تبليغاتX
پنجره چوبی
 
نوشته شده در تاريخ شنبه چهارم مهر 1388 توسط امیر |

   جواب آزمایش تیروئیدم رو گرفتم و همونجا یه نگاه سرسری انداختم،همه فاکتور ها نرمال بود بغیر از یکی، "تی اس اچ" بعد از دوبار چک شدن در آستانه حد غیر مجاز بود ولی اونهم مجاز بود. دکتر گفته بود اگه نتایج نرمال بود دیگه مراجعه نکن و مدتی رژیم غذایی رو رعایت کن تا آلرژی گوارشی برطرف بشه.

اما سابقه گواتر در خانواده ما وجود داره و یکی از نزدیکانم که سالهاست تحت نظر دکتر نخجوان معالجه میشه وقتی پیش دکتر رفته بود مسئله خفیف من رو گفته بود،خب دکتر نخجوان که یکی از بهترین پزشکهای بیماری های غدد هستن همونجا یه وقت خارج از نوبت بهم میدن. خلاصه پرونده پر ماجرای بیماری من مثل پرونده هسته ای ایران،دوباره باز شد و هفته پیش سه بار به مطب شلوغ آقای دکتر مراجعه کردم تا نهایتا برای چهارشنبه قول ویزیت شدن رو از منشی قلدرش گرفتم.

از اولش هم خودم میدونستم مشکلی ندارم اما اصرار و دلسوزی های فراوان خاله عزیزم مرا در مسیری ناخواسته قرار داده بود.

سعی کردم اولین نفری باشم که با باز شدن درب مطب اونجا حاضر میشه،ولی با دو دقیقه تاخیر رسیدم و خودم رو نفر پانزدهم یافتم،خب پانزده نفر مترادف با دو ساعت انتظار است. اگر به مطب پزشک های خیلی سرشناس رفته باشید می فهمید که دیگر یک خانم میکاپ کرده پشت میز منشی نمی نشینه،اینجا که دوتا آقای گردن کلف تو اطاقی شبیه بایگانی اداره ثبت بین پرونده های پزشکی گم شده بودن و در مقابل چک و چونه های بیمارهای خارج از نوبت،تندی می کردند.

اولین چیزی که از بیماری گواتر در ذهن من تداعی میشود ،آدمهایی خیلی خودخور و عصبی هستند با گلو های متورم! با همین پیش فرض اطرافیانم را برانداز میکردم،خانم لاغری اون گوشه نشسته بود که داشت مجله ای شبیه چلچراغ یا همشهری جوان میخواند،با خودم گفتم معلومه همین طنزهای تلخ رو میخونه که اینقدر عصبی شده و کارش به اینجا کشیده دیگه! دو تا صندلی اونطرف تر دو جفت مادر و دختر پر حرف نشسته بودند،طوری درباره پزشکهاشون پز میدادند که انگار سرویس جواهرات شون رو به رخ میکشن،آخر سر اون یکی خانم که کم آورده بود با طعنه گفت: اصلا همه دکترا مثل هم دیگه اند،همه شون یکسری کتاب رو میخونن،هیچ فرقی با هم ندارن!

حرفهاشون برام خیلی جالب بود،کمتر چنین حرفهایی رو شنیده بودم،خواب سنگینی هم بخاطر ماستی که دوساعت قبلش با نهار خورده بودم راه چشمانم رو پیش گرفته بود و آرام آرم سرم را بدیوار پشت سرم تکیه دادم و حرفهای خانمها داشت برایم مبهم و گنگ میشد....

همین موقع یکی زد به بازوم و خواب از سرم ربود،برگشتم به کنارم دیدم پیرمردی ست که با عصبانیت منشی رو بهم نشون میده: می بینی! تا حالا ده بار رفته تو اون اطاق اومده بیرون،می بینی در رو چه جوری میزنه بهم؟ نمیزاره مردم استراحت کنن!

میخواستم بگم این شمایی که نزاشتی من استراحت کنم! ولی دیدم از اون موارد حاد گواتره و سعی کردم مراعاتش رو بکنم. همینطور که بهش خیره شده بودم یه کم آروم تر بهم گفت: حالا مشکلت چیه؟ آزمایشتو بده ببینم، تودهن گرم بود و داشتم جذبش میشدم،آزمایش رو گرفت و عینکش رو زده: نه مشکلت مهم نیست،با قرص خوب میشه.

دیگه شروع کرد از خوبی های دکتر قبلیش برام گفت که سی سال میرفته پیشش و تا پارسال که 91 سالش بوده فوت کرده،فکر کنم دکتر نظام مافی رو میگفت،وقتی به مرگ دکتر رسید بغض کرد و اشک تو چشمامش جمع شد. باورم نمیشد کسی اینقدر با دکترش ارتباط عاطفی داشته باشه، تقریبا بیست دقیقه ای از خاطراتش با دکتر نظام مافی گفت.

منم یاد دکتر خرسند افتادم که تعریفش رو از دوستی شنیده بودم،خلاصه من هم تو جو مطب افتاده بودم.

هر از چندگاهی منشی اسم مرضی رو فریاد میکرد و یکی از جمع ما کم میشد.

خانوم دیگه ای روبر نشسته بود و با مداد داشت تو کتاب چیزایی می نوشت ،با شنیدن اسم دکتر خرسند اومد به جمع ما پیوست و شروع کرد در مورد ایشون حرف زدن که منم میخوام وقت بگیرم نمی تونم،واسه دوسال دیگه وقت میده و منم روش میانبری که شنیده بودم  رو بهش یاد دادم که کلی خوشحال شد....

همین موقع پیرمرد با نگرانی شروع کرد به گشتن جیب هاش،یادش افتاد جواب آزمایش رو فراموش کرده و با عصبانیت بلند شد رفت سمت در خروجی

بالاخره اسم من خونده شد رفتم تو اطاق،همونطور که اسم دکتر نخجوان بر می اومد،لهجه ای بین ترکی و روسی داشت و خیلی مهربون بود، روی گلوم چند نوع معاینه انجام داد و چندتا سوال پرسید و آزمایشها رو کپی گرفت گذاشت تو پرونده و سر آخر گفت: شما مشکلی نداری.

تو مسیر برگشت که در ازدحام عصرگاهی خیابون مطهری جاری شده بودم،بیشتر از فکر سلامتی خودم به فکر مریضای اون مطب بودم، بعضی وقتا آدم به محیط هایی پا میزاره که در خودش هیچ تعلقی به اونجا نمی بینه،حرف های اون آدمها برای من خیلی غریب بود،اشک های اون پیرمرد یا اشتیاق اون خانم برای وقت گرفتن از دکتر خرسند،تازه میفهمه آدم که چه دنیای کوچیکی ساخته برای خودش و برای دیگران عوالم دیگری هم هست

چقدر ارزش ها ی ما با هم فرق میکنه!  خوبه آدم خودش رو در عوالم دیگران هم شریک کنه گاهی!

درباره وبلاگ

میشه به زندگی از پشت پنجره چوبی نگاه کرد...
5erechoobi@gmail.com
آخرين نوشته ها
انباری
موضوعات
یاران
خواندنی ها