیش فرستاده بودیم را برامون برگشت داده .همکارم با عصبانیت نامه رو برانداز می کنه ولی دلیل برگشت خوردن رو نمی فهمه ،از پستچی دلیل برگشت خوردن روپرسیدیم،اونم نمیتونست خط گند کارمند پست رو بخونه که رو پاکت چی نوشته.

خلاصه همکار محترم شروع کرد غر زدن که "چون ما با سفارشی میفرستیم نامه های ما رو زورشون میاد برسونن...حتما باید دو برابر پول بدیم تا پیشتاز باشه بعد اونوقت برگشت نخوره... من که اینا رو میشناسم...." پستچی که صورتش رو خشک میکرد با همون صدای لطیفش بخاطر مشکل احتمالی معذرت خواست و رفت. و بحث انتقادی ما اینبار دامن شرکت پست و خصوصی سازی اون شرکت و .... رو گرفت.

من که موضوع برگشت خوردن نامه برام عجیب بود دوباره رفتم سراغ پاکت و شماره صندوق پستی گیرنده رو با کامپیوترم چک کردم... معلوم شد همکار محترم شماره صندوق پستی رو اشتباه نوشتن و چنین شماره ای به این نام موجود نبوده!

خلاصه ایشون رو از اشتباهش مطلع کردم و محتویات پاکت رو با یک پاکت جدید تعویض کردم و پاکت قبلی رو بعنوان سابقه خودمون نگه داشتم .

حدود دو ساعت بعد دوباره پستچی برگشت.

"حقیقتش من تو این دوساعت حسابی فکرم ریخته بود بهم! آخه چطور ممکنه که این نامه اشتباه شده باشه؟ تا حالا همچین چیزی سابقه نداشته! من باید علتش رو پیدا کنم"

همکار: "چطور ممکنه؟ کارهمیشه شونه! ما دیگه به این اتفاقات عادت کردیم"

پستچی: "حالا پاکت رو بدید من با هزینه شخصی خودم دوباره پستش میکنم"

همکار: "ای آقا ما با یه پاکت جدید و پست پیشتاز فرستادیم رفت،مگه اونا همینو نمی خواستن؟"

پستچی: "مگه میشه؟ پس حداقل اون پاکت قبلی رو بدید تا برم مرکز پیگیری کنم و هزینه شما رو عودت بدم"

همکار : "نه آقا جون اون پاکت رو هم پاره کردیم انداختیم دور"

پستچی که پشتش به من بود از تعهد و پاکی دیگه شورش رو در آورده،همکار داشت ظله میشد،منم با تبسم تلخی سرم رو تکون میدادم و ظاهرا به مانیتور نگاه میکردم.

چهره همکار خیلی دیدنی بود، در حالی که چشم دوخته بود تو صورت پستچی و حاضر بود هر دروغی بگه تا نرسه به اونجایی که باید اشتباه خودش رو اعتراف کنه، دقیقا در راستای نگاهش و پشت سر پستچی من رو می دید که با پوزخند تلخم شده بودم ندای وجدان و حقیقت.

به تیتر اخبار نگاه می کردم که هر کدومشون جای کلی انتقاد و تفسیر داشت و تو دلم به این میخندیدم که کی زمان نقد کردن خودمون میرسه؟

تقلا های همکار برای پنهان کردن حقیقت و سکوت مرگبار من برای اینکه مبادا افشاگری من موجب ضایع شده همکار و رنجش ایشان از بنده بشود.

.......

پستچیِ زیادی با وجدان رفت و من با سکوت معنی دارم آزارش می دادم.چند دقیقه بعد بدون مقدمه و با لحن حق بجانب گفت: "من عمدا این جوری گفتم تا بره اعتراضای ما رو به گوش مدیرای پست برسونه"

فکر کنم واسه این جواب حسابی فکر کرده بود.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیستم بهمن 1387 توسط امیر |

امروز که به تقویم رو میزیم نگاه کردم و عدد 19 رو دیدم کمی جا خوردم.از اونی که فکر میکردم زودتر گذشت.

زود گذشتن همیشه به معنی خوش گذشتن نیست! میتونه به معنی در بی خبری و خماری گذشتن هم باشه.

