تبليغاتX
پنجره چوبی
 
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 توسط امیر |

الان چند ساله هر وقت به این روزای سال میرسم،حال عجیبی بهم دست میده،وقتی صبح روی تخت دارم غلت میزنم و وقت بیدار شدن رسیده،نسیم خنک صبحگاهی ساق پاهام رو نوازش میکنه و پائیز همونجا بهم سلام میده ،ساق پاهام یخ میکنن و می فهمم که دیگه وقت اون رسیده که این شلوارک های گل منگولی تابستونی رو باید بزارم تو طبقه بالای کمد و اون شلوارهای گرمتر رو بپوشم. اون وقته که اون ترانه مخصوص اون روزها دوباره برای چند روزی می افته سر اون زبونم

سرما زده و سوزه و پائیز

        در حسرت روزای بهاری

                             بغ کرده قناری

یه دفه دلم برای گرمای طاقت فرسای مرداد ماه تنگ میشه!


فصل ها اونقدرها برای من معنی نداشتن،هر فصلی خصوصیت خودش رو داشت و بعضی از این خصوصیت ها خوب بودن و بعضی بد،هر کدوم رو یه جوری دوست داشتم و در فراغشون دل تنگ میشدم اما امروز که با خودم فکر میکردم، دیدم امسال فصل ها تعاریف جدیدی پیدا کردن.

بهاری که قرار بود مثل شکوفه های بادام و گیلاس صورتی و سفید باشد خیلی زود سبز شد،از همان 17 فروردین که میرحسین به سالن اجتماعات روزنامه اطلاعات آمد و جایی نشست که پشتش با صفحه ای سبز رنگ و نقش کبوتری که لای شاخه های زندان گونه درختی بدون برگ کز کرده،تزئین شده بود. بهار ما شکوفه نکرده سبز شد،شکوفه ها روی درختها بودند و برگ های سبز زیرپای آنها......

تابستانی که اول از همه گرما و سبزی را در خاطر همه ما تداعی می کرد،ناگهان با خون همان کبوتر کز کرده در لای شاخه های خشک آن درخت زندان گونه، سرخ  شد. البته آنوقت که ما سرگرم بهار سبز خود بودیم،عده ای این رنگ سرخ را بعنوان نماد ستادهای خود برگزیدند و همواره مهرورزی کردند، و ما را چه به این پیش بینی ها! و در حالی که گرمای مرداد ماه بهشت زهرا صورتهایمان را می سوزاند،غم سنگینی قلبهایمان را زمستانی و سرد کرده بود.

چیزی تا پائیز سرد و زرد باقی نمانده،تا بازگشائی مدرسه ها و دانشگاها نیز همینطور،امسال چرخ طبیعت سر ناسازگاری گذاشته بدجور،دیگر فصل ها سر جای خود نیستند،گویی خدای ناظم و قادر،اینبار نظم را در بی نظمی تعبیر کرده و قدرت خود را در روح رنگها دمیده،من که باور نمی کنم پائیز امسال هم زرد  باشد،همانطور که بهار و تابستان ،صورتی و سبز نبودند.

دوست دارم آن پیرمرد نقاش دوباره پیدایش شود،همان که برای شادی قلب آن دختر مریض، در آن پائیز طوفانی رنگ و قلمش را برداشت و از نردبان بالا رفت و آخرین برگ درخت را روی دیوار مقابل دیدگان پنجره اطاق دخترک نقش زد،همان پیرمردی که خودش مرد اما قلب بیمار آن دخترک بیمار را سبز کرد.

ض شهرداری تهران افتاده به جان جدولهای سیمانی حاشیه خیابانها که دوسالی است سبز رنگ شده اند و هرچه رنگ سبز می بیند،سیاه می کند. شرق تهران را تقریبا سیاه کرده اند نمی دانم با درختها و چمن ها می خواهند چه کار کنند؟

حالا که از فصل ها گفتم، گوش کردن به آلبوم جدید و بسیار زیبای هلن،با عنوان فصل من را نیز بشما پیشنهاد کنم.

درباره وبلاگ

میشه به زندگی از پشت پنجره چوبی نگاه کرد...
5erechoobi@gmail.com
آخرين نوشته ها
انباری
موضوعات
یاران
خواندنی ها