|
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 توسط امیر
|
مادر من چند ساله یه نذر نوپا رو شروع کرده، یعنی هر سال همزمان با شهادت امام جعفر صادق حلیم می پزه. کلا دوست دارم نذری در مناسبتهایی باشه که زیاد مورد توجه نیست،خب عاشورا و اربعین هر جا بری نذری میدن،ولی همچین روزایی خیلی کم نذری گیرت میاد. حلیم که میگم نه از این حلیم هایی که وسط یه حیاط قدیمی کنار یه حوض فیروزه ای یه دیگ مسی به ارتفاع یک متر و هفتاد سانت رو بزارن روی اجاق و هیزم و هفت سر عائله دورش جمع بشن و تا صبح هم بزنند و هرکس برای پیدا کردن پول و شوهر و خوشبختی و سلامتی دعا کنه و چند دقیقه یه بار با هم صوات بفرستن..... نه اینجا از این خبرا نیست،یه آرام پز هشت نفره رو با یک کیلو گندم و یک کیلو گوشت و مقداری آب میزاریم رو درجه کم (یا همون درجه تک چراغ آرام پز) و تا صبح این گوشت و گندم و آب با هم می جوشند و یکدیگر را آنقدر در آغوش می گیرند و جان به جان میشوند تا بی جان شوند و به وصال هم برسند و صبح که هوا روشن شد نه گوشتی باقی مانده باشد و نه گندمی و نه آبی! هر چه هست حلیم است و حلیم است و حلیم. یاد دوستی افتادم که دو سال پیش می اومد اینجا و برام کامنت میزاشت،یه بار بهم پیشنهاد کرد "خاطرات مترو" رو از پشت یک عینک رمانتیک فرانسوی بنویس! صبح بیدار میشم و مقداری از حلیمی که خیلی غلیظ شده با مقداری آب جوش ترکیب میکنم وبا گوشت کوب می افتم به جونش تا به اصطلاح حلیم پرداخت بشه. تا قبل از اختراع گوشت کوب برقی این مرحله کاملا مردونه بود و دلمون خوش بود که یه جاهایی از زندگی فقط رو شاخ ما مردا می چرخه ولی این روزا به مدد تکنولوژی غرب یه بچه هم میتونه از پسش بر بیاد. حلیم نباید مزه دار باشد،هر کس متناسب با ذائقه خودش می تواند شور یا شیرینش رو میل کنه ولی کره آب شده و دارچین و کنجد از ملزومات حلیم است. حالا حلیم آماده است و باید توزیع شود،ولی اونقدر کم است که فقط کفاف چندتا همسایه نظر کرده و دوست قدیمی را میدهد و متاسفانه بقیه همسایه ها نباید خبر شوند! این قسمت از کار خیلی هیجان انگیز و حساس است،بهترین روش این است که سینی مملو از کاسه های حلیم را کنار درب حیاط و روی ماشین بگذارید و سرکی به کوچه بکشید،معمولا چند تا آدم بیکار در حال رفت و آمدند و اینجا اولین اشتباه آخرین اشتباه است،پس اندکی صبر چاشنی نذرمان میکنیم تا کوچه خالی شود و در چند لحظه سینی را برداشته و مثل زورو با آن شنل سیاه رنگش در کوچه میدویم و به سر منزل مقصود میرسیم. بعضی وقتا سنت ها و آئین های قدیمی مان را باید حتما زنده کنیم و از زیر خروارها غبار بیرون بکشیم،ممکن است ابتدا کاری سخت و کسل کننده بنظر بیاید،اما بدون اینها زندگی ها خیلی خالی میشوند،خالی از روح و امید. ض دیشب بعد از مدتها رفته بودم گوشت بخرم (خیلی وقت است که از زیر بار خرید خانه شانه خالی میکنم) قیمتها واقعا نسبت به چند ماه پیش شگفت انگیز و شوک آور بود،تو اون بیست دقیقه ای که تو مغازه منتظر بودم، هر کس میرسید یا یک عدد مرغ میخرید یا نصف شانه تخم مرغ، گوشت تقریبا از سبد خرید مردم داره حذف میشه، وقتی نوبت من رسید کمی صدام رو آوردم پایین و گفتم، لطفا یک کیلو سردست گوسفند! احساس غریبی بهم دست داده بود بین کسایی که دیگه دستشون به گوشت نمیرسید و من داشتم گوشت میخریدم .....و هنوز چهره مضطرب آن زن جوان را که چشمش بین لیست قیمت ها و محتویات کیف پولش می دوید بخاطر دارم. |
|