میخوام چند سالی به عقب سفر کنم،اون موقع که یه شاگرد دبستانی صد و سی سانتی بودم با یه روپوش سورمه ای رنگ که شماره 23 گوشه بالای سینه ام با نخ سفید دوخته شده بود.

اون روزا دهه فجر برای من مثل عید شیرین و دوست داشتنی بود و شاید هم بیشتر.... مدرسه ما یه ساختمون خیلی قدیمی جنوبی بود که از یه راهرو تنگ وارد میشدیم.تو این ایام  راهرو با ریسه های ملون به نورهای رنگ و وارنگ رنگ آمیزی میشد.ریسه های کاغذی دیگری هم بین اونها استفاده میشد  که از کاغذ های مثلثی شکلی که چهره خندان امام و پرچم ایران یکی در میون روش چاپ شده بود رو بهش چسبونده بودن و از این سر راهرو تا اون سر راهرو کشیده شده بود.

وقتی وارد حیاط میشدی از بلندگوی وق وقوی مدرسه آوای سرودهای انقلابی به گوش میرسید.از همه بیشتر بوی گل سوسن و یاسمن آید تو ذهنم مونده. دور تا دور دیوارهای فنس کشی شده حیاط با پرچم های ایران پوشونده شده بود.

ساعت کلاسها محدود شده بود تا روزی 2 ساعت جشن انقلاب تو حیاط برگزار بشه.مراسم هر روز رو مشترکا دو تا کلاس اجرا میکردن اولش قران میخوندن بعد یکی دو تا گروه های سرود و تواشیح بود بعد یه مسابقه با هدایایی حداکثر در حد یه خودکار چهاررنگ بویی و کارت آفرین، یک نمایش کمدی آماتوری که با خندهای معصومانه دانش آموزان همراه میشد و یکی از بچه ها که میومد یه دکلمه در وصف انقلاب و شهدا میخوند و روی بعضی واژه ها صداش رو میکشید ، معمولا هم کسی چیزی نمی فهمید ، آخرش هم با شیرینی دانمارکی و تافی میوه ای پذیرائی میشدیم(مثل الان حاتم بخشی نبود که هر روز شیر و خرما و نان غنی شده مفتی بدن ،یه شیرینی خشک که میدادن در حافظه بلند مدت بچه ها ضبط میشد) بین هر برنامه ای هم خانم ناظم با یه از جلو نظام و یه صلوات و چندتا مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل نظم رو به صفوف برمی گردوند (یادمه بدون اطلاع از معنی سیاسی شعارها شدیدا عاشق شعار مرگ بر اسرائیل بودم)

وقتی میومدیم بالا همش از خانوممون درباره انقلاب میپرسیدیم و اونهم با حوصله تعریف میکرد (انگار این نشاط و شعف فقط در بچه ها خلاصه نشده بود) و آخرش هم یادش میرفت که مشق های ما  رو با خود کار قرمزش خط بزنه ، آخر وقت موقعی که صدای زنگ بلند می شد بنظرم اون روز خیلی زود گذشته بود. از اون زود گذری هایی که ناشی از خوش گذشتن باشه ها!


یکی دیگه از فعالیتهای ما روزنامه دیواری بود.یه روزنامه دیواری حتما باید عکس امام رو در عنوانش می داشت.پیدا کردن عکس هم مصیبتی بود که آخر سر از صفحه اول یکی از کتابهای درسی پارسال جدا میکردیم(مثل الان نبود که با یه گوگل سرچ عکس بچگی هی خودت رو هم پیدا کنی) اسم روزنامه ای که من درست کرده بودم  طلوع فجر بود (خداییش بیشترش رو خواهرم برام درست کرد فقط من پول مقوا و چسب  و .... رو دادم،یادمه یه مقوای بزرگ خریدم 30 تومن!) .شعر ،سر مقاله، لطیفه ، جدول ، اخبار ، داستان ، چیستان ، نقاشی بخش های مختلف یک روزنامه دیواری رو تشکیل میداد. برای محافظت روزنامه از شر بچه های نخاله مدرسه که روزنامه رو خط خطی میکردن با نایلون روش رو جلد میکردیم یا با نوار چسب های براق و رنگی یا ماژیک های شب رنگ افکت ههای گرافیکی بهش میدادیم .روزنامه ها به دیوار های همون راهروی تنگ و دراز الصاق میشدن و زنگ تفریح میتونستیم بایستیم و یکی یکی لطیفه ها رو بخونیم.حسنش این بود که انتظامات ها (عموما از بین شاگرد زرنگها انتخاب میشدن) دیگه آدم رو به سمت حیاط هل نمیدادن.

