|
نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم آبان 1388 توسط امیر
|
پارک کوچکی نزدیکی خانه ما هست که چند ماهی است که شبها به دورش میدوم.شبهای تابستان که میرفتم آنجا احساس غریبی خاصی بهم دست میداد،انگار با بقیه فرق میکردم. تقریبا تنها کسی بودم که برای ورزش به آنجا می آمد. محوطه چهار ضلعی را دور میزدم و حین این دور دویدن ها احساس عقربه دقیقه شمار ساعتی بهم دست میداد که دارد در مدارش میگردد و دقایق زندگی را با سرعتی بیش از حد تصور می پیماید، گوشه گوشه مسیری که طی میکردم صحنه های بیاد ماندنی در ذهن من از خودش بجا گذاشته. تکه ای از چمن پارک پاتوق کسانی بود که شب را آنجا به صبح میرساندند، تکه مقوایی و شعله گاز پیکنیکی که هرگز برای پخت و پز بکار نمیرفت همیشه آنجا دیده میشد و فراموش نمیکنم آن شب که باران شدیدی باریدن گرفت(شب قبل از روز قدس) چه حالی داشت پیرمرد کارتن خواب. تکه ای دیگر پاتوق نوجوانهایی بود که تمام عشقشان قلیون کشیدن و ورق بازی بود،از بوی تند تنباکو کاپوچینویی که میکشیدن معلوم بود که از این جوجه دبیرستانی هایی تازه کار بودن، همیشه به رفاقتشون حسودی میکردم و با دیدنشون با خودم تکرار میکردم: دوستان عزیز. نیمکت دیگری آن پستو هست که همیشه در اشغال دختر و پسرهایی ست که بوی عطر دختره یا دود سیگار پسره مهمترین نشانه اش است، دخترهایی با مانتو های بنفش یا پسرهایی با موهای رو به آسمان، دختر مدام صدای زنگ موبایلش بلند میشود و پسر با لحن تند و همان ادبیات پسرانه، دختر را خطاب میکند،نمیدونم چرا همش این ترکیب به ذهنم میرسد : خانم با طعم آلبالو. گوشه ای دیگر مشرف به خیابان اصلی است،خیلی ها ساندویچ یا بستنی از جای دیگری میخرند و وسیله شان را همانجا میزنند بغل و تو ماشین یا کنار ماشین یا روی دیوارهای نیمه پارک می نشینند و میخورند و می خندند و زوج هایی که دوتایی و جیک تو جیک با موتور میان و نون و کباب رو روی چمن پهن میکنند و تا مدتها بعد از تمام شدن شامشان هم می نشینند و سفره دلهایشان را پهن میکنند. دیوار سیمانی سفید رنگی هم هست که وقتی از دور به سمتش نزدیک میشدم سایه تمام قد خودم را میدیدم که دوان دوان دارد می آید،موهام اونقدری بلند بود که با هر بار بلند شدن یکی از پاهایم به سمت جلو اندک تکانی در سایه موهایم میدیدم ،لذت زیادی داشت تماشای سایه رقص زلفان روی دیوار سیمانی. نوعی حس غرور میداد.... خلاصه هر گوشه ی این پارک محقر برای من حال و هوای خاص خودش را داشت و هر شب با آدمهایی مختلف تکرار میشد. شبهای گرم تابستان جایشان را دادند به شبهای خیس و خنک برگ ریزان.این شبها پارک خیلی سوت و کور شده،تقریبا هیچ کسی در پارک نیست،حتی شیشه ای ها و کراکی ها هم ساعت های دیگری را انتخاب میکنند برای مواد کشیدن،البته بعضی شبها پسرک تنهایی هم هست که قبل از من آنجاست و تا لحظه رفتن من هم آنجاست، و تنها کارش خیره شدن به صفحه موبایل و احتمالا مکالمه اس ام اسی. نزدیک همون دیوار سیمانی که گفتم شاخه های درختان چنار سر خم کرده اند رو به پایین،حین دویدن سرم با آنها برخورد میکند ولی از کنار همه آنها جاخالی میدهم و سرخم میکنم تا با برگی برخورد نکنم ، الا آن آخری که مقداری از قد من بالاتر است و مرا با او و اور با من برخوردی نیست،چند قدم مانده تا آن شاخه برسم قدمهایم را محکم میکنم و ناگهان خیز بلندی برمیدارم،از زمین کنده میشوم و مثل مرغابی که از روی آب بلند میشود رو به آسمان، پرواز میکنم سمت شاخه،پلکهایم را باز نگه میدارم و لحظه اصابت صورتم با شاخه و برگهای چنار را با تمام وجود در دلم حک میکنم ، برگهایی که هنوز اعتنایی به پائیز نکرده اند و حتی تا 13 آبان هم سبز مانده اند.... پس اینبار با خودم تکرار میکنم : سر در میان برگها! دوباره روی زمین فرود می آیم و خود را در مقابل همان دیوار سنگی می یابم، حالا دیگر موهایم را کوتاه کرده ام و دیگر نه از رقص سایه ها خبری هست و نه از غرور کاذب آن شبهای تابستان. بیش از سی یا چهل دقیقه از دویدنم گذشته و دیگر چیزی نمانده که نفسم بند بیاید،دور آخر را با آخرین توانم باید بدوم،ناگهان شتاب فوق العاده ای میدهم و مثل فشنگ خودم را بسمت جلو شلیک میکنم ،خودم هم باور نمیکنم دارم با این سرعت هوا را می شکافم و ناگاه خودم را در کالبد جک میبینم که در آن جزیره اعجاب آور سریال لاست، برای نجات دادن جان انسانی باید با تمام سرعت بدود و در این دویدن همه چیز اهمیت خودش را از دست میدهد الا جان انسانی دیگر. یکبار دیگر به شاخه محبوبم میرسم و برای آخرین بار ، بلند تر از همیشه خیز برمیدارم و وای که چه لذت بیکرانی دارد اوج گرفتن و سر در میان برگها فرو بردن،حتی برای کسری از ثانیه.... حتی در تنهایی پارک. * با الهام از عنوان فیلم سر در میان ابرها |
|