|
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 توسط امیر
|
اونایی که مدتی از زندگی شون رو تو خوابگاه دانشجویی گذرانده باشن به اتفاق با نظر من موافقند که یکی از خاطره انگیز ترین دوران عمرشون رو سپری کرده اند،تلخی یا شیرینی اش مهم نیست، ولی بیاد ماندنی ست. این قاعده حتی در آن سوی دنیا که خواهرم درس می خواند هم صادق است.یک خانه سه نفره در قلب یک مجتمع خوابگاهی که مدیریت آنجا برای دختران مسلمان این امکان را فراهم کرده تا در کنار هم زندگی کنند. در یک کشور شرقی که روح فرهنگ غرب را بر خود جای داده و ارتباطات همه تعریف شده و متفاوت با ایران ماست و همین هم خانه های هم کیش یکی از مهم ترین لحظه های زندگی خواهرم را تشکیل داده اند. اول با یک دختر فلسطینی بنام بشرا و دختری از مالزی بنام سوزی هم خانه بود،ترم بعد بشرا رفت و یکی از هموطنان سوزی بنام وتول جای او را گرفت بعد از دو ترم سوزی هم رفت و یک پاکستانی جای او را پر کرد. با اینکه همه مسلمان بودند و اشتراکات دینی می توانست موجب صمیمیت بیشتر آنها شود اما همچنان فرهنگ و هنجارهای استرالیا بر روابط آنها غالب بود و برعکس انتظار من دوستان خواهرم بیشتر بین غیر مسلمانانی از ژاپن و کره دیده می شدند و البته ایرانی ها. ولی همه چیز به این یکنواختی پیش نرفت و با آمدن انجم همان دانشجوی پاکستانی بعضی چیزا فرق کرد. چند روز قبل از آمدنش مدیر خوابگاه از آمدن هم خانه جدیدشان خبر داد،بین دانشجو ها شایع شده بود که قرار است دختری aggressive (پرخاشگر) به مجموعه اضافه شود،ظاهرا از چند برخورد اولیه ی انجم این نتیجه رو گرفته بودند. وتول و خواهرم خودشان را برای برخورد با این دختر آمده کردند. حس بسیار جالبی ست اضافه شدن یک هم خانه جدید. حالا خودم هم بیاد میارم که وقتی وارد یه اطاق جدید میشدم یا یه هم اطاقی جدید می اومد تو چطور به هم نگاه میکردیم،ظاهرا میخواستیم صمیمیت و دوستی در چهره مون باشه اما تا مدتی در مورد همه چیز احتیاط می کردیم،یادم میاد یکی تو اطاقمون بود که تا یک ترم کارد میوه خوریش هم میزاشت تو ساکش و یه دونه قفل صندوقی کوچولو مینداخت به جفت زیپ های ساک و برای غذای حاجت از اطاق خارج میشد، آخرشم یه روز تو راه برگشت به خونه همون ساک نازنین تو صندوق عقب تاکسی جا موند و فنا شد! اینجور که خواهرم تعریف میکرد با رسیدن انجم،دوتایی شروع کردن براش توضیح دادن که : تو وارد یه محیط جدید شدی و باید به قوانینش احترام بزاری و ما تو کار هم دخالت نمی کنیم و به نوبت خونه رو نظافت میکنیم و رفت و آمد هامون حساب و کتاب داره و...... انجم خیلی مهربون و ساده برخورد کرده و ظاهرا همه چیز رو پذیرفته،و تقریبا نشانی از پرخاشگری در شخصیتش ندیدند. روزها گذشتند و انجم بی توجه به تذکرات هر چه خواست کرد،یک روز در قابلمه گم میشد و روز دیگر غذایی از یخچال غیب میشد از طرفی خیلی اصرار داشت غذاهای عجیب و فقیرانه ای که درست میکند را به هم خانه ای هایش تعارف کند(رفتاری که اصلا در آنجا معنی ندارد) پر حرفی اش امان بریده بود و مجموعه ای رفتار های آزاردهنده......تقریبا پاکستانیه پاکستانی زندگی میکرد. وتول که بیشتر از خواهرم این رفتار عذابش می داد بعد از چند بار تذکر با او قهر میکند،خواهرم هم تقریبا شبیه وتول ،انجم را طرد میکند.این رویه مدتی طولانی ادامه پیدا میکند اما انجم بیچاره همچنان به خیال خودش صمیمی رفتار میکرد و با اینکه کمتر کسی باهاش حرف میزد، باز هم بخشی از غذایش را میگذاشت در یخچال و با چسباندن یادداشت روی در یخچال آنها را دعوت به خوردن میکرد. انجم شیعه بود و نسبت به احکام بشدت مقید،کم کم همین اجرای صحیح احکام بهانه ای شد تا همشیره ما با انجم خانوم صمیمی شود،یه روز به بهانه پیدا کردن فروشگاه "حلال" همه شهر را با هم میگردند و شبی دیگر را در مراسم دعای کمیل میگذرانند،شوق انجم در اجرای مناسک دینی خواهرم را هم سر شوق آورده، ماه رمضان مزید بر علت شده و کم کم اشتراکات فرهنگی ایرانی هم بینشان پیدا شده،تازه فهمیدند که خیلی از کلمات زبان اردو در فارسی هم وجود دارد،مثل خرما و وقتی درباره مراسم سال نو با هم صحبت میکردند بعد از کلی توضیح و تعریف فهمیدند که هر دو کشور نوروز دارند و اصلا اسم خواهر انجم هم نوروز است.انجم دکترا می خواند و خیلی فقیر است ،غذای غالبش سیب زمینی ست و هزینه تحصیلش را دولت پاکستان میدهد (آنجا کشورهایی چون مغولستان و ازبکستان و هند هم جوانانشان را بورسیه کرده اند ولی ایران ثروتمند ما خیر) آخرین بار که با خواهرم صحبت میکردم حس کردم بخشی از غربت این دوران از دوشش برداشته شده،برای اولین بار با یک خارجی سر صحبت های صمیمانه اش باز شده،برای شبهای قدرش برنامه ریزی کرده و رمضان را دوتایی و خواهرانه پیش می برند. خیلی جالب است! گاهی مذهب در سرزمین های لا مذهب می تواند کدورتها را پاک کند و عادتهای بد یک نفر را برای دیگری قابل تحمل کند و از دو نفر غریبه دو خواهر تداعی کند،و گاهی مذهب در این سرزمین ظاهرا مذهبی ما چه ها که نمی کند.....! ض سه شنبه شب انتهای مراسم دعای بسیار زیبایی شنیدم الهی.... عقــیــده مان را به عــقـــده مان تبدیل مکن و عــقــده مان را هم به عــقــیــده مان تبدیل مکن |
|