تزئین کلاسها هم برای خودش معرکه ای داشت.هرسال بهترین و زیباترین کلاس رو انتخاب میکردن. واسه همین تمام هم و غم ما بهتر شدن کلاسمون بود.اونقدر کلاس ریسه و بادکنک و بته جقه بهش چسبونده میشد که موقع درس بجای تخته تمام حواسمون به در و دیوار و سقف خوشگل کلاسمون بود.جالب اینجا بود که بخاطر فقر بودجه ای هیچ هدیه یا هزینه خاصی برای زیباترین کلاس مدرسه تخصیص نمی یافت ولی انگیزه ای فراتر از جایزه در بین بچه ها وجود داشت.

......

جمله های  بالا برای تمام هم نسلان من ملموس و آشناست.احتمالا صحنه ها و ماجرا های دیگری رو هم به ذهنشون متبادر کرده .... ولی یقین دارم که خیلی وقت بود که فراموش شون کرده بودید. آخه از اون روز های کودکانه زمان زیادی گذشته.

 

    

نوشته شده در تاريخ جمعه یکم شهریور 1387 توسط امیر |

راننده بی انگیزه پشت رول نشسته و به بیابون بی انتهای جلوش چشم دوخته ، انگشتاش دور فرمان لرزان کامیون گره خوردن .

پاشو روی گاز فشار میده و یه بوق میزنه تا از کنار کامیون جلوییش سبقت بگیره ، دود غلیظ و داغی موقع رد کردن کامیون جلویی میزنه تو اطاق کامیون شاهین و همه چیز رو پیش چشمای شاهین سیاه میکنه ،با لنگ مرطوب و چرک مردش عرق از روی پیشانی جمع میکنه و آه بی صدایی میکشه....

 

با ورود آقای سلیمی معلم ریاضی بد اخلاق سکوت مرگباری بر کلاس درس حکمفرما میشه.

آقای سلیمی دست سنگینی داره ،بچه ها بهش میگن نیش نیش آخه مثل مار میمونه.نفس ها تو سینه حبس شده و سلیمی زیپ کیف چرمش رو با یه حرکت عصبی بازمیکنه و دسته برگه های تصحیح شده رو میاره بیرون. قبل از امتحان تهدید کرده بود نمره های زیر 14 نقدا باهاشون تسویه حساب میشه و کمترین نمره کلاس رو پای تخته شهیدش میکنه !

حالا نیش نیش با پوزخندی پر عقده رو به شاهین میکنه و میگه: الوعده وفا! شاهین دستای عرق کرده اش رو با شلوارش خشک میکنه و نگاهی به صفحه ساعتش میاندازه ، وای کی زنگ میخوره تا از دست این مامور جهنم رها بشه؟!

آقای سلیمی توزیع برگه ها رو شروع میکنه و مثل همیشه اونها رو با ترتیب از زیاد به کم مرتب کرده ،اینجوری شاگرد تنبلا اضطرابشون بیشتر میشه ، مخصوصا که تسویه حساب و شهادت هم در انتظارشونه!

بیشتر برگه ها پخش شده و سلیمی مکث معانا داری میکنه، "از اینجا به بعد آقایون علما بیان بیرون برگه هاشون رو تحویل بگیرن!" ، شاهین هم به کندی از نیمکتش خارج میشه و میاد روبروی بچه ها می ایسته.

"خب آقای کریمی بازم که آخر شدی!!! " ......پآآآآآآآخ.......پآآآآآآآآخ......پآآآآآآآخ

شاهین به عقب تلو تلو میخوره ، لپ هاش گل انداخته از سنگینی دستای نیش نیش ، اشک دور چشماش حلقه زده و لرزش محسوسی رو پاهاش دیده میشه ، معلم نامرد ساعتش رو باز میکنه و پهن میکنه رو میز،آستینای پیراهنش رو تا میزنه میده بالا ، شاهین باز هم عقب عقب میره و لب به التماس باز میکنه ، آقا تو رو خدا نزنید، قول میدیم دیگه درس بخونیم ، به ارواح خاک مادرمون قول میدیم ، آقا سلیمی....   ولی مرتیکه عوضی داره کمربندش رو باز میکنه .....

