|
نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم شهریور 1388 توسط امیر
|
همه چیز از اون نامه ی سرگشاده نیمه شعبان شروع شد،من از همونجا برای رمضان بی قراری کردم. روزها می گذشت و هوا گرمتر میشد و من هنوز حرفهایم را فراموش نکرده بودم.... "تو این گرما هم مگه میشه روزه گرفت؟ ای بابا...." رو مدام با خودم تکرار می کردم،تازه از دکتری برمیگشتم که بخاطر دل دردهایی شبانه و طاقت فرسا منو به اونجا کشونده بود،یکسری آزمایش مفصل و یکسری قرص بهم داده بود ،قرص ها رو دو روز خوردم ولش کردم،حالمو بدتر میکرد،آزمایشها رو یک به یک دادم. چند روز بعد دردم تقریبا قطع شد و منم انگیزه ای برای گرفتن نتیجه آزمایش و دیدن دوباره دکتر پیر نداشتم. هر چی به رمضان نزدیکتر میشدیم دافعه این ماه در من قوی تر میشد،در عرض چند روز دچار تناقضی آشکار شده بودم، انگار میخوان گردنمو بزارن زیر گیوتین! اینو به دوست دیگه ای هم گفتم که اگر چه تو زندگیم گناهای زیادی کردم ولی روزه هام رو از 10 سالگی تا تونستم گرفتم،چیز عجیبی هم نیست ،خیلی از دزدا و فاحــشـــه ها هم دهه محرم کار رو تعطیل می کنن،به هر حال خودم هم از این بی میل و رغبتی ام حیران بودم. شب اول ماه رسید و تقریبا فراموش کرده بودم که رمضانی در کار است،پدر و مادرم هم به بهونه های پزشکی روزه نمیگیرن و شاید برای اولین ماه رمضون سالهای اخیرم بدون روزه شروع کردم البته در همین روزهای آخر شعبان هم دیدن شوق دوستان برای شروع روزه داری ومهمانی خدا کمی منو دگرگون میکرد اما فقط کمی. ولی روز اول ماه مثل آتشی بود روی یخ دلسردی من.حقیقتا همه چیز دگرگون شد،مثل آدمی که حافظه کوتاه مدتش رو از دست داده و با دیدن صحنه ای همه چیز رو به یاد میاره منم همونجوری شدم واقعا مغبون و دلشکسته بودم که چرا امروز رو دارم صبحانه میخورم؟ ظهر به مادرم گفتم برای سحرفردا غذایی کنار بزاره و چند ساعت بعد شنیدم که داشت به پدرم میگفت فردا امیر میخواد روزه بگیره ،که از اطاقم با صدای بلندتری گفتم، از فردا! همون عصر به فکرم رسید حالا که وقتم خالیه برم نتیجه آزمایشا رو به دکتر نشون بدم و با خیال راحت روزه ها رو شروع کنم،(یه جور وسواس محکم کاری برای راحتی وجدان که در مواقع خوشحالی به آدم دست میده) تو راه خیلی خوشحال بودم،از اینکه دوباره برگشتم به اصل خودم و همه این تراژدی با یکروز روزه خواری پایان یافت،برعکس همه بعد از ظهرها بلوار کشاورز خلوت خلوت بود، تماشای درختای تنومند و فکر کردن به سحری فردا واقعا شیرین بود ، مدام با خودم می خوندم گفت که دیوانه نه ای،لایق این خانه نه ای / رفتم و دیوانه شدم،سلسله بندنده شدم گفت که سرمست نه ای،رو که از این دست نه ای/رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم بقیه شعر درست خاطرم نبود و با مصراع ها بازی میکردم و جا بجا با خودم زمزمه میکردم،واقعا احساس شیرینی بود احساس از طرب آکنده شدن! رسیدم مطب دکتر، که از آشناهای دورمون هم هست،بیشتر حس مهمونی را داشتم تا بیماری،پاکت آزمایش رو باز کرد و گفت هیچ مشکلی نداری.... میخواستم خداحافظی کنم یادم افتاد که چند روزه زیادی گرسنه ام میشه،واسه خالی نبودن عریضه اینم گفتم که یه دفعه حالت صورتش عوض شد و شروع کرد به نوشتن :"یه آزمایش تیروئید و قند هم مینویسم،اینم فردا بده شاید از اینا باشه" گفتم: "روزه که میتونم بگیرم؟" گفت: "حالا فردا رو بگیر اگه طوری نشد.... نه اصلا نگیر این ابتدای زخم معده است،امسال رو نگیر وگرنه معده ات زخم میشه" تو راه به هرجا نگا میکردم مقدمات افطار بود،از چراغای روشن مسجد تا دیگ های حلیم و آش رشته،واقعا بغض کرده بودم،مونده بودم این دیگه چه جورشه؟ اول دفع میشی بعد جذب میشی بعد نهی میشی پس زده میشی... گفت که تو کشته نه ای،در طرب آغشته نه ای/ پیش رخ زنده کشش، کشته و افکنده شدم گفت که با بال و پری،من پر و بالت ندهم/در هوس بال و پرش، بی پر و پرکنده شدم واقعا احساس تلخی بود احساس بی پر و پرکنده شدن.تو ترافیک دم افطار گیر افتاده بودم و بی تفاوت از اطرافم فکر میکردم.مثل همیشه که از همه جا کم میاوردم برای نماز رفتم مسجد،سفره های افطار پهن بود و هنوز مونده بود به اذان،با پر وبال شکسته رفتم خودم رو ول کردم رو زمین و گوشه ای کز کردم،مثل مهمونی که خودش رو به مهمونی دعوت کرده بود به سفره ها خیره بودم،حاج آقا سعیدی پیرمردی که سالها تو کارخونه های بزرگ مدیر بود و حالا بازنشستگیش رو به مدیریت مسجد محل می گذروند اومد کننارم نشست،از اون یزدی های مهربون که چهره اش همیشه منو یاد خاتمی می اندازه ، اومد کنارم نشست و حالا نگو کی بگو،از زمین و آسمون برام حرف زد و از کار بار و کی زن میگیری و..... دقیقا وقتایی میاد که من ناراحتم و واقعا حالمو تغییر میده. با اینکه روزه نبودم اولین افطار رو تو خونه خدا خوردم،نماز رمضان هم با همه نمازهای دیگر فرق میکنه،تو راه خونه دوباره سرمست بودم،انگار یکی از اون راههایی که به تعداد آدمها برای رسیدن به حضرت حق وجود داره جلوم باز شده بود،با خودم قرار گذاشتم اگر چه اجازه ندارم گرسنگی و تنشنگی رو تحمل کنم،اما لذت غذا خوردن رو از خودم باید سلب کنم،حتی احساس سیر شدن،میشه بجای نهار چند تیکه نون سنگک بیات خورد و یه لیوان آب ،حتی آبی که خنک هم نباشه و میشه تا سر حد سیراب شدن ننوشید میشه سحر بیدار شد و نیایش کرد و سپیده دم رو به انتظار نشست،میشه صوت قرآن رو دوباره در اطاق دق کرده طنین افکند، و میشه روزه نگرفت و روزه گرفت تو گویی در آسمانها فقط یک قانون حکمفرماست و آنهم قانون عشق است! مرده بدم زنده شدم،گریه بدم خنده شدم/دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم |
|