تبليغاتX
پنجره چوبی
 
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 توسط امیر |

 پنجم تیرماه هشتاد و چهار :قبل از روشن شدن هوا از خونه زدم بیرون،صبح زود بلیط داشتم.

آدم هر چقدر صبح برای رسیدن به ترمینال و جا نموندن از اتوبوس استرس داره وقتی ساکش رو به شاگرد شوفر می سپره و تکیه گاه صندلیش رو میخوابونه سمت عقب،همه استرسش به اشتیاق خواب تبدیل میشه.راحت دو ساعتی خوابیدم.اشعه های تیز وگرم خورشید کم کم داشت بیدارم می کرد ،که با شنیدن صدای آنونس اخبار ساعت 8 رادیو بیدار تر شدم.اولین خبر چیزی نبود جز اعلام پیروزی محمود احمدی نژاد در انتخابات!

تقریبا شوکه شده بودم،نیم خیز شده بودم و اطرافم رو نگاه میکردم،که نکنه هنوز خوابم؟ نزدیک ترین کسی که می تونستم پیدا کنم خانومی بود که ردیف کنارم نشسته بود،من مبهوت بودم و او خوشحال .... اون لحظه به شادی یک هموطن با تنفر نگاه می کردم و هنوز لبخند اون زن رو فراموش نکردم.

 

بیستم خرداد ماه هشتاد و هشت: قبل از تاریک شدن هواست.آسمون شده رنگ لاجورد،چراغهای خیابون آزادی تازه روشن شدن،هوا کاملا طوفانی شده،نم نم بارون با خاک در هم آمیختن و مثل سیلی میخورن تو صورتم،سه تایی نشستیم روی گاردریل وسط خیابون،با وزش هر بادی، روی نرده ها تکون میخوریم ،مثل بادبان کشتی!

تقریبا از پنج ساعت پیش سبزپوشان موسوی به طرف میدان آزادی و برای آزادی دارن راهپیمایی میکنن،و ما نشستیم تا پایان سیل سبز را ببینیم،جمعیت انبوهی دارن مسیر برگشت رو طی میکنن و شعار میدن،عده ای با اتوبوسها بی آر تی دارن بر میگردن،اتوبوسها شدن شبیه اتوبوسهایی که اسرای ایرانی رو از مرز قصرشیرین به وطن بازمی گرداندند،همونایی که تو بوی پیراهن یوسف نشون میداد (نمیدونم ،میگن تو اخراجی ها هم آخرش به بازگشت اسرا کشیده میشه)، تهرانی های سبز سرها رو از پنجره بیرون آوردن و بیرق سبز به احتزاز درآوردن،ماشین ها بوق های ریتمیک میزنند،هنوز جمعیت زیادی دسته دسته از سمت انقلاب به سمت آزادی در حرکتند و ما حیران از این همه حضور سبز.

چشم دوخته ایم به افق خیابون و آدمها رو نگاه میکنیم یه دسته جمعیت تازه نفس دیگه دارن به ما نزدیک میشن، نوار عریض و بلندی از جنس پرچم ایران درحالی که روی سر و دست جمعیت شعار دهنده کشیده شده ما رو متعجب میکنه،حتما میدونید طرفداران موسوی این روزها با دیدن پرچم کشورشون چه حالی میشن؟ کمی نزدیکتر که میشن محتوای کلامشون برای ما هم آشکار میشه.

همه با هم فریاد میزنیم....موسوی ،موسوی، پرچم ایرانتو پس گرفتیم.....موسوی،موسوی، پرچم ایرانتو پس گرفتیم.....

بیست و چهارم خرداد ماه هشتاد و هشت: قبل از روشن شدن هوا از خواب می پرم،و اینبار نه از استرس اتوبوس و ترمینال.

دیشب تا دیروقت چشم دوخته بودم به اخبار سایتها،ولی هیچ کدوم نتیجه قطعی رو نمی دونستن آخه وزارت کشور هنوز رئیس دهمین دولت رو اعلام نکرده بود. کامپیوتر رو روشن میکنم و صدای بوق همیشگی کیس،سکوت شب رو میشکنه،به عکس کارت پستالی میرحسین که روی میزم گذاشتم برای هزارمین بار در این روزها نگاه میکنم، تو تاریکی شب و زیر نور مانیتور لبخند میرحسین روح آدم رو تازه میکنه....

کانکت میشم و اول از همه سایت قلم نیوز رو باز میکنم.... با تیتر درشت و سبز نوشته

میرحسین رئیس جمهور ایران

میخوام برم روی بوم خونه مون و زیر سقف آسمون با صدای بلند فریاد بزنم.......

خــــدا جـــــون مـــتـــشــکــرم

درباره وبلاگ

میشه به زندگی از پشت پنجره چوبی نگاه کرد...
5erechoobi@gmail.com
آخرين نوشته ها
انباری
موضوعات
یاران
خواندنی ها