صدای خوابیدن چرم بر پیکر تمام استخوان پسرک دوازده ساله باز هم خفقان را بر کلاس درس حکمفرما میکند.

 

صدای بوق شیپوری کامیون عقبی شاهین رو به خودش میاره ، همون کامیونی بود که چند دقیقه پیش ازش سبقت گرفته بود ، انگار ماشین عقبی از کندی شاهین به ستوه اومده بود ، دستاش رو از پنجره میاره بیرون با حرکت دستش بهش میگه بیا برو جلو

 

آخرین روزی بود که شاهین به مدرسه رفت ، پیکان سرمه ای آقای سلیمی یه کوچه پائین تر از مدرسه پارک بود ، اینو خیلی ها نمی دونستن ولی شاهین کشفش کرده بود ، تمام اونروز تو پارک نزدیک مدرسه پرسه زد ولی کلاس نرفت ، منتظر شد مدرسه تعطیل بشه ، کنار ماشین کشیک میداد تا سلیمی برسه ، یه نصفه آجر تو دستش گرفته بود و مدام چپ و راستش رو دید میزد ، تا اینکه بالاخره سلیمی با قامت کشیده اش از سر کوچه پایینی آفتابی شد ،قلب شاهین به شماره افتاد ، از پشت تیر چراغ برق اومد بیرون با قدمهای تند و تیزش به پیکان نو معلم نزدیک شد ، سلیمی خسته از کلنجارهای روزانه آرام و متین به سمت ماشین قدم زنان میومد و هنوز صد قدمی مونده بود تا برسه ، شاهین با همون نصفه آجر سنگین کوبید رو شیشه عقب پیکان و  پآآآآآخ صدا کرد، سلیمی که نگاهش روی زمین بود گوشهاش بهش خبر دادن که چه خبره ، شاهین بدون مکث دوید جلو ضربه ای دیگر روی شیشه جلو فرود آورد پآآآآآآآخ همچین سفید شد که انگار روی شیشه شکر پاشیده باشن ، سلیمی شوکه شده بود و دوان دوان فریاد میزد و فحش میداد : "پدر سگ حرومزاده چی کار میکنی؟" ولی شاهین بی توجه و تر و فرز مشغول شکستن شیسه های پنجره ها بود تا دیگه هیچ شیشه سالمی رو ماشین باقی نموده باشه پآآآآآآآآآآآآآخ .......پآآآآآآآآآآآآآخ......

 آخرین شیشه رو شکست و مثل پرنده ای که از قفس رها شده باشه پرواز کرد ، سلیمی که چهل سالی از شاهین پیرتر بود نه نایی برای دویدن داشت و نه لرزش پاهایش می گذاشتند فقط با صدای دو رگه شده اش فحش میداد و بال بال میزد . حالا شاهین سوار بر اتوبوس حسابی از مدرسه و معلمش و خاطراتش دور شده بود و نفس نفس میزد.

 

دیگه کم کم هوا تاریک شده بود و خواب داشت راهش رو به سمت پلکهای سنگین راننده پیدا میکرد ، تو داشبرد بهم ریخته ماشین کلی گشت تا  نوارش رو پیدا کرد و فرو کرد تو استریو پخش.

آهای معلم بد  / چقدر جریمه باید / چندتا ستاره بسه / برای جمع ومنها / برای ضرب وتقسیم / تا کشف این معما / تا بوسه ی قدیمی / چندتا ترانه راهه / چند تا سپیده رنگی  / چند تا سپید سیاهه / به تیغ آفتاب قسم / نفس بریده منم / از لج این کج کلاه / دوباره رج می زنم / جریمه های خطی / جریمه های حرفی  / جریمه های آبی / علم بهتر است یا ثروت / گوشه ی پرت نیمکت / بغل بغل تعارف / غزل غزل خشونت  / بغض کدوم پرنده  / باید هنوز بباره / زخم کدوم قناری  / مرهم این   دیاره / چندتا شکار آهو / تا ته بیشه مونده / تااینجاداغ آ واز  / چند تا قفس سوزونده ؟

ض الان که دارم مینویسم هنوز بازی فینال مبارزه هادی ساعی با حریف ایتالیایی اش شروع نشده ،من که از دیشب پیش بینی کرده بودم طلا میاره و شانسی شانسی حدسم گرفت! حتی اگه نقره هم بیاره میتونه درس بزرگی به مدیران ورزشی و ورزشکاران ما بده.

