|
نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم شهریور 1388 توسط امیر
|
به عکس بالا که نگاه میکنید چه می بینید؟ یک خانم لوند که چشم در چشمان شما دوخته و خنده ای جانانه تحویلتان میدهد،از سر و شکلش میتوان حدس زد که احتمالا یک مدل باشد یا مشغول به حرفه ای در همان حوالی... این عکس رو مدتهاست که برای پس زمینه موبایلم انتخاب کردم و کماکان تغییرش ندادم.هر وقت که میخواهم زمان را بدست آورم و گوشی رو از جیب بیرون می کشم و چشم تو چشم این خانم می شم حس بسیار خوبی پیدا میکنم،البته زیبایی دوستی در فطرت همه ما وجود دارد و آنکس که انکارش کند دروغ گویی بزرگ است،اما لذت من نه فقط در دیدن استایل زیبای این خانم باشد که حقیقت مهمتری در این عکس می بینم و آن است تلطیف کننده روحم. خنده جانانه! بله همین خنده جانانه است که مرا به این عکس که روزی ده ها بار زیارتش می کنم،دل بسته کرده.ما مدتهاست که این چنین خنده هایی را ندیده ایم،نه در شهر،نه در خانواده، نه بر چهره مجریان و تماشاگران جشن رمضان، نه بر صورت سیاستمداران برنده و بازنده و نه در قاب صورت های عبوسمان که صبح و عصر هنگام ریختن آب سرد ناچاریم در آینه های غبار گرفته نیم نگاهی بیاندازیم و از فرط اندوه نگاه از چشمانمان بدزدیم تا از این حقیقت تلخ بگریزیم،این خنده مدتهاست که با ما قهر کرده و فقط در این دو سه ماه اخیر به بهتی غلیظ تبدیل شده وگرنه پیش از این هم انسانهای خندانی نبودیم. داشتم میگفتم،این عکس شده سرمشق روزانه بنده،کم کم دارم یاد میگیرم که زندگی اینقدر ها هم جدی نیست که خیال میکردم،اگر ذهن هوشیار و دید وبلاگنویسی دارم که از تماشای یک عکس اینقدر فلسفه بافی می کند،در عوض ذهن نیمه هوشیاری هم دارم که زیاد سخت گیر نیست،زود باور است،ساده و پاک است،کودک است. راستش این روزها که نگاهم به نگاه این خانم گره میخوره زیرچشمی اطرافم رو دید میزنم که کسی حواسش به من نباشه که در خرد و عقلم شک کنه و سپس من هم لبخندی میزنم،یعنی لبخند که نه،فقط عضلات صورتم را به شکل لبخند درمی آورم و ناگاه حس میکنم که چیزی ته دلم درخشید،حتی از نظر علمی هم ثابت شده که این حرکت پیام شادی را به مغز منتقل میکند و طفلک ذهن نیمه هوشیار هم زودی باور می کند و مجوز ترخیص یک کانتینر محموله شادی را صادر میکند و این محموله مثل محموله گوشت های 5000 تومنی پاکستانی که این روزها به نمایشگاه قرآن هم رسیده اند،در تمام روحم منتشر می شود. امیدوارم حرف هایم بوی متن های کلیشه ای گوینده های رادیو را نگرفته باشد و با خودتون فکر نکنید که من هم یکی از این کتابای "501 روش برای شاد زیستن" رو خوندم و دارم نسخه آمریکایی برای یک ایرانی می پیچم.فقط خواستم یه تجربه رو درمیان بزارم. ضمنا یه مورد استثنا هم هست،بعضی چهره ها وقتی میخندن شدیدا وحشتناک و بعضی ها شدیدا کمیک میشوند،اگر خواستید در انظار به خودتون شادی تزریق کنید مواظب باشید باعث ترساندن کودکان و خنداندن بزرگان نشوید،که هر دو موجب سرخوردگی خودتان میشود،پس قبلا تو آینه تست کنید.(اینم نکته کنکوریش بود) ض دیروز قطار تو ایستگاه نواب ایستاد و بلندگویی که اسم ایستگاه ها را اعلام میکند به اشتباه نام ایستگاه آزادی را خواند،مرد میان سال و نسبتا چاقی با عجله خودش رو از لای جمعیت کشون کشون خارج کرد و از قطار خارج شد،همون موقع خانمی که کنار در ایستاده بود بطور ناخودآگاه و عجیبی حدس زد که این مرد اسم ایستگاه را شنیده و متوجه اشتباه بودن آن نشده،مرد داشت از قطار دور میشد که زن با صدای بلند مرد میانسال را خطاب کرد: "ایستگاه آزادی نیستا" مرد هم که در عوالم نیمه هوشیاری سیر میکرد ناگهان هوشیار شد و تا در بسته نشده بود،دوان دوان برگشت و دوباره سوار قطار شد،همه این ماجرا شاید در کمتر از 15 ثانیه رخ داد. خلاصه در های قطار بسته شد و راه افتاد، در حالی که قطره های عرق روی پیشانی مرد نمایان بود و با فاصله کمی صورت به صورت روبروی هم ایستاده بودیم رو به من و با صدایی بلند که همه را مخاطب قرار دهد گفت: مثل اینکه پدر سوختگی و دروغگویی به این بلند گو ها هم سرایت کرده |
|