تبليغاتX
پنجره چوبی
 
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم آبان 1388 توسط امیر |

چند روز پیش برای کاری رفته بودم میدان انقلاب،ساعت نزدیک هفت بعد از ظهر بود که کارم تموم شد و باید برمی گشتم.اتوبوس های بی آر تی (تند رو) بهترین راه برای خلاصی از مهلکه انقلاب هستند.

لازم است برای دوستان غیر تهرانی توضیح دهم که ایستگاههای این اتوبوسها وسط خیابان است و اتوبوسهای چپ در مخصوص این خطوط طرفین این ایستگاهها پهلو میگیرند و مسافران میتوانند براحتی بین دو مسیر خلاف جهت، یکی را انتخاب کنند.

چون آن منطقه ذاتا پر ازدحام است، ایستگاهش هم نسبت به سایر ایستگاهها ظرفیت بیشتری دارد،اما آن روز منظره عجیبی را به چشم دیدم! صف طویلی از مسافران از محفظه داخلی ایستگاه بیرون آمده بود و مثل صف بلیط فروشی فیلم کلاه قرمزی وارد خیابان شده بود....

با تردید از اینکه موفق به سوار شدن خواهم شد یا خیر؟ با زحمت خودم را به داخل ایستگاه تزریق کردم،جلوی گیت هایی که قرار بود محل باز شدن درب اتوبوس باشد هم از همان صف ها شکل گرفته بود و به صف اصلی پیوسته بود، دقیقا مثل رودخانه های زاگرس که سرانجام به اروند رود می پیوندند!

دیدن چهره های افسرده و خسته همشهریانم که دقایق طولانی را در صف های راکد ایستاده بودند واقعا مرا هم ناامید کرده بود،اولش میخواستم به راه دیگری برای فرار از این مهلکه فکر کنم ولی با خودم گفتم اگر راه و چاره ای بود که اینها رفته و اندیشیده بودند!

وضع تاکسی ها و لاین مخصوص سواری های شخصی خیلی بدتر از این بود،همه در ترافیک قفل شده بودند و جمعیتی در همین حد و اندازه گوشه خیابان ایستاده بودند و تا کمر خم شده بودند در پنجره خودرو های عبوری....

تحمل این صف وحشتناک برایم غیر ممکن بود،و همین احساس نیاز مرا به تامل بیشتر واداشت،نیاز به راهی بهتر یا مفر حیات ، راههایی برای نجات از مهلکه....

خب مسیر من بسمت میدان آزادی یا مسیر غرب بود،و همه ی این جمعیت هم دقیقا قصد غرب را داشتند (هنوز از حقیقت این راز آگاه نشدم که چرا صبح ها همه از غرب به شرق می روند و بعداز ظهرها برعکس؟) نگاهی به مسیر روبرو اندختم که سمت شرق و تهرانپارس میرفت: خیلی جالب بود! تقریبا کسی آن سمت منتظر اتوبوس نبود! همون لحظه با خودم حساب کردم که میشود با ماشین های سمت شرق دو تا ایستگاه برگشت به عقب و از آنجا که مسافر و تراکم کمتری دارد برگشت سمت غرب و این ازدحام را دور زد! دوباره همان اندیشه که "اگر فکر خوبی بود بقیه هم می رفتند" آمد به سرم که ذهنم با قاطعیت آن عقیده را رد کرد!

همان لحظه یک اتوبوس نیمه خالی وارد مسیر شرق شد و بجر چند نفر کسی سوار نشد،که من هم یکی از آنها بودم،تو ماشین مردی قد بلند با موهای پر پشت کنارم ایستاده بود که همان چیزی را که در ذهن من بود تکرار کرد: چرا بقیه سوار نشدند؟ انگار هر دو از قصدمان خبر داشتیم.

اولین ایستگاهی که متوقف شدیم ایستگاه وصال بود،(همون ایستگاه روبروی سینما سپیده) که تقریبا کسی در ایستگاه نبود،بی اختیار پیاده شدم، بخاطر اینکه اتوبوس دیگری در مسیر بسمت غرب (همان مسیر مقصد من) با درب های باز آماده حرکت بود. وقتی سوار اتوبوس مسیر غرب شدم و دیدم جا برای راحت ایستادن در یک گوشه ای پیدا کردم، باورم نمی شد که در عرض چند دقیقه به این سرعت از آن بن بست نجات پیدا کردم....

کمتر از دو دقیقه طول کشید تا به میدان انقلاب برسیم،منظره دیدنی روبرویم بود،همان مسافران غم زده و ناامید توی صف ایستاده بودند،بغیر از اندکی که توانستند سوار شوند بقیه همچنان منتظر ماندند تا شاید ساعتها بعد احتمالا جایی برای سوار شدن پیدا کنند!

گفتم منظره دیدنی، بله درسته واقعا هم دیدنی بود،در منطقه ای که بیشتر از هر جای دیگری دانشجو و دانش آموز و اهل علم و خرد را می توانی یافت کنی،منطقه ای که دانشگاه مادر کشورت واقع شده و بزرگترین بورس کتاب است، نشان از وجود کمترین اندیشه ای را یافت نمیشد! راهی که من انتخاب کرده بودم اصلا پیچیده و خاص نبود، نیاز به نبوغ و خلاقیت زیادی هم نداشت،اما نمیدانم چرا هرگز به ذهن آن شهربندان خطور نکرده بود؟

تا پایان مسیر به راههای نرفته زندگی ام فکر کردم،راههایی که تا حالا نرفته ام و  ناباورانه خودم را شبیه همان منتظران در صف مانده یافتم......

 هزار راه نرفته.

 

ض   پای تلفن به سهیل میگم: دقت کردی این روزا وبلاگستان چقدر خلوت و بی رونق شده؟  فکر کنم درسا داره یواش یواش جدی میشه، سهیل میگه: نه فصل خزان رسیده و افسردگی.... خداحافظی میکنیم.

 بعد یاد جمله ای می افتم که دو سال پیش اینجا گفتم: پائیز از آبان شروع میشه.

آبان ماه من،

باز هم متولد شدم.

درباره وبلاگ

میشه به زندگی از پشت پنجره چوبی نگاه کرد...
5erechoobi@gmail.com
آخرين نوشته ها
انباری
موضوعات
یاران
خواندنی ها