ساعی از اولین روزهای المپیک به همه گفت که قول طلا نمیدم! بعضیا فکر میکردن هادی از شکستهای پی در پی ورزشکارای ایرانی ترسیده و خواسته رفع مسولیت کنه از خودش، اما من فکر میکنم ساعی میخواست در یک فضای آرام و به دور از رجز خوانی و غرورهای بیجا که ما ایرانی ها یدطولایی داریم در آن ، (مثل کری خوانی های آقای خیابانی یا وعده آوردن چهارمی آسیا توسط آقای علی آبادی!) تلاشش رو بکنه!

امیدوارم بعدا که این مطلب رو میخونید به پیش بینی دقیق من آفرین بگید.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 توسط امیر |

الان چند شبه که زودتر از همیشه میرم تو رختخواب . الهه بیچاره با اینکه اصلا عادت نداره به این زودی ها بخوابه همزمان با من خاموش میکنه میاد بخوابه تا تنها نمونم ولی خبر نداره که تو این موقعیت هیچ چیز مثل تنهایی بهم آرامش نمیده،من هم اینو بهش نمیگم و روانداز رو میکشم رو صورتم تا از این دنیا جدا بشم.

آقای نوری مشاور املاک سر کوچه میگفت با این پولی که من دارم تو تهران نباید دنبال جایی بگردم.قیمت یه آپارتمان کوچکتر از اونی که توش مستاجریم رو پرسیدم ،از تو فایلهاش یکی پیدا کرد.... گفتم اشتباه نکنید آقای نوری من نمی خوام بخرم ،میخوام رهن کامل کنما!؟ مرد با لبخند تلخی بهم نگاه کرد و گفت:من هم قیمت رهنش رو بهتون گفتم جناب اختری. دیگه فکرم کار نمی کرد،آقای نوری من 45 روز دیگه باید تخلیه کنم یه فکری برام بکن،اینو گفتم وکیسه سیب زمینی رو برداشتم در حالی که تلوتلو میخوردم با نا امیدی در شیشه ای دفتر املاک خانه امید رو گشودم و روانه خونه شدم.

دیدیدید...... دیدیدید...... دیدیدید......  با این صدای لعنتی می فهمم که دیگه وقت بیدار شدن و برگشتن به دنیای ناامیدی ست،یعنی صبح شده باید برم اداره و همه چیز از اول تکرار میشه ،الهه که دید اعتنایی به زنگ ساعت نمی کنم دستش رو از روی صورتم به سمت ساعت دراز کرد و تو همون تاریکی سحرگاهی صداش رو خفه کرد. از جاش بلند شد که بره صبحانه و نهار منو و دخترمون گلرخ رو آماده کنه برای بردن. هیچ انگیزه ای برای بیدار شدن نداشتم دوست داشتم همون موقع یک زلزله هشت ریشتری بیاد و همه چیز و همه کس رو برای همیشه ببره زیر خاک .حالا که قراره من در به در بشم یزار همه باهم در به در بشیم! صدای معترض الهه از خلصه بیرونم کرد که میخواست بیدار بشم و گلرخ رو هم بیدار کنم.

به زور خودمو رسوندم بالای سر گلرخ: یه دشک زرد رنگ با نقش های کودکانه رنگی با یه پتو از همون رنگ که روی بدنش کشیده شده بود موهای قهوه ایش توی صورتش پخش شده بود مژه های بلندش فر خورده بود  و برگشته بود روی پلکاش بی صدا و معصوم عروسکش رو بغل کرده بود و باهم دیگه داشتن خواب میدیدن . دیدن این صحنه خیلی آرومم کرد از خودم خیلی بدم اومد که چطور تونستم چند دقیقه پیش آرزوی یک زلزله ویرانگر بکنم تا گلرخ بیگناهم بره زیر خاک!

