|
نوشته شده در تاريخ جمعه هفدهم مهر 1388 توسط امیر
|
البته چند ماهی است که نقش بعضی از این کانالهای ماهواره ای در زندگی مردم و آینده نظام پررنگ تر شده ، پارلمانهای غربی بودجه های هنگفتی برای راه اندازی رسانه های فارسی زبان و جذاب تصویب کرده اند که چند تایی به بهره برداری رسیده و چندتای در راه است، شبکه های سرگرم کننده ای ایجاد شده اند که فیلم و سریال های روز را دوبله شده و فی سبیل الله برایمان مخابره می کنند. بخاطر شرایط این روزهای کشورمان که خودتان بهتر از من می دانید چگونه است! مسولان امر از هفته پیش تصمیم به پارازیت باران کردن آسمان تهران گرفته اند،پارازیت هایی که کارشان را بخوبی انجام داده اند و دخل بیشتر شبکه ها را آورده اند،فارغ از تبعات زیادی که این پارازیت ها روی سلامت جسمی ما دارند اثرات فرا جسمی و روحی دیگری هم داشته اند. گاهی اوقات یک سریال خاص یا یک کارشناس سیاسی یا یک کانال خبری که از آنسوی دنیا به پشت صفحه شیشه ای تلویزیون ما میرسد، می تواند از معبر امواج بگذرد و به حریم عاطفی و روانی خانه ما راه پیدا می کند، برای این حرف مثال های زیادی در ذهن دارم ، یادم می آید مادر بزرگ مرحومم که سالهای پایانی عمرش را در تنهایی گذراند،تنها همدمش همین ماهواره بود که آنوقت کانالهای اپوزوسیون لس آنجلسی هم برای خودشان برو و بیایی داشتند،مادر بزرگ با شروع شدن برنامه آقای شهرام همایون آنچنان سر شوق می آمد که حد ندارد.... دو دستش را بالا می آورد و به نشانه سلام و احترام برای آقای مجری تکان میداد،لبخند ملیحی میزد و دستها تا لحظاتی بی حرکت می ماندند و ما می دانستیم هیچ نوع اختلال حواس و توهمی در کار نیست و هر چه هست پیوند عاطفی است بین مادربزرگ و همدم تنهایی های هر شبش، یا آن شبی که درد سنگ کلیه پدرم دوباره اود کرده بود و از صبح تا شب به خودش پیچید الا آن یک ساعتی که برنامه آقای نوری زاده داشت پخش میشد.... حال شما فکر کنید در چنین شرایطی این پیوند توسط امواج نامرئی دیگری که پارازیت می نامیم شان،فصل شود،چه اتفاقی می افتد؟ آنهایی که تنها دلخوشی شان شده همین گوشه عزلت خانه هایشان و پناه آورده اند به پنجره نورانی تلویزیونشان تا مجازا از بعد مکان آزاد شوند و در همان کنج تنهایی طعم آزادی نیم بند را بچشند با دیوار بلندی برخورد می کنند که واقعا برایشان طعم آخر دنیا را دارد ، شاید برای آنهایی که طعم این سرخوردگی را نچشیده اند کمی غیر قابل باور باشد،اما رسیدن به مرحله ای که ماهواره بشود آخرین راه دلخوشی و آرامشت، راه کوتاهی نیست! اینجا ایستگاه آخر زندگی آزادانه است در این فضای نفس گیر جامعه،فرقی نمکند در چند سالگی به این ایستگاه رسیده باشی،مهم این است که برخی افت و خیز ها مثل این تحولات اخیر بر سرعت رشد فکری ات بیافزاید و خود را سوار بر قطار سریع السیری ببینی که در ایستگاه آخر متوقف شده و یک شبکه خبری بیگانه که معلوم نیست چرا اینقدر به فکر مردم کشورت افتاده و دایه مهربانتر از مادر شده،می شود مهمترین hobby* روزمره ات. حال این شبکه را هم از تو گرفته اند،و تو مانده ای و صفحه پیکسل شده پنجره تلویزیون و صدای لعنتی خر خر پارازیت و دیوار های بلند اطاق که هیچ وقت به این بلندی ندیده بودی شان، پس باز هم در خودت فرو می روی، به فرو رفتن عادت کرده ای و برای خودت استاد فرو رفتن شدی. وای از آن روزی که این قطعه بشود زمزمه قلبهای ما : این خانه را بگذار و بگذر.....
از خواندن اولین پست یک وبلاگ نمی توان قضاوت درستی از آینده آن وبلاگ داشت اما حدس من می گوید وبلاگ جالبی خواهد شد. خواندن این وبلاگ را پیش پیش به شما پیشنهاد میکنم. |
|