با کف دستم صورتش رو نوازش کردم که تقریبا بیشتر چهره اش زیر انگشتام محو شد،یه تکون کوچکی خورد وآروم چشمای عسلی رنگش رو بهم نشون داد،همون لحظه اول که منو دید خنده رو صورتش نقش بست تو همون  و بیداری اومد تو بغلم دستای گرمش رو دور گردنم حلقه کرد و پاهای کوچکش رو دور کمرم،در حالی که میخندیدم بغض کرده بودم،بلندش کردم و مثل همیشه دو سه دور روی هوا باهم چرخیدیم ، می خندید و جیغ میزد.... با هم رفتیم دست و صورتمون رو شستیم انگار نیرویی جادویی در من دمیده شده بودکه میخواستم همه چیزو باهاش تغییر بدم دقیقا مثل دوران دانشجوییم که با خرخونی های شبانه ام می خواستم تو فیزیک 2 از الهه جلوبزنم و یه جوری خودمو بهش عرضه کنم.

حالا سه تایی نشستیم سر میز صبحانه ، الهه سینی چای رو میاره و گلرخ با یه مقنعه سفید و مانتو آبی آسمانی جلوم نشسته و یه لقمه کره مربا داره میزاره تو دهنش و من خیره شدم به رفتارش،خوردنش،دست های کوچکش،نگاه صادقانه اش....تا اینکه با این صدا رشته افکارم پاره میشه: بابایی دیرم شدا! و من کیف کوچکش رو بیاد روزهای محصلی ام می اندازم دوشم و هر دو سبکبال راه می افتیم.

ض  همانطور که دریافتید برش هایی از زندگی ، برشهایی از تخیلات حقیر است و انگیزه نوشتن این داستان عکسی بود که سال گذشته و کاملا اتفاقی تو خیابون گرفته بودم.

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 توسط امیر |

صبح روز 22 بهمن ساعت 6:55 صبح : شما در حال غلتیدن در رختخواب هستید دلخوش به یک روز تعطیل و جبران کسری خواب روزهای قبل که پسر هفت ساله شما در اطاق خوابتون رو باز میکنه و میاد از پشت شونه هاتون رو تکون میده که بلند شید و آماده بشین برای رفتن به راهپیمایی.

پسر شما (هومن) اولین بار است که قراره تو راهپیمایی شرکت کند،قرار شما و همکارانتان با روابط عمومی اداره ،خیابان انقلاب نبش جمالزاده جنب کله پزی است. وقتی می رسید سر قرارتان آقای مختــاری بیــدگل  مسول روابط عمومی را می بینید که یک پلاکارد با ارتفاع 4 متر در دست دارد که روی آن چهره متبسم رئیس جمهور ترسیم شده و پائین تر هم به زبان انگلیسی نوشته شده مـــرگ بـر آمریـــکا. در حال بر انداز کردن موقعیت اطرافتان هستید که آقای میر علوی مسول انبار اداره رو می بینید در حالی که دختر سه ساله اش رو قلم دوش کرده و در راس هیئتی ده نفره از اعضای خانواده داره به شما نزدیک میشه و طبق معمول خندان.

کم کم به تعداد کارمندان اضافه میشه و آقای بیــدگـل که جمعیت رو سازماندهی کرده دفتر یادداشـت کوچکش رو می بنده و میزاره تو جیب داخل آستر  اورکتــش  و سپس اذن حرکت رو صادر میکنه. گروه کارمندان و خانواده آنها که با پلاکارد دیگری ارگان خود را معرفی کرده اند با نظم خوبی بین جمعیت تزریق میشن.

هنوز کمی جلو نرفته اید که به اولین ایستگاه صلواتی می رسین.هومن که هوس آب پرتغال کرده به سمت چادر مربوطه میدوه و شما برای اینکه گمش نکنید به دنبالش میدوید.توی صف آب پرتغال هستید و نگاهی به پشت سرتان میاندازید تا از گروه جا نمانید که حمید نزدیکترین دوست و همکارتان را پشت خود میابید و بقیه هم پشت سر او توی صف هستند....

پس از صرف چندین و چند لیوان نوشیدنی نارنجی رنگی که فکر میکردید آب پرتغال است دوباره به اتفاق گروه راه می افتید، با حمید دارید غیبت آقای میر علوی رو میکنید که با این حرکتش بــــرگ زریـنــــی نزد آقای بیـدگـل از خود بجا گذاشت ، دوباره هومن بی تابی میکنه و میگه جیش داره،شما که فکر این یکی رو نمی کردید به شدت ملامتش میکنید که: چند بار گفتم شربت زیاد نخور بچه جون!

حمید که شنونده حرفهای شما و پسرتان است پــــارک اوســــتا که دقیقا مقابلش هستید با انگشت نشون میده. خودتون رو میرسونید به آقای مختاری بیدگل تا مشکل هومن رو بهش بگید و به بهانه دستشویی الفرار...

ولی بیدگل یه دسته تراکتهای بزرگ که روشون با فونت بزرگ نوشته: انرژی هسته ای ، تکنولوژی فضایی ، فناوری نانو ،سلولهای بنیادی رو میده دستتون تا بین بچه های اداره پخش کنید و سپس برید دستشویی.

بالاخره به پارک می رسید و دستشوئی رو هم پیدا میکنید ولی صف اینجا از صف شربت هم طولانی تره ، خوشبختانه سرعت عمل مردم خیلی بالا بود و صف با سرعت خوبی جلو میرفت نوبت شما که میشه وقتی وارد دستشوئی میشید با دیدن صحنه.... متوجه علت این سرعت عمل بالا میشید..... .

"حالا دیگه وقت برگشتن به خونه است"  این رو به هومن میگید ولی هومن با صدای بلند میزنه زیر گریه که تا عمو پورنگ رو نبینه بر نمی گرده و تازه متوجه میشین که الان یه هفته است که عمو پورنگ داره به بچه ها وعده 22 بهمن رو میده که جلوی دانشگاه شریف منتظرشونه. شما که اصلا تحمل دیدن چشمهای پر از اشک هومن رو ندارید تسلیم میشید و راه میافتید: تو راه از جلوی ایستگاههای شادمانه با حضور جواد خیابانی ، حسین رفیعی ، جواد یحیوی و .... می گذرید،حسین رضازاده رو میبینید که داره آبنبات روی سر مردم میریزه و رضا صادقی که قطعه معروف مشکی رنگ عشقه رو داره لب خونی میکنه.......

دو ساعت بعد میرسید به ایستگاه عمو پورنگ،خیل عظیم کودکان و والدینشون هم مثل اشعه های نور که از خورشید صاتع میشن دور سکویی که پورنگ روش ایستاده گرد آمدند،پورنگ می خونه و ملت دست میزنن، شما و هومن هم دارید دست میزنیدکه چیزی به آرامی میخوره پشت سرتون،بر می گردین و  می بینید که دستان دستکش پوشیده محدثه دخترک آقای میــر علــویـسـت، که همچنان روی دوش پدر است  و آقای میـرعـلوی با لبخند ملیحی به شما میگه "کجا بودی مومن؟" شما هم در جواب میگید "زیر سایه شما"

............

ساعت 6:55 بعد از ظهر همان روز: الان سه و نیم ساعت از رسیدنتون به خونه میگذره ،خسته و کوفته افتادین روی مبل و هنوز حوصله نکردین لباسها را هم عوض کنید،هومن هم مثل سنگ افتاده رو تختش و معصومانه خوابیده،پاهایی که هنوز جوراب های بد بو  را همراه دارند دراز کردید رو میز جلویتان و چرت میزنید،اگه همسرتان خونه بود حتما فریاد محکمی  سرتان میکشید به خاطر این رفتار کثیف.

هوا تاریک شده و هنوز چراغها را روشن نکرده اید کنترل رو از رو مبل کناری برمیدارید و با کانال گردون تلویزیون رو روشن میکنید. آنونس اخبار ساعت 7 پخش میشه و سپس صدای پر حرارت اخبار گو: "امت اسلامی با حضور پر شور خود بار دیگر برگ زرینی از انقلاب را ورق زدند"

سرتان را به عقب تکیه میدهید و دوباره برای ده دقیقه ای چرت میزنید تا اینکه با شنیدن صدایی آشنا چرت تان پاره میشود،باورتان نمی شود ،چشمانتان را خوب باز می کنید تا از خواب نبودنتان مطمئن شوید: آقـای پـورعــلوی را می بینید در حالی که محدثه را هنوز روی دوش دارد و دلایل حضور خود در این حماسه سبز را برای گزارشگر تشـــــریح می کند!

درباره وبلاگ

میشه به زندگی از پشت پنجره چوبی نگاه کرد...
5erechoobi@gmail.com
آخرين نوشته ها
انباری
موضوعات
یاران
خواندنی ها